
در روزگارِ گرانییِ دوستیهایِ اصیل و پیمانناشکن در روزگارِ کمبودِ سخنهایِ سرشار از تفکر و شَکر
تو چه ارزان چه ارزان تو مُردی! تو به هوایِ زندهگیای بهتر و زیباتر به اینجا آمده بودی
به هوایِ آزاده زیستن و دانشی فراگرفتن اما فرومایهای فرومایهتر از تمامِ فرومایهگانِ جهان یک نااِنسان
یک عنکبوتِ زشت و مهوع خرمنِ وجودِ تو را به ناگاه و ارزان بر باد داد کاش قطع میشدند دو بازویِ آن قاتل
دو بازویی که با زوزه و با زور بدنِ عزیزِ تو را کشیده و به جلویِ قطاری فرو انداختند!
قطار از رویِ آرزوهایِ جوانِ من گذشت و استخوانبندییِ معصومانهیِ آرمانهایِ کودکانهیِ من خُرد شدند
چه ارزان چه ارزان من مُردم! چه درندهخویانه و نابههنگام عشقِ شیرینِ مرا جدا از شور و شوقِ جهان کردند!
در روزگارِ تیرهشبیها در روزگارِ تَنگدلستارهگیها در روزگارِ تُنگشکستنیها ماه بر داریها
در روزگارِ ریزشِ برگها و برفها و آبیارییِ انقلاب در روزگارِ خیزشِ خُردسالانهیِ خزهها
خردمندییِ خیزابهها و مشت گره کردنِ ماهیها شعارِ مروارید و مرجانها
در آستانهیِ بهایِ گران قیمتِ بهار و پایانِ پاییزِ پیمانشکنِ جان چه ارزان
چه ارزان دریا را کُشتند! حالا که ریل ریهیِ خود را از دست داده است
وجودِ هر هوایِ تازهای در معبد و در دیر بیمعنی مینماید! وجودِ خورشید هم!
تو عسلِ عزیزِ من تو عسلِ عزیزِ ما بودی اصیل و آزاده و زیبا شمعِ محفلِ عاشقان معشوقِ پروانهها
تو معنایی در حالِ شکفتن بودی ولی آخر چرا زنبوری زنستیز و ناقابل زنبوری پایینتر از پشیز
یک پوچ یک پَستتر از هیچ یک پلیدتر از پِهِن یک تکه گِلِ چسبیده به تهِ کفشی کهنه و پاره
آشغالی فراموش و کَپَک زده و آواره در زبالهدان تو را یعنی همه چیزِ ما را کُشت ما همهگی را کُشت!؟
حالا دیگر شعرِ من شرم میکند که زنده باشد هنگامی که تو مردهای!





