
اکنون تصور پایان سرمایهداری آسانتر از تصور پایان جهان شده است. اما خواه نظامی که ما را در بند کشیده «سرمایهداری پایانی» بدانیم، خواه پساسرمایهداری یا تکنوفئودالی، بیش از هر زمان دیگری با دوگانهٔ رزا لوکزامبورگ: «سوسیالیسم یا بربریت» روبهرو هستیم. متأسفانه، همانگونه که کلاین، وسترا و دیگران هشدار میدهند، بربریت ظاهراً گوی سبقت را ربوده است
از دههٔ ۱۹۹۰ به اینسو، زمانی که به روند طولانی مدت جذب طبقهٔ کارگر غرب توسط سوسیالدموکراسی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش اضافه شد، در میان «طبقات پرحرف» این گزاره رواج یافته است که «تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان سرمایهداری است». همانطور که مککنزی وارک یادآور شده، نوعی اجماع عجیب هم میان طرفداران و هم میان منتقدان سرمایهداری وجود داشت که بر اساس آن «سرمایه جاودانه است؛ تا ابد ادامه مییابد و همهچیز تجلی ذات آن است».
با این حال، در سالهای اخیر تلاشهایی برای پاسخدادن به چالشِ تصور پایان سرمایهداری صورت گرفته است.
سرمایهداری چگونه پایان مییابد؟
یکی از نخستین تلاشها، مقالهای بود با عنوان «سرمایهداری چگونه پایان مییابد؟» نوشتهٔ ولفگانگ اشتریک، مدیر برجسته سابق موسسه ماکس پلانک برای مطالعه جوامع در کلن، که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. اشتریک بیپروا به اصل مسئله پرداخت و نوشت: «پیشنهاد میکنم بدون پذیرفتن مسئولیت پاسخ به این سوال که چه چیزی را باید جایگزین سرمایهداری کرد، به پایان آن فکر کنیم. این یک پیشداوری مارکسیستی یا دقیقتر: مدرنیستی است که سرمایهداری بهمثابه یک دورهٔ تاریخی فقط زمانی پایان مییابد که جامعهای نو و بهتر در افق باشد و سوژهای انقلابی آمادهٔ اجرای آن برای پیشرفت نوع بشر وجود داشته باشد.»
زاویهٔ ورود اشتریک به این پرسش کاملاً بدیع بود و از آشنایی او با آثار جامعهشناس بزرگ مجارستانی، کارل پولانی، برمیآمد. استدلال او این بود که سرمایهداری در کالاییسازی همهچیز، یا تبدیل نهفقط زمین و کار، بلکه حوزههایی که پیشتر حصارکشی شده بودند، مانند دانش، زیرساختهای عمومی و محیطزیست، به کالاهایی برای مبادلهٔ بازاری چنان موفق بوده است که خودِ شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی لازم برای بازتولیدش را از میان میبرد. ادعای محوری این بود که الزامات سودآوری تا آن اندازه تشدید شدهاند که سرمایه با پایینکشیدن سطح زندگی در اقتصادهای مرکزی، و در عین حال با پرداخت دستمزدهایی بسیار ناچیز در اقتصادهای جنوب جهانی که به آنها کوچ کرده است، پایهٔ خودِ انباشت پایدار سرمایه یعنی نیروی کار را نابود میکند.
استریک یکی از اولین کسانی بود که ایده «چندبحرانی» را مطرح کرد، یعنی اینکه به دلیل توانایی سرمایهداری در فرسایش ترمزهای سنتی که بر توانایی آن در تبدیل همه چیز به کالا اعمال شده بود، بحرانها در ابعاد مختلف وجود اجتماعی در حال ظهور بودند و این بحرانها همافزایی منفی داشتند و تأثیر یکدیگر را افزایش میدادند و در نتیجه تأثیر جمعی خود را تشدید میکردند. این بحرانهای متقابل، چیزی را ایجاد میکردند که استریک آن را «پنج اختلال» مینامید – رکود اقتصادی، توزیع الیگارشی، الحاق حوزه عمومی به مالکیت خصوصی، فساد و هرج و مرج جهانی.
گسست انباشت از بازتولید اجتماعی
ریچارد وسترا در کتاب خود، اقتصاد سیاسی پساسرمایهداری، استدلالی مشابه پیش میکشد. انباشت سرمایه تنها زمانی میتواند رخ دهد که سودهای استخراجشده در فرایند تولید نهفقط صرف مصرف سرمایهدارانه و سرمایهگذاری شوند، بلکه بخشی از آنها به دستمزدهایی اختصاص یابد که به تولیدکنندگان ارزش اضافی امکان دهد از نظر جسمانی خود را بازتولید کنند. او همچون اشتریک موافق است که شرایط اجتماعیِ بازتولید نیروی کار در سطحی جهانی در حال ناپدیدشدن است، زیرا سرمایه برای گریز از دستمزدهای بالای کارگران در اقتصادهای پیشرفته به کشورهای فقیرتر میگریزد و در جنوب جهانی حداقل ممکن را به کارگران میپردازد.
اما بهگفتهٔ وسترا، به همان اندازه مهم این واقعیت است که بخش صنعتی/تولیدی، جایی که بهطور سنتی استخراج ارزش اضافی در آن رخ میداد عملاً به بخشی ثانویه از اقتصاد بدل شده است؛ بخشی که بهطور فزایندهای تابع بخشی از اقتصاد است که نه کالاها، بلکه «ناملموسها»یی چون حق ثبت اختراع، پایگاههای داده و طراحی را تولید میکند؛ حوزهای که هزینهٔ تولید آن معمولاً صفر یا نزدیک به صفر برآورد میشود. هرچه بیشتر، سودها از «اقتصاد ناملموس»/دیجیتالی نسبت به اقتصاد ملموس/مادی بهدست میآیند و این سودها نه به بخش مولد، بلکه به سفتهبازی هدایت میشوند. بدینترتیب، کسانی که فناوری اطلاعات و بازتولید داراییهای ناملموس را از طریق حق ثبت اختراع و حقنشرها در انحصار دارند—مانند مایکروسافت، گوگل و فیسبوک—بهصورت تصاعدی ثروتمندتر میشوند و به شکلگیری نابرابری شدید درآمد و ثروتِ شاخصِ روزگار ما دامن میزنند.
کاهش چشمگیر نقش بخش صنعتی/تولیدی سنتی در انباشت سرمایه و نقش مسلطِ بخش ناملموسِ انحصارشده که سودهایش را عمدتاً از کنترل دانش بهدست میآورد، آن چیزی را پدید میآورد که وسترا آن را «سرمایهداران بدون سرمایهداری» نامیده است، هرچند خود او نسبت به تداوم کارایی این اصطلاح تردیدهایی ابراز میکند.
دفن سرمایهداری
برای هر دو، وسترا و اشتریک، سرمایهداری دچار بحرانی نهایی است، اما هنوز زنده است. با این حال، نظریهپردازانی نیز هستند که استدلال میکنند سرمایهداری مرده است و اکنون زمان آن رسیده که نظریه با واقعیت همگام شود. از نظر مککنزی وارک، در کتاب سرمایه مرده است: آیا این چیزی بدتر است؟، سرمایهداری با شیوهٔ تولیدی تازه جایگزین شده که با کنترل بردار/«وِکتور» مشخص میشود. فناوری اطلاعات همان بردار/«وکتور» است—وکتوری که همهٔ ابعاد حیات اقتصادی و اجتماعی را درمینوردد—و این کسانیاند که این «بردار» را کنترل میکنند که جای طبقهٔ سرمایهدار را گرفته و خود را بهمثابه طبقهٔ حاکم جدید تثبیت کردهاند. تعارض سرمایه و کار که موتور تغییر در سرمایهداری بود جایش را به کشاکش میان «هکرها»ی تولیدکنندهٔ دانش و «طبقهٔ وکتورالیست» داده است؛ طبقهای که از طریق کنترل پتنتها و فرماندهی بر لجستیکِ گردآوری و توزیع اطلاعات، آن دانش را استثمار میکند. بهگفتهٔ وارک:
«اگر طبقهٔ سرمایهدار مالک ابزارهای تولید است، طبقهٔ وکتورالیست مالک وکتورهای اطلاعات است. آنان مالک وکتورهای گستردهٔ محاسبهاند که فضا را درمینوردند. مالک وکتورهای گستردهٔ ارتباطاند که زمان را شتاب میبخشند. مالک حقنشرها، پتنتها و علائم تجاریاند که توجه را به دام میاندازند یا مالکیت بر فنون نو را تعیین میکنند. مالک سامانههای لجستیکیاند که استقرار و جابهجایی هر منبعی را مدیریت و پایش میکنند. مالک ابزارهای مالیاند که جایگزین ارزش هر منبعی میشوند و میتوان آنها را به بازار آورد تا ارزش بالقوهٔ هر ترکیب ممکنی از آن منابع را بهصورت جمعسپاری برآورد کرد. مالک الگوریتمهاییاند که اطلاعات را رتبهبندی، مرتبسازی و در موقعیتهای معین تخصیص میدهند.»
وارک میگوید سرمایهداران در فرآیندی شبیه به یک کودتای بیخونریزی از سوی وکتورالیستها کنار زده شدند. فناوری اطلاعات از دههٔ ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ متحد سرمایهداران در نبردشان با جنبش قدرتمند کارگری بود، اما پس از پیروزی در آن نبرد، خودِ سرمایهداران بهدست وکتورالیستها کنار زده شدند. دلیل اصلی این بود که وکتورالیستها با داراییهایی متفاوت میجنگیدند و همین به آنان مزیت میداد:
«مالکیت ابزارهای تولید—یعنی کارِ متجسدشده در سرمایه بهصورت کارخانه و تجهیزات—سرمایهگذاریای سخت و بلندمدت است. مالکیت و کنترل وکتور—هکِ اطلاعات نو که در قالب پتنتها، حقنشرها، برندها و لجستیکِ اختصاصی متجسد میشود—انتزاعیتر، منعطفتر و سازگارتر است. عقلانیتر نیست، اما انتزاعیتر است.»
ظهور تکنوفئودالیسم
یانیس واروفاکیس، وزیر دارایی پیشین یونان، بهطور کلی در امتداد خط تحلیلی مککنزی وارک حرکت میکند و خود نیز اذعان دارد که وارک تأثیر بسزایی بر او و کتاب تازهاش، تکنوفئودالیسم، گذاشته است.
واروفاکیس، همچون وارک، میگوید ما وارد یک شیوهٔ تولید جدید شدهایم. او نمیگوید سرمایهداران دیگر اهمیتی ندارند؛ آنها همچنان مهماند و هنوز هم در فرایند تولید به استخراج ارزش اضافی یا سود از کارگران مشغولاند. اما خودِ آنان تابع نخبگانی تازهاند: «سرمایهداران ابری» یا «ابرالها» (cloud capitalists / cloudalists) که مشترکاتی را که زمانی فضای سایبری بود خصوصیسازی کردهاند و اکنون دسترسی به آن را کنترل میکنند. «ابرالها/ابرگرایان» که قدرتمندترینشان گوگل، مایکروسافت، اپل، آمازون و شرکت تولیدکنندهٔ تراشه، انویدیا، هستند، شاهراههای اطلاعاتیِ سرتاسر جهان را در اختیار دارند؛ شاهراههایی که از نظر مادی بهوسیلهٔ مراکز عظیم داده در نقاط مختلف جهان پشتیبانی میشوند. دسترسی به این شبکههای درهمتنیدهٔ فضای سایبری که «ابر» نامیده میشوند، اکنون برای سرمایهداران سنتی یا «زمینی» حیاتی است تا بتوانند به شما دسترسی پیدا کنند و محصولاتشان را بفروشند؛ و این انحصارهای پلتفرمی با دریافت «اجاره» از این سرمایهداران کسب درآمد میکنند. بدون دسترسی به اینترنت، سرمایهداران نمیتوانند سود بهدست آورند، و درست همانگونه که اربابان فئودالِ گذشته با کنترل زمین عمل میکردند، کنترل انحصاری ابر از سوی ابرالها/ابرگرایان به آنان امکان میدهد بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از «سرمایهداران واسال» و از هر کسی که از اینترنت استفاده میکند «اجاره» یا درآمدی که تابع رقابت بازاریِ لازم برای سود نیست دریافت کنند. همین اتکای اکثر ابرالها به درآمد و ثروتی که از اخذ اجاره از همگان بهدست میآید، نه از انباشت سنتی ارزش در فرایند تولید، واروفاکیس را بر آن میدارد که نام «تکنوفئودالیسم» را بر شیوهٔ تولید کنونی بگذارد.
همانند «سرمایهداری زمینی»، این ابرالها/ابرگرایان نیستند که ارزش تولید میکنند. منابع واقعی ارزش، آن چیزی است که واروفاکیس «پرولتاریای ابری» و «سرفهای ابری» مینامد. پرولتاریای ابری، کارگران خدماتیِ آمازون و دیگر تأسیسات شرکتهای بزرگ فناوریاند که فاقد تشکلهای اتحادیهای هستند، دستمزدهای ناچیز میگیرند و پیوسته با تهدید جایگزینی بهوسیلهٔ روباتها و هوش مصنوعی (AI) روبهرو هستند. با این همه، کار این پرولتاریا تنها بخش کوچکی از ارزشی را تأمین میکند که ابرالها استخراج میکنند. بخش عمدهٔ آن ارزش را «سرفهای ابری» خلق میکنند. واروفاکیس، با پیروی از وارک و شوشانا زوبوف، نویسندهٔ کتاب اثرگذار «عصر سرمایهداری نظارتی» میگوید برده ها/سرفهای ابری در واقع اغلبِ ما هستیم: هر بار که در گوگل جستوجو میکنیم، عکسی در فیسبوک میگذاریم یا کتابی از آمازون سفارش میدهیم، برای «ابر» مواد خام فراهم میکنیم؛ موادی که سپس به اطلاعاتی پردازش میشوند که ابرالها و سرمایهداران زمینی میتوانند از آنها برای تدوین راهبردهای هرچه پیچیدهتر بازاریابی استفاده کنند تا ما را وادار کنند از دلارهایمان دل بکنیم. ویژگی متمایز سرفهای ابری این است که آنها اگر خودشان متوجه نباشند برای ابرالها کارِ بدون مزد انجام میدهند. همانطور که واروفاکیس مینویسد: «این واقعیت که ما این کار را داوطلبانه و حتی با خوشحالی انجام میدهیم، از این واقعیت نمیکاهد که ما تولیدکنندگان بدون مزد هستیم – رعیتهای ابری که کار روزانهشان به طور مستقل گروه کوچکی از میلیاردرها را ثروتمند میکند.»
آنچه بهطور محسوسی در میان طبقات استثمارشدهٔ واروفاکیس غایب است، تولیدکنندگان اصلی ارزش در الگوی وارکاند: «هکرها»؛ دستهای که برنامهنویسان، تولیدکنندگان محتوا، و مدیران داده و لجستیک را دربرمیگیرد؛ کسانی که ثروت چهرههایی چون ایلان ماسک، جف بزوس و مارک زاکربرگ را تولید میکنند. شاید دلیل این غیبت آن باشد که واروفاکیس هنوز تصمیم نگرفته است آنها را از نظر تئوری کجا جای دهد؛ در کنار پرولتاریا و سرفها یا در برابر آنان، زیرا سیاستهایشان دوپهلو و بیثبات است.
چه این نویسندگان شیوهٔ تولید کنونی را «سرمایهداری پایانی» بنامند و چه پساسرمایهداری، همگی بر این باورند که این وضعیت بشر را به شرایطی بدتر از سرمایهداری متعارف کشانده است. از نظر وسترا، آنچه آرایش کنونی را در قیاس با دیگر شیوههای تولید، از جمله سرمایهداری متمایز میکند این است که برای پایداربودن یک شیوهٔ استثمار، لازم است امکانهایی فراهم کند که بهواسطهٔ آنها نیروی کاری که ثروت طبقهٔ حاکم را خلق میکند بتواند از نظر جسمانی خود را بازتولید کند. این پیوند در عصر پساسرمایهداری گسسته شده است؛ چرا که طبقهٔ حاکم ترجیح میدهد منابعش را به سفته بازی و سرمایهگذاریهای سوداگرانه هدایت کند، نه به تأمین دستمزد کافی برای زندگی، و بدینترتیب نیروی کار را برای بقا به ورطهٔ بدهکاریِ هرچه عمیقتر میراند. او یادآور میشود: «حتی رژیمهای اقتدارگرا نیز باید زندگی مادی انسانها را بهعنوان محصول جانبیِ هدف یا پروژهٔ اجتماعیشان بازتولید کنند.» وسترا با استناد به گفتهٔ مشهور رزا لوکزامبورگ هشدار میدهد که «اگر اشکال نوین سوسیالیستی پدید نیایند، بربریت و فروپاشی اجتماعی چشماندازی بسیار واقعیتر خواهد بود.»
هوش مصنوعی: از وعده تا تهدید
در اوج ظهور فناوری اطلاعات در دهه ۱۹۹۰، کسانی بودند که پتانسیل این فناوری را برای ایجاد گذار از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی، از ماقبل تاریخ به تاریخ، به قول معروف مارکس و انگلس، میدیدند. بهگفتهٔ پل میسون، مارکس در متنی که با عنوان «پارهنوشتهای دربارهٔ ماشین» شناخته میشود و بخشی از گروندریسهٔ مفصل اوست، زمانی را پیشبینی کرده بود که در نتیجهٔ شتابگرفتنِ رشد نیروهای مولد، هدف اصلی بشریت دستیابی به «آزادی از کار» خواهد بود. میسون نظریهپردازی میکرد که در سپیدهدم کمونیسم «رهایی از کار» فراخواهد رسید؛ یا به تعبیر مارکس، ممکن خواهد شد که «آدمی امروز کاری کند و فردا کاری دیگر؛ صبح شکار کند، بعدازظهر ماهی بگیرد، عصر دام پرورش دهد و پس از شام نقد کند، بیآنکه هرگز شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا منتقد شود».
آنچه مردم را از چنین جامعهٔ وفورِ مبتنی بر فناوریهایی که ظاهراً هزینهٔ نهایی تولید را به صفر یا نزدیک به صفر کاهش میدهند دور نگه میداشت، کنترل همین فناوریها از سوی انحصارهای اطلاعاتی بود، با پشتیبانی دولتها و بانکهای بزرگ.
دو دهه بعد، چنین نگاه خوشبینانهای به ظرفیت فناوری اطلاعات، بهمثابه پلی بهسوی کمونیسم، اگر فقط بتوان قیود آهنین «روابط اجتماعیِ تولید» را از «نیروهای مولد» برداشت بهتدریج رنگ باخته است. با ورود هوش مصنوعی، چنین رهاییای دورتر از همیشه به نظر میرسد، زیرا مسیر توسعهٔ فناوری اطلاعات را منافعِ کسانی تعیین میکند که آن را در کنترل دارند.توسعه فناوری از نظر طبقاتی خنثی و بیطرف نیست.
کارن هائو در کتاب «امپراتوری هوش مصنوعی» در نقد افشاگرانهٔ قدرتمند خود دربارهٔ سم آلتمن و اُپناِیآی، هشداری صریح دربارهٔ پیامدهای بیثباتکنندهٔ توسعهٔ «هوش مصنوعی متمرکز» میدهد. البته، تهدیدِ شکلگیری «ابرهوش»ی که بتواند راه خود را برود، از کنترل انسان بگریزد و خودِ بشریت را تضعیف کند، هراسی که ادبیات علمیـتخیلی آن را پرورده و شماری از چهرههای کلیدی صنعت هوش مصنوعی نیز در آن سهیماند وجود دارد. اما هوش مصنوعی تهدیدهای فوریتری نیز پیشِ رو میگذارد. اقتصاد ناملموسِ/دیجیتال موسوم به «هزینهٔ تولیدِ صفر» مستقل از اقتصاد ملموس/اقتصاد تولیدیِ مادی نیست؛ بر هوای رقیق شناور نیست. برعکس، مستلزم هزینههای عظیم زیستمحیطی و انسانی است. همانند سرمایهداری و شیوههای تولید پیشین، ماهیتی استخراجگرانه دارد و مستلزم شتاببخشیدن به استخراج لیتیوم، عناصر نادر خاکی و دیگر مواد معدنی است؛ و در عین حال برای حفظ مراکز دادهای که مصرف انرژی آنها به گرمایش جهانی کمک میکند، تقاضای سیریناپذیری برای زمین و آب دارد.
افزون بر این، تلاش انسانی عظیمی برای راستیآزمایی، سانسور و حاشیهنویسی دادههایی که هوش مصنوعی گردآوری میکند لازم است؛ تلاشی که غولهای هوش مصنوعی مانند اُپناِیآی، گوگل و مایکروسافت را واداشته است صدها هزار کارگر را در کشورهای در حال توسعهای چون کنیا، ونزوئلا و فیلیپین استخدام و استثمار کنند، کارگرانی که به شدت دستمزد پایینی دارند و بهسبب تهدید این شرکتها به ترک کشور و جذب نیرو در نقاط دیگر جهان، از حق سازمانیابی اتحادیهای محروماند.
اگر به انگیزه سود انحصاری و فقدان مقررات، تمایل دولتها به استفاده از هوش مصنوعی برای نظارت شدید بر شهروندان را اضافه کنیم، پیش از آنکه ابرهوشی از راه برسد که ما را از رأس زنجیرهٔ غذایی کنار بزند و ما را برای دسر نگه دارد، به «دنیای قشنگ نو»یی میرسیم.
بربریت… یا بربریت؟
درست است که هائو با خوشبینیای محتاطانه از مسیر بدیلی برای هوش مصنوعی سخن میگوید که بر کنترل اجتماعی استوار است، مسیرى شبیه آنچه واروفاکیس و وارک در تصور شکلگیری ائتلافهای میانطبقاتیِ سرفهای ابری، پرولتاریای ابری، هکرها و سرمایهداران زمینی علیه نخبگان اطلاعاتی و گشایش امکان رهایی میبینند. با این همه، هراسِ وسترا از طبقهٔ حاکمی که منافعش را از بقای کل جامعه گسسته است نباید دستکم گرفته شود و شاید در واقع محتملتر باشد. تصویری از چنین سقوطی به بربریت، بهجای جهش به کمونیسم در مقالهای درخشان از نائومی کلاین که در گاردین منتشر شد، ترسیم شده است:
«صحنهٔ استارتاپی در ایالات متحده آیندهای را پیشبینی میکند که با شوکها، کمبودها و فروپاشی شکل میگیرد.حوزههای خصوصی پیشرفته آنها اساساً پناهگاههای امنی هستند که برای تعداد کمی از افراد برگزیده طراحی شدهاند تا از هر تجمل و فرصت ممکن برای بهینهسازی انسان استفاده کنند و به آنها و فرزندانشان در آیندهای که به طور فزایندهای بربرمنشانه تر میشود، برتری دهند. به طور خلاصه، قدرتمندترین افراد جهان در حال آماده شدن برای پایان جهان هستند، پایانی که خودشان دیوانهوار به آن شتاب میدهند..»
در واقع، برخی از نخبگان فناوری ما در حال آماده شدن برای ترک واقعی زمین هستند. همانطور که کلاین خاطرنشان میکند، «چه کسی به یک دولت-ملت کارآمد نیاز دارد وقتی فضا – که اکنون ظاهراً تنها وسواس ماسک است – ما را فرا میخواند؟ برای ماسک، مریخ به یک کشتی سکولار تبدیل شده است که او ادعا میکند کلید بقای تمدن بشری است، شاید از طریق بارگذاری آگاهیها در یک هوش عمومیِ مصنوعی.»
به یُمن نویسندگانی که مرورشان کردیم، اکنون تصور پایان سرمایهداری آسانتر از تصور پایان جهان شده است. اما خواه نظامی که ما را در بند کشیده «سرمایهداری پایانی» بدانیم، خواه پساسرمایهداری یا تکنوفئودالی، بیش از هر زمان دیگری با دوگانهٔ رزا لوکزامبورگ: «سوسیالیسم یا بربریت» روبهرو هستیم. متأسفانه، همانگونه که کلاین، وسترا و دیگران هشدار میدهند، بربریت ظاهراً گوی سبقت را ربوده است.
والدن بلو، ستوننویس Foreign Policy in Focus، نویسنده یا همنویسندهٔ ۱۹ کتاب است که تازهترین آنها آخرین ایستادگی سرمایهداری؟ (لندن: زِد، ۲۰۱۳) و وضعیت تکهتکهشدن: فیلیپین در گذار (کِزون سیتی: فوکوس آن دِ گلوبال ساوت و FES، ۲۰۱۴) هستند.
منبع: کنترپانچ


