مدهوشِ کلماتِ می‌زده – سیدعلی صالحی

حیران و خسته و سنگ،

نگاه می‌کنم؛

مار بر شقیقه‌ی شب

لیسه می‌کشد.

ستمگران… سرتاسر افق را

برای کدام حادثه

آب و جارو کرده‌اند!؟

سنگ و خسته و حیران،

بارانِ سَم

بر سپیده‌دمِ نومید می‌بارد.

با این همه حیرت و سنگ،

من مایوس نمی‌شوم:

ما، همه‌ی ما روزی

از مُردابِ مُرده‌گان

خواهیم گذشت‌.

باری… باران را بخواهید،

بخواهید تا از این پاییزِ پتیاره

بگذریم.

باران را‌… باران را بخواهید

وگرنه بشارتِ هر بود و نبودی

برای تشنگیِ کلماتِ ما کافی نیست.

حیرتا، حیرانا

سنگم نزن!

من شما را از خواب خَردل

به تخیلِ آزادی فراخوانده‌‌ام.

یک لحظه… فقط یک لحظه

گوش فرا دهید:

رویشِ رویاها را آیا

در میانبرِ نان و باران و هلاهل

می‌شنوید…؟!

برچسب ها

به قول همیشه بامداد ما، «روزگارِ غریبی‌ست نازنین!»البته این عبارت اندوهگسار، چهره‌نمای همان دو سه دهه‌ی نخست انقلاب بود. این سال‌ها و دهه‌های اخیر، «ما خود غریب روزگار و روزگارانیم»! ‌این غربت برای من آن شبی آغاز شد که شنیدم زنده‌نام «غلامحسین ساعدی» دنیا را به دردپذیران سپرد و رفت

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی