
در تک اتاق طبقۀ سوم تنها بودم و مثل همۀ جمعهها لمیده در رختخواب. دور و برم پر بود از کاغذ و آلبوم و کتاب. آفتاب بیرمق پاییز از قاب پنجره بر فرش رنگ و رو رفته میتابید. بالش لهیده را بغل کردم، غلتیدم و با رخوت جلوی آفتاب دراز کشیدم. ظهر نشده بود. ساعدم را سایبان چشمها کردم. آفتاب گرمای ملایمی داشت. صدایی نبود، جز جیغ و فریاد چند کودک از کوچه و بعد هم صدای کاسه و بشقاب از طبقۀ پایین، جایی که پیرزن صاحبخانه در همان دواتاقی که پنجرهای همسطح حیاط داشت، زندگیمیکرد. گرما استخوان را نرم میکرد. صداهای کوچه خاموش شد، اما صدای تلقوتلوق بشقاب و کاسه هنوز به گوش میرسید، بعد صدای تشویق و خندۀ جمعیت. پیرزن جمعهها رادیوی لامپی قدیمی را روشن میکرد و تا ظهر که به قصد نماز از خانه خارج شود، اول اخبار جبهههای جنگ و بعد برنامۀ فکاهی رادیو را گوش میداد. گاهی اگر حوصله داشتم در اتاق را نیمهباز میکردم تا صدای رادیو را بشنوم. آن وقتها ضبطصوت نداشتم. تنها سرگرمیام چند جلد کتاب و مشتی جزوه بود که از فرط تورق، رنگ و رو رفته و گسیخته شده بودند.
چرتی زده و باز بیدار میشوم. خانه ساکت است. لابد پیرزن رفته. این همه راه میکوبد تا دانشگاه. جز نماز و ادای فرایض کار دیگری ندارد. گویا فامیلی، یاری یا کس و کاری در تهران ندارد که سراغش بیایند.
روز اولی که آمده بودم خانه را ببینم، و این چند ماه پیش بود، توی حیاطی که با موزاییکهای لقولوق فرش شده بود، به پیرزنی فلفلنمکی برخوردم، با چادرنماز و تسبیح بلندی در دست. فهمیدم باید صاحبخانه باشد. از پشت عینک ضخیم ذرهبینی، با سوءظن سراپایم را برانداز کرد. سر پایین انداخته و داشتم ناخودآگاه تکه کاغذی که بنگاهی سر کوچه نشانی بر آن نوشته بود، در مشت مچاله میکردم. سر که برداشتم، پیرزن همچنان سیخکی توی چشمهایم نگاه میکرد. به او گفتم که چرا آمدهام و با تردید کاغذ چروکیده را صاف کردم و نشانش دادم. پرسید چه کارهام؟ گفتم که از کلۀ سحر تا بوق سگ در کارخانه هستم و دیروقت خانه میآیم. پیرزن با تانی سر تکان داد. منتظر ماندم تعارف کند برویم قصر مورد اجاره را ببینیم. عینکش را از نوک دماغ عقب راند و گفت: “تا حالا اتاق به آدم عزب ندادهم.”
نمیدانستم چه باید بگویم. این را طوری نگفت که برگردم و راهم را بکشم و بروم. بعد ادامه داد: “من توی این خونه تنهام. یه اتاق طبقۀ بالا هست که میخواستم به کسی بدهم همزبانم باشد. ولی…”
ظاهرم لابد به کسی نمیخورد که از او انتظار همزبانی برود. همچنان حیران مانده بودم میان ماندن و رفتن. گفت: “من بازنشسته سازمان سیاحت و جهانگردیام. هرکدوم از بچههام رفتهاند یک طرف. کسی اینجا نمیآید، کسی مزاحمتی برایت ندارد. نه سر و صدای بچهای، نه آیند و روند مهمانی.” بعد راهپله را نشانم داد: “منم این روزهای آخر باید توشۀ آخرت جمع کنم… جوانی مثل برق و باد آمد و رفت و چی ماند؟ یک کُپه گناه و معصیت. حالا توی این سن باید یکییکی نمازهای قضا شده را ادا کرد.” بعد بلافاصله پرسید: “نماز میخوانی؟ بچه مسلمانی؟”
جا خوردم. اما هنوز دهان باز نکرده بودم که خودش گفت: “از قیافهت پیداست که آدم بیآزاری هستی.” و پشت کرد و درون راهروی تاریک رفت: “بفرما…”
یقین کردم که از گزینش روسفید درآمدهام. سعی کردم با قیافه آدمی بیآزار بروم داخل. کفشهایم را که دم در ورودی درمیآوردم با غلظت گفتم: “یالله، یالله…”
– یالله یالله نکن، جز من کسی اینجا نیست. بیا تُو کسی نیست، معذب نمیشی.” جلوی پلهها ایستاد و با دست بالا را نشان داد: “من نفس بالا اومدن ندارم. خودت برو طبقۀ سوم. یه اتاقه، ببین پسندت هست؟”
از پلهها بالا رفتم. به اتاق کوچک طبقۀ سوم رسیدم. غیر از تاریکی و باریکی راهپله و چرکی در و دیوار، همه چیز مناسب بود. اتاق حسابی نورگیر بود. رفتم جلوی پنجره. روبرو، دیوار بلند یک سینمای متروکه بود، بی هیچ منفذ و پنجرهای. شعاع آفتاب از بالای این دیوار فقط به اتاق طبقۀ سوم میرسید و اتاقهای پایین حتماً آفتابگیر نبودند…
برمیخیزم و جلوی پنجره چشمهایم را میمالم. دیوار آجری روبرو، حصار قلعهای است که دور خانه کشیدهاند. گرسنهام. خرتوپرتهای دور و بر را جمع میکنم. به ساعت مینگرم. نزدیک سه است. دیگر باید پیدایش شود. سرپایی از درون یخچال چند لقمه گرفته و میخورم. میروم به سراغ تاقچۀ کتابها و دیوان شمس، کتابی قطور که روز اثاثکشی چنان در دست گرفتم که پیرزن ببیند اهل کتابم.
ظهر جمعهای بود که اثاثیه آوردم. صدایم کرد. از پلهها پایین رفتم. یک کاسۀ چینی گلسرخی پر از آش رشته گذاشته بود روی پلهها. تشکر کردم. چند قدم آن طرفتر ایستاده بود. کوشیدم باز سر به زیر و خجالتی باشم. کاسه را که برداشتم گفت: “نزدیک اذان ظهره. من میرم نماز.” بعد بلافاصله گفت: “شکر خدا تا به حال یک روز هم نمازم قضا نشده.” خواستم بگویم من هم همینطور. اما دیدم نباید توی حرف بزرگتر پرید. برگشتم بالا. آش لذیذی بود…
حالا سه برج گذشته و چند روز دیگر زمستان است. باید پشت پنجره را پتو بزنم که اتاق گرم بماند. دیگر جمعهها نمیتوانم در اتاق را نیمهباز بگذارم تا صدای رادیوی صاحبخانه را بشنوم. امروز حوصلۀ مطالعه ندارم. کاش میشد کاری کرد که از تنهایی درآیم. روزهای اول سعی کردم با چند جوان اهل محل آشنا شوم. حتی یک روز غروب از سر کار که برگشتم، رفتم نزدیک چند نفرشان که تکیه داده بودند به دیوار دکۀ جورابفروشی سرکوچه. زود اُخت شدیم. یک ساعتی با آنها گپ زدم. موقع برگشتن یکیشان پرسید: “تازه اثاث کشیدی این محل؟” وقتی فهمید کدام خانه زندگی میکنم سرتکان داد و گفد: “حال میکنی با پیرزنه؟” طوری خندیدم که یعنی چه حالی؟ جای شما خالی. باز پرسید: “چطوریهاست تنها زندگی میکنی، پس پدر و مادرت؟”
سوالش را با سوال جواب دادم: “پیرزنه رو میشناسی؟”
ـ چند باری توی کوچه دیدهمش. میگند حسابی پول و پله داره، چند دهنه دکون و کلّی خونه، ولی همه رو گذاشته اومده تُو این خونۀ قزمیت.
آن شب وقتی از راهرو میگذشتم، لحظهای ایستادم ببینم آیا از اتاق پیرزن صدایی میآید یا نه؟ شب با احساس “راسکولنیکفی” که پیرزن رباخوار صاحبخانهاش باشد، خوابیدم. اما خوشبختانه صبح که پاشدم، قضیه فراموشم شد.
باید راهی برای رفع تنهایی پیدا کنم. چطور است یک ضبطصوت بخرم؟ چند روز دیگر سربرج است، اگر چیزی کنار بگذارم شاید بشود ضبطصوتی دست دوم خرید.
این فکر تمام هفته در ذهنم بود. جمعۀ بعد که اجارۀ اتاق را به پیرزن دادم. مبلغی هم جیبم گذاشتم و رفتم بازار سیداسماعیل. موقع برگشتن، درِ حیاط را که کلید انداختم و باز کردم، اول توی حیاط سرک کشیدم. میدانستم پیرزن این ساعت خانه نیست، اما احتیاط لازم بود، چون آدم بیآزارِ نمازخوان که نباید اهل ضبط و موسیقی و فسق و فجور باشد! پاورچین از پلهها بالا رفتم و توی اتاق، از کیسۀ سیاه مشمایی، ضبطصوت دست دوم را درآوردم و گذاشتم روی تاقچه، کنار کتابها. خرید خوبی بود. اول با نصفهای سنگک و یک سیبزمینی پخته دلی از عزا در آوردم. بعد سر صبر رفتم سراغش. از تاقچه برداشتمش. لیوانی چای هم کنارم. بالشی هم دم دست و زیر نور آفتاب که از پنجره تُو میزد دراز کشیدم بغل ضبط. فقط یک نوار داشتم. آن را پیرمرد بساطی همراه ضبطصوت داده بود. تکمه را فشردم. ضبطصوت فیسفیسی کرد و قرقرهاش چرخید. صدای زنی برخاست. بلافاصله خاموشش کردم. از جا پریدم. گوش ایستادم. صدایی نبود. باز دراز کشیدم و تکمه را فشردم. صدا را کم کردم. ترانهای قدیمی بود که به سن من قد نمیداد، متعلق به بیست سی سال پیش، از نالۀ خشدار موسیقیاش معلوم بود…
سرانجام یک سرگرمی پیدا کرده بودم. دیگر نیازی به معاشرت با جوانهای سر کوچه نداشتم. میتوانستم جمعهها تا آخر شب بنشینم و موسیقی گوش کنم. اگر هم خسته شدم، موج رادیویش را بچرخانم ببینم آن طرف دنیا چه خبر است. امتحان کردم، ولی ایستگاه رادیو برونمرزی موردنظرم پارازیت داشت. میبایست ماه دیگر از حقوق کارگریام چیزی کنار میگذاشتم و چند نوار دست اول میخریدم. فعلاً باید به همین یک نوار اکتفا میکردم. نوار را تا پایان گوش دادم و از پنجره به آسمان بالای دیوار بلند آجری زل زدم. موسیقی که تمام شد طرف دیگر نوار را گذاشتم. باز دستها را زیر سر گذاشتم و کیفور ولو شدم.
تا جمعۀ بعد فقط این نوار را گوش دادم، تا جمعۀ هفتۀ بعد هم همینطور. دیگر آنقدر ترانهها را تکرار کرده بودم که نمیتوانستم از این موسیقی دل بکنم. صدای خواننده از ته چاه میآمد، از گذشتههای دور، حتی شاید سالهای دهۀ پس از کودتا. از گوش دادن به موسیقی و سرکردن با ضبطصوت چنان ذوق میکردم که چند مدت خبری از پیرزن نداشتم. شبها نوار را میگذاشتم و میخزیدم توی رختخواب گوشۀ اتاق. خوابم که میبرد، دستگاه روشن میماند تا نوار تمام شود و تکمه بالا بزند. روزها هم سرِ کار، پشت دستگاه تراش، مدام ترانههای همان نوار را زمزمه میکردم. یک شب در تاریکی اشتباهی تکمۀ ضبط صدا را فشردم: “ای داد بی داد…” تند از جا جهیدم و تکمه قطع را زدم.
یکی از جمعههای ماه بعد، مثل همیشه در پرتو آفتاب کمرمق زمستان دراز کشیده بودم و همان نوار را گوش میدادم. حالا چند نوار دیگر هم داشتم، اما این نوار را از همه بیشتر میپسندیدم. ضبطصوت بالای سرم بود… بیدار که شدم نوار تمام شده بود. درِ اتاق نیمهباز بود. برخاستم. وارد راهپلۀ ساکت و خلوت شدم. میدانستم پیرزن در این ساعت خانه نیست. آهسته از پلهها پایین رفتم. پاگرد طبقۀ دوم را دور زدم و چند پلۀ باقیمانده تا اتاق پیرزن را طی کردم. درِ اتاقش باز بود. ایستادم. همیشه در اتاقش بسته بود، چه خانه باشد چه نباشد. آخرین پله را هم پایین رفتم. سرک کشیدم. یک جفت پای گوشتالو با جورابهای طوسی، پشت درگاه دراز شده بود. بالاتر از مچها هم، پاچههای گلوله شده پیجامه پیدا بود. حتماً پای پیرزن بود. چون هیچ پای دیگری امکان نداشت چنین چاق باشد. آرام جلو رفتم. سرم قبل از بدنم از قاب چهارچوب گذشت، بلافاصله نگاهم با چشمان مات پیرزن که به روبرو خیره شده بود تلاقی کرد. هر دو یک لحظه بیحرکت ماندیم. من فکر کردم مرده، او هم شاید فکر کرد آمدهام بکُشمش. پلکهای چشمش گشادتر شد و بلافاصله فریاد کشید: “وای خاک عالم… چی میخوای؟”
انگار از یک آتشسوزی فرار میکردم، چهار پله یکی، خود را به پاگرد طبقۀ دوم رساندم، در حالی که دستم را به تیغۀ دیوار کنار پلهها تکیه داده بودم.
ـ آقا توفیق!
مانده بودم جواب بدهم یا نه. اما وقتی باز صدایم زد، فهمیدم منظورش این نیست که برگردم پایین.
ـ آقا توفیق… تو که مرا نصف جان کردی… قلبم عین دل گنجیشک میزنه. سکته میزدم جواب اخویهامو چی میدادی؟
آمدم توی اتاق و رفتم جلوی آینه. رنگ و رویم پریده بود. چهرۀ پیرزن را با سر تکیه داده به دیوار و پاهای دراز شده تجسم کردم. با پریشانی، طول اتاق را چند بار بالا و پایین کردم. پنجره را گشودم. سوز سردی تُو زد. پنجره را بستم. عصبانی تکمۀ ضبطصوت را فشردم. همان تصنیف همیشگی بود: “من بی تو به کجا بروم؟ تو بی من به کجا بروی…؟” موسیقی آرامم نکرد. ناگهان صدای هنوهونی از راهپله و سپس از پشت در اتاق شنیدم. خشکم زد. خیس عرق بودم. یعنی پیرزن رباخوار رمان جنایات و مکافات با تبر سراغ راسکولنیکف آمده؟! دستگیره چرخید. نفسم به شماره افتاد. وسط اتاق میخکوب ماندم. از لای در، دست سفید و چاقش را بر دستگیره دیدم و بعد بینی و چشمهایش که از درز چادر پیدا بود: “اجازه هست؟” گلویم خشک بود. صدایم درنمیآمد. میان درگاهی ایستاد. دست بر قضا صدای ضبطصوت بلندتر از همیشه بود. چشم گرداند و نگاهش روی ضبطصوت بیحرکت ماند. صدای خانم خواننده اوج گرفت: “پروانه به کنار گل چو به رقص آید تو مرو، آه…”
ـ پوران گوش میدی؟
ـ ها…؟
زبانم بند آمده بود. ناگهان تصنیف قطع شد و صدای من از ضبطصوت برخاست: “…ای داد بی داد…!”
همچنان لحظاتی رو در رو ماندیم. من قبض روح شده بودم و او دور تا دور اتاق را مینگریست. به سقف و دیوارها که رنگشان پوسته پوسته شده بود.
ـ تو هم که چیزی توی اتاقت نداری.
نگاهش روی تاقچۀ خالی متوقف مانده بود. گردنش چرخید و چشمش روی ضبطصوت بیحرکت ماند. به نظرم آمد که آه کشید.
ـ مبارک باشه.
آب دهان قورت دادم و دستپاچه گفتم: “این؟… امانته از یکی از رفقا…”
ـ چند خریدی؟
ـ هزار و سیصد…
با چشمان سرمهکشیده داشت پردههای پرنقشونگار آویخته از پنجره را نگاه میکرد: “چرا همیشه این پردههات افتاده؟ دلت نمیگیره؟ بزن کنار یه خرده نور بیفته توی اتاق.”
اطاعت کردم. پردهها را هولهولکی کنار زدم. دنبالۀ پایینی پرده را جمع کردم و گره زدم. قصد نشستن نداشت، برگشت و با لبخندی ملیح از اتاق بیرون رفت. رفتم توی راهرو. گفتم: “تشریف داشته باشین.”
– نه جونم، کار دارم. داشتم این صدای پوران رو گوش میدادم. هی… آدم جوونیهاش چقدر معصیت میکنه…
نمیدانم منظورش معصیت من بود، یا پوران؟! با عجله درون اتاق رفتم و ضبطصوت را خاموش کردم و به راهرو برگشتم. پیرزن دستی به دیوار تکیه داده بود و پایین میرفت. روی پلۀ بالایی نشستم و سرم را بین دو دست گرفتم. نیمساعتی همانجا ماندم. شنیدم اسمم را صدا میزند. برخاستم. پیجامه به پا داشتم. شلوار پوشیدم و به سرعت پایین رفتم. روی پلۀ طبقۀ اول یک کاسه آش بود، توی همان کاسۀ گلسرخی. متبسم ایستاده بود توی درگاهی اتاق و چادرش را باد داد: “قابل شما رو نداره.”
ـ اختیار دارین، از سرمون هم زیاده.
کاسه را برداشتم. دو پله بالاتر نرفته بودم که از پشت سر شنیدم: “ضبط گوش میکنی اشکالی نداره در اتاقتم نبندی.”
ـ چشم.
با کاسۀ آش برگشتم به اتاق. در اثنای پهن کردن سفره داشتم فکر کردم “ضبط که گوش میکنم اشکال ندارد در اتاق را نبندم.” آش را که هورت کشیدم بشکنی زدم و معنی حرفش را فهمیدم؛ وقتی ضبط گوش میدهم اشکال دارد اگر در اتاق را ببندم!
شبی اواسط هفته، بعد از برگشتن از سرِ کار و فراغت از مشغلههای مخفی، وقتی خسته و کوفته کلید چراغ را زدم حس کردم اتاقم مرتب شده. حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد. اول از همه زیر فرش و لای رختخوابها را وارسی کردم، بعد رفتم سراغ ضبطصوت. تکمهاش را زدم. قرقرهاش میچرخید. نزدیک ضبطصوت، روی حاشیۀ فرش، یک تار موی سفید برداشتم و با دو انگشت جلوی نور چراغ گرفتم. زمزمه کردم: “سواد موی سیاه چون طی شد…” رفتم جلوی آینه. موهای من هنوز سیاه بودند. تازه به این بلندی که نبودند! موقع خواب، زیر لحاف چنبره زدم. میان خواب و بیداری ناگهان از جا پریدم: “پیرزن اومده پوران گوش کرده.” برخاستم. خوشحال و خندان در اتاق را چارتاق گشودم و نوار را از اول تصنیف گذاشتم و پیچ صدا را بیشتر از معمول چرخاندم. پتو را بر شانه انداختم و تویسایهروشن راهرو نشستم، بعد چند پله پایینتر رفتم تا مطمئن شوم صدای موسیقی شنیده میشود. هنوز آهنگ به صدای خواننده نرسیده بود و داشتم بشکن میزدم که جیرجیر لولای در اتاقش برخاست. دستی جلوی دهان گرفتم که صدای خندهام در راهروی این برج تاریک نپیچد. صدای او را شنیدم: “لاالهالاالله…”
سردماغ و خوشحال همراه با آهنگ دست و کمر چرخاندم.
ـ صدای ضبط رو کمش کن آقا… توفیق آقا!
دست از قر و پایکوبی برداشتم. کورمال کورمال چند پله پایینتر رفتم و به سمت اتاق او سرک کشیدم. باز صدا زد: “آقا توفیق…” و در اتاقش را محکم به هم کوفت. با سرخوشی برگشتم بالا و صدای موسیقی را کم کردم. با این ماجرای بامزه خواب از سرم پریده بود. تصمیم گرفتم در جواب نامۀ دوستم از خارج، موضوع همدلی صاحبخانه را به عنوان گزارش مفصلی از تاثیر موسیقی بر تغییر افکار پوسیده بنویسم! چراغ را روشن کردم. کاغذ و قلم آوردم. اما هرچه گشتم پاکت نامۀ دوستم را پیدا نکردم. آخرین بار آن را زیر رختخوابم پنهان کرده بودم. به هر حال، شروع به نوشتن کردم. قضیه را به تفصیل شرح دادم و نوشتم که پیرزن چند جمعه است که از خانه بیرون نمیرود. حتی به بهانهای که جمعۀ پیش آورده بود اشاره کردم: “زمستونه، آسفالت کف خیابون هم سرده… استخونهام تا چند روز بعدش تیر میکشه.”
از آن شب احساس آزادی بیشتری میکردم. پیرزن باز هم کاسۀ آش کنار پلهها میگذاشت. اغلب آشکشک بود و دستپختش محشر! جواب نامۀ دوستم روی دستم مانده بود. پاکت نامهاش را نمییافتم که نشانی را از رویش بنویسم و پست کنم.
زمستان سختتر شد. دو هفتۀ اول بهمن فقط برف و بوران و سرما بود. بعد یخبندان شد. یک صبح جمعه به درخواست پیرزن، پشتبام را که از برف شب پیش سنگین شده بود پارو زدم. دعوت کرده بود برای ناهار بروم پایین. وقتی لباس عوض میکردم، تصمیم گرفتم ضبطصوت را هم پایین ببرم. اما بعد منصرف شدم. ضبطصوت را برداشتم و روی تاقچه کنار ردیف کتابها گذاشتم. پاکت خالی نامۀ دوستم زیر مشمای گلدار روی تاقچه بود. چطور تا آن روز متوجهاش نشده بودم؟! پاکت را تا کردم و ته جیبم چپاندم و به آسمان پشت پنجره خیره ماندم که پوشیده از ابر بود. در شیار آجرهای دیوار روبرو نیز برف نشسته بود و آجرهای نمناک رنگ سفال گرفته بودند. وقتی برف پشتبام را پارو میکردم متوجه شدم دورتر از زاویه دید من از پنجرۀ اتاق، در انتهای سمت راست این دیوار بلند، روزنهای چهارگوش هست که هرگز متوجه آن نشده بودم. توی کوچه، جلوی خانه هم ماشین یغوری پارک شده بود، که فقط سقف زیتونیاش پیدا بود. به صورتم که تمیز تراشیده بودم در آینه نگریستم…
یالاهی گفتم و تقهای به در اتاق او زدم. از درون اتاق، دو صدا همزمان پاسخ گفتند: “بفرمایین.” وارد شدم. درست روبروی در، مرد یغوری تکیه به دیواری داده بود که عکسی قابشده بالای تاقچهاش بود. مردد ماندم. مرد برخاست. اورکت تنش بود. پیرزن با چادر و چاقچور ایستاده بود کنار پردهای که اتاقش را از پستوی پشتی جدا میکرد. همان پستویی که اگر راسکولنیکوف بودم گمان میکردم صندوقچۀ پولش را لابد آنجا قایم کرده. مرد گفت: “سرپا چرا توفیق خان؟”
گفتم: “من توفیقم.”
مرد لبخند نازکی زد: “معلومه… بفرمایید.”
در سکوت کنار در دوزانو نشستم. اتاق دم داشت. هر دو نگاهم میکردند. پیرزن گفت: “این برادرزادهمه، از ماموریت برگشته.”
سر برداشتم. برادرزاده اونیفورمپوش رادیوی کوچکی که آنتن کلفتی داشت جلوی رویش بر فرش نهاده بود. پیرزن پرسید: “ناهار بکشم؟”
به چهرۀ مرد نگاه کردم. دهانش میان ریشی انبوه و سیاه جنبید: “فعلا صبر کنین.” بعد رو به من کرد: “خان، حوصلهت سر نمیره اینطور تک و تنها زندگی میکنی؟”
میخواستم بگویم: “تنها که نیستم، یک ضبطصوت بالا دارم.” اما چیزی نگفتم. مرد گفت: “بریم یه گشتی بزنیم؟”
از پنجره حیاط را نگاه کردم. برفی که از پشتبام روفته بودم، بر هم کپه شده بود. شتکهای برف روی پنجره پاشیده و شره کرده و شیار خیسی روی شیشهها بر جا نهاده بود. مرد از زیر زانوهای کلفتش که هر لحظه ممکن بود درز شلوارش را پاره کند، کاغذی درآورد، با تانی گشود و در همان حال در چشم من نگریست. لبهایش را جمع کرد و کاغذ را تا کرد و در جیب اورکت گذاشت. این همان نامهای بود که دوستم از خارج فرستاده بود.
ـ نگفتی چرا تنهایی قلندر؟
پیرزن وسط اتاق ایستاده بود. بوی آش کشک در هوا پیچیده بود. اما احساس کردم اشتهایی به غذا ندارم. مرد پرسید: “کفشهات کجاست؟”
ـ دم راهرو.
مرد به عمهاش گفت: “آقاتوفیق مهمون ماست.” بعد رادیویش را برداشت و برخاست. من هم برخاستم. پیرزن ساکت بود. در نگاهش هیچ تعارفی به ماندن ندیدم. کفش که میپوشیدم مرد سر در گوش پیرزن برد و پچپچهای کرد. بعد بازوی مرا گرفت. پیرزن از پشت سر گفت: “خدا به همراه…”
و من به همراه مرد اونیفورمپوش از در حیاط بیرون آمدم. پاترول دم در بود. مرد در بغل را گشود. بر صندلی نشستم. در را بست. از شیشۀ جلو به آسمان نگاه کردم. ابرها تیرهتر شده بودند. دستم ناخودآگاه به سوی شیشهبالاکن رفت، اما دستگیره آن هرز میچرخید. پیرزن چادر را گرد صورت محکم گرفته و در درگاه حیاط ایستاده بود. فکر کردم حالا میتواند هرچه دلشمیخواهد از ضبطصوتم پوران گوش کند. خواهرزاده پشت رل نشست و موتور را روشن کرد. سپس دستی به فرمان و دستی به شیار بین دو صندلی، سرچرخاند و دنده عقب راند. از شیشۀ جلو، دیوار بلند آجری بلندتر از همیشه خودنمایی میکرد، تا آن انتهای سمت راستش، آنجایی که گمان میکردم یک روزنه است. ولی حالا فهمیدم روزنه نیست، مستطیلی مسدود است که با ماله بر آن گچ کشیدهاند، یک مستطیل چهارگوش مناسب نوشتن جملات شعاری یا آگهیهای تبلیغاتی، یا ترهاتی از این قبیل…



یک پاسخ
هر بار داستانی از شما میخوانم
به یاد می آورم که کلمات زیادی را آرام آرام فراموش کرده ام و چه خوب که شما مینویسید تا بعضی واژه ها در ذهنم دوباره جان بگیرند .