آنچه امروز در قالب «حملات سرمچار بلوچ» در کویته، گوادِر و دیگر نقاط بلوچستان پاکستان دیده میشود، نه یک انفجار امنیتی ناگهانی است و نه صرفاً محصول «افراطگرایی قومی». این رخدادها را باید در تلاقی سه سطح فهم کرد: بحران تاریخی مرکز–پیرامون، انسداد سازوکارهای سیاسی در پاکستان، و مداخلهگری مستقیم و غیرمستقیم بازیگران خارجی که از شکافهای قومی بهعنوان اهرم فشار ژئوپلیتیک استفاده میکنند.
سرمچار، همانطور که در ادبیات بلوچ رایج است، نام یک سازمان مشخص نیست؛ بلکه عنوانی عام برای مبارزان مسلح بلوچ است. همین نکته بهخودیخود مهم است، چون نشان میدهد با یک «جنبش اجتماعی نظامیشده» طرفیم، نه با یک گروه بسته و ایدئولوژیک. این تفاوت، کلید تحلیل است. هرجا سرمچار هست، پیش از آن یک مسئلهی حلنشدهی سیاسی وجود داشته است.
بلوچستان پاکستان از نظر منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی و اهمیت استراتژیک، یکی از غنیترین مناطق جنوب آسیاست. گاز، معادن، مسیرهای ترانزیتی و مهمتر از همه بندر گوادِر، این منطقه را به قلب پروژههای منطقهای تبدیل کرده است. اما همینجا تناقض آغاز میشود: منطقهای که ستون توسعهی ملی معرفی میشود، در عمل از ابتداییترین حقوق توسعهای محروم مانده است. این تناقض را نمیتوان با ارجاع به «قومیت» توضیح داد؛ مسئله، ساختار قدرت است.
در پاکستان، دولت مرکزی و بهویژه ارتش، نه فقط بازیگر امنیتی بلکه بازیگر اقتصادی مسلط است. پروژههای بزرگ، قراردادهای زیرساختی و سرمایهگذاریهای خارجی، مستقیماً یا غیرمستقیم از کانال نظامیها عبور میکند. در چنین ساختاری، توسعه به معنای توزیع قدرت و ثروت نیست، بلکه به معنای تمرکز بیشتر آن است. بنابراین طبیعی است که توسعهای که روی کاغذ به نام بلوچستان ثبت میشود، در واقع به حساب اسلامآباد و نهادهای نظامی واریز شود.
اینجاست که نقش چین باید با دقت تحلیل شود. برخلاف روایتهای سادهانگارانه، حضور چین در بلوچستان را نمیتوان صرفاً «غارتگری اقتصادی» نامید. چین واقعاً زیرساخت میسازد، سرمایه میآورد و پروژههای بلندمدت تعریف میکند. مسئله این نیست که چین توسعه نمیآورد؛ مسئله این است که مکانیسم سیاسی پاکستان اجازه نمیدهد این توسعه به جامعهی محلی برسد. چین با دولت و ارتش قرارداد میبندد، نه با جامعه. نتیجه آن میشود که توسعه واقعی است، اما توزیع آن بهشدت ناعادلانه است.
در چنین شرایطی، گوادِر برای بلوچها نماد پیشرفت نیست؛ نماد حذفشدن است. بندری که باید شغل، آموزش و رفاه بیاورد، به یک منطقهی نظامیشده بدل میشود که دسترسی مردم محلی به آن محدود است. اینجاست که حمله به پروژههای اقتصادی، نه از سر دشمنی با توسعه، بلکه بهعنوان اعتراض به توسعهی بدون مشارکت شکل میگیرد.
اما اگر فقط به این لایه بسنده کنیم، بخش مهمی از ماجرا را ندیدهایم. بحران بلوچستان تنها محصول سرکوب داخلی نیست؛ تحریک و مداخلهی خارجی نقش تعیینکنندهای در تشدید آن داشته است. تاریخ منطقه نشان میدهد که هرجا شکاف مرکز–پیرامون وجود دارد، قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای تلاش میکنند آن را به شکاف قومی یا هویتی تبدیل کنند. این یک تکنیک کلاسیک ژئوپلیتیک است: تبدیل نارضایتی اجتماعی به منازعهی هویتی، تا هم دولت مرکزی تضعیف شود و هم امکان شکلگیری جنبشهای سراسری از بین برود.
در مورد بلوچستان، شواهد متعددی از حمایت رسانهای، مالی و گاه اطلاعاتی برخی بازیگران خارجی از گروههای بلوچ وجود دارد. هدف این مداخلات لزوماً «آزادی بلوچها» نیست؛ بلکه بیثباتسازی پاکستان، فشار بر چین، و کنترل مسیرهای استراتژیک منطقه است. در این چارچوب، سرمچارها گاه به ابزار یک بازی بزرگتر تبدیل میشوند؛ بازیای که هزینهاش را پیش از همه خود جامعهی بلوچ میپردازد.
اینجا باید یک تمایز مهم را روشن کرد؛ تمایزی که برای بحث ایران هم حیاتی است. مسئلهی بلوچستان، چه در پاکستان و چه در ایران، پیش از آنکه «تبعیض قومی» باشد، تبعیض ساختاری مرکز–پیرامون است. در ایران، مشکل اصلی نه دشمنی با قومیتها، بلکه تمرکز تاریخی قدرت، سرمایه و تصمیمگیری در مرکز است. همین الگو را در خوزستان، سیستانوبلوچستان، کردستان و حتی بخشهایی از شمال کشور میبینیم.
تأکید بر «تبعیض قومی» اگر بدون دقت نظری باشد، دقیقاً همان چیزی است که بازیگران خارجی میخواهند. چون این روایت، مسئله را از حوزهی سیاست و اقتصاد به حوزهی هویت میبرد؛ جایی که راهحل ندارد و فقط قطبیسازی تولید میکند. در حالی که روایت مرکز–پیرامون، امکان سیاستورزی، اصلاح ساختار و ائتلافهای سراسری را باز میگذارد.
در پاکستان اما این امکان عملاً مسدود شده است. احزاب سیاسی یا سرکوب شدهاند یا در ساختار قدرت حل شدهاند. ارتش نه اجازهی خودمختاری واقعی میدهد و نه ظرفیت مشارکت سیاسی معنادار را میپذیرد. وقتی سیاست حذف میشود، اسلحه بازمیگردد. این قاعدهای است که از آمریکای لاتین تا خاورمیانه بارها تکرار شده است.
از این زاویه، حملات اخیر سرمچارها را باید نشانهی بنبست سیاسی دانست، نه اوج قدرت آنها. عملیاتهای همزمان و نمادین، نشاندهندهی منطق جنگ نامتقارن است: ایجاد شوک، دیدهشدن، و یادآوری اینکه مسئله هنوز زنده است. این نوع کنش، زمانی انتخاب میشود که افق سیاسی بسته باشد و زبان دیگری شنیده نشود.
جمعبندی این است:
آنچه امروز در بلوچستان پاکستان میگذرد، حاصل همزمان سه شکست است: شکست دولت در توزیع عادلانهی توسعه، شکست سیاست در نمایندگی پیرامون، و شکست منطقه در مهار مداخلات مخرب خارجی. تا وقتی این سه سطح بهطور همزمان دیده نشوند، هر تحلیلی یا به دام امنیتیسازی میافتد یا به دام رمانتیزهکردن خشونت.
برای ما در ایران، این تجربه یک هشدار است، نه یک سرنوشت محتوم. اگر مسئله را درست نامگذاری کنیم—تبعیض مرکز–پیرامون، نه جنگ قومیتها—هنوز امکان سیاست، اصلاح و همبستگی وجود دارد. اما اگر زبان امنیت و هویت جای زبان عدالت و مشارکت را بگیرد، همان مسیری تکرار میشود که امروز بلوچستان پاکستان در آن گرفتار است.


