هرچه خوردند، همان ما را بس! – بهمن پارسا


روز ششم بهمن‌ماه ۱۴۰۴، ایرانیانِ حاضر در بروکسل علیه حکومت اسلامی ـ شیعیِ تهران گرد هم آمدند. بنا بر گزارش «صدای آمریکا»، «بیل وایت» سفیر ایالات متحده در بلژیک، به‌همراه همسرش در این تجمع حضور داشت. آقای سفیر، چه در میان جمع و چه در حساب کاربری خود در شبکه‌ی X، موضعی روشن و غیرقابل تفسیر اعلام کرد:
«در حالی که ما با بسیاری از چهره‌های مخالفِ خارج از کشور تعامل داشته‌ایم، می‌خواهم تصریح کنم که ایالات متحده، همان‌طور که رئیس‌جمهور گفته است، به‌طور خاص از رضا پهلوی یا هیچ رهبر مخالفِ مشخصی حمایت نمی‌کند.»
از نظر من، این موضع‌گیری ــ فارغ از نیت و محاسباتِ دیپلماتیکِ پشتِ آن ــ به سودِ مردم ایران است. این‌که هیچ دولت خارجی، از آمریکا گرفته تا چین و روسیه، برای اپوزیسیون ایران «رهبرِ منتخب» تعیین نکند، نه خلأ است و نه ضعف؛ بلکه یک امتیاز تاریخی است.
فردای پس از فروپاشیِ حکومت اسلامی ـ شیعیِ تهران، نه پروژه‌ی ژئوپولیتیکِ قدرت‌های جهانی است و نه میدانِ تقسیمِ سهم میان سفارت‌خانه‌ها. هیچ کشوری حق ندارد برای آینده‌ی ایران نسخه بپیچد، و هیچ دولتی صلاحیت ندارد به رهبر یا رهبریِ  فرضی،‌احتمالی ِپس از این حکومتِ کثیفِ ملایان «گواهیِ قبولی» بدهد.
نه واشنگتن، نه پکن، نه مسکو.
نه امروز، نه فردا.
مشروعیتِ قدرتِ سیاسی در ایرانِ آزاد، فقط و فقط از اراده‌ی مردم ایران می‌آید؛
نه از عکس یادگاریِ دیپلمات‌ها،
نه از لبخندِ سفیران،
و نه از حمایتِ مشروطِ دولت‌های بیگانه.
این یک اصل است، نه یک خواسته.
و هر نیرویی که خلافِ آن بیندیشد، هر نامی که داشته باشد، بخشی از مسئله است، نه راه‌حل.
در آغاز بهار ۲۰۰۳، با فرمان «جرج بوشِ پسر» و تحت تأثیر رهبریِ موذیانه‌ی «دیک چِینی» ــ سیاستمداری که شیطان را هم با دو حرکت مات می‌کرد ــ ارتش ایالات متحده به عراق یورش برد؛ یورشی نه برای آزادی، بلکه برای تسلط و بهره‌برداری از منابع نفتیِ آن کشور. نتیجه، هلاکتِ هزاران هزار انسان و ویرانیِ ساختاریِ یک جامعه بود.
دست‌آویزِ این تهاجم، «صدام حسین» بود؛ غولی که آمریکا خود سال‌ها در ساختن و بزرگ‌کردنش نقش داشت و سپس آن را به هیولایی جهانی در اذهان عمومی بدل کرد. اما با سقوط صدام، نه آزادی آمد، نه دموکراسی، و نه حتی ثباتِ حداقلی. عراقِ پس از اشغال، هرگز در مسیر رهایی گام برنداشت؛ بلکه به میدانِ کشاکشِ نیروهایی بدل شد با باورهایی متضاد، که هیچ‌کدام نسبتی با آزادیِ اجتماعی، حقوق شهروندی، یا این ادبیاتِ بزک‌شده‌ی «دموکراسی» ندارند.در تمام سال‌های پس از آن تهاجم، زندگیِ مردم عراق در تلاطمی دائمی میان شبه‌نظامیان، احزاب مذهبی، مداخلات خارجی و دولت‌های ناتوان دست‌وپا زده است؛ ناامنی، فساد، فروپاشیِ اجتماعی و گسیختگیِ سیاسی، محصولِ مستقیمِ همان «جنگِ رهایی‌بخش» است.

و حالا، پس از آن‌همه کشتار، آن‌همه غارت، و این‌همه ویرانی، دولت ایالات متحده تازه به سیاسیون و دست‌اندرکارانِ عراق هشدار می‌دهد که دولتی تشکیل دهند که «دستش در یک کاسه» با حکومت اسلامی ـ شیعیِ تهران نباشد.
این طنزِ تلخِ تاریخ است:
ویران می‌کنند،
می‌سوزانند،
جامعه‌ای را از هم می‌درند،
و سال‌ها بعد، با زبانِ نصیحت و هشدار، نسخه‌ی «حکمرانیِ مطلوب» می‌پیچند.
عراقِ امروز، آینه‌ی تمام‌نمایِ پیامدهای آن تهاجم است؛
و این حقیقت را نه می‌شود با شعارِ آزادی پنهان کرد،
نه با واژه‌ی دموکراسی تطهیر.

اینطور به نظر میرسد که اتومبیلِ سیاست‌های درونی و بیرونیِ آمریکای امروز را بانیان و موجدینِ پروژه‌ی منحوسِ «۲۰۲۵» می‌رانند. رانندگانی که نه پشیزی برای علائم راهنمایی و رانندگیِ داخلی ارزش قائل‌اند و نه کمترین اهمیتی به اصولِ رانندگی در شاهراه‌های بین‌المللی می‌دهند. این‌ها سردمدارانِ «My way or highway»اند.

برای پیشبرد اهدافشان، فعّال ِسابقِ معاملاتِ ملکی را برای بار دوم  لباسِ ریاست‌جمهوری پوشانده‌اند و او را پیش انداخته‌اند تا هر چه قابلِ چپاول است، چپاول شود. ظار ِ‌امر این است که  او ابزاری‌ست در دستِ بانیان آن پروژه؛ انسانی که برای هیچ چیز جز منافعِ آنی و شخصیِ خویش ــ و احتمالاً حلقه‌ی درجه‌یکِ خانواده‌اش ــ ارزشی قائل نیست و به همین دلیل، سریعاً به هر کاری که آسان‌تر و کم‌هزینه‌تر قابلِ اجرا باشد، دست می‌زند. بانیانِ پروژه‌ی ۲۰۲۵ با کمترین خرج، بیشترین بهره را می‌خواهند.
بارزترین نمونه در این زمینه،برداشتن  «مادورو» از ونزوئلا و به‌سرعت، برگزیدن و تأییدِ معاونش به‌عنوان رهبرِ جایگزین بود. این نسخه را از تهاجم به عراق تجربه کرده و در بایگانی داشتند: تسلط بر منابعِ نفتی، بدون کشت‌وکشتار و مخارجِ گزاف و بیهوده. رژیم همان رژیم بماند؛ فقط یک آدمش را برمی‌داریم. سهل و ممتنع. و سرِ‌برنده ی جایزه ی صلح ِ نوبل را بی کلاه می گذاریم !خانمی که شاید خیال میکرد رهبر بعدی ونزوئلا است.
حالا منِ ایرانی ــ منی که در خارج از ایرانم و سرِ سوزنی از آلام و مصایبِ مردم را نه لمس می‌کنم و نه به‌راستی در عمل احساس یا درک ــ بیایم و آرزو کنم همین مردم، با همین تفکرات و مقاصد و منافعِ آنی و درازمدت، بیایند و مردمِ ما را از شرّ سفّاک‌ترین رژیمِ تاریخِ ایران رهایی بخشند؟
باور نمی‌کنم از چنین افرادی خیری به ایرانیان برسد.
همواره این خیال در ذهنم می‌چرخد که دولتِ کنونیِ آمریکا، با کمک به سپاه پاسداران، شوراییِ رهبری بر پا کند و خامنه‌ایِ جلاد و خونخوار را در گوشه‌ای منفعل بنشاند. آنگاه سپاهِ  پاسداران و بسیجِ میلیونی‌اش بشوند حاکمانِ دورانِ پس از خامنه‌ایِ ایران، و کاخ سفید ــ همان‌طور که از «احمد شرع» داعشی استقبال کرد ــ از سرانِ سپاه نیز استقبال کند.
این البته فقط یک خیال است؛ تصوری مبتنی بر شواهد و قرائنِ فراوانِ تاریخِ معاصر.
همان‌طور که پیش‌تر گفته‌ام و باز هم تکرار می‌کنم: رهبریِ آینده‌ی ایران باید گواهیِ قبولی‌اش را از ملّتِ ایران بگیرد؛ و هیچ نیازی به توصیه و تأییدِ دولت‌های خارجی ــ به‌ویژه آمریکا، روسیه و چین ــ ندارد.

آقای رضا پهلوی بهتر بود از همان آغاز، برای فرو رفتن در چاهِ ویلِ سیاست، از طنابِ ساختِ آمریکا استفاده نمی‌کرد. «ابوی» کردند و کارساز نبود. این خاصیتِ طنابِ آمریکایی‌ست: با آن می‌شود به چاه رفت، اما بیرون آمدن نه.

تا هست، ایران و ایرانِ سرفراز باد؛
رها از دیو و دد،
رها از دین و مذهب.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی