
سه نوشتهی پیدرپی در گاردین با محوریت «سیاست دیجیتال» یک تصویر کلی اما پرجزئیات از دگرگونی سیاست در دوران شبکههای اجتماعی ترسیم میکند: مسئله فقط «اطلاعات درست و غلط» نیست؛ میدان اصلی جنگ، «هیجان» و «توجه» است. در این میدان تازه، میانهروها و لیبرالها بهگفته نویسنده زمین را واگذار کردهاند، راستِ واکنشی با سازوکارهای پلتفرمها همساز شده و پیش رفته، و چپ—با وجود اینکه بحرانهای واقعیِ دهه اخیر (نابرابری، گرانی و سقوط کیفیت زندگی) بهطور طبیعی به سود روایتهای عدالتخواهانه است—بهدلیل پراکندگی و جنگهای درونی، نتوانسته وزن خود را در فضای آنلاین به سیاست موثر تبدیل کند. نویسنده این سه گزارش، رابرت توپینکا از کالج بیرکبِک، دانشگاه لندن است.
در نقطه آغاز، او با یک سوءبرداشت رایج در توصیف شبکههای اجتماعی در میافتد: بسیاری وانمود میکنند این فضا «مال دیگران» است؛ نوجوانانی در تیکتاک، عمویی توطئهباور در فیسبوک، یا ترولهای راستگرا در ایکس. اما واقعیت این است که «همه آنلاین شدهایم». نویسنده یادآوری میکند شمار کاربران شبکههای اجتماعی در جهان از پنج میلیارد نفر گذشته؛ یعنی در سیارهای با حدود هشت میلیارد جمعیت، اینترنت و شبکههای اجتماعی عملاً بستر اصلی زیست رسانهای و سیاسی شدهاند. نتیجهاش این است که سیاست، فقط «از طریق اینترنت» منتقل نمیشود؛ بلکه خودِ اینترنت به محل شکلگیری اجتماع، هویت، جهانبینی و حتی دستورکارهای سیاست عمومی تبدیل شده است.
این تحول، نخست رسانههای چاپی را فرسوده کرد: محتوای رایگان آنلاین، روزنامههای اشتراکی را به عقب راند؛ ناشران مدتی از موج مخاطب در شبکهها سود بردند، اما بعد با تغییر سیاست پلتفرمها—از جمله کاهش نمایش پستهایی که لینک بیرونی دارند—سقوط ترافیک ارجاعی را تجربه کردند. سپس نوبت «عصر پخش سراسری» رسید: دورانِ تلویزیون و خبرِ ساعت مشخص. نویسنده برای نشان دادن شکاف جدید، از مقایسههای معنادار استفاده میکند: حدود ۱۵ میلیون نفر بازی نهایی یورو ۲۰۲۴ را تماشا کردند، اما یک چهرهی رسانهای مانند جو روگن در اسپاتیفای بهتنهایی بیش از ۱۴ میلیون دنبالکننده دارد و در یوتیوب هم دهها میلیون مخاطب. در کنار او، انبوهی از «تولیدکنندگان دائمی محتوا» (اینفلوئنسرها و برنامههای روزانه/هفتگی) شکل گرفتهاند که گاه از نظر دامنه اثر، با خبر تلویزیونیِ رسمی قابل رقابتاند. این همان چیزی است که نویسنده نامش را «عصر پستکردن» میگذارد: سیاست و رسانه نه با برنامه ثابت، بلکه با جریان بیوقفه محتوا پیش میرود.
اما نکته کلیدی اینجاست: تغییر فقط در این نیست که مردم «اطلاعات را از کجا میگیرند». شکل و سبک سیاست نیز عوض شده است. در محیط آنلاین، چیزهایی که زمانی غیرسیاسی تلقی میشدند میتوانند سیاسی شوند؛ از انتخابهای سبک زندگی تا بحثهای هویتی و فرهنگی. سیاست بیشتر از آنکه وعده پاسخگویی به منافع مادی باشد، به جستوجوی «حس اصالت» در میانهی فیلترها، نمایشها و سیل محتوای مصنوعی گره میخورد. شبکههای اجتماعی هم، با سازوکار توجه، گفتوگوها را به سمت الگوها و «تروپ»هایی میکِشند که بیشترین واکنش را میگیرند و به سطح میآیند. پیامهای سنتیِ سیاستمدارانِ میانهرو—که معمولاً با سنجش افکار و زبانِ «مطمئن و معقول» ساخته میشود—در این گرداب یا گم میشود، یا خوراک تمسخر، ترولینگ و توطئهسازی میگردد. بهعبارت دیگر «دروازهبانهای نهادی» سقوط کردهاند و جای آنها را کسانی گرفتهاند که هنرشان، موجسواری روی بیثباتی توجه مخاطب است.
در این چارچوب، توپینکا نویسنده گاردین، توضیح میدهد چرا تمرکز مسلط لیبرالها بر «مبارزه با اطلاعات نادرست» بهتنهایی کفایت نمیکند. اطلاعات غلط همهجا هست، اما تعیینکننده آن است که کدام روایت—درست یا غلط—اصلاً دیده میشود، دستبهدست میشود و احساس جمعی میسازد. پس میدان اصلی جنگ «هیجان و توجه» است؛ و به همین دلیل، تبلیغاتچیان جدید کمتر روی پیامهای سیاستگذاری و بیشتر روی ساختن «حالوهوا» کار میکنند.
او برای نشان دادن این تغییر، به سیاست بریتانیا اشاره میکند: در ایکس با سیاستهای مالک آن ایلان ماسک، برخی چهرههای افراطی دوباره امکان حضور یافتهاند؛ از جمله نیک فوئنتس. همچنین اندرو تیت—که نویسنده میگوید شمار دنبالکنندگانش از نخستوزیر بریتانیا بیشتر است—به نمونهای از «برتری الگوریتمی» بدل میشود. در چنین فضایی، حزب حزب کارگر بریتانیا ممکن است به «سیاستگذاری عقلانی» افتخار کند، اما همین فاصله گرفتن از منطق پستکردن میتواند آن را وارد میدان مینِ توطئهها کند؛ مثل جنجالهای پیرامون سیاست «شناسه دیجیتال».
در برابر، ریفورم یوکی را بهعنوان بازیگری معرفی میکند که قواعد موج را فهمیده است. رهبر آن، نایجل فاراژ در تیکتاک چنان مخاطب جمع کرده که—به روایت نویسنده—از مجموع بسیاری از نمایندگان جلوتر است؛ او مثل یک اینفلوئنسر «کالا و هویت» میفروشد، ویدیوهای «حال خوب»، یا «زمینزدن خبرنگار» تولید میکند و مخاطبانش همینها را با موسیقی و تدوینهای تند بازتولید میکنند. حتی دولتها و بازیگران خارجی نیز در این میدان جدید، از «خبر جعلی» به سمت «الگوهای قابل تکثیر» رفتهاند: توپینکا مینویسد تبلیغات طرفدار کرملین، بهجای اتکا به روایتهای طولانی، سراغ برچسبها، صداهای آماده و قالبهای کوتاه رفته؛ چیزهایی که در پلتفرمها به آسانی کپی و بازنشر میشود و به سرعت به «پسزمینه فرهنگی» جنگ روایتها تبدیل میگردد.

در بخش دوم، نویسنده نشان میدهد راست چگونه این منطق را به خدمت «عادیسازی افراط» گرفته است. مثال مرکزی او گفتوگوی تاکر کارلسن با نیک فوئنتس در سال ۲۰۲۵ است؛ گفتوگویی که از نظر تلویزیون سنتی «بیرون از مرز» محسوب میشود، اما در منطق یوتیوب تقریباً «اجتنابناپذیر» است، چون پلتفرمها «همپوشانی مخاطب» را تشویق میکنند: اینفلوئنسرها با هم پخش زنده میروند، مخاطبانشان در هم میآمیزد و یک زیستبوم رسانهای موازی میسازد. اینجا حتی واکنشهای انتقادیِ سیاستمداران میتواند به رشد کمک کند؛ زیرا جنجال، سوخت توجه است. همچنین، خروج تبلیغدهندگان بزرگ همیشه پایان کار نیست؛ بازارِ تبلیغدهندگان جایگزین—از محصولات «طبیعی» تا کالاهای هویتی—در همان اجتماعِ ضدنخبهگرا شکل میگیرد.
اما مسئله فقط دنبالکننده نیست؛ مسئله تبدیل توجه به «جهانبینی» است. توپینکا میگوید وقتی بتوانید توجه را انباشت کنید، میتوانید «سبک سیاسی» تازه بسازید و حتی ایدههای بسیار افراطی را به گفتوگوی اصلی نشت دهید. نمونه برجسته، ایده «بازگردانی اجباری» مهاجران است؛ چیزی که به نوشته او تا همین یکی دو سال پیش برای راست افراطی هم بسیار سمی بود، اما حالا به سطح رسمی نزدیک شده و حتی در حسابهای رسمی وزارت امنیت داخلی ایالات متحده هم بازتاب یافته است. همچنین او به ورود این مفهوم به دستورکار رهبر آلترناتیو برای آلمان یعنی آلیس وایدل اشاره میکند و آن را نشانهای از «جابجایی مرزها» میداند: وقتی ایدهای افراطی مخاطب اصلی پیدا کرد، کنار بحثهایی مثل مالیات و خدمات عمومی مینشیند و ریشه افراطیاش کمکم پنهان میشود.
او در ادامه نشان میدهد چگونه نظریههای توطئه به زبان «حاکمیت ملی» ترجمه میشود تا برای مخاطب گستردهتر قابلقبول گردد. نمونهاش گفتوگوی فاراژ با البیسی و مجریاش نیک فراری است؛ جایی که حتی ادعاهای شبهعلمی درباره داروها یا واکسنها میتواند به روایت «قدرتگیری سازمانهای جهانی» و ترس از تکرار محدودیتهای دوران همهگیری وصل شود. در اینجا، «ریست بزرگ» به عنوان یک چتر روایی عمل میکند: روایتی مبهم اما پرقدرت که اضطرابهای پراکنده را به یک «آنها»ی نامرئی و دشمنِ آزادی پیوند میزند و بعد به موضوعاتی مثل شناسه دیجیتال سرایت میکند. نویسنده یادآوری میکند که چنین روایتهایی حتی اگر دقیق نباشند، بهدلیل پیوند دادن تجربههای واقعی (مثلاً تکانههای اقتصادی و بیثباتی پس از همهگیری) با یک داستان ساده و هیجانی، دوام میآورند.
بخش دیگری از این پیروزی، به اقتصاد پولی پلتفرمها مربوط است. توپینکا از نمونه یک حساب کاربری در ایکس میگوید که با یک پست درباره عامل یک حمله در بریتانیا، میلیونها بازدید گرفت و سپس با موج پستهای اسلامستیزانه صدها میلیون بازدید دیگر جمع کرد و از محل تقسیم درآمد تبلیغات—به تخمین نویسنده—حتی درآمد ماهانه بهدست آورد. نتیجه این همزمانیِ پول و ایدئولوژی، چیزی است که او «افراطگرایی محیطی» مینامد: افراط دیگر لزوماً فریاد در حاشیه نیست؛ در قالب شوخی، میم، کلیپ کوتاه و ادبیات روزمره پخش میشود و دیگر «غیرعادی» به نظر نمیرسد. او مثالهایی از رفتوآمد ایدهها و چهرهها میان حاشیه و متن میآورد: گفتوگوهای جردن پیترسون با فاراژ و تامی رابینسون، و نیز اثرگذاری زبان این فضا بر سیاست روز. اما هشدار مهم او این است که اقتصاد توجه قابل کنترل نیست: همانگونه که پستکردنِ توطئههای کیوآنون میتواند بعدها در رسواییهای مرتبط با جفری اپستین به زیان سیاستمداران تمام شود، هیچکس نمیتواند این موج را «سیر» کند یا دقیقاً هدایت نماید. همچنین مرز میان خشونت آنلاین و آفلاین شکننده است: آنچه با کلمات شروع میشود میتواند به خشونت واقعی ختم شود.

در بخش سوم، نویسنده سراغ چپ میرود و میگوید مشکل چپ این نیست که «موضوع» ندارد؛ بلکه در این محیط جدید، «مکانیزم» ندارد. او یادآوری میکند زمانی که بهار عربی یا جنبش اشغال والاستریت رخ داد، شبکههای اجتماعیِ مبتنی بر «دوستی و دنبالکردن» به نیروهای بیرون از رسانههای جریان اصلی اجازه داد شبکه بسازند و آن را به میدان خیابان وصل کنند. اما پلتفرمها تغییر کردند: زمانی میشد انتهای فیدها را دید، اما برای نگه داشتن کاربر، «پستهای پیشنهادی» آمد، و منطق تیکتاک این روند را کامل کرد: بینیاز از دنبالکردن، فقط ورق بزن و در جریان بیپایان ویدیوهای کوتاه غرق شو. نسخههای مشابه مثل «ریلز» در اینستاگرام و «شورتس» در یوتیوب اضافه شد و در ایکس هم فید «برای شما» به محلی برای بازتولید نفرت و نژادپرستی بدل شد. این تغییر بهزعم نویسنده یعنی گذار از «بحث و deliberation» به «هیجان و غوطهوری».
در چنین محیطی، راست واکنشی روایتهای سادهای میسازد که روزمرگیِ سختِ سرمایهداری متأخر را به «دشمنانی قابل سرزنش» وصل میکند: نخبگان شرور، اقلیتهای خطرناک، مهاجران، یا یک «آنها»ی مبهم. در مقابل، لیبرالها همچنان به رسانههای قدیمی و قالبهای آشنا تکیه میکنند، و بخشی از آنها به پلتفرمهایی شبیه بلواسکای دل میبندند که بیشتر «دنبالکنندهمحور» است تا «الگوریتممحور». چپ هم، به گفته توپینکا، به شکلهای باقیمانده رسانهای وفادار مانده: راهاندازی نشریه، ژورنال و گفتوگوهای طولانی. این کار از نظر محتوایی میتواند عالی باشد، اما با منطق سرعت و هیجانِ پلتفرمها همخوان نیست و تازه، چپ رابطهای دوسویه و گاه ناخواسته با رسانههای لیبرال دارد: هم نقدشان میکند و هم برای دیده شدن به همان میدان نیازمند است.
او در عین حال از نقاط قوت چپ دیجیتال هم میگوید: حضور چهرههایی مثل نووارا مدیا و چهره رسانهایاش اش سرکار در مناظرههای تلویزیونی، یا نقش جاکوبین در فراهم کردن فضای بحث برای ایدههای سوسیالدموکرات و سوسیالیستی، و حتی پادکستهایی مثل چپو ترپ هاوس که با نقد رسانههایی مانند نیویورک تایمز یک جور تخلیه روانی و هویت جمعی ایجاد میکنند. اما او میگوید اینها هنوز هم با «جهان رسانهای موازیِ راست» قابل قیاس نیست؛ جهانی که نهفقط سیاست، که سبک زندگی (از رژیم غذایی و پزشکی بهاصطلاح طبیعی تا تمرین و رفاقت) را هم در قالب میم و پخش زنده به مخاطب عرضه میکند.
به باور نویسنده، یکی از دلایل عقبماندن چپ آنلاین، رقابت درونی و تکهتکهبودن است؛ چیزی که اقتصاد توجه آن را تشدید میکند: در فضای پلتفرمها، جنجالهای درونگروهی هم کلیک میآورد و هم گاهی «درآمد» میسازد. او نمونه ناتالی وین را مثال میزند؛ تولیدکننده ویدیوهای تحلیلی پرخرج و سینمایی که بارها در چپ هم ستایش و هم با موج «دراما» و تخریب مواجه شده است. از نظر توپینکا، چپ در برابر فرصتهای سیاسیِ نیمهمشترک هم بیشتر «نقطهضعفگیری» میکند تا همافزایی؛ او به بحث «وفور» در بخشی از دموکراتهای آمریکا اشاره میکند و میگوید بهجای تمرکز روی اشتراک بزرگ (نقش فعال دولت در اقتصاد)، بخش مهمی از انرژی چپ صرف درهمکوبیدن و پستکردن علیه آن میشود—در حالی که راست اگر چنین شکافی میدید، آن را تبدیل به شتاب میکرد.
با این همه، نویسنده نشانههای «جان گرفتن» را هم برجسته میکند: کمدین ایرلندی فرانکی مکنامارا که مصاحبه خیابانی را به ابزاری برای طعنههای دقیق درباره تیپهای فرهنگی تبدیل کرده، یا کانال الفنت گریویارد که مستندهای طنزآمیز درباره فرهنگ چهرههایی مانند جو روگن ساخته و نشان داده «تحقیر هوشمندانه» گاه از «وحشت اخلاقی» علیه مردسالاری آنلاین مؤثرتر است. و در سطح سیاستورزی مستقیم، او از کت ابوغزاله نام میبرد که بحثها را از تیکتاک به کمپین انتخاباتیاش منتقل کرده و نشان داده «لولهکشیِ پست به سیاست» فقط برای راست نیست. جمعبندی نویسنده این است که قدرت واقعی سیاست آنلاین در تغییر نگاه مردم به جهان و تغییر تصورشان از «امکانپذیر بودن» است؛ راست این نبرد را یک دهه جدی گرفته و حالا بخشی از چپ—اگر از جنگهای داخلی فاصله بگیرد—میتواند وارد میدان شود.
در مجموع، سه گزارش توپینکا یک هشدار و یک توصیه را همزمان منتقل میکند: هشدار اینکه سیاست امروز، بدون فهم اقتصاد توجه، درجا میزند و حتی به خشونت میلغزد؛ و توصیه اینکه برای پس گرفتن میدان، نه کافی است فقط «با اطلاعات غلط بجنگیم»، نه کافی است فقط «سیاستگذاری خوب» داشته باشیم. باید زبان، قالب، ریتم و شبکههای تقویتکننده را بازسازی کرد؛ باید روایتهایی ساخت که هم واقعی باشند، هم قابل لمس، هم همزمان بتوانند احساس و امید جمعی تولید کنند—وگرنه بازیگران سازگارتر با منطق پلتفرمها، دستورکار را تعیین خواهند کرد.



