جمعه ۱۵ فروردین ۱۴۰۴

جمعه ۱۵ فروردین ۱۴۰۴

وقتی حقیقت فقط به رؤیا راه می‌بَرد (بررسی رمان «نه، خداحافظی نمی‌کنم» نوشته: هان‌ کانگ) – حمید فرازنده

https://lh7-rt.googleusercontent.com/docsz/AD_4nXe34G0Mf9PydBL58u7EzxDaF7weCTxKh0lSjmeqLji1wnl4QUM69OB5wWcsh_JFppDEMny_7aPhtYhLtirW6buDZ0eKoHbm2EltLFtkPuNR-t07Ml_xyYVOBd13yBt6KVMYaDZKiA?key=vrITZ9KS9RfJPlM1MxxH4ZK5

ژان‌پل سارتر گفته بود اگر نویسنده‌ای درباره‌ی درخت(ها) بنویسد، بدون آنکه تجربه‌ی ملموسِ زیستی از آن(ها) داشته باشد -و این چیزی نیست که از چشم یک خواننده‌ی دقیق و رسوخ‌کننده مخفی بماند- او دروغ‌گویی بیش نیست. 

هان کانگ نویسنده‌ی کره‌ای در هر رمانش چنان ژرف و همدلانه با اشیای پیرامونش، و از اتفاق با درخت‌ها  ممزوج می‌شود، چنان تن و جانش درگیر جهان اطرافش می‌شود که خواننده با کنجکاوی و هراسی خارج از وصف مثل سایه  خود را در حال دنبال کردن ردپاهای او می‌یابد. 

https://lh7-rt.googleusercontent.com/docsz/AD_4nXdOz8zkfVqXWvs3or2cli23DHaeqfBQGSEJSVWvyDfZH5OaD0YE6zmzAi2EOdpZU3i9d1toVlECpT4HOx_chHOhu9fhFngebRcir1F7LL5sX3sv2j_LeND9ZQ3pGIoIhc_OjfWxPA?key=vrITZ9KS9RfJPlM1MxxH4ZK5

هان کانگ

مسئله‌ی اصلی در رمان «نه، خداحافظی نمی‌کنم»[۱] امکان‌ناپذیریِ بریدن از گذشته است. این امکان‌ناپذیری در درجه‌ی اول در بُعدی اخلاقی و هستی‌مندانه نمایان می‌شود و در چنان سطحی است که کاراکتر اول رمان -«گیونگا»- که راوی اصلی داستان نیز هست، خواب و‌خورش، سلامت جسمی و روحی‌اش مختل شده است. تنها کاری که او می‌کند شکیبایی است و کشیدن انتظار تا  کسی را  بیابد که قتل‌عام‌های رخ داده، کوچ‌های اجباری، تبعیدها و ازهم‌پاشیدگی‌های خانوادگی و اجتماعی را شرح دهد. 

هان کانگ هر چه نوشته با تحسین منتقدان روبه‌رو شده است. به جز جایزه‌ی ادبی نوبل  ۲۰۲۴ ، اولین رمانی که از او -«گیاه‌خوار»- به انگلیسی ترجمه شده، جایزه‌ی بوکر را برایش به همراه آورده است. و این رمان جدید نیز در فرانسه   پریس فمینا و پریس مدیسیس را به دست آورده است. 

اما او بی‌توجه به این جوایز، با صبر و همّت شگرفی به کار خود ادامه می‌دهد. پیش از نوشتن هر کتاب مدت‌های زیادی درباره‌ی موضوع رمانش تحقیق می‌کند، چرا که موضوع‌های رمان‌های او اغلب به تاریخ تاریک کشورش مربوط است. از این روست که حافظه‌ی اجتماعی و سوگ‌های جمعی در اغلب کارهایش محور روایت را تشکیل می‌دهد.

رمان «نه، خداحافظی نمی‌کنم»(۲۰۲۱) نیز روایت یکی از این ادوار تاریک است: قتل‌عام ساکنان جزیره‌ی «چجو» (Jeju) در سال ۱۹۴۸ در کره‌ی جنوبی.  پیش‌زمینه‌ی رمان خاطره‌ی کشته‌شدن ده‌ها هزار ( بین سی تا هشتاد هزار) کمونیست ساکن جزیره  با زن و بچه‌های‌شان در یورش نیروهای ارتش کره‌ی جنوبی و ملازمان فاشیست حکومتی با حمایت لجستیک ارتش امریکاست. روایت قتل‌عام و فجایع مرتبط با آن در بخش‌های دوم و سوم کتاب، نه از زبان راوی زنده‌ی اول، که از طریق صداهای سایه‌وار، از جمله صدای «اینسون»، دوست قدیم گیونگا، نامه‌های برجامانده و صدای درون پیش می‌رود و به تاثیر مخرب تاریخی آن بر روان افراد و‌جامعه تمرکز می‌کند. هر لحظه از این ماجرا نقاط تشابهی با تاریخ ما نیز دارد. [۲]

C:\Users\betapc\Desktop\Jeju_City_location_map.png
جزیره چجو

روایت تاریخیِ فجایع با اتّکا به یک ارتباط دوستانه‌ی بسیار قوی و کمیاب بین دو زن پیش می‌رود؛ یک دوستی اما تا به آخر: یکی راوی اول، گیونگا، و دیگری اینسون، راوی دوم. پس از سال‌ها این دو زن در بیمارستانی راه‌شان به هم می‌رسد و از آنجا ما به سال‌های تاریک تاریخ کره رهنمون می‌شویم. 

 این رمان از دیدگاه کاراکترهای مختلف روایت می‌شود و تحلیل روانشناختی عمیقی از دنیای درونی هر شخصیت ارائه می‌دهد. وقتی شخصیت‌ها با آسیب‌ها، فقدان‌ها و پشیمانی‌های گذشته روبرو می‌شوند، خواننده به درکی صریح از  شکنندگی سرشت انسان می‌رسد. سبک شاعرانه و مقتصدانه‌ی هان کانگ به طرز چشمگیری حالات احساسی و درگیری‌های درونی شخصیت‌ها را منتقل می‌کند.

در سانحه‌ای در کارگاه نجّاری، اینسون دو انگشت دست راستش قطع شده و بعد همسایگانش به‌طور تصادفی در حالیکه خون زیادی از او رفته بوده، پیدایش می‌کنند و به تنها بیمارستان جزیره می‌برندش. عمل پیوند انگشتان اما در بیمارستان دیگری در سئول انجام می‌شود. گیونگا در حالی با اینسون بر سر تختش در بیمارستان روبرو می‌شود که می‌بیند یک خانم بهیار جای بخیه‌ها را با سر سوزن زخم می‌زند. خانم مهربان و‌مسن بهیار برایش توضیح می‌دهد که باید دائما ناحیه‌ی بخیه‌ها را با زخم زدن تحریک کرد تا جریان خون و جریان الکتریکی اعصاب تداوم یابد در غیر این صورت انگشتان گانگرن می‌شوند. این صحنه آینه‌ی کل رمان است. گیونگا نیز پی می‌برد که برای ادامه یافتن حیات باید به سراغ زخم‌ها برود و آنها را تحریک کند. می‌فهمد که این کار را به پاس زندگی باید انجام داد و نه برای تسریع مرگ.   

اینسون در تخت بیمارستان از گیونگا می‌خواهد به خانه‌اش در جزیره‌ی چجو سربزند و طوطیِ کوچکش را که چند روز است بی‌آب و دانه مانده، نجات دهد. سفر دراز گیونگا در شب تاریک و زیر بارش برف به سوی خانه‌ی اینسون، ما را به ژرفای تاریخی تاریک‌تر و برفی‌تر از آن شب می‌برد.

 تاریکی هوا و برفی که یک لحظه نمی‌ایستد، همپای ما تا پایان کتاب می‌آیند. هان کانگ چنان فضاسازی ملموسی می‌کند که در هر گامی که گیونگا برمی‌دارد، ما صدای قدم‌های خود را می‌شنویم؛ هر دانه‌ی برف را که به روی او‌می‌افتد، بر گونه‌ی خود آبش می‌کنیم. 

پرنده هم به صورت واقعی و هم به صورت تصویر مجازی در رمان حضور مشخصی دارد. در میان تمام حیوانات جان یک پرنده چیزی است که ما به طور غریزی به هر قیمتی که شده می‌خواهیم نجاتش دهیم.   و شباهت پرنده را در رمان داریم با برفِ همه جا حاضر. سبُکیِ یک‌دانه‌ی برف و سبکیِ بدن پرندگان چندین بار با یکدیگر مقایسه می‌شود. با صبر و‌حوصله چگونگی تشکیل یک دانه‌ی برف در دل ابر شرح داده می‌شود: از یکی ذرّه‌ی خاکستر گفته می‌شود که در مرکز هر دانه‌ی برف است، از فضای خالی درون هر دانه‌ی برف که صدای اطراف را در خود می‌اندوزد و به همین خاطر است که هنگام بارش برف سکوتی مطلق بر همه جا حاکم می‌شود؛ سکوتی که تا پایان بر فضای داستان چمبره زده است…

برف شکاف بین زندگی و مرگ است؛ حدفاصل بین تاریکی و روشنایی. برف مابه‌ازای خدای ناموجودی است که هر لحظه از آسمان، در درون ما درحال ریزش است.

گیونگا همان‌طور که حدس زده بود، به موقع به خانه‌ی اینسون نمی‌رسد: پرنده‌ی از دست رفته را که در حکم حلقه‌ی دوستی‌اش با اینسون است، با اجرای مراسم آیینیِ خاصی در پای درختی خاکش می‌کند و خودش هم که در راه طولانی تا خانه، از سرما بی‌طاقت شده و تب شدیدی کرده است، زیر پتویی پناه می‌گیرد؛ آب و برق قطع است و خانه سرد. در بند بعدِ رمان، ناگهان اول، پرنده و بعد اینسون از راه  می‌رسند، و از اینجا تا پایان کتاب همه چیز در رویا، خیال یا جایی نامعلوم روایت می‌شود؛ اما این موقعیت جدید، هرچه و از هر کجا هست، در مقایسه با بیداری، به حقیقت نزدیک‌تر است. در پایان، خواننده با این پرسش‌ها تنها می‌ماند که آیا عاقبت  اینسون چه شد، و یا آیا گیونگا و اینسون با یکدیگر، به رغم فاصله‌ی زیاد مکانی، دست در دست هم مُردند، یا لااقل یکی از آنان زنده ماند… نمی‌توان دانست.

صحنه‌های بارش برف چنان در هر صفحه از رمان تکرار می‌شود که برف هم تبدیل به یکی از کاراکترهای رمان می‌شود، و هم حالتی آلگوریک و تمثیلی به خود می‌گیرد و هم تکرار صحنه‌ی بارش گذشت زمان را از یاد ما می‌زداید؛ انگار همه چیز در یک لحظه‌ی واحد در حال رخ دادن است. این تاثیر وهم‌آلودِ بی‌زمانی چنان قوی است که خواننده حسّی واقعی‌تر از زمان پیدا می‌کند: این همان برفی است که هفتاد و پنج سال پیش نیز در جزیره، در آن ایام رنج‌بار قتل‌عام  می‌باریده است؛ برف، برفی است که دو زمان حال و گذشته را به یکدیگر پیوند می‌زند؛ برفی که هفتاد و پنج سال است در حال باریدن بوده و‌گویی زمان را متوقف کرده است؛ برفی که همه چیز را زیر یکنواختی سپید و سردش مدفون کرده است؛ قلب ‌پرنده‌ی مدفون پای درخت در زیر برف‌ها تمثیل دیگری از یخزدگیِ مرگ‌بارِ قلوب آدمیان در طول این هفتاد و پنج سال است.  نویسنده با زبان استعاری به ما می‌رساند که برای به کار افتادن دوباره‌ی ساعت‌ها راهی جز این نیست که پوشش برف را پس بزنیم و به آنچه زیرش مدفون شده نگاه کنیم.

ما در هر جمله، سرمای زمستان را تا مغز استخوان خود حس می‌کنیم. زنده به‌گورشدگان و به دریا ریختگان ۱۹۴۸ را در این زمهریر توفنده به چشم می‌بینیم. روایت رنج در فضایی کاملا تاریک و یخزده پیش می‌رود و گاهی نه با نور که با استعاره‌ی نور یک شمع برخورد می‌کنیم. چنان برفی در حال باریدن است که برقِ دِه قطع شده است و در لحظات گریزپا تنها خرده نوری شرر می‌کشد. 

https://lh7-rt.googleusercontent.com/docsz/AD_4nXeyOM7u0fPVEED-l59HSdd1ySdr8f5hB1HZHqS5o-tiTa3_eEEdz3B4tSJ4GhEqTSURnp_XrfjApczHmuoJFYZDYqR2PzV41vKtQM86RnTyBxlWEwP6YCsaOo6XBxJOf0ZH25lyuw?key=vrITZ9KS9RfJPlM1MxxH4ZK5

چجو،  ۱۹۴۸، اسیران کمونیست در انتظار اعدام

همان‌طور که گفتم،  در پایان به ما گفته نمی‌شود آیا اینسون از بیمارستان مرخص شد یا نه. هان کانگ به جای گره زدن فرآیندهای شفای فیزیکی و عاطفیِ شخصیت‌ها به یک پایان‌بندی قطعی، به ما یادآور می‌شود که شفای فردی و اجتماعی به یکدیگر گره خورده‌اند و این روندی است پیچیده، غیرخطّی و با پایان نامعلوم چرا که بستگی تام و تمام به اراده‌ی اجتماعی در گشایش عقده‌ها دارد. 

در سراسر روایت، خیال و واقعیت، زنده‌ها و‌ مرده‌ها، نور و  سایه در دل یکدیگر می‌روند. هان کانگ با این تکنیک تاریخ رسمی را مورد پرس و‌جو قرار می‌دهد: حقیقت کدام یک است: آنچه در کتاب‌های تاریخ نوشته شده یا آنچه خاک و دریا در دل خود اندوخته‌اند؟ اگر همه جا تاریک است، آیا کسی پیدا نمی‌شود که نوری بتاباند؟ کتاب این رسالت را بر دوش می‌برد. نخستین استخوان‌ها که پیدا می‌شوند، بر تاریکی سال‌ها نور می‌اندازند. و همیشه پافشاریِ یک نفر وجود دارد؛ چشم‌پوشی نکردنِ یک نفر. در جایی از کتاب اینسون می‌گوید: «گمان می‌کردم ضعیف‌ترین آدم دنیا مادرم است.» حال آنکه مادری که او‌ ضعیف می‌پنداشته، تجسّمِ نور است. مادر اینسون که خود از باقی‌ماندگان قتل‌عام بزرگ است، به رغم تن و بدن نحیف و استخوانی‌اش، همان کسی است که بزرگ ‌ترین گورستان دسته‌جمعی در جزیره را پس از سال‌ها صبر و جست‌وجو کشف می‌کند، و بعد بلافاصله از طاقت می‌افتد، بیمار می‌شود ومی‌میرد، انگار اجلش فقط منتظر همین کشف او مانده بوده است…

C:\Users\betapc\Desktop\Adsız.png

  کانگ در رمان‌هایش رو به سوی رنج‌های مشترک، سوگ‌های مشترک و‌تاریکی‌های مشترک دارد. او ترجیح می‌دهد تأثیر امر اجتماعی را بر روی افراد مطالعه کند. روایت او ‌از تاریخ دیروز به اجبار تداخل می‌کند با روایت افراد نسلِ پیش‌تر که خود شاهد فاجعه بوده‌اند. این است که روایت تبدیل می‌شود به یک رشته عملیات حفاری. می‌نویسد و‌می‌نویسد تا هرچه زیر خاک مدفون است در معرض نور قرار گیرد. او بر این باور است که برای یک شروع جدید باید به عقب برگردیم نه برای پیدا کردن نقاط قوّت، که برای یافتن تمام آن نقاط تاریک که در حافظه‌ی جمعی‌مان در بخش ناخودآگاه، حسّ نشاط را از ما ربوده و روح‌مان را به بند کشیده است. تاریکی بنا نیست تا ابد ادامه پیدا کند؛ به طور محقق نور از یک روزنه نشت خواهد کرد. مهم دیدن آن نور و دراز کردن دست‌مان به سوی آن است.

هان کانگ دستی است که از خاک ظلمانیِ کره‌ی جنوبی به سوی جهان دراز شده است. دست‌مان را به سوی او‌ دراز کنیم، علیه فراموشی؛ و درست مانند گیونگا در شب تاریکِ جنگل با شمعی در دست، پشت سرِ اینسون، قدم در قدم او، مُهرِ تاریخ مدفون در اعماق خاک را بشکنیم و به زمان حال‌اش برگردانیم.

………

زیرنویس‌ها

۱-عنوان رمان در زبان کره‌ای با توجه به زمینه‌ی فرهنگی و استفاده‌ی خاص از این کلمات در معنایی است که به زبان‌های دیگر در یکی دوکلمه به ترجمه تن نمی‌دهد. حالتی است‌از تصمیم سفت و سخت به خداحافظی نکردن؛ اجازه ندادن به تمام شدن چیزی و  حاکی است از بی‌معنایی زندگی بدون وجود آن چیز. عنوان رمان در انگلیسی به صورت  We Do Not Part   (ما از یکدیگر جدا نخواهیم شد) و در فرانسه به صورت Impossibles Adieux ( وداع ناممکن) ترجمه شده است. در فارسی شاید بتوان با توجه به بارمعنایی عمیق آن در زبان کره‌ای،  آن را به صورت «نه، خداحافظی نمی‌کنم» ترجمه کرد.

۲- با شروع دوره‌ی جنگ سرد، قطبیتِ سیاسی در کره عمیق‌تر شد، و نفوذ ایالات متحده در منطقه نقش مهمی در شکل‌گیری درگیری‌های داخلی در کره ایفا کرد. امروزه، برخی از متفکران، کنشگران و محققان کره‌ای به نقش ایالات متحده در این فجایع اشاره می‌کنند: به نظر آنان آسیب‌هایی مانند کشتار چجو و قتل‌عام‌های دیگر در کره‌ی جنوبی که در جریان آنها بین دویست تا سیصدهزار شهروند کره‌ی جنوبی به اتهام گرایشات چپ‌گرایانه همراه با کودکان و خانواده‌ی خود  کشته شدند، باید در یک پلات‌فرم بین‌المللی مطرح شود، زیرا سیاست‌های توسعه‌طلبانه‌ی امریکا مهم‌ترین عامل این قتل‌عام‌ها بود.  کره‌ی شمالی به دادخواهی از این قتل‌عام‌ها به جنوب حمله‌ی نظامی می‌کند. مورخان این قتل‌عام‌ها  را عامل اصلی شروع جنگ دو کره‌ی جنوبی و شمالی دانسته‌اند؛ جنگی که هیچ وقت تمام نشد و در حال حاضر نیز بین دو کشور فقط آتش‌بسی نیم‌بند برقرار است. گفتنی است: ایالات متحده امریکا همچنان پس از هفتاد و پنج سال از عذرخواهی طفره می‌رود.  

برچسب ها

«عقرب‌کِشی» داستان سیر یک تحول عمیق در برهه‌ی کوتاهی از تاریخ هزاران سالْ سنگ‌شده‌ی یک سرزمین است: ما خوانندگان، در رمان هیچ کجا به اندازه‌ی گزارش سفر امیر، کاراکتر اول رمان، به بیستون و بازخوانی آن کتیبه‌ی معروف داریوش شاه که در حکم طلسم جور و جفای هزارگان بر مردمانِ این خطه است، با عمق این تحول آشنا نمی‌شویم
آنچه پیش آمده است، از بین رفتن رابطه‌ی شاعرانه با زبان و جایگزینی آن با یک رابطه‌ی ابزاری است که در آن گوینده فکر می‌کند از زبان استفاده می‌کند، بی آنکه متوجه باشد زبان است که او را مورد استفاده قرار می‌دهد

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

متاسفانه برخی از کاربران محترم به جای ابراز نظر در مورد مطالب منتشره، اقدام به نوشتن کامنت های بسيار طولانی و مقالات جداگانه در پای مطالب ديگران می کنند و اين امکان را در اختيار تشريح و ترويج نطرات حزبی و سازمانی خود کرده اند. ما نه قادر هستيم اين نظرات و مقالات طولانی را بررسی کنيم و نه با چنين روش نظرنويسی موافقيم. اخبار روز امکان انتشار مقالات را در بخش های مختلف خود باز نگاه داشته است و چنين مقالاتی چنان کاربران مايل باشند می توانند در اين قسمت ها منتشر شوند. کامنت هایی که طول آن ها از شش خط در صفحه ی نمايش اخبار روز بيشتر شود، از اين پس منتشر نخواهد شد. تقسيم يک مقاله و ارسال آن در چند کامنت جداگانه هم منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *