دکتر سوکراتس، از میدان مسابقه تا میدان تظاهرات – حمید فرازنده

سوکراتس و «دموکراسی  کورینتیانس»

به‌تازگی در بولتن جهان سینما، به خبر غیرمترقبه‌ای برخوردم و آن اینکه والتر سالیس، کارگردان توانای برزیلیایی، که اخیرا  فیلم بسیار تأثیرگذار «هنوز اینجا هستم!» –فیلمی با موضوع آدم‌ربایی‌های حکومت‌نظامی دست‌نشانده‌ی امریکا در برزیل  در سال‌های ۱۹۶۰- ۷۰ — را از او‌ تماشا کردیم، در حال تدوین آخرین اثرش است: مستندی درباره‌ی زندگی چهره‌ی افسانه‌ای ستاره‌ی فوتبال برزیل و‌ جهان، سوکراتس برازیلِیرو، در یک سریال چهار قسمتی  که بناست تا پایان سال جاری میلادی آماده‌ی نمایش شود. این خبر بهانه‌ای شد تا یادی از او‌ کنیم.  

چه‌بسا با دقیق‌شدن در جزئیات زندگیِ بسیاری از کسانی که دردها و آرزوهایی مثل ما داشته‌اند،  ولو با وجود فاصله‌ی جغرافیایی و فرهنگی زیاد،  بهتر بتوانیم با آنان پیوند عاطفی برقرار کنیم و گمان نکنیم در این جهان تنها به‌حال خود رها شده‌ایم.

***

درقلب مردم برزیل، پس از «پِلِه»، محبوب‌ترین فوتبالیست کشورشان سوکراتس بود، اما این محبوبیت صرفا به‌خاطر بازی و تکنیک برتر او نبود. سوکراتس انسانی بود با ابعاد متنوع: به‌جز درخشش‌اش در زمین فوتبال، هم پزشک بود، هم نویسنده و هم یک‌ کنشگر مادام‌العمر سیاسی. 

اولین نکته‌ی جالب توجه، نام این ستاره‌ی فوتبال بود. «سوکراتس» اسمی معمول در برزیل نیست. این نام را پدرش بر او‌نهاده بود؛ پدری که اهل فلسفه و سیاست بود.

نکته‌ی شگفتی‌آور دیگر اندازه‌ی قدّ نامتعارفش برای فوتبال‌بازی‌کردن بود: او فوتبالیستی بود با قد ۱۹۲ سانتی‌متر، و با شماره‌کفش ۳۹ که تحرّک و چالاکی بیشتری به او می‌بخشید.

ریشه‌های خانوادگی و تأثیر پدرش

سوکراتس در ۱۹ فوریهٔ ۱۹۵۴ در شهر بلم  Belém در ایالت پارای برزیل به دنیا آمد. پدرش رایموندو ویِیرا دِ اولیویِیرا، کارمند دولت، تحصیل‌کرده، کتاب‌دوست و دارای آگاهی سیاسی بالا بود. در خانه‌شان کتابخانه‌ای بزرگ وجود داشت؛ چیزی که در خانواده‌های طبقه‌ی متوسط برزیل در آن زمان چندان رایج نبود. رایموندو هنگام انتخاب نام فرزندانش از فیلسوفان و نویسندگان کلاسیک یونان و روم الهام گرفت: 

«سوکراتس»[سقراط] – فیلسوف یونان باستان؛ «سوفوکلِس» – (یکی از برادران کوچک‌تر) برگرفته از نام تراژدی‌نویس یونانی؛ «رای» – نام کاملش رای سوزا ویِیرا دِ اولیویِیرا که گرچه مستقیما نام فیلسوفی نیست، ولی انتخابی با ریشه‌ی کلاسیک به‌شمار می‌رود. این انتخاب نام‌ها بازتاب‌دهنده‌ی ارزش پدر خانواده برای  فلسفه و ادبیات، و تفکر انتقادی بود. 

دوران  کودکی

وقتی سوکراتس هنوز پسر کوچکی بود، خانواده به دلیل شغل پدر به منطقه‌ی هیبی‌رائو پرِتو در ایالت سائوپائولو نقل مکان کرد. کودکی  او با کتاب، فوتبال و موسیقی سپری شد. 

اول از جلو

پدرش در خانه پیوسته گفت‌وگوهای سیاسی و فلسفی می‌کرد و بچه‌ها را تشویق می‌کرد که به این صحبت‌ها گوش‌فرا دهند و حتی در بحث شرکت کنند. اما کودتای نظامی ۱۹۶۴ تأثیر عمیقی بر زندگی پدر و کل خانواده گذاشت: رایموندو پس از کودتا از کار برکنار شد. او مجبور شد برخی از کتاب‌های «نامطلوب» کتابخانه‌اش را از بین ببرد. سوکراتس بعدها گفت که روزی که دید کتاب‌ها را می‌سوزانند، یکی از غم‌انگیزترین لحظات زندگی‌اش بود.

سوکراتس با پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده(دوم از راست)

فوتبال و تحصیل هم‌زمان

فوتبال را از حیاط مدرسه آغاز کرد و در درس‌هایش هم موفق بود. با تشویق پدر وارد دانشگاه شد و در دانشکده‌ی پزشکی ثبت‌نام کرد. جالب  اینجاست که او هم‌زمان با تحصیل در پزشکی، فوتبال حرفه‌ای را هم آغاز کرد؛ یعنی وقتی دانشجوی پزشکی بود، در تیم بوتافوگو‌ بازی می‌کرد. ‌دیدگاه روشنفکرانه و انتخاب نام از سوی پدر، زمینه‌ساز این شد که سوکراتس بعدها در فوتبال نیز شخصیتی اندیشه‌ورز، سیاسی و صاحب‌نظر باشد.

مراسم فارغ‌التحصیلی


این ویژگی‌ها باعث شد او در جهان فوتبال چهره‌ای متفاوت و غیرمعمول باشد. در برزیل دهه‌ی ۱۹۷۰، یک بازیکن حرفه‌ای معمولا باید هر روز تمرین و اردو داشته باشد، به‌ویژه اگر هدفش راه‌یابی به تیم‌های بزرگ باشد. اما سوکراتس از همان اول شرط گذاشت: اولویت با دانشکده‌ی پزشکی است، و‌ بعد فوتبال. روزانه چند ساعت در بیمارستان دانشگاه و کلاس‌ها می‌گذراند و فقط در اوقات خالی‌اش تمرین می‌کرد. در ابتدای امر مسئولان باشگاه بوتافوکو جاخوردند، اما وقتی استعداد و تکنیک برترش را دیدند، و احتمالا خود او هم با صراحت و اعتمادبه‌نفس این خواسته را مطرح کرد، شرط او را پذیرفتند. حتی بعدها خودش گفته بود: «من فوتبال را برای لذت، بازی می‌کنم، نه برای اینکه بر زندگی‌ام حاکم شود.» — یعنی از همان آغاز، رابطه‌اش با باشگاه‌ها مطابق اصل برابری بود و حالتی نامتداول داشت. 

با سقوط اقتصادی که پس از کودتای  ۱۹۶۴  رخ داد و‌ موجب برکناری پدرش از سمت دولتی‌اش شد، خانواده از سطح طبقه‌ی متوسطِ باسواد ناگهان به وضعیتی نزدیک به فقر سقوط کرد. درآمد  ثابت پدر از بین رفت و آن‌ها مجبور شدند برای گذران زندگی از پس‌اندازهای اندک استفاده کنند (که سریع تمام شد). بعد برخی دارایی‌ها، از جمله وسایل و بخشی از کتاب‌ها را مجبور شدند بفروشند. همچنین مادرش  خیاطی و کارهای دستی می‌کرد تا کمی درآمد بیاورد. سوکراتس هم از سنّ نوجوانی کارهای کوچک و پاره‌وقت انجام داد (مربی‌گری بچه‌ها، کمک در مغازه‌ها) تا هزینه‌های شخصی‌اش را خودش تأمین کند. این فشار مالی هم احتمالا باعث شد که ورودش به فوتبال حرفه‌ای برای خانواده یک فرصت درآمدی مهم به‌شمار بیاید، حتی اگر خودش فوتبال را در ابتدا جدی نمی‌گرفت. این دو عامل — استقلال‌طلبی در مقابل باشگاه و سقوط طبقاتی — بعدها در شخصیت سیاسی و اجتماعی سوکراتس مؤثر واقع شدند.

رابطه‌ی سوکراتس با پدرش رابطه‌ای عاطفی، فکری و بسیار عمیق بود، و سال‌های بیکاری پدر برای هر دو هم تلخ و هم شکل‌دهنده بود.

پدرش خانه‌نشین شد و این برای اعضای خانواده رنج‌بار بود. اعضای خانواده نقل کرده‌اند که او هرگز شکایت نکرد، ولی اندوه و سرخوردگی در چهره‌اش پیدا بود. سوکراتس می‌دید که پدرش، با وجود بی‌عدالتی و تحقیر سیاسی، وقار و اصول باورهایش را حفظ کرده است. در خانه، سوکراتس ساعت‌ها پای صحبت‌های پدر می‌نشست؛ صحبت‌هایی که همیشه درباره‌‌ی تاریخ، سیاست، و فلسفه بود. این ارتباط، به او نوعی احترام به فکر آزاد و ایستادگی در برابر قدرت را آموخت. بعدها خودش گفت:
«من یاد گرفتم که می‌توانی شکست بخوری، اما کرامتت را نگه داری. این را از پدرم آموختم.» دیدن سقوط اجتماعی پدر، و این‌که علتش نه ناکارآمدی شخصی بلکه سرکوب سیاسی است، سوکراتس را فکورتر و حساس‌تر به مسئله‌ی بی‌عدالتی کرد. این رابطه‌ی احترام‌آمیز و عمیق با پدر باعث شد او همواره در فوتبال و زندگی شخصی، استقلال و صداقت فکری را بر قراردادهای رایج ترجیح دهد.

دوران اشتغال به فوتبال و «دموکراسی کورینتیانس»

سوکراتس در سال ۱۹۷۸ به باشگاه کورینتیانس پائولیتا پیوست. در همان سال‌ها، برزیل هنوز زیر سایه‌ی حکومت نظامی (از ۱۹۶۴) بود. سانسور، سرکوب، و فضای خوف و ترور بر همه‌ی شئونات زندگی حاکم بود. 

اولین گل، و علامت پیروزی بالا بردن دست راست در حالت گره‌کرده که با نام‌وزندگی‌اش عجین شد

سوکراتس و چند هم‌تیمی دیگر (ولادیمیر، وایتور، و مربی ساعوری) ایده‌ای را مطرح کردند که بعدها به نام Democracia Corinthiana [دموکراسی کورنتینایی] شناخته شد: بنا شد تصمیم‌های باشگاه، از تمرین تاکتیک و زمان تمرین گرفته تا تغذیه و زمان مرخصی و سفر، مشترکا  با رأی بازیکنان و کادر اداری گرفته شود‌ و یک بازیکن یا کارمند باشگاه همان‌قدر حق رأی داشته باشد که رئیس باشگاه. این تجربه، در دل یک رژیم نظامی، نمونه‌ی زنده‌ی دموکراسی مشارکتی شد.  تیم کورینتیانس با پیراهن‌هایی که روی آن نوشته شده بود “Democracia” وارد میدان می‌شد. سوکراتس شخصا اصرار داشت بعد از هر بازی، در مصاحبه‌ی تلویزیونی، موضوع را به سیاست و آزادی بکشاند. پلاکاردها و شعارها در زمین مسابقه همه درباره‌ی مشارکت سیاسی بود: مثلا: روی یکی از پلاکاردها این نوشته دیده می‌شد: «روز ۱۵ ماه بروید رای بدهید» این کارها سانسور رسمی را دور می‌زد، چون مسابقات فوتبال به‌صورت زنده از تلویزیون پخش می‌شد و حکومت نمی‌توانست وسط مسابقه تصویر را قطع کند بدون اینکه رسوایی به بار بیاید.

روز پانزدهم ماه رای بدهید

جز این، عکس‌های سوکراتس با پیشانی‌بندی که زیر موهای پریشانش می‌بست، به یکی از نمادین‌ترین تصاویر تاریخ جام‌جهانی ۱۹۸۶ تبدیل شد. تصویر صورتش، با کمی اخم و از میان ریشِ شاخص و شناخته‌شده‌اش، یادآور عکس مشهور چه‌گوارا بود و به یکی از ماندگارترین تصاویرِ یک دوران ورزشی بدل شد. در همین ایام او به «حزب کارگر برزیل» پیوست.

حضور یک چهره‌ی تحصیل‌کرده، پزشک، و کاپیتان تیم ملی در صف مقدم دموکراسی، دیوار ترس را در جامعه شکست. «دموکراسی  کورینتیانس» نه‌فقط در فوتبال، بلکه در جنبش‌های اجتماعی و سیاسی آن زمان الهام‌بخش شد. در اوج جنبش سال ۱۹۸۴ سوکراتس اعلام کرد: «اگر کنگره به برگزاری انتخابات آزاد رأی ندهد، برزیل را ترک می‌کنم.» این تهدید باعث شد حتی رسانه‌های رسمی هم مجبور به پوشش مطالبات مردم شوند.

اما طرح انتخابات آزاد در مجلس به اندازه‌ی لازم رأی نمی‌آورد. سوکراتس طبق قولش، قرارداد با فیورنتینا ایتالیا را امضا می‌کند و از کشور خارج می‌شود. هرچند  شکست سیاسی آن روز ناامیدکننده بود، ولی موج «Diretas Já» [انتخابات آزاد، همین الان!] آن‌قدر قوی شده بود که رژیم را عملا فلج می‌کند. سرانجام در ۱۹۸۵ حکومت نظامی پس از ۲۱ سال رسما پایان می‌یابد؛ اما انتخابات ریاست جمهوری تا مدتی به‌صورت غیرمستقیم برگزار می‌شود و به‌تدریج انتخابات آزاد به صحنه‌ی سیاست بازمی‌گردد. 

در حال سخنرانی در یکی از روزهای اعتراضات خیابانی

فوتبال در برزیل پرمخاطب‌ترین برنامه‌ی تلویزیونی بود. سوکراتس این سکوی بدون سانسور را به تریبون سیاسی تبدیل کرد و نشان داد که حتی چهره‌های محبوب هم می‌توانند علیه حکومت نظامی حرف بزنند، و زنده بمانند. این ترس عمومی را کم کرد. در میان کارگران، دانشجویان و روشنفکران، «دموکراسی کورینتینائی» به الگویی از خودمدیریتی و مقاومت بدل شد. فشار اجتماعی ناشی از این نمادها و جنبش‌های موازی، یکی از عوامل تسریع‌کننده‌ی گذار به دموکراسی بود، هرچند تنها عامل نبود. سوکراتس بعد از یک سال در ۱۹۸۵ به برزیل بازگشت و به باشگاه فلومیننزه پیوست. در کنار بازی فوتبال، بیشتر بر روی فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌اش تمرکز کرد. او به‌میزان زیادی در حمایت از دموکراسی و حقوق بشر فعال بود و صدایش را در رسانه‌ها و مجالس عمومی بیشتر به گوش می‌رساند. همچنین در تلاش بود که ایده‌های دموکراتیک باشگاه کورینتیانس را در باشگاه‌های دیگر و جامعه‌ی برزیل گسترش دهد. همزمان، به‌عنوان پزشک، مراقبت‌های پزشکی و مشاوره به بازیکنان و مردم ارائه می‌داد. او در باشگاه‌های فلومیننزه و بوتافوگو بازی کرد و تا حدود سال ۱۹۸۹ در زمین بود. اما فوتبال دیگر اولویت اصلی‌اش نبود؛ سوکراتس ‌دیگر به‌صورت یک نماد فرهنگی و سیاسی شناخته می‌شد تا فقط یک بازیکن.

سوکراتس که در دانشگاه پزشکی تحصیل کرده بود، پس از کناره‌گیری از فوتبال به‌طور جدی‌تر در حوزه‌ی پزشکی فعالیت کرد. در دوره‌های مختلف به عنوان پزشک عمومی و مشاور سلامت در برزیل فعالیت داشت. همچنین در پروژه‌های اجتماعی، به‌ویژه در مناطق فقیرنشین، به ارائه‌ی خدمات پزشکی رایگان پرداخت. به‌همین دلیل، او همیشه یک چهره‌ی منحصربه‌فرد بود که هم پزشک بود، هم فوتبالیست، هم فعال سیاسی. 

در سال‌های آخر زندگی، با فشارهای روحی ناشی از مشکلات شخصی و حرفه‌ای، دچار افسردگی شد. علت اصلی این افسردگی همواره بر همگان پوشیده ماند. رژینا سسیلیا، همسر اول و دوست مادام‌العمر او از نوجوانی تا لحظه‌ی مرگ‌اش، می‌نویسد: «ساعت‌ها در مطب‌اش بعد از تمام‌شدن کار می‌نشست، و‌ وقتی به خانه برمی‌گشت، چشم‌هایش از فرط گریه سرخ و متورم بود، اما کلمه‌ای بر زبان نمی‌آورد.» افسردگی و مشکلات روانی‌اش باعث شد که به مصرف الکل روی بیاورد که در طول سال‌ها منجر به سیروز کبدی در او شد، اما او‌خودش تا لحظات پایانی حیاتش زیر بار پذیرش بیماری‌اش نرفت. 

زندگی خانوادگی و ازدواج‌ها

سوکراتس هنوز بیست ساله بود که با رژینا سسیلیا ازدواج کرد و با او صاحب چهار فرزند شد. پس از هشت سال، زناشویی‌شان به سردی گرایید، و طلاق رسمی شش سال بعد به‌وقوع پیوست. سوکراتس در همان اوان، زندگی مشترک کوتاهی را با زنی به‌نام رزماری که هفت سال از او بزرگ‌تر بود آغاز کرد. گفته می‌شود او پس ازجدایی از رزماری،  تلاش کرد به همسر اولش بازگردد اما رژینا به‌رغم آنکه دلش برای او‌ همچنان می‌تپید، تحت تأثیر اطرافیانش او را نپذیرفت. سیلوانا کومپاس دختر تنیس‌باز جوانی که از او دوازده سال کوچک‌تر بود، همسر دوم‌اش شد که ثمره‌ی این ازدواج فرزند پنجمی برای سوکراتس بود. این ازدواج هم پس از شش سال به طلاق انجامید. در ۱۹۹۷ با سیمون کورئا و بعد در ۱۹۹۸ با ماریا آدریانا کروز ازدواج کرد که آخرین فرزندش، فیدل، ثمره‌ی این ازدواج است.

 ازدواج پنجم‌اش در ۲۰۱۱   با دختری بلوند به نام کاتیا بگنارِلّی ( Kátia Bagnarelli ) بود که ۲۶ سال از او جوان‌تر بود و در ناباوری اطرافیانش، سوکراتس در این ازدواج آخر آرامشی  را که در طول زندگی به‌دنبالش بود، به‌دست آورد، ولی حتی در این دوره سنگ صبور او رژینا  بود.

در کنار همسر چهارم، کاتیا بِگنارِلّی

کاتیا و او زناشویی خوشبخت اما کوتاهی گذراندند، چراکه بیماری سوکراتس بسیار پیشروی کرده بود، و برای همه‌چیز دیگر خیلی دیر می‌نمود.  بحران‌های زندگی شخصی، به‌ویژه طلاق‌ها و مشکلات روحی، تأثیر منفی بر وضعیت سلامت او گذاشت. خود او در دفترچه‌ی خاطراتش نوشت: «اینکه من در کودکی‌‌ام تجربه‌ای از لمسِ‌ یک مهر زنانه نداشتم، موجب شد بعدتر در زندگی از یک زن به زن دیگر بشتابم… مادرم را متهم نمی‌کنم: او شش تا بچه داشت و با آن همه مسئولیت، و بی‌کارشدنِ پدرم، هم پدرِ ما بود و هم مادرِ ما .»  

سوکراتس در ۵۷ سالگی (۴دسامبر ۲۰۱۱) بر اثر فرورفتن در حالت اغما در اثر سیروز کبدی چشم از جهان فروبست.

مراسم یادبود

در مراسم تدفینش چهارتا از زنانی که به زندگی‌اش وارد شده بودند، به همراه مادر نود ساله‌اش، گیومار( Guiomar)، فرزندان و برادرانش شرکت جستند؛ اما کسی که در میان آنان مماس بر تابوت او ایستاده بود، رژینا بود. این مراسم بر خلاف قاعده‌ی آن ایام، به وصیت سوکراتس، در کمال سادگی برگزار شد.

سوکراتس گفته بود که اگر روزی بمیرد، دوست دارد در یک یکشنبه و در روزی که باشگاه محبوبش، کورینتیانس، در حال بازی باشد، از دنیا برود. و واقعا همین اتفاق افتاد: او در یکشنبه، ۴ دسامبر ۲۰۱۱ درگذشت. همان  روز تیم کورینتیانس در آخرین بازی لیگ برزیل قهرمان شد. دقیقا، همان بازی آخر که در روز درگذشت سوکراتس برگزار شد، کورینتیانس مقابل پالمیراس ۰–۰ مساوی کرد. اما همین  تساوی کافی بود تا کورینتیانس قهرمان لیگ برزیل ۲۰۱۱ شود. 

هواداران  در ورزشگاه پلاکاردها و بنرهایی با تصویر سوکراتس در دست داشتند. بازیکنان  پیش از شروع بازی بازوبند سیاه بستند، بر دایره‌ی وسط زمین حلقه زدند و یک دقیقه سکوت برگزار شد. پس از سکوت احترام، تماشاگران ابتدا آهسته‌آهسته و بعد رفته‌رفته با بلندترکردن صدای خود، یک‌پارچه شعار «سوکراتس! سوکراتس!» سردادند و دست‌های راست خود را به‌یاد پیروزی‌های سوکراتس درهوا گره کردند.

این اتفاق باعث شد مرگ او، به‌نوعی، با قهرمانی باشگاهش گره بخورد و «وداع شاعرانه»ی او کامل شود. 

***

پله درباره‌ی استعداد کم‌نظیر سوکراتس گفت:
«سوکراتس حتی وقتی پشتش به زمینِ حریف بود، بهتر از بیشتر بازیکنان در حالت عادی (روبه‌رو) بازی می‌کرد.»

این جمله  بارها نقل شده و نشان‌دهنده‌ی ستایش پله از تکنیک و خلاقیت بی‌نقص اوست. 

همچنین پله تأکید کرده که اگر بخواهد برای تماشای بازی یک فوتبالیست بلیت بخرد، قطعا سوکراتس و زیکو را انتخاب می‌کند. 

سوکراتس در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی در ژوئیه‌ی ۲۰۱۰،  گفته بود: «قهرمانان من در زندگی دو‌نفرند: فیدل کاسترو و چه گوارا. آنان مردانی هستند که انقلاب کوبا را رهبری کردند.»

در برنامه‌ای تلویزیونی، او درباره‌ی کوبا و فیدل گفت: «جامعه‌ای بی‌نقص وجود ندارد، اما جوامعی وجود دارند که به ایده‌آل من نزدیک‌ترند. کوبا چنین جامعه‌ای‌ست.» در مصاحبه‌ای دیگر، سوکراتس درباره‌ی نحوه‌ی اداره‌ی کوبا با احترام صحبت کرد: «ساختار سیاسی کوبا بسیار دموکراتیک است. من می‌خواستم فرزند آخرم آنجا به دنیا بیاید… یک مردمی که برای ۶۰ سال علیه امپریالیسم مبارزه کرده‌اند، فقط باید خیلی قدرت‌مند باشند.»

نام و یاد دکتر سوکراتس گرامی باد!

…………………………..

برای مطالعه‌ی بیشتر:

۱- Andrew Downie, Doctor Socrates, Footballer, Philosopher, Legend, Pub. by Simon&Schuster, London, 2017

۲- Socrates Brasileiro, Katia Bagnarelli with Regina Echeverria, Editora Prumo, 2013

برچسب ها

«مسافران» از آن فیلم‌هایی است که همیشه بوده، اما انگار هرگز واقعاً دیده نشده است. در کارنامه‌ی بهرام بیضایی، معمولاً یا از کنارش با چند برچسب ازپیش‌آماده گذشته‌اند، یا آن را به‌عنوان اثری «نمادین» و «آیینی» دروتخته کرده‌اند  و خیال خودشان را راحت. نه مثل «باشو، غریبه‌ی کوچک» وارد حافظه‌ی جمعی شده و نه مثل «مرگ یزدگرد» محل تأمل جدی بوده است
سؤال اصلی  این است که چه اتفاقی برای اسب افتاد. فیلم «اسب تورین» با اشاره به رویدادی که گفته می‌شود فریدریش نیچه در زمستان ۱۸۸۹ شاهد آن بوده، آغاز می‌شود، رویدادی که گمان می‌رود واسطه‌ی فروپاشی روانی او بوده است

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی