سوسیالیسم چه چیزهایی را درست انجام داد – کریستن گودسی، ترجمه: گُلشن افتخاری

نوشتن کتاب «ریویرای سرخ» به من آموخت که حتی نظام‌های سوسیالیستیِ معیوب نیز بینش‌هایی مهم درباره برابری، همبستگی و کرامتِ زندگی روزمره ارائه می‌کردند.

بیست سال پیش، در نوامبر ۲۰۰۵، انتشارات دانشگاه دوک نخستین کتاب مرا منتشر کرد: «ریویرای سرخ: جنسیت، گردشگری و پسا‌سوسیالیسم در دریای سیاه». این کتاب در پیِ فروپاشی جهانی سوسیالیسم و موج سرمستیِ پیروزمندانهٔ غرب نوشته شد. من با به‌کارگیری هم‌زمان روش‌های کیفی و کمی، استدلالی ساده اما نامحبوب را پیش بردم: برای بیشتر مردمِ بلوک سابق شوروی، سرمایه‌داری افتضاح بود.

با نوشتن «داستان های کوچک» زندگی مردان و زنانی که در صنعت گردشگری پویای بلغارستان در دهه پس از جهش دیوانه‌وار کشورشان برای پذیرش دموکراسی و بازار آزاد کار می‌کردند، بررسی کردم که این کشور کوچک جنوب‌شرقی اروپا چگونه و چرا از جامعه‌ای نسبتاً قابل‌پیش‌بینی، منظم و برابری‌خواه به جهانی آشفته و بی‌قانون با نابرابری و بی‌عدالتیِ شگفت‌انگیز بدل شد. من نقدهایم از نولیبرالیسم افسارگسیختهٔ «شرقِ وحشیِ وحشی» را در روایت‌هایی پرجزئیات از زندگیِ خدمتکاران هتل، متصدیان بار، راهنمایان تورهای مسافرتی، آشپزها، پیشخدمت‌ها و مسئولان پذیرش وارد کردم. می‌خواستم نشان بدهم، نه این‌که صرفاً بیان کنم.

با بررسی دقیق مشاغل متلاشی شده و خانواده‌های از هم پاشیده مردان و زنان عادی که مجبور به زندگی در دهه فاجعه‌بار ۱۹۹۰ بودند، از خوانندگان خواستم تا با مقیاس عظیم آشفتگی‌های فروپاشی بانکی، تورم افسارگسیخته، بیکاری، خشونت، خودکشی و مهاجرت گسترده جوانان همدلی کنند. سرمایه‌داری وعدهٔ رفاه و آزادی می‌داد، اما برای بسیاری چیزی جز فقر و نومیدی به ارمغان نیاورد. گسست‌های دورهٔ گذار، چنان‌که در کتاب‌های بعدی‌ام مستند کرده‌ام، هنوز هم پژواک دارند. به‌سادگی می‌توان خط مستقیمی از آسیب‌های دهه ۱۹۹۰ تا ظهور احزاب راست‌گرا و رهبران اقتدارگرا در منطقه ترسیم کرد.

جنجالی‌ و بحث‌برانگیزتر—به‌ویژه در سال ۲۰۰۵— این ادعای من بود که، با وجود کاستی‌های جدی، سوسیالیسم جنبه‌های مثبتی هم داشت که نباید به فراموشی سپرده شوند. در آن روزهای پرهیجانِ روایت «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما دربارهٔ برتری دموکراسی لیبرال و بازارهای آزاد، گفتن این‌که «بچه رو با آب تشت دور نریز» [ همه‌چیز را نباید فله ای دور ریخت] بدعتی سیاسی به‌شمار می‌رفت. امروز، در زمانی که یک سوسیالیست دموکرات قرار است به‌عنوان شهردار نیویورک بر سر کار آید، شاید دشوار باشد به یاد آورد که سوسیالیسم در دههٔ نخست قرن بیست‌ویکم تا چه حد از مُد افتاده به نظر می‌رسید. مجلهٔ «ژاکوبن» هنوز وجود نداشت؛ برنی سندرز هنوز نامزد ریاست‌جمهوری نشده بود؛ الکساندریا اوکاسیو-کورتز هنوز وارد کنگره نشده بود. در فضای دانشگاهیِ تحت سلطهٔ نقدهای پسا‌ساختارگرایانه از قدرت، حتی همدلی‌های ملایم با سوسیالیسم نیز از هر دو سو: هم راستِ ضدکمونیست و هم چپِ پست‌مدرن آماج حمله قرار می‌گرفت.

به‌عنوان یک دانشگاهی جوان، شاید بیش از حد ساده‌لوح بودم که شدت حملات تندوتیز را پیش‌بینی کنم؛ حملاتی که به‌خاطر گوش سپردن دقیق به راویان سالمندم، پژوهش دربارهٔ قوانین حقوقیِ دوران سوسیالیسم، و انجام دو نظرسنجی بزرگ و ناشناس از کارکنان گردشگری نصیبم شد. با این‌که یافته‌هایم را با دقت تطبیق دادم و توصیفی صادقانه از زندگیِ مردم عادی در بلغارستانِ سوسیالیستی نوشتم، برخی منتقدان مرا متهم کردند که فریب «اطلاعات نادرستِ کمونیستی» را خورده‌ام. برای نمونه، یکی از نقدهای سال ۲۰۰۷ در نشریهٔ Aspasia ادعا می‌کرد: «تحلیل گودسی مشکل‌دار است، زیرا گاهی تفسیرها به دام افسانه‌های جامعه‌شناختیِ ساخته‌وپرداختهٔ تبلیغات کمونیستی می‌افتند.» به‌عنوان نمونه‌ای از این «افسانه‌ها»، منتقد از من نقل می‌کند: «زنان بلغاری زمانی از مرخصی‌های زایمانِ سخاوتمندانه، آموزش رایگان، بهداشت و درمان رایگان، مراقبت کودکِ رایگان یا یارانه‌ای، آشپزخانه‌ها و سلف‌های جمعی، رختشوی‌خانه‌های جمعی، غذا و حمل‌ونقل یارانه‌ای، تعطیلات یارانه‌ای در دریای سیاه و… بهره‌مند بودند (ص. ۱۶۵).» همهٔ این‌ها درست بود و منتقد هیچ شاهدی بر خلاف آن ارائه نکرد.

منتقد Aspasia اذعان می‌کرد که «بسیاری، به‌ویژه در میان زنان کم‌ سواد نزدیک به سن بازنشستگی در بلغارستان»، باور داشتند که با آمدن سرمایه‌داری این خدمات پایهٔ همگانی را از دست داده‌اند؛ اما اصرار داشت که این فقط به‌دلیل شست‌وشوی مغزی توسط نظام سوسیالیستی است. به‌زعم او، راویان بلغاریِ من در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ گویا قادر نبودند بفهمند که سرمایه‌داری دستمزدهای بالاتری می‌آورد که با آن می‌توان مسکن، آموزش، بهداشت و مراقبت کودکِ باکیفیت‌تری خرید، و این بسیار بهتر از دستمزدهای پایین‌تر همراه با دریافت رایگان این خدمات است. سپس منتقد پرسید: «سؤال این است که چرا یک پژوهشگر “از بیرون” باید به‌همان شکل فریب این تبلیغات را بخورد؟» بخشی از «تبلیغاتی» که ظاهراً من خورده بودم این بود که برچیدنِ رادیکالِ شبکه‌های امنیت اجتماعی پس از معرفی اقتصادهای بازار آزاد، میلیون‌ها بلغاری را به فقر می‌کشاند و این فرایند به‌طور مشخص به زیانِ بیشترِ زنان خواهد بود. این، چنان‌که من و دیگران مستند کرده‌ایم، صرفاً درست از آب درآمد (برای نمونه: میلانویچ ۲۰۱۴؛ گودسی ۲۰۱۸؛ و گودسی و اورنشتاین ۲۰۲۱). برای درک طنز سیاهِ شوخی‌های رایجِ اواخر دههٔ ۱۹۹۰ لازم نبود مارکسیست باشید:

س: بلغاری‌ها پیش از آن‌که از شمع استفاده کنند، خانه‌هایشان را با چه چیزی روشن می‌کردند؟
ج: برق.

س: بدترین چیزِ کمونیسم چه بود؟
ج: چیزی که بعد از آن آمد.

این به‌هیچ‌وجه به معنای انکارِ جنبه‌های هولناکِ رژیم‌های کمونیستی نیست؛ از جمله نبودِ سازوکارهای واقعیِ نمایندگیِ سیاسی، سرکوبِ بیان سیاسیِ ناهمسو با دولت، و به‌کارگیریِ نیروهای پلیسیِ سرکوبگر و پنهان‌کار خارج از چارچوب حاکمیت قانون. چنین نقض‌هایی از حقوق بنیادین بشر را باید محکوم کرد؛ چه در دوران کمونیسم و چه امروز، آن‌گونه که در ایالات متحده نیز شاهد آن هستیم.

با این حال، موعظهٔ بی‌وقفه دربارهٔ جنبه‌های منفیِ سوسیالیسم دولتیِ قرن بیستم می‌تواند دیدنِ چیزهایی را که سوسیالیسم درست انجام داد برای ما دشوارتر کند. حتی ممکن است این یک راهبردِ عامدانه باشد. کسانی که بیشترین سود را از سرمایه‌داری می‌برند، می‌خواهند ما چیزهای خوبی را که در دوران سوسیالیسم رخ داد از یاد ببریم؛ مبادا وسوسه شویم و سعی کنیم برای تغییر سیستمی که در آن ثروت به دست ثروتمندان و قدرتمندان سرازیر و انباشته می شود، کاری انجام دهیم.

پژوهش‌هایی که برای نوشتن «ریویرای سرخ» لازم بود انجام دهم، مرا متقاعد کرد که در واقع چیزهای زیادی وجود دارد که می‌توانیم از تجربیات کسانی که یک آلترناتیو واقعی و نسبتاً طولانی مدت برای سرمایه‌داری را تجربه کرده‌اند، بیاموزیم. تجربهٔ کشورهای سوسیالیستیِ اروپای شرقی به ما یادآوری می‌کند که جوامع وقتی نیازهای پایه‌ای مردم را مسئولیتی مشترک می‌دانند، می‌توانند به دستاوردهای بزرگی برسند. آموزش، بهداشت و درمان، مراقبت از کودک، مسکن و یک سطح حداقلیِ معقول از زندگی، نه به‌مثابه امتیاز، بلکه به‌عنوان چیزهایی تلقی می‌شدند که باید به‌طور جمعی برای همه تضمین شوند.

افراد مورد مطالعهٔ من البته از این شکایت می‌کردند که مجبور بودند برای انجام کارِ محله‌ در «شنبهٔ لنین» [«شنبه‌های کار داوطلبانه»] صبح زود از خواب بیدار شوند، اما هم‌زمان یادآور می‌شدند که سوسیالیسم باور به قدرتِ اجتماع و اهمیت مشارکت هر فرد را ترویج می کرد. زنان در شمار بیشتری وارد مدارس و محیط‌های کار شدند و اعتمادبه‌نفس و استقلال تازه‌ای یافتند. زندگی فرهنگی—موسیقی، تئاتر، ادبیات برای همگان دسترس‌پذیر شد و به مردم کمک کرد احساس کنند به چیزی فراتر از خودشان متصل‌اند. مناطق کوچک برنامه‌ریزی‌شده (نسخه‌ای اولیه از آنچه امروز «شهرهای پانزده‌دقیقه‌ای» نامیده می‌شود) و محل‌های کارِ سوسیالیستی اغلب به کانون‌های فعالیت مشترک و حمایت متقابل بدل می‌شدند.

با آن‌که این جوامع با چالش‌های سیاسی و اقتصادیِ جدی روبه‌رو بودند، آرمان‌های اجتماعیِ آنان مبنی بر برابری، همبستگی و مراقبتِ جمعی در سال ۲۰۲۵ همچنان برای ما معنادار است. این آرمان‌ها به ما یادآوری می‌کنند که موفقیت فقط به ثروت مادی یا فناوری مربوط نمی‌شود، بلکه به این بستگی دارد که چگونه تصمیم می‌گیریم از یکدیگر مراقبت کنیم. وقتی اقتصاد به‌جای سود، با هدف اجتماعی هدایت شود، می‌تواند در خدمت منافع عمومی باشد و بنیانی برای پیشرفتِ بلندمدت ایجاد کند، درسی که در مواجهه با تهدیدِ وجودیِ بحران اقلیمی باید همگی به خاطر بسپاریم.

من دیگر به اندازه سال ۲۰۰۵ ساده‌لوح نیستم. این روزها، انتظار دارم منتقدانم مرا قربانی نگون‌بخت «تبلیغات» سرخ ببینند و مرا به کم‌اهمیت جلوه دادن سرکوب‌هایی که در کشورهای بلوک شوروی رخ داده است، متهم کنند.

اما به این نتیجه رسیده‌ام که برای نوعی ساده‌دلی هم باید جا قائل شد. این‌که با ذهنی باز و بی‌پیش‌داوری به روایت مردم عادی از زندگی‌شان گوش بدهیم—حتی همان «زنان کم‌سوادِ نزدیکِ سن بازنشستگی»!—بسیار بهتر است از آن‌که پژوهشی را با این پیش‌فرض آغاز کنیم که سوژه‌ها قربانی شست‌وشوی مغزیِ تبلیغاتِ یک نظامِ شرور بوده‌اند، و از ترسِ انتقاد، جرئتِ جدی گرفتنِ سخنان آن‌ها را نداشته باشیم.

آموخته‌ام که پژوهشِ خوب، مانند سیاستِ خوب، به همان اندازه که به شواهد نیاز دارد، به همدلی هم وابسته است. گوش دادنِ دقیق به خاطرات و این‌که مردم عادی چگونه زندگی‌شان را در دوران سوسیالیسم به یاد می‌آورند، تأیید آن نیست؛ تلاشی است برای فهم این‌که چه چیزهایی را ارزشمند می‌دانستند و چرا. این خاطرات—که اغلب پیچیده و گاه متناقض‌اند—بافتِ زندگیِ روزمره‌ای را آشکار می‌کنند که نظریه‌های کلان معمولاً از قلم می‌اندازند. آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که گذشته هرگز به سادگیِ آن چیزی نیست که ایدئولوژی‌هایمان تصویر می‌کنند. اگر بتوانیم این درس‌ها را جدی بگیریم، اگر بتوانیم با کنجکاوی و نه با داوری گوش به آنها بسپاریم، شاید الهام‌هایی برای شکل‌های تازه‌ای از همبستگی و مراقبت در جهانِ نامطمئنی که امروز در آن زندگی می‌کنیم بیابیم.

*کریستن آر. گودسیKristen Ghodsee استاد مطالعات روسیه و اروپای شرقی در دانشگاه پنسیلوانیا و نویسنده‌ای چندباره‌برندهٔ جوایز است. از جمله آثار او «ریویرای سرخ: جنسیت، گردشگری و پسا‌سوسیالیسم در دریای سیاه» است که توسط انتشارات دانشگاه دوک منتشر شده است. او همچنین میزبان پادکست A.K. 47 – چهل‌وهفت گزیده از آثار الکساندرا کولُنتای است.

منبع: https://thereader.mitpress.mit.edu/what-socialism-got-right/

برچسب ها

سی‌ویکمین کنفرانس بین‌المللی رزا لوکزامبورگ روز ۱۰ ژانویه ۲۰۲۶ در برلین برگزار شد. سخنرانانی چون پابلو ایگلسیاس، ایرنه زوگاستی و فرانچسکا آلبانزه دربارهٔ نظامی‌گری، تبلیغات رسانه‌ای، شبه ژورناليسم و نسل‌کشی اسرائیل در فلسطین سخنرانی کردند. شرکت‌کنندگان با حضور بیش از ۳۰۰۰ نفر، بر ضرورت رسانه‌های مستقل و مقاومت علیه جنگ تأکید کردند...
جعفر پناهی هم‌زمان با اکران فیلم تازه‌اش «یک تصادف ساده»، در گفت‌وگویی با taz از تجربهٔ فیلم‌سازی در شرایط سانسور، نسبت سینما و قدرت، و تصمیمش برای ادامهٔ کار سخن می‌گوید؛ گفت‌وگویی که در پسِ موفقیت‌های بین‌المللی، به پرسش‌های باز و حل‌نشده‌ای بازمی‌گردد...
نشریه آلمانی یونگه‌ولت با استناد به گزارش‌ها و تصاویر منتشرشده از سوی الجزیره، از تقویت نشانه‌ها درباره قاچاق سازمان‌یافته مواد مخدر به نوار غزه خبر داده است. این گزارش‌ها، از کشف قرص‌های مخدر در کیسه‌های آرد کمک‌های بشردوستانه تا عملیات اخیر واحد مبارزه با مواد مخدر فلسطین را در بر می‌گیرد...
پنجشنبه در برلین «ساعت تبلیغات جنگی» بود: دبیرکل ناتو، مارک روته، در کنفرانس امنیتی مونیخ اعضای پیمان را به افزایش فوری هزینه‌های دفاعی فراخواند و هشدار داد که «این درگیری پشتِ درِ خانهٔ ماست». همان روز، وزیر خارجه آلمان، سفیر روسیه را به وزارت خارجه احضار کرد. اتحادیه اروپا نیز تصمیم گرفت دارایی‌های روسیه را مسدود کند...

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. سال ۱۹۹۷ در پاریس در جستجو خرید کتاب منشع خانواده و دولت از فردریک انگلس بودم. در فرانسه ای که چند ده قبل آن حزب کمونیست قدرتمندترین حزب فرانسه بود و انتشاراتی های بسیاری با حزب کار می‌کردند ، یافتن این کتاب به طرز عجیبی مشکل شده بود .
    کتاب فروش ها می‌گفتند کتاب های چپ دیگر فروش ندارند و فقط چند کتابفروشی کوچک ممکن است آن را داشته باشند !!
    همانطور که نویسنده مقاله نوشته است آن دوران به اتمام رسید با تشدید بحران های روز افزون سرمایه‌داری ،مجددا کتب مارکس و مارکسیستی خواننده های زیادی در غرب پیدا کرده است .
    بیست پنج سال بعد ارز آن تاریخ چپ رادیکال فرانسه در انتخابات ریاست جمهوری حدود ۲۲٪ آرا را کسب کرد و امکان پیروزی در انتخابات آتی را دارد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی