ما نیازمند یک زبان سیاسی جدیدیم که همزمان مشروعیت جمهوری اسلامی را و مشروعیت جنگ علیه ایران را رد کند. این زبان نه متعلق به اصلاحطلبان رسمی است، نه به اپوزیسیون جنگطلب، بلکه از آنِ شهروندانی است که نمیخواهند قربانی محاسبات راهبردی آدمکشان داخلی و خارجی شوند
معرفی مالکوم گلادول نویسنده کتاب «مافیای بمبافکنها» و چارچوب فکری او
مالکوم گلادول، روزنامهنگار، نویسنده و نظریهپرداز کانادایی–آمریکایی است که بیش از هر چیز بهخاطر سادهسازی مسائل پیچیدهی اجتماعی، تاریخی و روانشناختی برای مخاطب عام شناخته میشود. آثار او—از نقطهی اوج و استثناییها گرفته تا «دیوید و جالوت»—عموماً بر یک الگوی ثابت استوارند: روایتهای جذاب، شخصیتمحور، و نتیجهگیریهایی که اغلب جسورانه اما بحثبرانگیزند.
از نظر سیاسی، گلادول را نمیتوان در قالب محافظهکار کلاسیک یا لیبرال رادیکال گنجاند، اما او بهروشنی در سنت لیبرالیسم نهادگرا و نخبهمحور آمریکایی قرار میگیرد. در این چارچوب، دولت ایالات متحده و نهادهای آن—ارتش، دانشگاهها، سیستم قضایی—عموماً بهعنوان ساختارهایی عقلانی و نیکنیت تصویر میشوند که اگر هم مرتکب خشونت شدهاند، این خشونت نتیجهی شرایط پیچیده و انتخابهای دشوار بوده، نه تمایل آگاهانه به شر. این همان نقطهای است که بسیاری منتقدان، گلادول را «پروآمریکن» میدانند: نه از سر تبلیغات خام، بلکه از طریق طبیعیسازی تصمیمات قدرت.
کتاب «مافیای بمبافکنها»[۱] نمونهی روشن این رویکرد است. گلادول در این اثر، تاریخ بمبارانهای هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم را از زاویهی نگاه گروهی از افسران و استراتژیستهای نیروی هوایی روایت میکند که به «بمباران دقیق» باور داشتند. بهزعم او، این افراد—که نام کتاب نیز به آنان اشاره دارد—آرمانگرایانی بودند که میخواستند جنگ را انسانیتر کنند: نابودی کارخانهها و زیرساختهای نظامی، بدون کشتار گستردهی غیرنظامیان.
گلادول سپس نشان میدهد که چگونه این آرمان، در برخورد با واقعیت شکست خورد. فناوری ناکافی، شرایط جوی، خطای انسانی و فشار زمان، باعث شد بمباران دقیق عملاً ناممکن شود. در این نقطه، روایت بهسوی چهرههایی چون کرتیس لمی میچرخد؛ فرماندهای که آشکارا به بمباران آتشزای شهرها باور داشت و معتقد بود نابودی کامل مراکز شهری، سریعترین راه پایان جنگ است. گلادول این گذار را بهمثابهی «تسلیم عقلانی در برابر واقعیت» تصویر میکند.
در اوج کتاب، استفاده از بمب اتمی نیز در همین خط فکری جای میگیرد. گلادول اصرار دارد که بمب اتم، یک گسست کیفی یا اخلاقی رادیکال نیست، بلکه ادامهی منطقی همان روندی است که با بمباران آتشزای توکیو آغاز شده بود. در این روایت، هیروشیما و ناگازاکی نه نقطهی شرّ مطلق، بلکه نتیجهی انباشتهی تصمیماتی هستند که همگی با نیّت پایاندادن سریعتر به جنگ اتخاذ شدهاند.
اما همین رویکرد است که انتقادهای جدی را برمیانگیزاند. تمرکز گلادول بر نیّت و ذهنیت تصمیمگیران آمریکایی، بهطور سیستماتیک رنج قربانیان را به حاشیه میراند. غیرنظامیان ژاپنی، نه بهعنوان سوژههای انسانی، بلکه بهصورت پیامدهای ناگزیر یک معادلهی استراتژیک ظاهر میشوند. بدین ترتیب، کتاب اگرچه در ظاهر تحلیلی است، اما در عمل به بازتولید نوعی «اخلاق قدرت» میانجامد: اخلاقی که در آن، خشونت گسترده قابل توضیح، قابل فهم و در نهایت قابل پذیرش میشود.
کتاب «مافیای بمبافکنها» صرفاً کتابی دربارهی گذشته نیست، بلکه نمونهای از شیوهای است که فرهنگ سیاسی آمریکا هنوز هم از طریق آن، اعمال خشونت را برای خود معقول میسازد. همین منطق—این باور که نیّت خوب، تخصص فنّی و اضطرار تاریخی میتوانند ویرانی عظیم را توجیه کنند—امروز نیز در گفتمان رسمی واشینگتن دربارهی دشمنان جدیدش، از جمله جمهوری اسلامی بهوضوح قابل مشاهده است.
در روایت او، نخبگان نظامی آمریکا نه بهدنبال کشتار غیرنظامیان، بلکه در پی راهی برای پایان سریعتر جنگ بودند؛ راهی که، بهزعم آنان، در مجموع جانهای کمتری بگیرد. شکست ایدهی «بمباران دقیق»، محدودیتهای فناوری، شرایط جوی و فشار روانی جنگ، همگی دستبهدست هم دادند تا مسیر بهسوی بمبارانهای آتشزا و در نهایت استفاده از بمب اتمی هموار شود.
اما آنچه این روایت را مسئلهدار میکند، فاصلهای است که میان زبانِ «ضرورت» و واقعیتِ ویرانی انسانی ایجاد میشود.
در شب ۹ به ۱۰ مارس ۱۹۴۵، نیروی هوایی آمریکا با استفاده از بمبهای آتشزا، بخشهای وسیعی از توکیو را به آتش کشید. خانههای چوبی و فشردهی مناطق مسکونی عمداً هدف قرار گرفتند، چرا که طراحان حمله میدانستند این ساختار شهری مستعد ایجاد طوفان آتش است. نتیجه، یکی از مرگبارترین حملات هوایی تاریخ بود: در عرض چند ساعت، حدود ۸۰ تا ۱۰۰ هزار نفر—تقریباً همگی غیرنظامی—سوختند، خفه شدند یا زیر آوار جان دادند و بیش از یک میلیون نفر بیخانمان شدند. این فاجعه نه یک «خطای ناخواسته»، بلکه پیامد مستقیم یک تصمیم آگاهانه بود.
چند ماه بعد، همین منطق به سطحی بیسابقه ارتقا یافت. در ۶ اوت ۱۹۴۵، بمب اتمی بر هیروشیما فرود آمد و در لحظهی انفجار حدود ۷۰ تا ۸۰ هزار نفر را کشت؛ عددی که تا پایان همان سال، با مرگ ناشی از سوختگی و تشعشع، به حدود ۱۴۰ هزار نفر رسید. سه روز بعد، ناگازاکی با ۴۰ تا ۷۴ هزار کشتهی اولیه، به سرنوشتی مشابه دچار شد. مجموع قربانیان مستقیم و غیرمستقیم دو بمباران اتمی معمولاً بین ۲۰۰ تا بیش از ۳۰۰ هزار نفر برآورد میشود. با این حال، در روایت گلادول، این اعداد اغلب به پسزمینه میروند و جای خود را به ذهنیت و دغدغههای تصمیمگیران آمریکایی میدهند.
نقد اصلی به این چارچوب آن است که فرض «نبودِ راه جایگزین» را بدیهی میگیرد، در حالی که تاریخ چنین قطعیتی را تأیید نمیکند. در تابستان ۱۹۴۵، ژاپن عملاً در آستانهی فروپاشی بود: محاصرهی دریایی اقتصاد را فلج کرده، شهرها یکی پس از دیگری ویران شده بودند و ورود قریبالوقوع اتحاد جماهیر شوروی به جنگ، تهدیدی وجودی برای رهبری ژاپن محسوب میشد. افزون بر این، دولت ژاپن از طریق کانالهای دیپلماتیک، آمادگی خود را برای تسلیم با یک شرط اصلی—حفظ جایگاه امپراتور—اعلام کرده بود. ایالات متحده این شرط را پیش از بمبارانها نپذیرفت، اما پس از هیروشیما و ناگازاکی، دقیقاً همان را قبول کرد. این واقعیت ساده، ادعای «ناگزیر بودن» فاجعه را بهشدت تضعیف میکند.
گزینههای دیگری نیز روی میز بود: ادامهی محاصره و فشار اقتصادی تا تسلیم، انتظار برای ورود شوروی و تشدید انزوای ژاپن، یا حتی نمایش قدرت بمب اتمی در منطقهای غیرمسکونی—پیشنهادی که برخی دانشمندان پروژهی منهتن مطرح کرده بودند. هیچیک از این راهها تضمین پیروزی فوری نمیداد، اما همگی از نظر انسانی کمهزینهتر بودند. با این حال، آمریکا مسیری را برگزید که سریع، قاطع و کاملاً تحت کنترل خودش بود.
دلیل این انتخاب را باید فراتر از ملاحظات صرفاً نظامی جستوجو کرد. در سیاست داخلی آمریکا، تلفات سربازان خودی خط قرمز بود، در حالی که مرگ غیرنظامیان دشمن—بهویژه دشمنی که در تبلیغات جنگی غیرانسانی شده بود—هزینهی سیاسی بسیار کمتری داشت. در سطح ژئوپولیتیک، استفاده از بمب اتمی پیامی روشن به شوروی و جهان مخابره میکرد: نمایش قدرت مطلق. بدین ترتیب، کشتار گسترده نهتنها ابزار پایان جنگ، بلکه وسیلهای برای تثبیت نظم پساجنگ نیز شد.
این الگو امروز نیز آشناست. در مواجهه با ایران، ایالات متحده بار دیگر با دشمنی تصویرشده بهعنوان تهدیدی حیاتی روبهروست؛ با گزینههای دیپلماتیکی که «ضعیف» یا «نامطمئن» خوانده میشوند؛ و با وسوسهی راهحلهایی که سریع، قاطع و نمایشیاند. تجربهی ژاپن نشان میدهد که در چنین لحظاتی، قدرتهای بزرگ تمایل دارند خشونت را به نام ضرورت عقلانی کنند، حتی زمانی که راههای کمهزینهتر—اما کمنمایشتر—در دسترس است.
درس بمباران توکیو، هیروشیما و ناگازاکی این نیست که آن تصمیمها «درست» یا «غلط» بودند؛ بلکه این است که چگونه زبان ضرورت میتواند فاجعه را عادی کند. و همین عادیسازی است که احتمال تکرار تاریخ را، اینبار در ایران بهطرز نگرانکنندهای واقعی میسازد.
بدیلهای آمریکا در قبال ایران و منطق پرهیز از آنها
اگر تجربهی ژاپن نشان دهد که ایالات متحده حتی در حضور گزینههای کمهزینهتر، مسیر خشونت عریان را برمیگزیند، پرسش منطقی این است که در مواجهه با ایران، بدیلهای آمریکا بهجای جنگ مستقیم چه بوده و چرا همچنان به حاشیه رانده میشوند.
برخلاف روایت رایج، ایالات متحده در برابر ایران با کمبود گزینه روبهرو نیست. نخستین و مؤثرترین بدیل، محاصرهی دریایی و انرژی است. اقتصاد جمهوری اسلامی بهشدت به صادرات نفت، واردات کالاهای اساسی و مسیرهای محدود کشتیرانی وابسته است. کنترل مؤثر تنگهها، بنادر، بیمهی نفتکشها و زنجیرهی حملونقل—حتی بدون شلیک یک گلوله—میتواند در میانمدت ساختار مالی و لجستیکی حکومت را فلج کند. چنین فشاری، هرچند زمانبر، اما بهمراتب کمهزینهتر از جنگی تمامعیار خواهد بود.
بدیل دوم، ادامه و تعمیق جنگ فرسایشی اقتصادی و حقوقی است؛ نه صرفاً تحریمهای نمادین، بلکه هدفگیری سیستماتیک شبکههای مالی، شرکتهای پوششی، نهادهای شبهنظامی و داراییهای خارجی وابسته به ساختار قدرت. تجربهی سالهای گذشته نشان داده که این فشارها، اگر پایدار و هماهنگ باشند، بهتدریج شکاف میان دولت و جامعه را عمیقتر میکنند و توان سرکوب را کاهش میدهند.
راه سوم، مهار منطقهای بدون ورود به جنگ مستقیم است: محدودسازی بازوهای نیابتی از طریق فشار دیپلماتیک، توافقات امنیتی منطقهای و قطع مسیرهای تسلیحاتی. این مسیر کند است و نیازمند صبر سیاسی، اما برخلاف جنگ مستقیم، به انفجار ملیگرایی در داخل ایران دامن نمیزند.
چهارم، و شاید مهمترین بدیل، ترکیب فشار خارجی با گشایش سیاسی مشروط است. جمهوری اسلامی نشان داده که در لحظات فشار حداکثری، در عین سرسختی، بهشدت نگران بقاست. تضمینهایی مشخص—نه برای نظام، بلکه برای انتقال کنترلشدهی بحران—میتوانست و میتواند شکافهایی در درون حاکمیت ایجاد کند.
اما پرسش اصلی پابرجاست: اگر این راهها وجود دارد، چرا ایالات متحده بار دیگر بهسوی منطق جنگ متمایل میشود؟
پاسخ را باید در همان الگوی تاریخی جستوجو کرد که در ژاپن نیز مشاهده شد. مسیرهای صلحآمیز؛ عقلانیتر، نامطمئن، زمانبر و از نظر سیاسی کمنمایش هستند و نتیجهای فوری نمیدهند یا حس «کنترل کامل» به تصمیمگیران نمیبخشند، و در مقابل، گزینهی نظامی ولو فاجعهبار—سریع، قابل نمایش و از نظر تأثیر روانی قاطع است.
علاوه بر این، فشار تدریجی اغلب به تغییرات درونی منجر میشود؛ تغییری که آمریکا نه میتواند زمانبندی آن را کنترل کند و نه شکل نهاییاش را. جنگ، برعکس، امکان بازطراحی سریع صحنه را میدهد—حتی اگر این بازطراحی بر ویرانهها بنا شود. همانگونه که در ۱۹۴۵، بمب اتم نه فقط برای شکست ژاپن، بلکه برای نمایش قدرت در نظم جهانیِ نوظهور بهکار رفت، امروز نیز گزینهی نظامی علیه ایران حامل پیامی فراتر از خود ایران است.
در نهایت، تاریخ نشان میدهد که مسئلهی اصلی کمبود راهحلهای صلحآمیز نیست، بلکه بیمیلی قدرتهای بزرگ به پیمودن مسیرهایی است که کنترل کامل، پیروزی فوری و نمایش قدرت را تضمین نمیکنند. درست همانطور که توکیو، هیروشیما و ناگازاکی قربانی منطق «ضرورت» شدند، خطر آن وجود دارد که ایران نیز در چارچوبی مشابه—با آگاهی کامل از بدیلها—در مسیر تکرار همان انتخاب قرار گیرد.
سناریوی تشدید؛ از ضربهی محدود تا افق هستهای
فرض کنیم ایالات متحدهی دونالد ترامپ در آغاز فقط تصمیم به یک حملهی «محدود و بازدارنده» علیه ایران بگیرد: حملهای هوایی یا موشکی با هدف تأسیسات هستهای، پایگاههای نظامی یا زیرساختهای کلیدی. منطق این اقدام، مطابق الگوی تاریخی، روشن است: ضربهای سریع، قاطع و نمایشی که قرار است طرف مقابل را مرعوب کند و بدون ورود به جنگی طولانی، معادله را به نفع آمریکا تغییر دهد.
اما تجربه نشان میدهد که چنین «ضربههای محدود» اغلب تنها در ذهن طراحانشان محدود میمانند. در این سناریو، جمهوری اسلامی بهاحتمال زیاد از پاسخ مستقیم و همسطح به آمریکا پرهیز میکند؛ نه از سر خویشتنداری اخلاقی، بلکه بهدلیل نابرابری آشکار قدرت. در عوض، منطقیترین واکنش از دید تهران، گسترش میدان درگیری است: هدف قرار دادن اسرائیل، چه بهصورت مستقیم و چه از طریق نیروهای نیابتی. این انتخاب همزمان دو کارکرد دارد: انتقال هزینهی جنگ به متحد اصلی آمریکا در منطقه و تحریک یک واکنش زنجیرهای که کنترل آن از دست واشینگتن خارج شود.
حملهی ایران چه بهتنهایی چه همراه با حملهی نیروهای وابسته به آن به اسرائیل، بهویژه اگر تلفات غیرنظامی قابل توجهی داشته باشد، بهسرعت ماهیت درگیری را تغییر میدهد. اسرائیل، که دکترین امنیتیاش بر بازدارندگی مطلق استوار است، چنین حملهای را نه یک درگیری منطقهای، بلکه تهدیدی وجودی تلقی میکند. پاسخ اسرائیل در این چارچوب، بهاحتمال زیاد بسیار شدیدتر و گستردهتر خواهد بود: از حملات عمیق به خاک ایران گرفته تا هدفقراردادن زیرساختهای حیاتی.
در این نقطه، ایالات متحده عملاً دوباره وارد صحنه میشود، اما این بار نه بهعنوان آغازگر یک «ضربهی محدود»، بلکه بهعنوان بازیگری گرفتار در تعهدات امنیتی خود. منطق اولیه—کنترل، سرعت و محدود بودن—جای خود را به منطق اعتبار، تعهد و جلوگیری از شکست میدهد. هر مرحله، مرحلهی بعدی را نه از سر انتخاب آزاد، بلکه از سر اجبار میزاید.
خطرناکترین بخش این زنجیره، جایی است که امکان دستیازی به نیروی هستهای وارد معادله میشود. اسرائیل بهطور رسمی سلاح هستهای خود را تأیید نکرده، اما این ابهام خود بخشی از بازدارندگی آن است. در سناریویی که موجودیت اسرائیل تهدیدشده تلقی شود—یا چنین ادراکی شکل بگیرد—تابوی استفاده از سلاحهای غیرمتعارف میتواند ترک بردارد. حتی اگر استفادهی واقعی رخ ندهد، صرفِ نزدیک شدن به این آستانه، جهان را وارد وضعیتی میکند که تصمیمها در آن نه بر پایهی محاسبهی عقلانی، بلکه بر اساس ترس، شتاب و سوءبرداشت گرفته میشوند.
نکتهی کلیدی این است که هیچیک از بازیگران لزوماً بهدنبال جنگ هستهای نیستند. همانگونه که در ۱۹۴۵ نیز هدف اعلامشده «پایان دادن به جنگ» بود، نه گشودن عصری تازه از ویرانی. اما تاریخ نشان داده است که وقتی خشونت بهعنوان ابزار مدیریت بحران پذیرفته میشود، مرزهای آن بهتدریج فرسوده میگردد.
در این معنا، خطر اصلی نه در نیّتها، بلکه در ساختار تصمیمگیری است: زنجیرهای از انتخابهای بهظاهر منطقی، که هر یک برای جلوگیری از بدترشدن اوضاع اتخاذ میشوند، اما در مجموع مسیری را میسازند که به سوی بدترین سناریوی ممکن میرود. درست همانگونه که از توکیو آغاز شد، به هیروشیما رسید و جهانی تازه را—بیآنکه از پیش بهطور کامل تصور شده باشد—بهوجود آورد.
اگر تاریخ درسی داشته باشد، این است که جنگهای بزرگ اغلب نه با تصمیم به فاجعه، بلکه با اعتماد بیش از حد به کنترلپذیری خشونت آغاز میشوند. و این همان توهمی است که امروز، در سایهی تنش با ایران، بار دیگر در حال بازتولید شدن است.
چگونه میتوان بهعنوان شهروندان ایران—میان سرکوب وحشیانهی داخلی و تهدید جنگ خارجی—مقاومت کرد؟
نخست باید یک واقعیت تلخ را بپذیریم: ما در موقعیت یک «دوگانهی مرگبار» هستیم—از یکسو حکومتی که مشروعیتش را از قتلعام میگیرد، و از سوی دیگر قدرتهای خارجی که نجات ما را با ویرانی ما اشتباه میگیرند.
مقاومت مؤثر، فقط با فهم دقیق این دوگانه ممکن است.
۱) شکستن دوگانهی دروغین «یا جمهوری اسلامی یا بمباران»
بزرگترین خطر، پذیرفتن چارچوبی است که ما را مجبور به انتخاب میان این دو میکند.
ما باید—در گفتار، نوشتار، شبکههای اجتماعی، و ارتباط با جهان—یک پیام ساده اما رادیکال را تثبیت کنیم:
نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ.
این موضع اعلام «بیطرفی» با انفعال نیست؛ برعکس، بازپسگیری سوژگی سیاسی از هر دو طرفی است که ما را بهصورت ابزار میخواهند.
۲) جدا کردن مردم ایران از حکومت ایران (در سطح جهانی)
یکی از دلایل اصلی که جنگ ممکن میشود، این است که در گفتمان جهانی، مردم ایران همانا جمهوری اسلامی فرض میشوند.
وظیفهی حیاتی شهروندان—بهویژه در دیاسپورا—این است که این همارزی را دائماً تخریب کنند: بیانیهها، نامههای سرگشاده، مقالههای علیه جنگطلبی؛ حضور در رسانهها با زبان روشن و غیرایدئولوژیک؛ و تأکید مداوم بر این که تحریم کور، یا بمباران به تقویت سرکوب داخلی منجر میشود و در نهایت جنگ چیزی نیست جز نابودی هر امکان تغییر درونی. این کار ممکن است آهسته پیش رود، اما اثر انباشتی دارد، و این همان چیزی که سیاستمداران هردو سو از آن میترسند.
۳) مقاومت مدنیِ کمهزینه اما فرساینده در داخل
در شرایط سرکوب داخلی، مقاومت الزاماً خیابانی و انفجاری نیست. تجربهی تاریخی (از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین) نشان میدهد که اعتصابهای پراکنده اما تکرارشونده، نافرمانیهای کوچک اما جمعی، و فرسایش مشروعیت از طریق بیاعتنایی، و نافرمانی روزمره هرچند شاید «قهرمانانه» به نظر نرسند، اما توان حکومت برای کنترل در شرایط جنگی را تضعیف میکنند، و این بسیار مهم است.
۴) مقابله با پروژهی «نجات از آسمان»
یکی از خطرناکترین روایتها این است که «بگذار بمباران شود، شاید رژیم بیفتد.» نادرستی این منطق باید بیوقفه با زبان تجربههای تاریخی و نه شعار افشا شود. بایستی گفته شود که جنگ، همیشه اول جامعهی مدنی را نابود میکند، و امنیتیسازی مطلق، ارمغان جنگ به دیکتاتورهاست. هیچ رژیم سرکوبگری با بمباران خارجی نه سقوط کرده ونه دموکراتیک شده است. اینجا روایت ژاپن، عراق، لیبی، سوریه—و حتی خود ایرانِ جنگزدهی دههی ۶۰—سلاح فکری ماست.
۵) ائتلافِ نادر اما حیاتی: ضدجنگ و ضداستبداد
ما نیازمند یک زبان سیاسی جدیدیم که همزمان مشروعیت جمهوری اسلامی را و مشروعیت جنگ علیه ایران را رد کند. این زبان نه متعلق به اصلاحطلبان رسمی است، نه به اپوزیسیون جنگطلب، بلکه از آنِ شهروندانی است که نمیخواهند قربانی محاسبات راهبردی آدمکشان داخلی و خارجی شوند. حتی اگر این صدا در ابتدا کوچک باشد، تاریخ نشان میدهد که صداهای اخلاقیِ منسجم، بالاخره شنیده میشوند اما حذف نمیشوند.
جمعبندی صریح
ما شاید نتوانیم ترامپ را کنترل کنیم، یا نتوانیم جمهوری اسلامی را فوراً ساقط کنیم، اما میتوانیم ابزار مشروعیت جنگ نشویم و روایت غالب را به چالش بکشیم تا اجازه ندهیم «ضرورت» بار دیگر نام مستعار فاجعه شود. مقاومت امروز ما، نه فتح قدرت، بلکه جلوگیری از بدترین فاجعه است.
………..
زیرنویس
۱- Gladwell, Malcolm, The Bomber Mafia: A Dream, a Temptation, and the Longest Night of the Second World War, New York: Little, Brown and Company, 2021


