علی‌اصغر راشدان –  زوزه‌های شبانه

     باز دیشب اعصاب خرابم را پاک خرد کرد. از یک سال قبل که آمده و ساکن واحد چهل متر مربعی وسط طبقه اول شده، این چهارمین شب است که تا خروسخوان، تمام ساکنین سه طبقه را زابرا و خواب را به چشم همه حرام می کند. بین ساعت یازده – دوازده که همه میخوابند، زوزه ی یکنواخت و ناله مانند خاصی را شروع میکند، انگار نفس گردان بلند است، یک لحظه متوقف نمیشود که نفس تازه کند، ساعت ها یکنفس زوزه می کشد. ناله یا گریه می کند؟ یا دعای خاصی را وز وز میکند؟ نمیدانم. 

   قیافه ش به ایرانیها و ایتالیائیها میخورد، ایرانیها و ایتالیائیها، قیافه ها و خصلت ها و حقه بازیها و کلاهبرداریهاشان، خیلی شبیه هم است، انگار تو دورانهای طولانی جنگهای ایران و روم قدیم، باهم روهم ریخته و نژادهاشان قاطی و یکی شده اند…

    شبیه ایتالیائیهای تخس چیچو فرانکوئیست. پنج شش سالی که ظاهرا زن و شوهر بودند، توی طبقه ی سوم ساختمان شرقی ما می نشستند. از پنجره ی اطاقم، اطاق پذیرائی شان پیدا بود، هر از گاه، دورا دور، براش سری تکان میدادم و با تکان دادن سر، جوابم را میداد. آدم ترشیست و همیشه سگرمه هاش تو هم است، ازاین سنخ آدم خوشم نمی آید و خیلی بهش نزدیک نمی شدم. 

      اوائل که زن کرده بیرونش انداخته بود و ساکن واحد کوچک وسطی طبقه ی اول ساختمان ما شده بود، یک مرتبه رهگذری، توی راه پله دیدمش، خندیدم و به فارسی سلام وحال احوال گرمی باهاش کردم،گفت : 

” من ایرانی نیستم، ایتالیائیم. ” 

  رد شدیم و رفتیم دنبال کارمان، توی ذهنم گفتم:

 ” اگه ایتالیائیه، چطور حرفای فارسیم را فهمید؟ لابد تو این چن سال زندگی مشترکشان از زن کرده یاد گرفته.  قیافه ش هم عینهو لاندو بوزانکاست، بهش میادکه ایتالیائی باشه. ” 

   با زن کرده و پسر سه ساله و دختر پنج ساله ش، ، هر وقت میدیدمشان، به فارسی روان حرف میزدیم، ردخور ندارد و بی برو برگرد، زن کرده ایرانیست، عینهو بلبل فارسی حرف میزند، سی چل ساله و ده پانزده سال از این لاندوبوزانکا مسن تراست. قیافه ی بدکی هم ندارد، اما همان اول که دیدمش، خبث طینت را در وجناتش تشخیص دادم و ازش بدم آمد، اغلب سعی میکردم راهم را کج کنم، فاصله بگیرم که باهاش سلام و احوالپرسی نکنم، دختر و پسر کوچکش توی محل بازی که می کردند یا میگذشتند، نزدیک می شدند، بامحبت نگاهم میکردند، می خندید، دور پرم می پلکیدند و خوش بش میکردند، ازشون خوشم می آمد، می خندیدم و دستی به سرو صورتشان می کشیدم و می گذشتم. 

      بیست سال پیش که ساکن این محل شدم، زن کرده با شوهر و یک پسر چهار پنج ساله، انگار تازه آمده بود، قیافه دخترها را داشت، همان اوایل از شوهر ش جدا شد، یک پسر رو دامنش گذاشت و رفت. پسربچه شش هفت ساله شد، کمی عقلش پاره سنگ می کشید، تراموا ئی را که سوار می شدم و هنوز هم میشوم، از زیر پنجره جفتمان میگذرد، اغلب پسربچه ی عقب مانده ی اولش را میدیدم، تا ته تراموا را زیر پا میگذاشت و همان مسیر را از ته تا اول، دوباره برمی گشت، انواع شکلک هارا در میاورد، اشاره هائی میکرد و صداهای نامفهومی از حلقومش درمیاورد و تو ی سراسر طول تراموا قدم میزد. چندین و چند سال این قضیه ادامه داشت، دو سال پیش دختری را به عقدش درآورد و باهم ازدواج کردند، انگار آبی بود که روی آتش جنون ملایمش ریختند، چند ماه از ازدواجش نگذشته، جوان معقول کاملی شد، ته ریشی گذاشت، اغلب سیگاری کنار لبش میگذاشت. بازن قشنگش کارگرفتند، آپارتمان کوچکی درهمان نزدیکی اجاره و زندگی مستقلی را شروع کردند.

    خیال زن کرده از طرف پسر شوهر اولش راحت که شد، انگار هوای جوان دیگری به سرش زد. چندی نگذشته، این لاندو بوزانکا ی جوان را تور کرد و تو خانه ی طبقه سوم  رو به روی پنجره م پیداش شد. انگار دست پاچه بودند، زن کرده اول یک دختر و پشت بندش، یک پسر به دنیا آورد و تو محل ولشان کرد که بازی و با من به زبان فارسی حرف بزنند و بگو بخند کنند، هردو خوشگل و تو دل برو بودند. دختر و پسرچهار پنج ساله که شدند، شوهر دومی هم دل زن کرده را زد و از خانه انداختش بیرون و شد ساکن واحد چهل متر مربع وسطی طبقه اول ساختمان سه طبقه ی نه واحدی ما.

*

    تمام در به دری شبانه ی ساکنین نه واحد مسکونی ما هم از چند ماه بعدش شروع شد. خیلی دل بسته دو پسر و دخترش بود، زن کرده نمیگذاشت اصلا و ابدا بهشان نزدیک شود و حتی نگاهی بهشان بیندازد. واحدمسکونی من طبقه سوم و پنجره هامان رو به روی هم است، بهش نگفتم، اما خیلی دلم میخواست باهاش آشنا شوم و دوستی برقرارکنم، بیارمش بالا تا از پنجره ی اطاقم، بچه هاش را توی اطاق زن کرده ببیند، تماشا کند و کمی دلتنگیش رفع و رجوع شود، اما میگوید: 

” من که ایرونی نیستم، ایتالیائیم…” 

*

     هشت ده ماه پیش اولین شب زوزه کشیدن یکنواختش را تا نزدیکهای خروسخوان، یک نفس و یکنواخت ادامه داد. آپارتمان من طبقه ی آخر و فاصله نسبتا زیاد است، نرفتم پائین. ولی صدای زوزه ی یکنواخت میامد، گوشهام  را می آزرد و نمیگذاشت خواب به چشمهام بیاید. اول چند نفر از همسایه های نزدیک و طبقه اول اعتراض و روی در ورودیش تقه هائی زدند و چیزهائی گفتند، فاصله زیاد و در و پنجره کیپ بسته بودند، صدای اعتراضها مفهوم نبود. بدون توجه به سر و صداهای اعتراض، انگار نه انگار، زوزه کشیدن پیوسته ادامه یافت. 

   توی آپارتمان بزرگتر کنار شرقیش، یک خانواده یوگسلاویائی پر جمعیت زندگی می کنند، یک پیرمرد و زنش با دختر و داماد گردن کلفت و دوسه نوه زندگی میکنند، پیرمرد یوگسلاویائی توی مجموعه ادعای سرسفیدی و برتری میکند و در مورد نظافت زیرزمین و نحوه استفاده از ماشین لباس شوئی مشترک، هر از گاه  دستوراتی هم صادرمیفرماید. اصولا یوگسولاوی چیها در مقابل خارجیهای دیگر، باد و افاده میایند و پز میدهندکه ازاروپائی های غربی اروپائی ترند. 

  انگار خلق داماد گردن کلفت پیرمرد تنگ شد و بیرون پرید، اول چند مشت محکم رو درکوبید، زوزه کشیدن بازهم ادامه یافت، سر آخر در وردی را لگد کوب کرد، نفهمیدم چطورشد که در ورودی بازشد. بعدش به مشت و لگد کوبی و نعره کشی گذشت. سرآخر یکی از زنها به پلیس تلفن زد و نعره کشید: 

” آخه بابا، مثلا آدمیزادین شوماها! این بدبخت رو کشتی که! از سرو گل گردن و سینه ش ببین چیجوری خون فواره میزنه! رو تموم پله های جلوی در ورودی رو غرق خون کرده، به اندازه قصابی یه گاو ازش خون بیرون ریخته! خبرکردم، اینها، صدای آژیر پلیسه، رسید، پدرتو درمیارن، برین کنار، بگذارین پلیس وضع و حالشو ببینه، فوری برسوننش یه جائی و معالجه ش کنند، تا نمرده بدبخت مادر مرده…” 

   پلیس بردش و قائله خوابید. بعد هم هیچ حرف و گپی جائی درز نکرد. از طرف کمپانی خانه ها، به پیرمرد و خانواده پر جماعتش اخطار تخلیه داده شده بود و بعد گویا با دادن تعهد که دیگر توی مجتمع پیداش نشود و توی هیچ کار و اموری دخالت نکند، غائله رفع و رجوع شد، بعد هم دیگر پیرمرد یوگسلاویائی و اعضای خانواده ش، اصلا و ابدا پیداشان نشد، گم و نیست شدند. 

  لاندوبوزانکا هم انگار یک تکه نان شد و سگ خوردش، نبود که نبود. برده بودنش آسایشگاه.  آثار خونریزی یکی دو هفته جلوی پله های در ورودی عرض وجود میکرد، شستشو کردند و به مرور پاک شد.

   حول وحوش یک ماه بعد، توی گرگ و میش هوای بعد از غروب، از راهپیمائی برمی گشتم، وارد راهرو که شدم، از در خانه ش خارج شد، نگاهم کرد، سر تکان داد، لبخند زد و به فارسی روان گفت:

 ” سلام عرض میشود، احوالات چطوره؟ “

 حالا نوبت من بود که افه بیایم، به آلمانی، به گرمی باهاش حال احوال و جویای احوالش شدم. جواب نداد، از در خارج شد و رفت… 

  حول و حوش یک ماه، انگار اصلا نبود، بی سر و صدا زندگی میکرد و آهسته از در خارج و جیم می شد و میرفت سر کارش.

    هنوز یک ماه پایان نیافته بودکه زوزه ش شروع شد. باز همسایه های هم طبقه ش اعتراض کردند و تلنگر به در زدند، افاقه نکرد و پلیس خبرکردند، ماشین پلیس آمد و بردنش، یک ماه تو آسایشگاه بود و باز برگشت…

  دوباره دیشب زوزه کشید و اعصابم را خردکرد، هرچه هم همسایه ها رو در ورودیش تلنگر زدند، افاقه نکرد و زوزه ش را دنبال کرد. سر آخر پلیس خبر کردند، ماشین پلیس آمد و باز مثل همیشه بردنش آسایگاه که آرامبخش بهش تزریق و آرامش کنند.  انگار بچه هاش را توی راهگذر که می بیند و با اشاره مادرشان فرار میکنند، قاطی میکند و به سرش میزند و شب تا خروسخوان زوزه میکشد، مادر مرده… 

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی