مورخان بسیاری از تسلط یک شیوهٔ تولیدی خاص تحت عنوان شیوهٔ تولید آسیایی بر ایران سخن گفتهاند. این شیوهٔ تولید، هرچند که در کلیت خود نفیکنندهٔ نظام فئودالی نیست، اما تمایزات قابلتوجهی با آن دارد که با محدودیت منابع آب در ارتباط است.
فلات ایران همواره و در طول تاریخ در زمرهٔ مناطق خشک جهان بوده است که مردم با ابداع تکنیکهای خلاقانهای از قبیل ساخت قنات، آببند و آبانبار و طراحی مدارهای ویژهٔ توزیع و گردش آب با بالاترین راندمان آبیاری و روشهای تولید جمعی «بنهها» و… به مقابله با آن برخاستهاند.
کاربست این الگوها، آنهم در وسعتی به مقیاس ایران، مستلزم سرمایه، سازمان کار و مدیریت متمرکز بود؛ عواملی که دور از بضاعت رعایا و کاملاً در اختیار ملاکین بزرگ قرار داشت که آنها هم فقط در مقابل دولتهای محلی و مرکزی پاسخگو بودند. به این ترتیب، مردم برای تأمین معیشت خود، قبل از آنکه به آسمان خشک متوسل شوند، به ملاکین و شاهان صاحب آب پناه بردند که البته شاهان، بهمثابهٔ مالک مالکان، در رأس چنین التجایی قرار داشتند.
این شیوهٔ تولید به شکلگیری گونهٔ خاصی از حکمرانی منجر گردید که از آن با عنوان «استبداد شرقی» یاد شده است. رسیدن مقام شاهان به جایگاه پرستش و شبهخدا از مشخصههای بنیادین این نوع از استبداد بود.
حاکمیت مطلق شاهان بر نیروهای مولده و حضور کانونی «نان» و معیشت در صورتبندی شیوهٔ تولید آسیایی ـ که تأمین آن متکی بر ارادهٔ دستگاه سیاسی بود ـ مناسبات تولیدی و مبارزهٔ طبقاتی را زیر سایهٔ نوعی ضرورت و پذیرش پنهان کرد؛ که غایب بودن جنبشهای دهقانی در اکثریت مناطق ایران و محدود بودن معدود جنبشهای شکلگرفته به جغرافیای پُرآبتر شمال این فلات، قطعاً با این ویژگیها در ارتباط است. نباید از نظر دور داشت که پراکندگی جوامع روستایی بهعنوان مشخصهٔ بومشناختی مناطق خشک نیز در این رابطه تأثیرگذار بوده است.
وابستگی حیات جوامع روستایی به آبی که باید در اعماق زمین شناسایی و توسط صدها حلقه چاه در طول دهها کیلومتر و در فرایندی پیچیده از مدیریت تقسیم به مزارع میرسید، به این ماده ماهیتی قدسی و ملکوتی میبخشید که در یک استدلال غریزی ساده، همین نگرش به قدرتمندان تدارککنندهٔ این سازهها ـ که در نهایت به شاهان میرسید ـ تسری مییافت و به آنان جایگاهی فرازمینی و معنوی میبخشید؛ بهطوریکه رعایا وجود آنها را جزئی جداییناپذیر از تداوم زندگی خود تلقی کرده و با تکیه بر قدرت آنها احساس امنیت میکردند.
و اینگونه بود که چسبندگی به قدرت مطلقه تقدس یافت و به ایستاری دیرپا و ماندگار در ساختار اجتماعی جامعهٔ ایران تبدیل شد و در عملکردی مشابه با یک بیماری ارثی، در شیوهنامههای ژنوم روانشناختی اجتماعی مردم تثبیت و در طول عمر این سرزمین تداوم یافت؛ که البته مذهب رسمی، چه قبل و چه بعد از اسلام، حامی چنین روابط بردهواری بوده و آن را توجیه میکرده است. و از این رو نادر جنبشهایی از قبیل مزدکیان، خرمدینان و مانویان هم عموماً در پوشش ادیان ـ که غالباً ریشه در قرائتهایی نواندیشانه از زرتشت داشتهاند ـ علیه دین رسمی ظهور کردهاند.
هویت اطاعتپذیری، ترس از آزادی بهمثابهٔ فرار از پذیرش ریسکهای انتخاب، احساس امنیت روانی ناشی از وجود سایهٔ قدرت بر سر ـ که شخص را از مسئولیتپذیری و تصمیمات بزرگ رها میساخت ـ عدم علاقه به ورود در مبارزات سیاسی و درگیریهای ذهنی و واگذار کردن سرنوشت سرزمین به یک ارادهٔ ملوکانهٔ مطلع از همهچیز، در کنار لذت از خلسهٔ چرت زدن در حفظ وضع موجود و تداوم این نگرشهای انزواطلبانه در طول قرنها، به «درخودماندگی» و نوعی اوتیسم اجتماعی انجامید که پیشتر بهعنوان یک بیماری تاریخی از آن یاد شد.
شاید تنها فرصتها برای برونرفت از این ارثیهٔ ناهنجار، انقلاب مشروطه، دورهٔ دههٔ بیست تا کودتا علیه دولت دکتر مصدق و وقوع انقلاب ضدسلطنتی بود که متأسفانه هر سه در نهایت مغلوب همان اسارت ذهنی نهادینه شدند. در دو تحول نخست، مردم با سکوتشان راه را برای تثبیت دیکتاتوری شاهان هموار کردند. اما با وقوع تحول سوم تصور میشد انقلاب ۵۷ با برانداختن نظام شاهی، نقطهٔ پایانی بر عمر این کژاندیشی اجتماعی بگذارد؛ اما جمهوری اسلامی هم با نشاندن ولیفقیه به جای شاه، آن را در قالب نظام ولایی بازتولید کرد.
حوادث ماههای اخیر نشان از جنبوجوش این مکانیزم ناجیساز برای برگشتن به قالب کلاسیک خود، یعنی نظام خدایگانی، میدهد. اما جهان تغییر کرده و راست افراطی اقتدارگرا عزمش را برای فتح جهان جزم کرده که ستایشگران بردگی مورد بحث ما هم با تأسی از این تغییر، تن به جهش داده و ردای فاشیسم بر تن کردهاند؛ که به دلیل چاپ مقالات متعدد در چرایی منتسب کردن پهلویگرایی به فاشیسم در سایت اخبار روز و از جمله چاپ مقالهای از این نگارنده تحت عنوان «سلطنتطلبی و فاشیسم جهانی»، وارد این مبحث نمیشوم و فقط به ذکر شعار «یک میهن، یک پرچم، یک رهبر» و سخنرانیای که در مونیخ عبور شاهزاده از روی موجی از خون در ایران را بشارت داد و خاطرهٔ تلخ ظهور هیتلر برای آلمانیها را زنده کرد اکتفا میکنم.
به این ترتیب، شاهپرستی آیینی جدید در کشور ما نیست؛ بیماری مزمنی است که به کرات و در بزنگاههای تاریخی، جامعهٔ ایران را به فلج سیاسی مبتلا کرده است. این بیماری به دلیل رسوخ تاریخی در نسوج اجتماعی بهشدت «اپیدمیک» هم هست که همسویی آن با فاشیسم جهانی و اخذ حمایت همهجانبه از آنها میتواند شدت انتشار آن را به شکلی تصاعدی افزایش دهد.
مجموعهای از دادهها و از جمله مواردی که ذکرش رفت نشان میدهند از مرحلهٔ «انشاءالله گربه است» گذشتهایم و در آستانهٔ بزنگاهی سرنوشتساز قرار داریم. اهمیت موضوع فراتر از بود و نبود جمهوری اسلامی است، زیرا نفسهای این نظام پوسیده به شماره افتاده، اما آنچه که اهمیت دارد این است که اگر این نظام در نتیجهٔ مداخلهٔ خارجی ـ چه بهصورت دفعی و چه در یک روند تدریجی ـ سقوط کند و رضا پهلوی از این طریق یا به هر روش دیگری ادعای در دست داشتن قدرت در ایران را بنماید، هیچ دورنمایی جز جنگ داخلی قابل انتظار نیست.
فکتهایی که حمایتکنندهٔ این ادعا هستند را میتوان چنین صورتبندی کرد:
ـ رضا پهلوی نهتنها حاضر به ائتلاف با هیچیک از گروههای سیاسی و مدنی و… در خارج و داخل ایران نیست، بلکه دستگاه پروپاگاندای او بدون کمترین ملاحظهای هر مخالف با اقتدار پادشاهی را تهدید به مرگ میکنند. آنها با ایجاد فضای وحشت و گسترش و تعمیق کینه و نفرت، عامدانه و آگاهانه و بر اساس یک استراتژی حسابشده سعی دارند چنان شرایط را دوقطبی کنند که راه بر هرگونه گفتوگو و ارتباط با دیگر جریانهای سیاسی بسته شود؛ و چنین مواضعی در شرایطی گرفته میشود که هنوز صاحب قدرت سیاسی در کشور نشدهاند.
ائتلاف گروههای سیاسی و احزاب و دیگر نهادهای مدنی تأثیرگذار و توافق آنها بر یک نقشهٔ راه واحد، عامل ثباتبخش در شرایط خلأ قدرت است؛ زیرا هر تصمیمی از جانب آنها مخاطبانی در مقیاس تمامیت کشور خواهد داشت و از این طریق راه بر هرگونه تنازع بسته میشود تا بهتدریج راه برای فرایند شکلگیری دولت جدید و سایر ارکان حاکمیت طی شود.
حال فرض را بر شرایطی بگذاریم که سلطنتطلبان قدرت را در چنین شرایطی، یعنی نبود هیچ شکلی از توافق و ائتلاف، به چنگ آورند. در چنین وضعیتی بسیار طبیعی است که جریانهای سیاسی برخاسته از جامعهٔ متکثر ایران تن به یکهتازی شاهپرستان نخواهند داد که بر اساس آنچه که در دفترچهٔ دوران گذار آمده و مصاحبههایی که انجام دادهاند، برای تثبیت قدرت متوسل به قوهٔ قهریه و سرکوب خواهند شد؛ که از هماکنون میتوان پیشبینی کرد حتی با کمک آمریکا و اسرائیل هم قادر به برقراری نظم دلخواه نخواهند بود.
احزاب اتنیکی ایران که برای دستیابی به حقوق پذیرفتهشدهٔ خود در میثاقهای جهانی سالها با پدربزرگ و پدر رضا پهلوی و همچنین با جمهوری اسلامی جنگیدهاند، قطعاً پاسخ هرگونه سرکوب و زورگویی را با جنگ مسلحانه خواهند داد. گروههای سیاسی و احزابی که سالها با سلف او جنگیده و دارای پشتوانهٔ صدها سال زندان و شکنجه و هزاران شهید در راه استقلال و آزادی کشور هستند، بیگمان با چنگ و دندان و با توسل به هر وسیلهٔ ممکن، چنانکه در گذشته هم نشان دادهاند، مقاومتهای حماسی خواهند کرد که این اتفاقات معنایی جز جنگ داخلی نخواهد داشت؛ که اگر به این ارزیابیها شکلگیری گروههای مسلح توسط بقایای جمهوری اسلامی و گروههای تروریستی از جانب دستهای پنهان منطقهای نیز لحاظ شوند، ابعاد تنازعات دامنهای گستردهتر از عراق و افغانستان خواهد داشت.
چنین روایت دردناکی از آیندهٔ ایران در صورت به قدرت رسیدن سلطنتطلبان، فرجامی جز نابودی ایران و تجزیهٔ کشور نخواهد داشت. خطر از رگ گردن به ما نزدیکتر است. با انتظار و وقتکشی و صدور بیانیه نمیتوان راه را بر فاجعهٔ پیشِرو بست.
اولین و عاجلترین اقدام در برابر جریانهای مخالف سلطنت و فاشیسم، جدی گرفتن خطر آنها است. آنها از حمایت هارترین و وحشیترین محافل امپریال صهیونیسم ـ که چهرهٔ عریانشان را در غزه و جزیرهٔ «اپستین» میتوان دید ـ برخوردارند. ضمن اینکه عملکرد جمهوری اسلامی و نفرت مردم از این نظام و بیماری تاریخی اوتیسم اجتماعی که پیشتر مورد بررسی قرار گرفت هم به نفع آنها عمل میکنند.
حال چه باید کرد؟ اولین گام پس از درک جدی و فوری بودن خطر، تلاش برای شکلگیری ائتلافی فراگیر بین تمامی احزاب، سازمانها، گروهها، نهادها و اشخاص تأثیرگذار از داخل و خارج حول یک برنامهٔ حداقلی و انتخاب هیئتی از نمایندگان آنها است. به نظر نمیرسد زمان برای مباحثات طولانی بهمنظور رسیدن به توافق در جزئیات در اختیار باشد.
شاکلهٔ این ائتلاف باید بر خنثی کردن استراتژی نفاقافکنانهٔ سلطنتطلبان و افشای ماهیت فاشیستی آنها و مخالفت با مداخلهٔ خارجی استوار باشد. باید ماهیت جنگطلبانهٔ آنها در فردای سرنگونی را ـ که در نفرتپراکنی و عدم تمایلشان برای همکاری با دیگر اندیشهها نهفته است ـ عیان ساخت.
مخالفت با سلطنت و قطبیسازی، مقدسترین هدفی است که باید همه حول آن گرد آمد. همین هدف در فردای سرنگونی هم میتواند به چنان نیروی عظیمی بدل شود که راه را بر زیادهخواهیها و جنگطلبی آنها ببندد. فقط با یک نیروی قدرتمند متشکل میتوان از وقوع فاجعه پس از سرنگونی جلوگیری کرد.
۱۴۰۴/۱۱/۲۶




