سلسله‌ی بی‌گزند – سیدعلی صالحی

به چه فکر می‌کنی؟

هنوز هم آن گرگِ ماده

در چله‌ی زمستان مویه می‌کند.

.

من رخسارِ ماه را

در دست‌های مجروحِ خود

پنهان کرده‌ام

تا دیگر هیچ مسافری ملتفت نشود

من ذریت‌ام به سلسله جبالِ ماه

می‌رسد.

من منتظرت می‌مانم

مثلِ کوه که چشم به راهِ آهو.

.

تو سرانجام

به روزِ بزرگِ موعود

بازخواهی گشت.

.

گرگ‌ها می‌آیند و می‌روند

و چله‌ها، زمستان‌ها و مویه‌ها

می‌آیند و می‌روند،

اما تنها تو… سایه‌ات

در تاریکیِ بی‌تاب‌ترین شب‌ها

چشم به راهِ خورشید است.

.

به زاد‌روزِ رژه‌ی شقایق‌ها

بیندیش…!

این تکه ذغالِ رو به خاکستر

زمانی

بلوطِ هزاره‌ی این سرزمین

بوده است.

برچسب ها

به قول همیشه بامداد ما، «روزگارِ غریبی‌ست نازنین!»البته این عبارت اندوهگسار، چهره‌نمای همان دو سه دهه‌ی نخست انقلاب بود. این سال‌ها و دهه‌های اخیر، «ما خود غریب روزگار و روزگارانیم»! ‌این غربت برای من آن شبی آغاز شد که شنیدم زنده‌نام «غلامحسین ساعدی» دنیا را به دردپذیران سپرد و رفت

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی