مارکسیسم و رؤیای رهایی انسان؛ از نقد سرمایه ‌داری تا دموکراتیزاسیون کامل جامعه – محمد رضا شالگونی

مارکسیسم را نمی‌توان تنها نظریه‌ای درباره‌ی اقتصاد یا سیاست دانست؛ بلکه باید آن را شیوه‌ای از اندیشیدن به رهایی تلقی کرد. مارکس، با نقد سرمایه‌داری، در پی نفی صرفِ یک نظام اقتصادی نبود؛ او می‌خواست انسان را از قید بیگانگی آزاد کند. در این معنا، مارکسیسم نوعی اومانیسم تاریخی است. انسانی‌گرایی‌ که در بستر تاریخ و تضادهای واقعی شکل می‌گیرد.

« فلاسفه تا کنون جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ مسئله اما نه تفسیر که تغییر جهان است »
کارل مارکس، تزهایی درباره فوئرباخ

مارکسیسم را می‌توان یکی از ژرف‌ ترین کوشش‌های فکری بشر برای درک و دگرگونی جهان دانست. این نظریه، در بنیاد خود نه تنها نظام سرمایه‌داری را نقد می‌کند، بلکه رؤیای رهایی انسان ازهرگونه سلطه و بیگانگی را دربرابر بشریت قرار می دهد. مارکس و انگلس در چشم‌انداز خویش از جامعه‌ آینده، بر هم ‌پیوستگیِ آزادی فرد و رهایی جمعی تأکید کرده اند. برای آن ها سوسیالیسم نه به‌عنوان نسخه ای ازپیش‌نوشته‌ شده، بلکه به ‌مثابه فرایند تاریخیِ دموکراتیزاسیون کامل جامعه بوده است. اندیشه‌ مارکسی بر مبنای روش علمی و نقد تاریخی، راهی برای آزادی واقعی انسان ترسیم می‌کند؛ آزادی‌ای که تنها در بستر برابری اجتماعی، مشارکت آگاهانه و نفی بهره‌ کشی می‌تواند به بار نشسته و عملی شود.

مارکسیسم در تاریخ اندیشه‌ مدرن، نه صرفاً مکتبی سیاسی، بلکه نوعی نگرش فلسفی به سرنوشت انسان است. هدف آن تنها تحلیل نظام سرمایه داری نیست، بلکه دگرگونی بنیادین رابطه‌ی انسان با کار، جامعه و خویشتن خویش است. مارکس، برخلاف فیلسوفان کلاسیک که به تفسیر جهان بسنده می‌کردند، بر «دگرگون ساختن» جهان تأکید می کند؛ زیرا از نظر او، آزادی واقعی تنها از مسیر پراکسیس (عمل آگاهانه‌ی اجتماعی) حاصل می‌شود.

در جهانی که مناسبات سرمایه‌داری، انسان را از حاصل کار خود و از خویشتن خویش بیگانه ساخته، رهایی نه به معنای گریز از جهان، بلکه به معنای بازسازی آن است. مارکس و انگلس با تأکید بر «انسانِ نوعی» (species-being)، نشان دادند که انسان تنها در جامعه‌ای برابر و آزاد می‌تواند طبیعتِ خلاق و اجتماعی خویش را شکوفا کند.


پس درمقدمه این بحث باید ابتدا به مارکسیسم از منظر همین افق امیدبخش و رؤیای رهایی انسان پرداخت: رؤیایی که از دل نقدِ سرمایه‌ داری سر برمی‌کشد و درپیکار جمعی برای دموکراتیزاسیون کامل جامعه به اوج  خود می‌رسد.

مفهوم رهایی در اندیشه‌ی مارکس

رهایی در فلسفه‌ی مارکس مفهومی چند وجهی است. در آثار جوانیِ او، رهایی بیشتر در قالب «آزادی انسان از بیگانگی» طرح می‌شود، اما در آثار پختگی‌اش، این رهایی در بستر تاریخ و مناسبات تولیدی معنا می‌یابد.

در دست‌نوشته‌های اقتصادی – فلسفی ۱۸۴۴، مارکس نشان می‌دهد که کارِ مزدی در نظام سرمایه‌داری، انسان را از ماهیت خلاق و انسانی‌اش جدا می‌کند. کارگر، محصول کار خود را چون نیرویی بیگانه و دشمن می‌بیند. او می‌نویسد:

«هرچه کارگر بیشتر تولید می‌کند، جهانِ اشیاء غنی‌تر و جهان انسانی فقیرتر می‌شود.» رهایی، در این معنا، بازگرداندن انسان به  خویشتن خود – بازگشت از جهانِ شیئیت ‌یافته به جهانِ انسانی است. اما مارکس به‌ زودی از این نگاه فلسفی صرف فراتر رفت و در آثار بعدی، به ‌ویژه سرمایه، نشان داد که بیگانگی نه یک حالت روانی، بلکه نتیجه‌ ساختار اقتصادی جامعه است. ازاین ‌رو، رهایی فردی بدون دگرگونی اجتماعی ممکن نیست.

انسان تنها زمانی آزاد می‌شود که شرایط اجتماعیِ تولید نیز آزاد گردد؛ یعنی کار دیگر به صورت کالا درنیاید و انسان از اجبار اقتصادیِ فروش نیروی کار رهایی یابد.
در جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی آینده، انسان برای نخستین‌بار می‌تواند «در هر صبح، ماهیگیر باشد و در عصر، فیلسوف» – استعاره‌ای از شکوفایی چند سویه‌ انسان.

سوسیالیسم به‌ مثابه دموکراتیزاسیون کامل جامعه

مارکس و انگلس، برخلاف بسیاری از سوسیالیست‌های آرمان‌گرا، هرگز جامعه‌ی آینده را با دستورالعمل‌های آماده تصویر نکردند. آنچه برای آنان بنیادین بود، فرایند دموکراتیزاسیون جامعه بود- روندی تاریخی که از درون تضادهای سرمایه‌داری می‌جوشد.

هال دریپر، در پژوهش ماندگار خود تئوری انقلاب کارل مارکس، سوسیالیسم مارکسی را این گونه خلاصه می‌کند:

«سوسیالیسم نزد مارکس چیزی جز دموکراتیزاسیون کامل جامعه نیست؛ از اقتصاد تا سیاست و فرهنگ».

این تعبیر، به‌روشنی نشان می‌دهد که مارکسیسم، دموکراسی را نه فقط شکل حکومت، بلکه شیوه‌ی زیست اجتماعی می‌فهمد. مارکس می‌دانست که سرمایه‌داری، علی‌رغم ایجاد آزادی‌های صوری، ذاتاً بر نابرابری استوار است. از همین‌رو، او خواهان گذار از «آزادی صوری» به «آزادی واقعی» بود.

در جامعه‌ی بورژوایی، آزادی فردی اغلب به معنای آزادی مالکیت خصوصی است؛ اما درجامعه‌ی سوسیالیستی، آزادی به معنای رهایی از سلطه‌ی مالکیت است.


مارکس در مانیفست کمونیست شاخص اصلی اجتماع مطلوب آینده را «شکوفایی آزاد هر فرد شرط شکوفایی آزاد همگان» می داند.

در این نگاه، رهایی فردی و جمعی درهم ‌تنیده‌اند. آزادی نه به ‌مثابه امتیاز، بلکه به‌مثابه امکان مشارکت همگانی و جمعی مطرح است.

سوسیالیسم مارکسی، به‌جای تحمیل طرحی از بالا، بر مشارکت آگاهانه‌ی توده‌ها استوار است. به همین دلیل، مارکس به‌ ویژه پس از تجربه‌ی کمون پاریس (۱۸۷۱) بر ضرورت دولتی از نوع جدید که بتواند مشارکت مستقیم کارگران در قدرت سیاسی را نه فقط برای کارگران بلکه توسط خود کارگران تامین کند تأکید کرد .در این الگو، دولت نه فرمانروا، بلکه ابزاری موقت برای خودگردانی مردم است.

روش مارکسی و نقد نسخه گرایی

یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های اندیشه‌ی مارکس، روش انتقادی و تاریخی اوست.
او برخلاف سوسیالیست‌های پیش از خود، که جامعه‌ی آرمانی را بر پایه‌ی آرزوها می‌ساختند، بر ضرورت تحلیل عینیِ شرایط تاریخی تأکید داشت.

در پاسخ به سوسیالیستی که از او پرسید: «اگر فردا سوسیالیسم پیروز شود، چه باید کرد؟»، مارکس می گوید: «پیش از پاسخ به این سئوال باید دانست که سوسیالیسم در کجا، در چه زمانی، و در کدام شرایط پیروز شده است.»

این جمله، عصاره‌ی روش مارکسی است: هیچ نسخه‌ ازپیش‌نوشته ‌شده‌ای برای تاریخ وجود ندارد. مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌گوید:

 «کمونیست‌ها اصولی ندارند که بخواهند جهان را بر پایه‌ی آن اصلاح کنند؛ آنان صرفاً مسیر حرکت واقعی را بیان می‌کنند.»

به همین دلیل، مارکسیسم را باید «علم حرکت تاریخ» دانست، نه «کتابچه‌ دستورالعمل ساخت جامعه‌ی آینده». مارکس می‌خواست قوانین عام تحول اجتماعی را دریابد تا انسان بتواند به‌صورت آگاهانه در این روند دخالت کند. علم نزد او، نه به معنای قطعیت، بلکه به معنای نقدپذیری است. سوسیالیسم مارکسی نظریه علمی است، زیرا همواره آماده‌ تصحیح خویش در پرتو تجربه‌ی تاریخی است.

طبقه‌ کارگر،  دولت قانون، ازادی و دمکراسی

برای مارکس، طبقه‌ی کارگر نه یک طبقه اقتصادی صرف، بلکه حامل تاریخیِ رهایی انسان است. در نظام سرمایه‌داری، تنها طبقه کارگر است که می‌تواند به‌ طور آگاهانه، مناسبات تولید را از درون دگرگون سازد؛ زیرا او خود محصول و قربانی مستقیم بهره کشی مناسبات تولیدی سرمایه داری است.

در جوامع پیشا سرمایه‌داری، نابرابری‌ها آشکار و حقوقی بودند: برده و مالک، ارباب و رعیت. اما سرمایه‌داری با ایجاد آزادی‌های صوری، این نابرابری را پنهان می‌کند.


کارگر در ظاهر آزاد است – آزاد است که کار کند یا نکند – اما این آزادی به معنای آزادی از مالکیت ابزار تولید است؛ این آزادی او را ناگزیر می‌سازد نیروی کارش را بفروشد تا زنده بماند.

مارکس این وضعیت را «بردگی مزدی» می‌نامد: نوعی از بیگانگی که در آن، انسان به کالا مبدل می‌شود. با این ‌حال، در همین تضاد میان آزادی صوری و وابستگی واقعی است که بذر رهایی پاشیده می شود. طبقه‌ی کارگر، با سازمان‌ یابی و مبارزه‌ آگاهانه، می‌تواند از درون سازوکار سرمایه‌داری، راهی به ‌سوی دموکراسی واقعی بگشاید.

مارکس در نقد برنامه‌ی گوتا (۱۸۷۵)می‌نویسد:

 «رهایی کارگر باید کار خودِ کارگر باشد.» 

این جمله، سرلوحه‌ی تمام جنبش‌های سوسیالیستی پس از او شده است. هیچ حزب یا دولت یا پیشاهنگی نمی‌تواند جایگزین آگاهی و مشارکت مستقیم طبقه‌ی کارگر شود.

نگاهی به تجربه تاریخی نشان می دهد که نخستین گام در مسیر رهایی، پدید آمدن دولت قانون است: دولتی که در آن فرمانروا مقید به قانون است و مردم می توانند از استبداد فردی حاکمان در امان باشند. گام بعدی پدید آمدن دولت آزادی هاست و مردم می توانند در مقابل موضع حکومت کنندگان بیایستند و مخالفت کنند. و در گام بعدی با تکیه بر همین آزادی هاست که دولت دموکراتیک شکل می گیرد و مردم می توانند با برخورداری از حق مخالفت با موضع حکومت کنندگان، اراده جمعی شان را شکل بدهند و برای رسیدن به خواست های شان به تلاش جمعی برخیزند. و بالاخره دولت دموکراتیک است که راه رسیدن به حاکمیت واقعی مردم را هموار می کند.

دموکراسی سیاسی، اگر با دموکراسی اقتصادی همراه نشود، می‌تواند به پوششی برای سلطه‌ی طبقاتی بدل گردد. به تعبیر رزا لوکزامبورگ، «دموکراسی بورژوایی، اگرچه ناقص است، اما میدان نبرد ماست». مارکس نیز بر همین باور بود: نبرد برای دموکراسی سیاسی، و پیروزی در نبرد برای دمکراسی گامی ضروری در مسیر رهایی اجتماعی است. بدون آزادی اندیشه، بیان، تشکل و اعتراض، بدون حق حاکمیت مردم هیچ جنبش کارگری نمی تواند قوام و دام یابد.

ازاین‌رو، مارکسیسم اصیل نه ‌تنها با آزادی‌های مدنی ناسازگار نیست، بلکه همه مولفه های این آزادی ها را پیش‌شرط دموکراسی اجتماعی می‌داند. سوسیالیسمِ دموکراتیک، محصول سرکوب آزادی نیست، بلکه نتیجه‌ی گسترش و تعمیق آن است.

انسان رهاشده و سوسیالیسم بدون نسخه

مارکس و انگلس بارها تأکید کردند که هدف سوسیالیسم، ساختن «بهشت زمینی» بر اساس نقشه‌ای از پیش نیست. مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌نویسند:

«ما دستورالعمل‌هایی برای آینده نمی‌نویسیم. رهایی انسان تنها از درون تاریخ واقعی پدید می‌آید.»  به همین دلیل، سوسیالیسم مارکسی نه آرمان شهر، بلکه روندی تاریخی است که از دل تجربه و آگاهی جمعی زاده می‌شود. مارکس می‌دانست که هر کوششی برای تحمیل «نظام کامل» بر جامعه، دیر یا زود به استبداد می‌انجامد. از این‌رو، سوسیالیسم او در ذات خود ضد دستوری و ضد‌ نسخه است. او هشدار می‌داد که نباید به نام آزادی، آزادی را قربانی کرد.

انسان رها شده در اندیشه‌ مارکس، انسانی است که بتواند از قید نیاز، اجبار و ازخودبیگانگی رها شود. در چنین جامعه‌ای، کار نه مجازات، بلکه جلوه‌ خلاقیت انسان است؛ مالکیت نه انحصار، بلکه اشتراک در تولید است؛ و دولت، نه ابزار سلطه، بلکه شکلی از خودگردانی دموکراتیک است.

رزا لوکزامبورگ در تداوم همین اندیشه می‌گوید :«آزادی یعنی آزادی  دگر اندیشان.»


این سخن، پاسخی روشن به خطراتی است که در قرن بیستم با ظهور نظام‌های اقتدارگرای مدعی سوسیالیسم پدید آمد. در واقع، هرجا که سوسیالیسم از دموکراسی جدا شد، به ضد خود بدل گشت. از دید مارکسیسم راستین، رهایی نه تنها اقتصادی، بلکه فرهنگی و انسانی است. جامعه‌ی آزاد، جامعه‌ای است که در آن زنان و مردان، نژادها و باورهای گوناگون، همگی در مشارکت برابر باشند. به تعبیر معروف لنین، «اگر زنان در آشپزخانه بمانند، انقلاب پرولتری شکست می‌خورد.». این گفته، بازتاب درک عمیقی از پیوند میان رهایی طبقاتی و رهایی جنسیتی است.

بنابراین، سوسیالیسم مارکسی نه صرفاً پایان بهره‌کشی،  بلکه آغاز انسانیتِ نوین است – جامعه ‌ای که در آن انسان برای نخستین بار می‌تواند خویشتن خویش را به تمامی بیافریند.

از نقد سرمایه داری تا دمیدن امید رهائی

مارکسیسم را نمی‌توان تنها نظریه‌ای درباره‌ی اقتصاد یا سیاست دانست؛ بلکه باید آن را شیوه‌ای از اندیشیدن به رهایی تلقی کرد. مارکس، با نقد سرمایه‌داری، در پی نفی صرفِ یک نظام اقتصادی نبود؛ او می‌خواست انسان را از قید بیگانگی آزاد کند. در این معنا، مارکسیسم نوعی اومانیسم تاریخی است. انسانی‌گرایی‌ که در بستر تاریخ و تضادهای واقعی شکل می‌گیرد.

اگر در قرن نوزدهم، نقد مارکس پاسخی به بحران سرمایه‌داری صنعتی بود، در قرن بیست‌ویکم، اندیشه‌ او بار دیگر در برابر بحران‌های تازه – نابرابری جهانی، تخریب زیست‌محیطی، و سلطه‌ی سرمایه‌ی مالی – معنایی نو می‌یابد. امروز نیز پرسش بنیادین او همچنان پابرجاست: چگونه می‌توان جهانی ساخت که در آن، انسان از ابزار به هدف مبدل شود؟

پاسخ مارکسیسم به این پرسش، هنوز همان است: 

با دموکراتیزاسیون کامل جامعه، با مشارکت آگاهانه‌ی انسان‌ها در سرنوشت خویش، و با گشودن راهی به ‌سوی جامعه‌ای که در آن شکوفایی آزاد هر فرد، شرط شکوفایی آزاد همگان باشد.

در جهانی که سرمایه‌داری هنوز سلطه دارد و انسان را به عددی در معادلات بازار فروکاسته است، بازخوانی مارکس نه نوستالژی گذشته، بلکه ضرورتی برای آینده است.
مارکس ما را دعوت می‌کند تا جهان را نه تنها درک کنیم، بلکه آن را دگرگون کنیم – و این دعوت، هنوز همچنان زنده است!

پنجشنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ برابر با  ۲۳ اکتبر ۲۰۲۵


*متن [دریافتی] بالا روایت خلاصه نوشتاری است از مضمون گفتگوی محمدرضا شالگونی و جمشید مهر در نشست هم اندیشی چپ!

مبارزه‌ی ضدسرمایه‌داری و جامعه‌ی بدیل

منابع  پیشنهادی

محمد رضا شالگونی: کدام سوسیالیسم 

مارکس، کارل و انگلس، فریدریش. مانیفست حزب کمونیست. ترجمه‌ی باقر پرهام. تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۸۶.

مارکس، کارل. دست‌نوشته‌های اقتصادی–فلسفی ۱۸۴۴. ترجمه‌ی باقر پرهام. تهران: طرح نو، ۱۳۷۸.

مارکس، کارل. نقد برنامه‌ی گوتا. ترجمه‌ی باقر پرهام. تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۳.

مارکس، کارل و انگلس، فریدریش. ایدئولوژی آلمانی. ترجمه‌ی حسن مرتضوی. تهران: نشر آگاه، ۱۳۸۴.

دریپر، هال. تئوری انقلاب کارل مارکس. لندن: Monthly Review Press ، ۱۹۷۷.

لوکزامبورگ، رزا. اصلاح یا انقلاب. ترجمه‌ی رضا نافعی. تهران: انتشارات اختران، ۱۳۸۲.

اریش فروم، اریک. انسان برای خویشتن. ترجمه‌ی اکبر تبریزی. تهران: نشرنی، ۱۳۹۳.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

17 پاسخ

  1. – سوسیالیسم بیش از هر چیز، یک جنبشی ست برای رسیدن به کمونیسم، و دستورالعمل و یا اصولی تدوین شده نیست، و تا زمان مرگ مارکس، نیز چیزی بنام ‘مارکسیسم’ وجود نداشت، و هیچکس، حتی خودِ مارکس، هم مارکسیست نبود😂.

    – مارکس و لنین و دیگر رهبران، همه کمونیست هایی بودند، که نه فقط برای “تغییر و دگرگونی” (که در همه جا مدام رخ میدهد) بلکه برای “تغییر و دگرگونیِ رادیکال یا ریشه ای جهان”، با جنبش سوسیالیستی همراه و همگام بودند و هدف نهایی آنان کمونیسم و یا رهایی بشر از هر گونه استثمار و ‘از خود بیگانگی” بود، که مفهومی گسترده تر از “بیگانگی” داشت و جنبه های روانی و.. را نیز در بر میگرفت.

    – این ‘دگرگونی و تغییرات ریشه ای’ را دولتها به هیچوجه اجازه نمیدهند. در دوران مارکس (بجز دوره سه ماهه کمون پاریس) و در دوره سوسیال دمکراسی (تاکنون) هرگز اتفاق نیافتده؛ اما جنبش سوسیالیستی، برهبری لنین، آن را در روسیه پهناور، با انقلاب، میسر کرد و تغییراتِ بهینهِ شگرف و رادیکالی را، نه فقط در روسیه،

  2. – متدولوژی مارکس و لنین یکی بود، اما واقعیات آنها فرق داشتند.”مارکسیسم اصیل” یا “سوسیالیسم اصیل” یکسانی وجود نداشته، تئوریها بر طبق داده های هر جامعه ای که درآن زیست میکرده ا ند، استنتاج شده اند. مارکس حتی از کمونیستهای آلمان میخواست که از کمونیستهای فرانسوی نسخه برداری نکنند، تا چه رسدبه کمونیستهای ایرانِ شیعه

    – سوسیالیزم نزد مارکس علاوه بر “دمکراتیزاسیون کامل جامعه ..”، دیکتاتوری پرولتاریا دردوره گذار نیز هست ، که در آن اصلِ ‘از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه کارش’ پیاده میشود، که ناعادلانه است؛ چون افراد ضعیف تر، کمتر میتوانند کار کنند و لاجرم کمتر دریافت میکنند. میخواهم بگویم، که شاید مارکسیسم “اومانیسم تاریخی ” باشد، اما سوسیالیزم هنوز اومانیسم نیست، تنها درکمونیسم، انسانها برابری کامل دارند، نه در سوسیالیزم.

    – مارکس و “مارکسیسم اصیل” هر چه که هستند، بدون لنین /مائو / هوشی مین/ چه گوارا و کاسترو و…در کتابخانه میماندند و یا مشمول مرور زمان میشدند.

  3. جناب مهرانی, شما که میتوانید از بخشی از سوسیال دموکرات ها ایراد بگیرید که همدست نئولیبرال ها شده اند چشم خود را بر کارنامه ورشکسته مارکسیسم لنینیسم که به الیگارشی پوتین تبدیل شده می بندید و فراموش میکنید که هنوز که هنوز است مردم کشور های اسکاندیناوی سوسیال دموکرات, آزادترین و خوشحال ترین مردم با حد اقل نگرانی طبق آمار های مکرر بوده اند.
    جالب است که جناب شریفی سوسیال دموکراسی را منحرف از اصول و پایان یافته و بازگشت ناپذیر میداند اما مارکسیسم تبدیل شده به اولیگارشی پوتین را بازگشت پذیر.
    شرمندگان از عمری مارکسیسم لنینیسم گفتن، حال که سرشکسته از محصول آن میخواهند خط خود را اصلاح کنند فاقد شجاعت لازمند و بجای بازگشت به سوسیال دموکراسی، با واژگان بازی کرده از سوسیالیسم دموکراتیک صحبت میکنند. نه دوستان، سوسیالیسم دمکراتیک یعنی سوسیال دموکراسی. اشکال در حاکمیت سرمایه داران بجای حاکمیت مردم است نه مالکیت بر ابزار تولید که اگر این بود ما امروز هم در شوروی سوسیالیسم میداشتیم.

    1. جناب نیک محترم،
      تا جایی که به ایران مربوط میشود، عناصری از سوسیال دمکراسی میتوانند، برای دوره ای، به معضلات پیچیده جامعه ما پاسخ دهند؛ و شکی نیست که پیاده شدن سوسیالیسم و یا سوسیالیسم دمکراتیک در ایرانِ فردا، یوتوپیای مثبتی بیش نیست. اما در آنجایی که جنابعالی میگوئید “اشکال در حاکمیت سرمایه داران بجای حاکمیت مردم و نه مالکیت بر ابزار تولید..”. و یا “سوسیال دمکراسی همون سوسیالیسم دمکراتیک است..”، به خطا میروید. تمام فتنه های این عالم اگر برای تصاحب و داشتنِ مال و مالکیت نبوده، پس برای چه بوده است؟ آیا اینهمه جنگ و جدال، از برده داری و برده ساختن انسانها، تا استعمار و تصاحب کشورها و استثمار وحشیانه زحمتکشان و مردم، اگر برای مالکیت و یا مالکیت بر ابزار تولید و کسبِ ابزارِ “حشمت و جاه” و موقعیتِ برتر نبوده، پس برای چه بوده؟ این موقعیتِ برتر و این “حشمت جاه” به استثمارگران، جایگاه برتر و یا همان فرادستی و حکومت میدهد، ولاغیر. چند تا حاکم گدا درین دنیا داشته ایم؟

  4. بزگترین مشگل در میان نیروهای چپ که امر اتحاد را غیرممکن ساخته استنباط و تفسیر واژگانیست چون آزادی, دموکرسی و سوسیالیسم ووو است. میفرمایید” مناسبات سرمایه‌داری، انسان را از حاصل کار خود و از خویشتن خویش بیگانه ساخته” یعنی در صورت ملی کردن فلان کارخانه از فردای آن روز کارگرانش با حاصل کار خود و از خویشتن خویش بیگانه نمیشوند؟ کارگر که هنرمند نیست که در ساختن اثرش احساس خود را در ان نقش بندد و به قول رمانتیست ها با اثرش به یگانگی برسد. در هر پروژه بزرگی تقسیم کار و نیاز به مهارت های متفاوت ایجاب میکند که هر کارگری بر روی قسمت کوچکی تمرکز و کار کند. این چه ربطی به مناسبات سرمایه داری دارد؟ میفرمایید “انسان تنها زمانی آزاد می‌شود که شرایط اجتماعیِ تولید نیز آزاد گردد؛ یعنی کار دیگر به صورت کالا درنیاید و انسان از اجبار اقتصادیِ فروش نیروی کار رهایی یابد.” پس در جامعه سوسیالیستی کارگر مجبور نیست کار کند. میتواند هر ماه بیاید حقوقش را بگیرد و برود خانه, مانند مردم در عربستان.

    1. اگر نتایج آرا انتخاباتی احزاب سوسیال دموکرات اروپایی را در ۱۰ تا ۱۲ سال اخیر بررسی شود افول برگشت ناپذیر آرا سوسیال دموکرات‌ها را بجز در اسپانیا در تمام اروپا مشاهده می شود .

      فرانسه ۲۰۱۲ ریاست جمهوری ۲۸٪
      ریاست ج ۲۰۲۴ ۱.۷ ٪ (کمتر از ۲ ٪)

      پرتقال مجلس ۲۰۱۵ ۳۲ ٪
      مجلس ۲۰۲۴ ۲۸ ٪

      سوئد مجلس ۲۰۱۴ ۳۱٪
      مجلس ۲۰۲۲ ۳۰ ٪

      هلند مجلس ۲۰۱۲ ۲۴ ٪
      مجلس ۲۰۲۳ ۱۵ ٪

      ایتالیا اروپا ۲۰۱۴ ۴۰ ٪
      مجلس ۲۰۲۲ ۱۹ ٪

      1. جناب شریفی لطف فرموده آمار خود را با درجه محبوبیت در انتخابات کمونیست ها در همان کشور ها را نشان دهید تا معنی افول برگشت ناپذیر مشخص شود.
        جناب داوود, اگر مالکیت بر ابزار تولید مشگل اصلی و سبب کسب ثروت و غارت میشد پس چرا با لغو آن در شوروی آنجا گل و بلبل نشد. چرا بد تر از سوئد و نروژ شد و الیگارشی پوتین سرانجامش شد.بله سرمایه دار میل به انباشت هر چه بیشتر سرمایه و چپاول دارد، مهم آن است که با مالیات های تصاعدی و کنترل قیمت ها باید از چپاول سرمایه دار جلوگیری کرد و با انتخابات با بودجه ملّی مانع نفوذ پول در انتخابات شد. تازه مگر مالکان بر ابزارتولید تنها منبع ظلم و فساد و غارتند؟ خامنه ای و روحانیت و سرداران سپاه و بسیج مگر قدرت خود را از مالکیت بر ابزار تولید بدست آورده اند؟ متاسفانه انگیزه های مالی هنوز فاکتوریست که در نو آوری و اختراعات و پیشرفت صنعتی و تکنولوژی موثر است و جهش عظیم چین آن را ثابت کرده بدون اجازه دادن به حاکم شدن سرمایه داران و یا خرید رای مردم.

        1. آقای نیک،
          داشتیم راجع به ابزار تولید می گفتیم که شما خامنه ای و پوتین را مطرح نمودید. ابزارتولید به ابزار تولیدِ خامنه ای و پوتین تبدیل شد و گُل و بلبل ام اضافه شد😎. مالکیتِ ابزار تولید، روی شیوه تولید و روابط تولیدی اثر گذاشته و روابط و مناسبات اجتماعی را بوجود میآورند. این ابزار، چه طبیعی از قبیل ملک و زمین و چه تولید شده از قبیل ماشین آلات و کارخانه و آجان ها… از آنِ طبقه سرمایه دار هست و کارگران تنها صاحب نیروی کارشون هستند و با کار ارزش اضافی تولید میکنند که همان سود است و بجیب صاحبان ابزار تولید میریزد.حشمت و جاهی که عرض کردم، معنی اش این است که این سود و مالکیت به این سرمایه داران امکان این را میدهد که دولت را صاحب شوند و یا آن را هم کوفت کنند و بخورند. شما بجای اینکه دائم به لنین گیر بدین و همه چیزو به ایشان ربط بدین، مقداری مطالعه کنیددر زمینه چگونگی تشکیلِ اجتماعات و دولت. اما خامنه ای را درست میگوئید، او قدرتش را از نه از ابزار تولید، بلکه از ابزار تولیدِ مِثل کسب کرد.

  5. با سلام،
    خواندن نوشته محمدرضا شالگونی بسیار غم‌انگیز است. او جهان را ثابت می‌بیند. برای او جهان امروز، همان جهانی است که مارکس در میانه قرن ۱۹ می‌دید. و پاسخ‌های مارکس به مشکلات قرن ۱۹ را برای قرن ۲۱ معتبر می‌داند. او حتی خود مارکس را هم ثابت می‌بیند. تو گویی مارکس ۱۸۴۱ که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و ۱۸۴۸ و ۱۸۶۷ و ۱۸۸۱ و ۱۸۸۳ که مرد همگی یک نفر با یک اندیشه ثابت بوده است، نه تغییری، نه انتقاد از خودی، نه افکار تازه‌ای. نگاه او به مارکس نگاه یک آدم مذهبی، به یک قدیس یا امام معصوم است. معصومی که همه چیز را می‌دانسته و هیچ اشتباهی نکرده.

    بزرگی فیلسوفان و دانشمندان بزرگ در این نیست که حرف‌ها و افکار بزرگان پیش از خود را تمجید کرده‌اند. بزرگی آنان در نقد و رد گذشتگان و ایجاد افکار و ساختارهای تازه است. چسبیدن به افکار یک کسی که ۱۵۰ سال پیش بزرگ بوده، پایین آوردن او از جایگاه فیلسوف و دانشمند به جایگاه یک “پیغمبر” است.

    با احترام – حسین جرجانی

    1. اشاره ی آقای شاالگونی به رزالوکزامبورگ «آزادی یعنی آزادی دگر اندیشان.» و اریک فروم در «منابع پیشنهادی» در پانوشت برای من قابل قهم ست.زیرا در آستانه ی جنگ جهانی اول سوسیال دموکرات های آلمان (کائوتسکی) برخلافهای آرمانهای سوسیال دموکراسی و انترناسیونال با قیصر آلمان برای شروع جنگ که همیشه زحمتکشان را طعمه ی خود می کند. همراه شدند. ولی رزا لوکزامبورگ و همفکرانش پرجم صلح و آزادی را بلند کرد .هم چنین با سوسیال دموکرات های روسیه که بلشویک شدند و انقلاب را سازمان دادند مرزبندی کرده ست. چطور شما نمی خواهید نقش سوسیال دموکرات در جوامع سرمایه داری را در مقابل بلشویکها در روسیه شوروی و احزاب کمونیست که بعداز انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ از انشعاب احزاب سوسیال دموکرات ایجاد شدند توجه کنید؟
      آری جهان تغییر کرده و» سوسیالیسم واقعا موجود» از بین رفت.ولی سوسیال دموکرات ها به کجا رسیده اند؟ بدون استثناء با نئولیبرالیسم همداستان شده و تا همین چندی پیش دبیر کل ناتو رهبر سابق سوسیال دموکرات نروژ بود.

    2. اقای جرجانی در مقاله ای در اخبار روز شیفتگی خود را از سوسیال دموکراسی نوشته و در ان مقاله هم مارکسیسم را منسوخ اعلام کردید !!

      بعد از انقلاب اکتبر مشخصه عمده سوسیال دموکراسی مصالحه بین سرمایه و کار بود که از طریق دولت های قوی ،سرمایه و بهره کشی از کارگران را محدود می‌ ساخت و در اسکاندیناوی دست اوردهایی هم داشت.

      ولی چند دهه است که احزاب سوسیال دموکرات اروپایی از جمله در فرانسه آلمان ، انگلستان و اسکاندیناوی با سازش با سرمایه داری نئولیبرال هم مبارزه طبقاتی و هم قوانین محدود کننده سرمایه‌داری را کاملا کنار گذاشته و آزاد سازی مالی و خصوصی سازی را در دستور کار خود قرار داده اند.

      نکته مهم این است که افول عصر سوسیال دموکراسی یک افول ساده و برگشت پذیر نیست.
      زیرا پایان سوسیال دموکراسی نتیجه‌ اجتناب ناپذیر پشت کردن و انکار اصول اولیه و بنیادین سوسیال دموکراسی توسط رهبران خود است!

      در نتیجه اکنون تنها چپ مارکسیست دموکراتیک و اکولوژیک الترناتیو سرمایه داری می باشد.

      1. بابک مهرانی و ف شریفی گرامی،
        دقت کنید که اصل بر سوسیالیسم است. برای تعیین نوع سوسیالیسم و رسیدن به آن، راه‌های مختلفی پیشنهاد شده است. یکی از آن‌ها، تعریفی است که مارکس ارائه داده و راهی که او پیشنهاد کرده است. شما نمی‌توانید توقع داشته باشید که یک نفر در ۱۷۰ سال پیش یک چیزی گفته باشد که برای همه زمان‌ها و مکان‌ها درست باشد، مخصوصا که ادعای علمی بودن هم داشته باشد.

        من نه تنها برداشت مارکسی از سوسیالیسم (و مخصوصا تاکید او بر مالکیت خصوصی) را رد می‌کنم، بلکه دستگاه تحلیلی او (دیالکتیک هگلی-مارکسی-انگلسی) را هم رد می‌کنم (https://akhbar-rooz.com/1404/06/25/28463/). من به سوسیالیسم باور دارم، اما سوسیالیسم من از نوع مارکسی نیست. از نظر من، دوران سوسیالیسم مارکسی به سر آمده است.

        در بین انواع “واقعا موجود” سوسیالیسم، نوع اسکاندیناوی آن در سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵، بسیار بهتر از انواع دیگر کارکرده است. مقایسه کنید با شوروی، چین، کوبا، کامبوج، ویتنام، …

        با احترام – حسین جرجانی

        1. سپاس برای پاسخ, خیانت سوسیال دموکرات های آلمان ( کائوتسکی ها) به چنبش سوسیال دموکراسی و کارگری آلمان محدود نشد و انترناسیونال دو م را به انشقاق کشاند.اگر سوسیال دموکرات های آلمان به بودجه جنگ ویلهلم دوم رای نمی دادند .شاید بازهم جنگ جهانی اول شروع میشد. ولی سوسیال دموکراسی در آلمان و اروپا صدمه نمی خوردو در بحران های زمان جنگ و بعداز آن در بین توده های مردم مقبولیت بیشتر داشت.
          جناح اکثریت ( بلشویک) حزب سوسیال دموکرات روسیه نیز با انقلاب اکتبر روسیه و صدور آن به دیگر کشور های آسیای مرکزی به شکل دیگری بحران آفرینی کرد . نه در روسیه و نه دیگر کشورهای ماقبل سرمایه داری گذار به مناسبات سوسیالیستی محتوم به شکست شد.
          پیامد های انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه و جنگ جهانی اول موجب بحران های مختلف اقتصادی و اجتماعی در اروپا شد.در کشور های مغلوب موجب تحقیر و افسردگی و ظهور فاشیسم و رکود سوسیال دموکراسی شد . رونق بعداز جنگ جهانی دوم برای مقابله با شوروی بود.بعد هم هژمونی نئولیبرالیسم.

  6. آقای شالگونی گرامی: آن سوسیالیسمی که دموکراتیک نباشد، اصلا سوسیالیسم نیست. آیا در کشورهای “متمدن” و “دموکراسی” های موجود که ماهیت خود را در ۲ سال اخیر در حمایت از اسراییل نشان دادند میخواهید بسوی سوسیالیسم بروید؟ شما که تا چند سال پیش با سایر نیروهای چپ متشکل در ۲۶ گروه و سازمان و انجمن با هم همکاری میکردید چرا از آن خارج شده و انرا به هم زدید. ۲ سال هم با آقای علیزاده بیانیه مشترک می دادید که انرا هم به هم زدید، اگر سایر نیروهای چپ و کمونیست شعار زنده باد آزادی – سوسیالیسم می‌دهند ، شما چرا اصرار دارید کلمه دموکراسی هم آن وسط ذکر شود؟ اگر به اتحاد عمل پایدار با چپهای رادیکال معتقد هستید با آنها باشید. مرسی و امیدوارم که جوابی بشنوم.
    موفق باشید.

  7. با سپاس از محمد رضا شالگونی برای این مقاله عالی و تاکید وی بر مارکسیسم دموکراتیک.

    رزا لوگزامبورگ هم تاکید دارد که ماموریت تاریخی پرولتاریا در تسخیر قدرت سیاسی، «ایجاد یک دموکراسی سوسیالیستی، برای جایگزینی آن با دموکراسی بورژوایی» است.

    می‌توان اضافه کرد که در قرن حاضر مبارزه بر ضد سیستم سرمایه‌داری به منظور امانسیپاسیون یا رهایی انسان فقط از طریق سوسیالیسم دموکراتیک و اکولوژیک میسر است !

  8. برگشت به اصل !
    برگشت به اصل بویژه در مورد افکار مارکس برخوردی مذهبی است که پیروان ادیان همیشه مبلغ آن هستند. بعد از مارکس چه شد؟آن تحول های عظیم انقلابی در جهان و در واقع تغییر جهان و نه تفسیر مجرد و غیر واقعی ان، ادامه مارکس در عمل و نظریه است و نمی توان آنرا از مارکس جدا کرد. شاید بدون لنین و بالشویک ها افکار مارکس در کتابخانه ها می ماند و یا طرفداران اندکی در عمل می یافت. نمی توان تاریخ را دلبخواهی و از این طرف نوشت. آقای شالگونی در جایی لنینیسم را مارکسیسم روسی معرفی کرده بود ! در حالی که لنین نظریه پردازی در حد مارکس است که یک انقلاب کارگری را رهبری کرده و اندیشه های وی اهمیت بین المللی دارد و به روسیه محدود نمی شود. در ضمن این حرف ایشان تحقیر روس ها هم هست که گویا قادر به درک عمق افکار مارکس نبوده اند و با لنین از این مسیر منحرف شده اند. جالب است که من در انشعاب حدود چهار دهه پیش از سازمان راه کارگر اطمینان یافته بودم که آنها لنینیست نیستند!

پاسخ دادن به Hossein Jorjani لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی