
بسیاری امروز این سوال را می پرسند که حاکمان ایران چرا هیچ ترسی از فروپاشی ندارند؟ این ها حتی اگر نگران خودشان هم باشند باید فکری به حال وضعیت وحشتناک ایران کنند در حالیکه هیچ گونه علائمی از نگرانی برای آینده خودشان هم در آن ها دیده نمی شود. آیا زرسالاران مذهبی حاکم بر ایران قبول کرده اند که به پایان خط رسیده اند و واقعا قصد تحویل حکومت را دارند؟ اگر چنین نیست چرا هیچ نگرانی و هراسی از سرنگونی ندارند؟
به نظر من پاسخ این پرسش این است که چون جامعه ایران به سازگاری فرسایشی و حکومت به اقتدارگرایی پساایدئولوژیک رسیده، زرسالاران مذهبی اساسا نباید به هیچ وجه نگران ادامه سیطره خود بر ثروت های ایران باشند.
جامعه ایران در حالت سازگاری فرسایشی (Adaptive Exhaustion) قرار گرفته است که خطرناکترین وضعیت برای پروژه ملت-دولت مدرن ایران است.
سازگاری فرسایشی نه اطاعت ایدئولوژیک است نه شور انقلابی بلکه عقلانیت بقا است در شرایط انسداد کامل ناامیدی از تغییر. در این حالت جامعه یاد میگیرد زنده بماند بدون اینکه باور داشته باشد میتواند تغییری ایجاد کند.
اکثر مردم ایران امروز سیاسی نیستند بلکه احتیاطمحور شده اند. در جامعه ای که مردم سیاسی نیستند، مطالبات به «حق» تبدیل نمیشوند بلکه به «آرزوهای شخصی» تقلیل مییابند. در نتیجه اعتراض جمعی موثر برای مطالبه حقوق شکل نمی گیرد و حرکت جمعی جای خود را به چانهزنی فردی، دور زدن قانون و پارتی بازی، مهاجرت و زیرزمینی شدن خوشی ها میدهد.
سازگاری فرسایشی ویرانگرترین وضعیت اجتماعی است زیرا در این حالت اعتماد بین مردم تحلیل میرود و همبستگی جمعی جای خود را به نجات فردی میدهد. مهرورزی به حداقل می رسد و «دیگری» به رقیب در مصرف منابع محدود تبدیل میشود. این جامعهای اتمیزه است که حتی اگر روزی فرصت تغییر هم پیدا کند، توان کنش جمعی موثر ندارد و فرصت های تغییر را یکی پس از دیگری از دست می دهد.
نکتهی بسیار مهم این است که در وضعیت سازگاری فرسایشی، حکومت دیگر نیازی به حقانیت ایدئولوژیک ندارد. زرسالاران مذهبی دیگر لازم نیست یک ایدئولوژی قابل باور برای مردم را جا بیاندازند تا بتوانند این جامعه را کنترل کنند بلکه فقط کافی است هزینه مخالفت را بالا نگه دارند. این هزینه علاوه بر سرکوب و زندان شامل ترس از فروپاشی همین زندگی بخور و نمیر هم هست. اکنون روشن است که نظام زرسالاری مذهبی به سمت اقتدارگرایی سرد و تکنوکراتیک میل میکند و ایدئولوژی «ولایت فقیه» به تدریج جای خود را به اقتدارگرایی کارکردی و امنیتمحور بدون تکیه بر یک ایدئولوژی خاص می دهد.
این وضعیت دقیقاً بستر ظهور یک جریان خاص از دل بدنه تکنوکراتهای امنیتی_اقتصادی است که دموکرات و انقلابی نیستند بلکه فقط قول می دهند نظم، ثبات و نان را در مقابل گذشتن مردم از آزادی تأمین کنند.
دولت مقتدری که از دل این وضعیت بیرون بیاید توسعه اقتصادی بدون شهروند و نظم بدون آزادی را پیش خواهد برد. همچنان دولت قوی و جامعه ضعیف باقی خواهد ماند و باز هم مثل صد سال گذشته دولت در ایران ساخته میشود اما ملتی تشکیلی نمی شود. در نتیجه چرخه بحران ناشی از نبود یک ملت-دولت مدرن واقعی ادامه خواهد داشت.
سازگاری فرسایشی جامعه ایران را از سقوط فوری نجات میدهد اما آن را از آینده محروم میکند. نتیجه این وضع تبدیل اکثریت ۸۰ درصدی از جمعیت ایران به انسان هایی بی آینده است که تمام عمرشان در لایه زیرین هرم مازلو (ضروریات اولیه زندگی مانند غذا، آب، سرپناه و پوشاک) می مانند و هرگز دوستی و صمیمیت، عزت نفس و موفقیت و خودشکوفایی را تجربه نمی کنند. این چیزی نیست جز تبدیل این جمعیت به رعیت (گله چهارپایان) که آرزوی دیرینه زرسالاران مذهبی برای مردم ایران بوده است.
باید بپذیریم که طبقاتی که قرار است قربانی این پروژه باشند در وضعیتی قرار داده شدهاند که خودشان وضعیت سازگاری فرسایشی را بازتولید میکنند. مشارکت این طبقات در پروژه رعیت سازی و به بردگی گرفتن مردم ایران نه از سر توطئه بلکه ناشی از منطق بقا است.
طبقه متوسطِ در حال سقوط موتور اصلی راندن ایران به سمت سازگاری فرسایشی هستند. این طبقه شامل بخشی از کارمندان دولت و نهادهای شبهدولتی، معلمان، پرستاران، کارکنان خدمات عمومی، کاسبان، مهندسان، حسابداران، وکلا و پزشکان عمومی هستند که یک وجه مشترک دارند: درآمد خانوار آنها بین ۶۰ تا ۱۲۰ میلیون تومان در ماه است.
این طبقه هنوز چیزی برای از دست دادن دارد. آنقدر قوی نیست که هزینهی اعتراض بدهد و آنقدر هم فقیر نیست که به نقطه انفجار رسیده باشد. این ها دقیقا همان گروهی هستند که هنوز مشتری بی بی سی فارسی هستند و مستند ترانه علیدوستی را چند میلیون بار تماشا می کنند. این طبقه نه حامی حکومت است، نه انقلابی اما با احتیاط ساختاری خود، خیابان را خالی نگه میدارد.
جوانان تحصیلکرده، دانشجویان با آینده، نخبگان فرهنگی و هنری، متخصصان دارای مهارت های پولساز و بخش بزرگی از خانوادههایی که درآمدی بیش از ۲۰۰ میلیون تومان در ماه دارند نیز همگی «پلان B» دارند. آنها تا جایی که ایران برایشان سود داشته باشد (تحصیل ارزان و باکیفیت در چند دانشگاه خوب کشور، کسب درآمد خوب از هنر و تخصصشان، کسب ثروت های بادآورده با استفاده از رانت ارز ترجیحی و انرژی ارزان، …) در این هواپیمای در حال سقوط می مانند اما دستشان همواره روی دستگیره «ایجکت» است و آماده مهاجرت از ایران در صورت وخامت اوضاع یا قطع شدن سود سرشار زندگی در ایران هستند. این طبقه بهجای اعتراض، استفاده از وضع موجود تا سرحد امکان و سپس خروج را انتخاب می کنند. در نتیجه این طبقه از جامعه ایران هم از سازگاری فرسایشی مردم ایران منتفع و خواستار ادامه آن است.
در کنار دو طبقه فوق، یک طبقه ذینفعِ حداقلی وابسته به حکومت هم در ایران وجود دارد که بیشتر شامل لایههای پایین بوروکراسی امنیتی–اداری ایران می شود (قضات، روسای کلانتری ها، مدیران شهری، روسای ادارات، …). اینها از وضع موجود نفع بزرگی نمیبرند اما از بیثباتی میترسند.
پس خواستار ثبات به هر قیمت هستند. این طبقه ستون اجتماعی و بدنه اجرایی اقتدارگرایی سرد حاکم بر ایران هستند.
برخلاف تصور کلاسیک، فقر در ایران به تنهایی مولد اعتراض نیست. طبقه فقیر در ایران نه سیاسی است و نه انقلابی. کارگران، دستفروشان، رانندگان، حاشیهنشینان شهری و مهاجران افغانی طبقه فقیر ایران را تشکیل می دهند. برای این افراد، اعتراض مساوی قطع فوری درآمد روزانه و سرکوب مستقیم و فوری است. این افراد برای زنده ماندن متکی به نظام بقایی هستند که دهه ها است در ایران شکل گرفته است (مواد غذایی بی کیفیت، درمان غیرموثر و اصطلاحا سرپایی، تفریحات ارزان و اغلب ناسالم و یارانه های نان و انرژی). ترس از فروپاشی این نظام بقا مهم ترین مشکل این طبقه است که باعث می شود از هرگونه به هم ریختن اوضاع پرهیز کند. برای کسی که در چنین وضعی قرار دارد مهم ترین سوال در مواجهه با هرگونه حرکت اعتراضی این است: “اگر مملکت به هم بریزد چه کسی آرد ارزان را به نانوایی محل ما می دهد، چه کسی تاکسی یا اسنپ سوار می شود، چه کسی من را برای کارگری به خانه اش می برد، چه کسی بنزین ارزان را تحویل پمپ بنزین می دهد، … “.
طبقهی متوسط ایران میترسد، طبقه فقیر پراکنده و هراسان از هر نوع تغییری است،
نخبگان هم پلان بی دارند و آماده مهاجرت هستند و طبقه ای از ذینفعان حداقلی هم وجود دارد که تحت هر شرایطی در خدمت حفظ وضع موجود است. برآیند این ها این می شود که هیچ طبقهای نمیتواند دیگری را با خود همراه کند و در نتیجه جامعه در حالت تعلیق باقی میماند.
واقعیت این است که موتور سازگاری فرسایشی نه «حامیان حکومت» بلکه طبقات خسته، ترسیده و محاسبهگر ایران هستند. جامعهای که هر طبقهاش راه بقا را جداگانه پیدا میکند، هرگز به کنش جمعی نمیرسد.
زرسالاران مذهبی با فهم دقیق و کامل این وضعیت است که هیچ ترسی از وضعیت وحشتناک و به ظاهر آشفته ایران ندارند. آنچه از بیرون «بحران دائمی» دیده میشود، از درون برای آن ها یک نظم کارآمد است. بینظمی اجتماعی کنترلشده توسط زرسالاران مذهبی تشویق و کنش سیاسی سازمانیافته سرکوب می شود.
آنچه امروز در ایران میبینیم، گرانی، فساد، فروپاشی خدمات، نارضایتی پراکنده و خشونت نمادین در شبکههای اجتماعی است. اما آنچه در ایران امروز نمیبینیم، سازمان دهی طبقاتی، رهبری سیاسی کارآمد و مطالبه قابل ترجمه به قدرت است.
زرسالاران مذهبی از فقر، خشم و نارضایتی نمیترسند بلکه فقط از همبستگیِ هدفمند می هراسند. زرسالاران مذهبی به این جمعبندی رسیدهاند که جامعهای که به بقا عادت کرده، اگر نجات برایش هزینه داشته باشد حتی از نجات هم میترسد. بنابراین سرکوب را به حداقلِ بازدارنده رساندهاند واجازه غر زدن، فحش دادن و تخلیهی روانی داده میشود اما خط قرمز، اتصال ناراضیان به یکدیگر است. امروز در ایران اعتراض صنفی تحمل میشود، اعتراض هویتی مدیریت میشود اما اعتراض سیاسی سرکوب میشود.
اقتصادِ فروپاشیده برای زرسالاران مذهبی بهمثابه ابزار حکمرانی است. اقتصاد سالم مردم را مطالبهگر می کند در حالی که اقتصاد بیمار آنها را بقامحور و اقتصاد فاسد آنها را شبکهمحور می کند. در یک اقتصاد فروپاشیده مردم به رانتهای خرد وابسته میشوند، سیاست واقعی جای خود را به رابطه میدهد و قانون بیمعنا میشود. این یعنی تداوم استفاده زرسالاران مذهبی از شبکه های فساد و غارتی که دهه ها برای ایجاد آن در ایران تلاش کرده اند.
زرسالاران مذهبی حتی از جنگ هم نمیترسند. جنگ، اگر از طریق واسطه ها و شرکای خارجی زرسالاران مذهبی کنترل شود، جامعه را امنیتیتر میکند، مطالبه آزادی را به مطالبه بقا تقلیل میدهد و هرج و مرج و فروپاشی را به تهدید خارجی نسبت میدهد. جنگ، سازگاری فرسایشی را تقدیس اخلاقی میکند چون به مردم می فهماند که الان وقت اعتراض نیست. زرسالاران مذهبی فهمیده اند که برای ادامه حکومت بر ایران و غارت ثروت های این سرزمین حقانیت و رضایت مردم لازم نیست. حتی امید هم لازم نیست. کافی است ترس طبقات مختلف جامعه مدیریت شود، بقای نباتی در کف هرم مازلو ممکن بماند و راه خروج (مهاجرت) هم باز باشد. این همان اقتدارگرایی پساایدئولوژیک است. جمهوری اسلامی در ظاهر پوسته ای از دین را دارد که با مرگ خامنهای آن را هم کنار خواهد گذاشت. حاکم بعدی ایران، عملگرا، سرد و حسابگر خواهد بود.
خطای اپوزیسیون در فهم این وضعیت باعث بی عملی آنها یا دل بستن به حمله خارجی شده است. بسیاری هنوز فکر میکنند اوضاع که بدتر شود، مردم بیرون می ریزند و کار از دست رژیم خارج می شود بویژه اگر هواپیماهای اسرائیل هم در آسمان تهران باشند. اما زرسالاران مذهبی میدانند اوضاع هرچه بدتر شود، مردم بیشتر به خودشان مشغول می شوند.
آنچه برای جامعه فاجعه است، برای زرسالاران مذهبی وضعیت پایدار حکمرانی است. خطر واقعی برای نظام زرسالاری مذهبی در ایران نه فروپاشی اقتصادی بلکه پایان سازگاری فرسایشی است.
من فکر می کنم که مردم ایران هنوز راه هایی برای جلوگیری از ابتلا به این سرنوشت شوم دارند و هنوز می توانند به وضعیت سازگاری فرسایشی پایان دهند. در یادداشت دیگری به این راه ها خواهم پرداخت اما مسأله اساسی تر این است که حتی در صورت پایان سازگاری فرسایشی باز هم خطر فروپاشی از بین نمی رود. خطر فروپاشی فقط زمانی از بین می رود که اندیشمندان با شرافتی پیدا شوند و فلسفه سیاسی ملت-دولت مدرن ایران را بر پایه گرامیداشت مهروزانه جان و خرد تدوین کنند. تا آن زمان، محتمل ترین گزینه برای ایران شکل گیری یک دولت مقتدر بر اساس اقتدارگرایی پساایدئولوژیک برای ادامه غارت مردم ضعیفی است که گرفتار سازگاری فرسایشی شده اند.


2 پاسخ
جناب رزاقی به مطالب بسیار مهمی بدرستی پرداخته اید. متاسفانه اینچنین است اما ایکاش همچون کشور چین ” دولت مقتدری که از دل این وضعیت بیرون بیاید توسعه اقتصادی بدون شهروند و نظم بدون آزادی را پیش خواهد برد.” باشد. اگر در چین خصلت های ملی گرایانه و نوعی ایدولوژی حاکمان توانسته توسعه اقتصادی را به قیمت کاهش آزادی ها پیش برد, در ایران با این چپاولگران ترمز بریده در تمامی شبکه های حکومتی نه تنها با توسعه اقتصادی روبرو نخواهیم بود که اضمحلال اقتصادی بیش از پیش قابل تصور است.
اگر “سازگاری فرسایشی “وجود داشته باشد مربوط به بخشی از فرا دستان غیر دینی جامعه یعنی بورژوازی وابسته و بخشی از خورده بورژوازی مرفه باشد.!
نویسنده به استناد این بخش کوچک بورژوازی، واقعیت جامعه یعنی خیزش های ۹۶ ، آبان ۹۸ و جنبش باشکوه زن، زندگی، آزادی ، تعدد اعتراضات و تحصنات روزمره کارگران ، معلمان و بازنشستگان را نادیده گرفته و به نتایج کاملا ذهنی و دور از واقعیت میرسد !
بازخورد فوقالعاده از مستند ترانه علیدوستی نیز نماد زنده بودن اولین انقلاب زنانه و لاییک از پائین می باشد که موجب نگرانی شدید حزب اللهی ها و شاه اللهی ها و ارتش های سایبری انها از آتش زیر خاکستر شده است و آغاز موج جدیدی از سرکوب حکومتی ا
قدرت گیری مجدد جنبش زن، زندگی آزادی میتواند هم معادلات فاشیسم مذهبی و نقشه های شوم راست افراطی خارج نشین و هم معادلات قدرت های خارجی غربی و شرقی را به کلی بر هم زند !