«ترا صدا کردم» – مجید میرزایی

میان شاهراه های تهی

به قرن های قحط و قساوت

ترا چه بی شکیب‌ و چه بی پروا 

ز ژرفنای سویدای جان صدا کردم!

.

نه خویش و خویشتنم بود در ضمیر و نه همیانی

به دست، خوشه ی پرهای ریخته ای از پرندگان اساطیری

به جستجوی گلی، عطرش آمیزه ای ز  نور و ترنم، 

به خاک تفته، فرو خفته، گرم در رویا

که آبشار شعر فرو بارد

به روی شانه های چاک چاک عابران غبارآلود…

.

چرا نیامدی امشب کنار رودخانه ی رویا؟

چرا درخت خشک من از ابر پر طراوت تو غرقه در شکوفه نشد؟

بگو کجا ماندی؟

.

میان این همه قهقاه و قهقرا و قرق

ز جستجوی تو در غار غول و بیغوله

هنوز باز نمی مانم!

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی