فاعل تغییر، مبارزه طبقاتی است – ع. روستایی

مایه‌ی کم‌ترین ‌نازشی نیست اگر ما به مارکسیسم باورمندیم و به آن ایمان داریم. زیرا در سازوکار حاکم بر جهان امروز، وجدان کار خود را می‌کند و زنده‌گی کار خود را و هر یک در پویشی خود سامان به راه خود می‌روند.

جدایی میان این دو، باور و زنده‌گی، بنیادی‌ترین هنجاری است که هویت “انسان- شهروند” – را می سازد و از آغاز عصر نوگرایی “جامعه ی مدنی” با آن سرشت‌نمایی می‌شود. باور به این اصل چنان در بن وجدان‌های فردی و جمعی نشسته است که از امور بدیهی شمرده می‌شود.

تا اینجای کار مارکسیسم – اگر نگوییم‌ هیچ امتیازی- اما برتری چشم‌گیری بر هیچ‌ باور دیگری ندارد. هم‌چون هر باوری نظری در شمار انبوهی از گزاره‌های دیگر که جهان را به شیوه خود توضیح می‌دهند‌. امتیاز یگانه و سرنوشت ساز آن‌ اما، در این‌ نکته است‌: تغییر جهان و فراخوان برای پرکردن شکاف میان باور، اندیشه و آگاهی از یک سو و زنده‌گی از سوی دیگر. مارکسیسم تباین و شکاف میان نظریه و کردار را در اصلی وحدت‌بخش و یگانه  به نام “‌پراکسیس”  مفهوم‌پردازی می کند: جهان را با شرکت در فرآیند شناخت آن نمی‌توان تغییر داد. حتی نمی‌توان به درستی شناخت. برعکس با مشارکت در تغییر آن است که شناخت فرادست می‌آید.

این آموزه از عرش تا فرش با روی‌کرد سیاسی و اجتماعی ما متفاوت است. آن‌چه که ما در پی آن‌ایم در بهترین حالت تغییر اوضاع از راه گفتمان و کنش‌گری نظری است‌. شما شاید با واژه‌گانی  پرصلابت آن را “مبارزه‌ی ایدیولوژیک” بنامید.

آرمانی کردن “گفتمان” نزد ما و شیفته‌گی نسبت به آن داستانی درازدامن است‌: ما در میهن توسعه‌نیافته خود به علت چیره‌گی  فرهنگ و اخلاق پدرسالاری‌، خرده فرهنگ‌های بازمانده از سامان زنده‌گی پیشین‌، فرهنگ گفت وگو را نیاموختیم. زمانی نیز که پای در سپهر کنش‌گری سیاسی گذاشتیم؛ فرمان‌روایی پدر جای خود را به مرجعیت سیاسی و سازمانی رهبران سپرد . هم زمان برداشت کژدیسه از آموزه‌های لنینی در باره ی سازمان‌یابی و انضباط حزبی به یاری رهبران شتافت تا به بهانه‌ی سانترالیسم، مهر خاموشی را بر لب‌های توده پیروان و هم‌وندان سازمان‌های خود بگذارند. با چنین پیش زمینه‌ای تربیتی و فرهنگی و چنان فضایی از کنش‌گری بود که شکست انقلاب و در پی آن پدیده مهاجرت فرارسید. تا چشم گشودیم خود را در میانه‌ی جهانی دیگرگونه یافتیم. در کشورهای میزبان،  بورژوازی لیبرال کثرت گرایی و” رواداری گفتمانی ” را – با زور یا رضایت – پذیرفته بود. و نه همان خود را با آن سازگار کرده بود ؛ بلکه تا پایه‌ی هنجاری مقدس در جامعه‌ی مدنی رواج داده بود. کشش این فرهنگ برای مهمانان سرکوب شده وصف‌ناپذیر است. تشنه‌ای را پیش چشم بیاورید که به آبی گوارا رسیده باشد. جدا از فروپاشی دیوار برلین به عنوان نماد باور به نظم کهن شوربختی دیگری را می‌باید به دیده گرفت. دیر زمانی بود که “‌مارکسیسم غربی” – به هر دلیل که از دایره‌ی این گفت وگو بیرون است-  سنگر پیکار طبقاتی در حوزه‌های اقتصادی و سیاسی و کسب هژمونی را ترک گفته بود تا پرچم مبارزه فرهنگی و ایدیولوژیک را بلند کند .آیا این تخم‌لق را گرامشی – خواسته یا ناخواسته – در دهان “‌دانش مندان ” گذاشت یا پای علت‌ها و اسبابِ بنیادیتری در میان بود؛ محل چالش است.  هر چه هست طبقه کارگر فرومانده از جوش وخروش پیشین در پیله دفاعی فرو رفته بود. و مارکسیسم نیز راه خود را به درون دانش‌گاه‌ها و حلقه‌های روشن فکری گشود. در تارِ عنکبوتیِ “کنش‌گری نظرورزانه‌” که سرمایه‌داری با دست و دل بازی پیش پای آن گسترده بود. از آن پس نظرورزی به عنوان اصلی ترین کردوکار سیاسی، علاوه بر پذیرش و درونی شدن با سازوکار ایدیولوژی رسمی سرمایه داری، تاییدی مارکسیستی نیز به دست آورد. هم سرمایه داری و هم اپوزیسیون چپ اعتبار روی کرد گفتمانی را به جای کارزار طبقاتی  به رسمیت شناختند .هم چون روشی انسان شمول و فراطبقاتی.

بزرگ‌ترین دست‌آورد امپریالیسم از نیمه دوم سده‌ی گذشته نه فروپاشی اتحاد شوروی یا برچیدن دیوار برلین و نه سرکوب کانون‌های مقاومت ضدامپریالیستی بلکه مصادره “تئوری انقلاب” بود.

قدرت‌های هژمونیک به خودی خود – به ویژه اگر درونی شوند- مرعوب کننده‌اند. حتی غول‌های اندیشه چه بسا در برابر آن به زانو در می آیند . اگر بر آن پویه ی تاثیرگذار “ردیف های بودجه ” را بی افزاییم نیرویی ویران گر فرادست می‌آید که رهایی از آن جز با تکانه‌های شدید توده‌ای ناممکن است.

صحنه‌های دل شوره‌آور رویارویی دیدگاه‌ها و چالش اندیشه‌های سیاسی درپادکست‌ها و نمایش‌های تلویزیونی پیش‌چشم‌های ماست.  چپ، راست، میانه، کاپیتالیست، کمونیست، فاشیست، لاییک، دین باور و… فرا هم می‌نشینیم؛ “متمدنانه” بحث و جدل می‌کنیم ؛ یک دیگر را به نقد می‌کشیم ؛ سپس دست هم‌دیگر را می‌فشاریم و پراکنده می‌شویم.

روزِ نو خورشید دوباره از مشرق سر می‌زند و شام‌گاه “بساط” گفتمان هم‌چنان برقرار است. اما نه هرگز کسی از باورهایش دست می‌شوید  و نه تغییری به بار می‌آید.

تا آن‌جا که به هواداران نظم سرمایه بر می‌گردد می‌توانند تا واپسین نفس، سیاست سترون “گفتمان” را دنبال کنند. زیرا آن‌ها در پی هیچ تغییر معناداری نیستند. و دل در گرو هیچ تحولی ندارند. “گفتمان” در دست آن‌ها وسیله ی استمرار نظم موجود است.

اما در مورد جنبش چپ چه می‌توان گفت‌؟ 

دریغا که با آن همه شورمندی و فداکاری و زادوبرگِ بی‌مانندِ تجربی و نظری به افسون سرمایه از پا درآمده است‌. به گفته‌ی شاملو: قبای دیبه خود (پراکسیس و پیکار طبقاتی) را با جل خر (دموکراسی بورژوایی) طاق زده است.

“باش تا نفرین ( تاریخ) از ما چه سازد…”

طنز تلخ ماجرا اما در این نکته است که شیفته‌گی اپوزیسیون چپ به کنش‌گری نظری و تضارب افکار و آرا‌، در هم‌سنجی با کنش‌گران سرمایه‌داری لیبرال بسیار آرمانی‌تر است. ما در پای‌بندی به اصول لیبرالیسم، از خود لیبرال‌ها، رادیکال‌تر نمایان می‌شویم. بورژوازی در باره ی اصول خود هیچ گفتمان و سازشی را پذیرا نیست و اصول اعتقادی خود را چنان بدیهی می‌شمرد که تردید در باره آن نشانه روان‌نژندی است. 

با وجود فردگرایی (اندیویدآلیسم) و جامعه‌گریزی در بن ایدیولوژی سرمایه‌داری در کثرت‌گرایی اما، تا آن‌جا پیش نمی‌رود که شیرازه‌ی منافع طبقاتی‌اش فرو بپاشد‌. آن‌ها اگر بخواهند تا پایان به منطق خود وفادار بمانند؛ می‌باید تا بی‌نهایت بر تفاوت‌ها انگشت بگذارند. در آن‌صورت با ناسازه‌ای روبه رو خواهند شد. زیرا برپایه فردیت مطلق هیچ حزب یا سازمانی – اگر برپا شود- پایدار نخواهد بود. درست در این بزنگاه است که سوسیال دموکراسی در هیات منجی نمایان می شود تا با انتخاب دیدگاه شباهت (این همانی) بحران گریبان‌گیر دموکراسی را رفع و رجوع کند.

دیدگاه مارکسیستی نه یگانه‌ی تفاوت و نه شباهت است. بلکه دوگانه‌ای دیالکتیکی است که در همان حال که هم‌گرایی را در نظر دارد ؛ تفاوت را نیز در شمار می‌آورد. وحدت در عین کثرت.

* * *

پیش‌ تر در نوشته‌ای دیگر این نکته را باز گفته‌ام‌: جهانی که ما را از هم جدا می‌کرد‌؛ گذشته از درستی یا نادرستی گزاره‌ها و یا هر تحلیل و توهمی در باره‌ی آن، اینک  به تاریخ پیوسته است.  بنابراین یافته‌ها و بافته‌های سیاسی و نظری در باره‌ی دوران سپری شده‌، حتی اگر از اعتباری نسبی برخوردار بوده‌اند؛ اکنون اعتبار خود را از دست داده‌اند. به دیگر سخن تغییر واقعیت به یاری ما شتافته است تا مرزهای جدایی را در هم بریزد. اگر در آن به چشم فرصت نگاه نکنیم می‌باید در سلامت روانی خود تردید کنیم. زیرا برکشیدن دوباره دیوار جدایی حتی با خشت توهم چنان نامتعارف و دشوار است که ما را به فروپاشی اخلاقی و روانی نزدیک می‌کند. افزون بر آن گزاره‌های سیاسیِ برساخته ما در گذشته و اکنون به لحاظ بریده‌گی پیوند با “پراکسیس اجتماعی” در سرشت خود از جنس متافیزیک‌اند. در این معنا که از راه تجربه نمی‌توان به درستی یا نادرستی‌آن‌ها راه برد. هر برنهادی تنها نزد باورمندانِ به آن،  از اعتبار برخوردار است.

شاید به همین دلیل یعنی سرشت متافیزیکی برساخته‌های مفهومی ماست که نزدیکی و تفاهم تا این پایه دشوار ودست‌نیافتنی شده است. ما به جای آن‌که از فلسفه‌ به سیاست گذر کنیم ؛ سیاست را با پیرایه فلسفی آراسته‌ایم.

به هر روی نویسنده این متن از جای‌گاه هوادار بی‌مقدار جنبش چپ و در گوشه‌ای دور‌افتاده از این ویران‌سرا دوستان فرزانه‌ام را در کلن ، مونیخ ، آمستردام، پاریس ، تورنتو، لندن و… هر جا که هستند ؛ فرا می‌خوانم: اگر سودای آزادی و رفاه مردم و استقلال میهن و خوش‌بختی زحمت کشان را در سر دارند در باره‌ی این پرسش ها بیندیشند و پاسخ دهند. 

آیا بر این باورند که با تکیه بر توان  محدود سازمان‌های خود می‌توانند خویش‌کاری جنبش چپ را بر دوش بگیرند؟  اگر آری این مایه از اعتماد به‌نفس را از کجا فرادست آورده‌اند؟ و اگر نه چه تدبیری در سمت وسوی هم‌گرایی و نزدیکی با دیگر سازمان‌های این جنبش اندیشیده‌اند؟ علت‌ها و اسباب تک‌روی و جداسری در صفوف ما کدام‌اند؟ و آیا جست وجوی آسیب شناسی جنبش چپ را وظیفه‌ی خود می‌شناسند؟ 

نگارنده در شگفت نخواهم شد اگر بشنوم که اسقف‌های کاتولیک، خاخام‌های ارتدوکس یهودی‌، مفتی‌های مسلمان سلفی‌، برهمن های بودایی و رهبران سیک بر سر پاره‌ای از اصول دین باوری در میان خود به هم‌گرایی و تفاهم رسیده‌اند. جهان ما این گونه شگفتی‌ها را بسیار دیده است. اما نمی‌توانم تصور کنم که از باب نمونه حزب توده ایران و سازمان راه کارگر، یا حزب کمونیست و حزب چپ بر سر موضوعی پیش پاافتاده در شمار صدها مشکل که پیش پای جامعه دهان گشوده‌اند؛  به تفاهم رسیده باشند. 

اگر فرقه‌گرایی سرنوشت ناگریز ما نیست؛ راه‌های چیره‌گی بر آن کدام اند؟ چه گونه می توانیم ‌بر این‌ پراکنده گی دردناک پیروز شویم؟ 

برای همه روشن است که هر روی‌کرد سیاسی و برنامه حزبی بر شالوده‌ی تحلیلی مشخص و انضمامی از جامعه‌ی فرضی شکل می‌گیرد تا این‌جا مشکلی در میان نیست. پرسش این است که در یک جامعه هدف مانند جامعه امروز ما از چند نظرگاه‌، چند زاویه دید، چند چشم‌انداز می‌توان در آن نظرکرد؟ دو منظر، ده منظر، به شمار هم وندان جنبش؟ یا همه باشنده‌گان کشور؟ 

 این تنوع نگاه اگر ساخته‌گی‌، ذهنی و خودسرانه نیست با چه منطقی قابل‌توجیه است؟ و این در حالی است که جامعه به خودی خود به سوی هم‌گرایی در پویش است. شکاف طبقاتی  روز از پی روز ژرف‌تر می‌شود و صف‌بندی میان کار و سرمایه خرده تضادها را به حاشیه می‌راند‌. در نتیجه تحلیل جامعه و نتیجه‌گیری سیاسی را هموارتر و سرراست‌تر می‌کند.

 هرچند اگر می‌توانستیم سر سوزنی از لنین بیاموزیم این خرده تضادها – که حفره میان کار و سرمایه را پر می‌کنند- نه همان مایه‌ی دردسر نیستند؛ که به جنبش غنا، سرزنده‌گی، توان و گسترده گی می‌بخشند. و پروژه عدالت اجتماعی را در محور همه ِآماج‌های دیگر برجسته می‌سازند. 

اما کجاست آن درایت بلشویکی که بتواند از هم‌پوشانی خواسته‌ها و نیازها‌، از تجمع تضادها و بحران‌ها یک آماج اصلی و یک هدف بسازد؛ کثرت را درون وحدت جای دهد ؛ سازهای ناموزون را در یک هارمونی به نظم درآورد و آن را به  امر کلی مشخص تبدیل کند؛ از رشته‌های نازک و تاروپود بحران‌های رنگین‌کمانی ریسمانی ببافد و ارتجاع آچمز شده را بر آن آونگ کند؟…

بر همین نشان از جای‌گاه اپوزیسیون، حکومت موجود را از چند زاویه‌ی دید می‌توان بررسید. با آن‌ که ابهامی در‌باره‌ی پایگاه طبقاتی‌اش وجود ندارد؛ چند روایت در باره‌ی آن می‌توان به دست داد؟

 نگارنده هنوز نتوانسته‌ام پاسخی بایسته برای پاره‌ای  پرسش‌ها بیابم. سرچشمه الهام شهودی ما کجاست که هرگز به خطا نمی رویم؟ کدام یک از کروبیان با انفاس قدسی خود در ما دمیده‌اند که هرگز اشتباه نمی‌کنیم ؟ که  حقیقت چهره خود را تنها به ما نشان می‌دهد؟ که: پویهها و روندها با گزارهها و تحلیل‌های ما سازگار می‌شوند؟ که واقعیت اعتبار خود را وام‌دار ماست؟ که: حقیقت از ما متبرک می‌شود؟ مهره‌های طاس را در بازی نرد  چه جادویی در کار کرده‌ایم؛  که در برابر هر نرادی “جفت شیش” را به ما ارزانی می‌دارند؟ 

کارنامه سیاسی خود را- جز با سنجه توهم – با کدام پیمانه می‌سنجیم ؟ کدام پیروزی کدام اقبال توده‌ ی به‌نام سازمان های متبوع ما رقم خورده است که دیگران از آن محروم مانده اند‌؟ چه شمار از کنش‌گران جوان  به حلقه ما پیوسته اند؟ آیا تجربه‌ی اجتماعی و داده‌های میدانی بر مدعای ما گواهی می‌دهند؟ 

‌راست این است: آن چه در چند دهه‌ی گذشته به نام کنش‌گری سیاسی از سوی ما مجال بروز یافته است؛ نه فعالیت در معنای حقیقی آن که وهن کنش‌گری سیاسی است. 

به هر روی تجاوز رژیم اسراییل و ایالات متحده سامانی از لحاظ سیاسی شکننده و ناپایدار را رقم زده است. تا آن‌جا که ایجاد حفره‌های خالی درون و پیرامون قدرت سیاسی دور از انتظار نیست . و بدیهی است نیروهای اجتماعی و سیاسی درگیر در سپهر سیاست کشور و از آن میان چپ اجتماعی برای پرکردن حفره‌های ایجاد شده تلاش خواهند کرد. با توجه به دامنه‌ی گسترده مطالبات مردمی، چپ اجتماعی در جای گاهی رادیکال‌تر و بالنده‌تر از هر موقعیت دیگر ایستاده است. 

جنبش چپ اگر بخواهد ترجمان سیاسی و نماینده این نیروی عظیم اجتماعی باشد می‌باید با شتاب به سوی هم‌گرایی و تجدید‌سازمان خود گام بردارد. لحظه‌ها را دریابیم و مسئولیت خود را فراموش نکنیم. باور کنیم که هیچ یک از ما کم‌تر از دیگری به خطا نرفته است. هرچند کم‌تر یا بیش‌تر مهم نیست . آن چه اهمیت دارد این نکته است که صدای هیچ یک از ما به تنهایی از هیچ‌ طنینی برخوردار نیست. اولی‌تر آن است  که تفرعن سیاسی را یک سو بگذاریم‌. چه جایی برای خود بزرگ‌‌بینی؟ 

اگر همه چپگرایان در چهار‌گوشه جهان انجمن کنند مارکس‌، انگلس‌، هیلفردنیک و گرامشی، ببل و لوکاچ هم به این باشگاه  بپیوندند؛ هنوز فاعل هیچ تغییر معناداری نیستیم. حتی طبقه کارگر به صرف هستی فیزیکی و بی‌واسطه خود و به رغم موقعیت استراتژیک در کانون تولید سرمایه داری‌، فاعل تغییر نیست .

 فاعل تغییر و سوژه‌ی تاریخ جنبش است‌‌‌‌ .  مبارزه طبقاتی است.

 ع – روستایی

۱۵ تیر ۱۴۰۴

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

2 پاسخ

  1. “بنابراین یافته‌ها و بافته‌های سیاسی و نظری در باره‌ی دوران سپری شده‌، حتی اگر از اعتباری نسبی برخوردار بوده‌اند؛ اکنون اعتبار خود را از دست داده‌اند.
    به دیگر سخن تغییر واقعیت به یاری ما شتافته است تا مرزهای جدایی را در هم بریزد.”
    جناب ع- روستایی ؛ اگر نگاهی دوباره به مقاله خود بیاندازید ضد و نقیض های فراوانی در آن خواهید یافت . احزاب و سازمان‌های “چپی: که نام برده اید گروهی از “همزیستی مسالمت‌ آمیز” خروشچفی و گروه دیگر در تئوری های شبه تروتسکیستی و انارشیستی” همه با هم ” و یا رنگین‌کمانی مورد نظر شما میباشند که به دوران گذشته مربوط می‌شوند و در تئوری پذیرشی آنها مبارزات طبقاتی وجود ندارد ! و در تضاد با تیتر مقاله شما که ” فاعل تغییر، مبارزه طبقاتی است”مغایرت دارد . علت فروپاشی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی همان بود که شما هم اکنون مبلغ ان هستید ! یعنی همان آشتی طبقاتی به جای مبارزات طبقاتی و یا ” پلورالیسم حزبی ” !

  2. با سپاس فراوان از ع.روستایی گرامی!
    پرسش من این است: جنبش” سازمانیافته” چپ، در خارج کشور، یا همان جریانات و سازمان‌های سیاسی چگونه می تواند بر روند جنبش کارگری و مبارزه طبقاتی درون کشور تاثیر گذار باشد؟ اگر پاسخ این است که گرد هم آمدن این سازمان ها و احزاب پراکنده حول یک سری مشترکات تعیین کننده است، این پرسش را می‌توان با شما در میان گذاشت: کدام مشترکات هستند که می‌توانند کثرت و تنوع را به وحدت تبدیل کنند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی