شبنامه هایِ روزانه (‌۱) – مسعود نقره کار

۱

حداقل نیم ساعتی میان خبرها و خاطره ها غلت می خورم تا خوابم ببرد.

تا صبح چند بار کابوس ها بیدارم می کنند، و باز تکرار خبرها و خاطره های کابوس وار.

– گنجشک هائی که به سنگ تیرکمان ها جانشان را گرفته ایم روی زمین ردیف می چینیم، برای اینکه گوشتشان حلال باشد وقت جان دادن کله هایشان را کنده ایم. بچه ها تیرکمان به دست بالای سر جنازۀ گنجشک ها گریه می کنند. 

مَش مُسلمِ گُه جمع کن از میانه تَل زباله ها داد می زند:

”  ولدِ چموشا خودتونو مسخره کردین یا گنجیشکارو؟”

صدای عباس پُل نیومن توی کوچه ی باریکِ دبستان ادیب نیشا بوری خیابان بی سیم نجف آباد می پیچد:

” بچه ها بدوئین، تویخچالی میدون خراسون قیامته”

جسد سربریدۀ دختر جوانی پای دیوارِ بلندِ یخچالی افتاده است. مردم پولِ خُرد رویش می ریزند. پاهایی ظریف و سفید از زیر پتوئی چرکین  بیرون زده اند.

 پرنده ها بیدارم می کنند.

– تو مگر خوابِ عقاب نمی بینی؟ نه، نمی بینی که اینگونه آواز می خوانی.

آن همه خاطرۀ خوب، عشق بازی های یواشکی و کودکانه و نوجوانانه  با دخترکان، دربن بست ها و پشت بام ها، بازی ها و شادی ها و دوستی ها کجا رفتند؟ چرا به خواب نمی آیند رویاها؟

می فهمم، می فهمم. یادم آمد.

 قرار است  تبعیدی ها با گذشته ها و خاطره هایشان زندگی کنند،

و پیران با کودکی ها و نوجوانی ها و جوانی ها ، و با مُردگان؟

 قرار این است تبعیدیِ پیر!

۲

بیدارمی شوم، از کابوس های تکراری.

– صبحِ به این زودی توی استخر چیکار می کنی؟

هنوز زنده است، تلاش می کند از دیوار استخر خودش را بالا بکشد، نمی تواند. 

موش به این سفیدی ندیده بودم. می گیرمش. آب کشیده کنار دریاچه روبروی خانه رهایش می کنم، می ایستد، هاج و واج نگاهی به این سو وآن سو می اندازد و با سرعت به طرف کاج های حاشیۀ دریاچه می دود.

بوی قهوه، بوی زندگی شده است. شیده قهوه دَم کرده است، هر روزه است، سهم خودش را بر می دارد و می رود تا به دادِ بیماران روانی و معتاد برسد. ۶ صبح می رود، حول و حوش ۹ شب برمی گردد، با حداقل یکساعت و نیم رانندگی.

میانه ی اولین جرعه قهوه به بلبلی که بر شاخ درختِ بلوط ، محله را روی سرش گذاشته نگاه می کنم.

موش و بلبل و…

 سروکله سنجاب پیدا می شود، هر روزه است، پسرک بازیگوشی است، خودش را بالا می کشد، روی زانویم می نشیند، بادام هایش را باشتاب می جَوَد و می رود.

باغچه ها و گلدان ها را آب می دهم، پسرک بر می گردد و دور و برم می پلکد.

صدای آواز پرنده قطع می شود.

قهوه دوم را می ریزم. کامپیوترم را روشن می کنم.

طولی نمی کشد، خاموشش می کنم.

تابلوی خون و چرک

کابوس های رنگین و متعفن، تکراری اما واقعی.

موش کوچکی تُوی فنجان قهوه شنا می کند. از دیوارۀ فنجان بالا می کشد. برلبۀ فنجان می نشیند، خودش را می تکاند. می رود سراغ رجی کتاب و شروع به جویدن کتاب می کند. 

صدای جویدن وخُرد شدن کتاب می آید.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی