این آخرین نبرده؟! – بهمن پارسا

کامِ من هنوز از آنچه نتیجه‌ی «اتحاد، مبارزه، پیروزی» بود ــ و هست ــ تلخ است.
روزهای سرد و گرمِ دانشگاه، و انفجارِ ناگهانیِ این شعار در سالنِ غذاخوری، همراه با درهم‌شکستنِ ظرف و ظروف، و نَشتِ آن به خیابانک‌های دانشگاه، نزدیک‌تر از دیروز پیشِ چشم‌های من است. ما تا آمده باشیم به خود بجنبیم، نتیجه‌ی همه‌ی حرف‌های ریز و درشت‌مان شد: «استقلال، آزادی، حکومت اسلامی».
هنوز این شعار تازه را هضم نکرده بودیم که ناگهان «وحدتِ کلمه» از قوطیِ شامورتیِ حاج‌روح‌الله خمینی بیرون آمد و کوه موش زایید؛ و شد آنچه که هست. گفت: «جمهوری اسلامی»؛ نه یک کلمه بیش، نه یک کلمه کم. همین. و تاریخِ معاصر شد گذشته‌ای استمراری که هنوز ادامه دارد.
در آن برهه، و در آن حرکت و حرکت‌های مقدماتیِ پیش از آن، هیچ‌کسِ خاصی قابلِ سرزنش نیست. اگر قرار است چیزی ــ یا نهادی و سازمانی ــ ملامت شود، آن فقط ملتِ ایران است. این کلاهبرداری و شارلاتانیسم است که قشری یا طیفی از یک ملت بخواهد مصایبِ ناشی از یک حرکتِ اجتماعیِ همه‌گیر را آوارِ بخشی خاص از همان ملت کند. و البته حقه‌بازی و شعبده‌بازیِ دیگر آن‌که قشری از همان ملت بخواهد هر امرِ مثبت و پربارِ سابق و لاحق را نتیجه‌ی عملکردِ خود بداند.
آن روزها تعدادِ کسانی که می‌خواستند با حکمِ مطلقِ «وحدتِ کلمه»‌ی صادره از سوی حاج‌روح‌الله مخالفت کنند، چندان زیاد نبود. اگر هم بودند، تریبونِ عام و گسترده‌ای نداشتند تا صدایشان به گوشِ عمومِ مردم برسد.
گاه نیز اگر اینجا و آنجا انجمن‌ها، گروه‌ها یا سازمان‌هایی فرصتی می‌یافتند تا صدای خود را به گوشِ ملت برسانند، بخشی شوریده و شیفته از میانِ همین ملت، هَرَوَله‌کشان و مسلح به سلاحِ گرم و سرد و چوب و چماق، می‌ریختند؛ می‌کوبیدند، می‌کشتند، می‌روبیدند و می‌رفتند.
این‌ها پیروانِ اصلی و اساسیِ «وحدتِ کلمه» بودند؛ کسانی که آن وحدتِ نظری را جامه‌ی عینیت می‌پوشانیدند. این‌گونه مردم نه از مریخ آمده بودند و نه از مشتری؛ زاییده و بالیده‌ی خاکِ پاکِ وطن بودند. آنان از ملّت ما بودند و هستند، همان‌گونه که ما از ملّت‌مان بوده‌ایم و هستیم؛ در مجموع، محصولِ یک آب‌وخاک.
در همان روزهای آغازینِ «وحدتِ کلمه» بود که کلاشی به نامِ هادی غفاری، در رأسِ اراذل و اوباشِ گوش‌به‌فرمانش، به گردهمایی‌ها حمله می‌برد و پس از نهب‌وغارت و ضرب‌وجرح مردم، بر بلندی‌ای می‌ایستاد و فریاد می‌کشید:
«تا حالا شنیده بودین دیکتاتوریِ پرولتاریا؟ حالا نوبتِ دیکتاتوریِ ملاتاریاست!».
اگر حافظه‌ام خطا نکند، این جمله را پس از درهم‌کوبیدنِ گردهماییِ هوادارانِ «جبهه‌ی ملّی» در ابتدای خیابانِ سیمِتری، در جنوبِ میدانِ ۲۴ اسفند، در باغی که درست روبه‌روی ژاندارمریِ کلّ کشور قرار داشت، فریاد می‌زد. همین  کلّاش مفتخور و فاسد بود که در صحن مجلس شان فریاد کرد: هِی میگن پس اینا کِی میرن؟!‌ ما نیومدیم که بریم …
مردمانی از قبیلِ ماشاالله قصّاب، زهرا خانم، الله‌کرم و بسیارانِ دیگر از این دست اراذل و اوباش، محصولاتِ مستقیمِ همان «وحدتِ کلمه»‌اند؛ نه یک کلمه بیش‌تر و نه یک کلمه کم‌تر. فاضلابِ این محصولات هنوز در بسترِ کثیفِ رود و منجلابِ حکومتِ اسلامی ـ شیعیِ تهران، در سراسر ایران، جاری است. نگاهی به خیلِ بی‌شمارِ مدّاحان و منبری‌های دهن‌دریده و فاسدالاخلاق، خود بهترین گواه بر این مدعاست.
از این یادها، در انبانِ من و هم‌نسلانِ من، فراوان است. نمی‌خواهم از برچسبِ «تجربه» سوء‌استفاده کنم، اما وقتی پس از چهل‌وچند سال، روزگارِ رفته را سبک‌وسنگین می‌کنم، درمی‌یابم که تغییرات و نوساناتِ فرهنگی، بر نوعِ حرکتِ اجتماعی و سیاسی، تقدّم دارند. ابتدا فرهنگ است که باید شکلی و جهتی جهنده و پیشرو داشته باشد تا بر مبنای آن، حرکتی پیشگام و رو به جلو، مسیرِ مناسبِ خود را بیابد.
منظور من از «فرهنگ»، محدود کردنِ این مفهوم به خواندنِ کتاب‌های قطور و پیچیده، یا پرداختن به مباحثِ هنری و فلسفی و امثال آن نیست؛ هرچند فرهنگ نمی‌تواند خالی از این پدیده‌ها باشد. یک ملّت، در مجموعِ خود، نیازمندِ همدلی‌ای مبتنی بر باور به حقوقِ مشترک و برابرِ تک‌تکِ افرادش است. این‌که چه‌کسی یا کدام گروه دستِ بالا را دارد، تعیین‌کننده‌ی مشیِ ملّی نیست. احترام به ارزش‌های قومی، و باور به حقِ حضورِ همه‌ی مردم در پیشبردِ حرکت‌های اجتماعی، بدونِ تقسیم آنان به اکثریت و اقلیت، زیربنای یک فرهنگِ انسان‌باور است؛ خواه کتاب‌خوان باشند، خواه علاقه‌مند به نقاشی، فیلم، یا موسیقی.
میانِ چنین همدلی‌ای و «وحدتِ کلمه»، اقیانوس‌ها فاصله‌ی ماهوی، مادی و معنوی وجود دارد.
«اتحاد، مبارزه، پیروزی» شعاری انگیزاننده بود. هرگاه که پیش می‌آمد ــ و بسیار هم پیش می‌آمد ــ تا آن‌جا که حنجره یاری می‌کرد و تن توانِ تحملِ ضرباتِ باتومِ گاردِ دانشگاه ــ بخوان پلیس ــ را داشت، از فریاد کوتاه نمی‌آمدیم. این خوب بود. غرورمان را هیچ آسمانی سقف نبود.
امّا آنچه مدّ نظرمان نبود، و هرگز به‌درستی درباره‌اش نیندیشیدیم، این بود: اتحاد بر سرِ چه؟ برای کدام هدف؟ با چه‌کسی؟ بر پایه‌ی کدام برنامه‌ی تعریف‌شده؟ و اگر راهی در پیش است، نقشه‌ی راه چیست؟
مبارزه؟ مبارزه با کدام نیرو و با چه توان؟ سلاح‌مان چیست؟ علیه رژیمِ سلطنت؟ علیه شخصِ شاه؟ و ده‌ها پرسشِ دیگر از این دست که در کورانِ سال‌های پیش از بهمنِ ۵۷، فقط و فقط به‌خاطرِ شورِ انقلابی، هرگز به‌طور جدّی مطرح نشد. نتیجه، گذشته‌ای است استمراری؛ و این را نمی‌توان جز به ضعف، یا فقرِ فرهنگی، به عاملِ دیگری نسبت داد.
وقتی به سال‌های پیش و هم‌زمان با بهمنِ ۵۷ می‌اندیشم، چنین به نظرم می‌رسد که همواره کمّیت بر کیفیتِ اعمال و رفتار برتری داشته است. تکیه بر کمّیت، در آنچه انجام شدنی بود، ناشی از فقرِ فرهنگِ ملّی در کارِ جمعی و ناتوانی در باور به نیروی مشارکت و ساختنِ باورهای مشترک از دلِ خواست‌هایی کاملاً متفاوت بود.
امرِ فرهنگی این نیست که همگان درباره‌ی امورِ جامعه نظری یکسان داشته باشند. تفاوتِ نظرها در پرداختن به یک امرِ واحد است که مرزهای باورها و دریافت‌های یک جامعه را روشن می‌کند؛ و تنها از دلِ چنین فرایندی است که می‌توان به برابری و مساوات در کارهای ملّی رسید.
فرهنگ، امری ایستا و تغییرناپذیر نیست؛ پویاست و منعطف. در بزنگاه‌های مختلفِ تاریخِ ملّت‌ها، ناگزیر باید رنگ و شکلی مترقی‌تر به خود بگیرد ــ و می‌گیرد.
واژه‌ی «نبرد» یا «مبارزه» در اغلبِ زبان‌ها ــ تا آنجا که من می‌شناسم ــ دلالت بر حرکتی رو به جلو و برای رسیدن به شرایطِ مطلوبِ خواستارانِ آن دارد. امّا همواره چنین نیست. نازی‌های آلمان «نبرد» کردند و نتیجه، چیزی جز فاجعه نبود. هوادارانِ پینوشه نیز نبرد کردند و حاصلش جنایت بود. این‌ها را از آن‌رو می‌گویم که شرکت در یک نبرد، تنها زمانی شایسته و مشروع است که چشم‌اندازی روشن و رو به جلو داشته باشد؛ رو به جلو. بازگشت و احیای آنچه پیش‌تر تجربه کرده‌ایم و نتایجش را دیده‌ایم، «نبرد» نیست؛ حرکتی است به‌سوی گذشته.
حال تصور کنید نیرویی می‌آید و با ادعای رسیدن به هدفی آینده‌نگر و پیشرو، شعار می‌دهد: «این آخرین نبرده!»
تمامِ ترس و وحشت، در همین عبارت نهفته است؛ چراکه این نیرو باور دارد این، واقعاً آخرین نبرد است.
اگر این آخرین نبرد باشد، آیا دیگر راهی برای نبردی دیگر، با برنده‌ای دیگر، باقی می‌ماند؟
به‌گمانِ من، میانِ «وحدتِ کلمه»‌ی لعنتیِ حاج روح‌الله و «این آخرین نبرده»، تفاوتِ چندانی وجود ندارد؛ هر دو هشدار می‌دهند: هرکه با ما نیست، بر ماست.
فرهنگ، به خودیِ خود، پویاست و نقطه‌ی پایانی ندارد. همواره در حرکت است، و درست از همین‌رو، هر نبردی را که رو به جلو باشد، سزاوار و لازم می‌داند. در بسترِ یک فرهنگِ پیشرو، هیچ نبردی «آخرین» نیست.

تا هست، ایران و ایرانی سرفراز باد.
سرنگون باد حکومتِ اسلامی ـ شیعی در ایران.

یکشنبه ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی