
برهنگی ام، جامه ای بر تنت
در قابی غریب خود را آویخته ای
گردن افراشته
چکمه بر زمین می کوبی وُ
آینه می شکنی
دست و دلت، اما می لرزند
در خیابان مردگان
چشمِ بسته، به جمعیت دوخته ای وُ
بر خود می بالی
با همهمه ی بی صدای حشرات جمجمه ات
بر دهل می کوبی، می روی، می آیی
بر شانه ی مورچگان آری، اما
در لشکر مردگان
اگر سر و دست از خاک برآرند
اتفاقی خواهد افتاد؟
.
.
ما دلداگانی بودیم
در تماشای ماه و آینه،
به چشم یار می نگریستیم
خون غلیظ خدایان در رگ ما
غواصِ دریای توفانی و تاریک
به ژرفای انسان،
برهنه
گنج می جستیم.
.
.
این جامه، راوی هر پیکری نیست!
.
.
آن شب
از هر دریچه، اقیانوسی پدیدار وُ
در اقیانوس پر تب و تاب دلدادگی
زیستن، گنجی بود سرشار وُ
چون به یادش می آرم
بازوان گشوده می خواهم
با بوسه ای
در گهواره ی آغوش، جهان را بیاسایم
در میان اینهمه نفرت و اندوه
قلمی چیره باید
تا شب دلدادگی را باز بنماید
:
تیر آرش در کمانِ جان من بیتاب
خانه با هر نسیمی از شوق می لرزید
جهان جاودانه بود وُ
بر گونه های ماه، ابر سرخی رنگ می پاشید
من گریزان از سپیده وُ
سپیده به دنبال من روان
من دست در دامن سیاهی وُ
او در گریز
غلظت شب را قطره قطره می نوشیدم
شب پر از تمشک بود وُ
تیغ تمشک در تنم
جامه ام از حریر برهنگی
بر سبزه و خار می غلتیدم وُ
شب به نیمه نرسیده هنوز
از راه رسیدند
ستاره از آسمان بر چیدند
تازیانه بر برهنگی
لگام بر ماه زدند و ماه رنگ و روی باخت وُ
خانه ی هیولایی شد
اسید، باران شد وُ شب وُ خاک را نوشید.
.
من تن و لب و گونه سرخ
بر جای ماندم
طعم گستاخ تمشک، در جانم!
.
.
آتلانتا، فوریه۲۰۲۵
divanpress.com
مرضیه شاه بزاز
یک پاسخ
طعم گستاخ تمشک در جانم