
دلبندم،
در روزنامه ها
در جستجوی نام تو بودم،
نیافتم ات!
.
در کیسه های سیاه خیره شدم
در آن هزار چهره ی معصوم و آشنا،
در خنده های درو شده از لب ها،
در انعکاس زجر و پرسش و طغیان
در چشم های نیمه باز و هراسان،
در آن شکنج گیسوان، شکنجه ی جان،
سرشک یخ زده در چشمان…
.
در کیسه های سیاه
آن چهره ی جسور و چشم های مهربان ترا
کاویدم،
موهای سرکشی که با ترنم باد
می پیچید
بر گرد شانه های عریانت،
لبخند گم شده ات را
جستم
اما نیافتم ات!
.
باران آخر دی ماه
آیا شست
خون ترا
از سنگفرش خیابان ها؟
باران آخر دی ماه
آیا ترا
با خود برد
تا دریا؟
آیا تو باز نخواهی گشت
با جیغ مرغ های دریایی،
با بادهای نغمه گر صبح،
با باران؟
یعنی
آن شور و بیقراری و رویاها
در کیسه های زیپ دار سیاه
آیا به خاک خواهد رفت؟
و تو،
دیگر بار،
با آن لبان- که طعم بوسه و آواز
در کوچه و معابر آزاد آرزو می کرد
با من سخن نخواهی گفت؟
باور کنم که در سرشت خاک می ماسد
رنگ شگفت چشمانت، لب هایت، دندانت
خونت، گیسویت؟
من می شناسمت سمند وفادار!
شاید که با بهار،
با رنگ و با طراوت دیرین،
به هیئت رنگین کمان و پروانه،
روزی دوباره به سویم
باز می گردی
.
این طور
شاید که بد نباشد
این طور
شاید که اضطراب
با هر گذر به خیابان
چون خاری
بر قلب مان ننشیند،
شاید که پیش مان برای همیشه بمانی
زیرا که هیچ کسی،
دیگر نمی تواند
با گازهای اشک آور و گلوله جنگی
پروانه های بیقرار را بتاراند
یا دستگیر کند
رنگین کمان و رویا را…
باید که پیش مان برای همیشه بمانی!
.
زیباترین!
در ماورای کیسه های سیاه و سیاهی ها،
می جویمت
می بویمت
بی آن که واژه ی بدرود
بر لبم بنشیند!




