
میان شاهراه های تهی
به قرن های قحط و قساوت
ترا چه بی شکیب و چه بی پروا
ز ژرفنای سویدای جان صدا کردم!
.
نه خویش و خویشتنم بود در ضمیر و نه همیانی
به دست، خوشه ی پرهای ریخته ای از پرندگان اساطیری
به جستجوی گلی، عطرش آمیزه ای ز نور و ترنم،
به خاک تفته، فرو خفته، گرم در رویا
که آبشار شعر فرو بارد
به روی شانه های چاک چاک عابران غبارآلود…
.
چرا نیامدی امشب کنار رودخانه ی رویا؟
چرا درخت خشک من از ابر پر طراوت تو غرقه در شکوفه نشد؟
بگو کجا ماندی؟
.
میان این همه قهقاه و قهقرا و قرق
ز جستجوی تو در غار غول و بیغوله
هنوز باز نمی مانم!




