شواهد و تحولات چند هفتهٔ اخیر نشان میدهد که سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران با سردرگمی و بیاثر بودن همراه بوده است. با وجود سفرها و دیدارهای نمایشی عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، با دیپلماتهای کشورهای کوچکی مانند یونان، اسلوانی، و سیرالئون، مجموعهٔ تصمیمگیریهای سران رژیم و بهویژه شخص خامنهای کشور را در سردرگمی جدی و شرایط دشواری قرار داده است. برای نمونه، عباس عراقچی روز سهشنبه ۴ شهریور در گفتوگو با روزنامهٔ الشرق الاوسط چاپ عربستان سعودی اعلام کرد که ایران “آمادهٔ ازسرگیری مذاکرات هستهیی با آمریکا” است. یک هفته بعد، روز ۱۱ شهریور، علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، گفت که “آمریکاییها با طرح مسائلی نمیخواهند مذاکره شکل بگیرد”. اما دو روز بعد، مجید تختروانچی، معاون وزیر خارجه، در پاسخ به پرسشی دربارهٔ احتمال ازسرگیری مذاکرات میان جمهوری اسلامی و آمریکا گفت: “پیامهایی میان دو طرف از طریق برخی کشورهای میانجی در حال تبادل است.”
دلیل عمدۀ این سردرگمی و بحران در کارکرد دستگاه دیپلماسی، آن هم در حالی که کشور با تهدیدهای جدی و مُهلک آمریکا و اسرائیل مواجه است، بیش از سه دهه سیاستگذاریهای زیانآور و ضدّملی و شکستخوردۀ خامنهای است. با اصرار مداوم او برای تحمیل شروط تبلیغاتی و نمایشی- مانند “مذاکرهٔ غیرمستقیم”- صرفاً برای حفظ آبرو در میان “حلقه سخت قدرت”، این سیاستها و سردرگمیها همچنان با شدت ادامه دارد.
در این میان، همزمان با سرگیجه و بُنبست در سیاستهای خارجی و تداوم تهدید جدی تهاجم نظامی اسرائیل، اقتصاد کشور و زندگی روزمرهٔ اکثر مردم در بلاتکلیفی آزاردهندهای قرار گرفته است که پیامدهای اَبَربحرانهای اقتصادی-اجتماعی موجود را بسیار وخیمتر کرده است. دولت و کارگزاران حکومتی در مواجهه با بحرانهای متعدد فلج شدهاند و راهبردی منسجم برای حل و حتی مدیریت کردن مشکلات روزمرۀ جامعه ندارند. هر وزیر ساز خودش را میزند و هماهنگی در هیئت دولت به چشم نمیخورد. آنچه از آنان دیده میشود چیزی جز لفاظیهای بیمایه و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نیست. برای نمونه، وزیر نیرو عباسی علیآبادی در پاسخ به پرسشی دربارهٔ زمان پایان یافتن قطعیهای برق و وضع منابع انرژی کشور فقط به یک کلمه بسنده کرد: “نمیدانم”!!
سران بیکفایت “نظام” و در رأس آنها خامنهای مدتهاست که برای چارهجویی و مدیریت پیامدهای بنبست بحران اقتصادی خودساخته، از سر درماندگی و ناتوان از ادارهٔ اقتصاد کشور، به رغم همه مانورهای عوام فریبانه در مورد عدم مذاکرهٔ مستقیم با آمریکا مذبوحانه بدنبال رفع تحریمهای آمریکا بودهاند. و حالا، بهواسطه “مکانیسم ماشه”، مردم کشور با امکان تشدید و گسترش تحریمهای بینالمللی نیز مواجهاند. در دورۀ ابراهیم رئیسی، برای یافتن نوشداروی دفع پیامدهای بنبست بحران اقتصادی، مانورهای تبلیغاتی حسابگرانهای زیر عنوان “چرخش به شرق” آغاز شد که هیچ نتیجهٔ مثبتی نمیتوانست داشته باشد، چون فقط حرکتی نمایشی بود. هفتهٔ گذشته، بار دیگر و باز هم با هدفی نمایشی، حضور مسعود پزشکیان در نشست سازمان همکاری شانگهای در چین دستمایۀ تبلیغات حکومتی و برخی رسانههای داخلی شد. اینها مدعی شدند که با حضور در چنین گروهبندیهایی در عرصهٔ جهانی، راهحلهایی برای مقابله با تهدیدها و تحریمهای آمریکا فراهم شده و گشایشی در مسیر بازسازی اقتصاد کشور پدید آمده است.
عضویت جمهوری اسلامی ایران در پیمانهای چندجانبهای همچون سازمان همکاری شانگهای و بریکسپلاس از منظر راهبردی بیشک امکانی ارزشمند برای تقویت منافع ملی و شتاببخشی به رشد اقتصادی کشور فراهم میآورد. این گروهبندیها، که مقابله با یکجانبهگرایی قدرتهای سرمایهداری غرب و ایجاد نظمی مستقل و برابرحقوق در عرصهٔ اقتصاد جهانی از هدفهای آنهاست، بیتردید میتوانند عاملی مؤثر در مسیر توسعه و پیشرفت کشورهای در حال توسعه از جمله ایران باشند. با این حال، تحقق این امکان مشروط به آن است که دولت در کشور ما بهجای تمرکز بر “ثروتآفرینی” خصوصی در مسیر اجرای برنامههای رشد اقتصادی با رویکردی توسعهمحور و عدالتگرا گام بردارد. اما در سه دههٔ گذشته دیدهایم که با حمایت کامل خامنهای از سیاستهای نولیبرالی، این مسیر وارونه دنبال شده و رویکرد جمهوری اسلامی مانع شکلگیری زیرساختهای واقعی توسعهٔ ملی در ایران شده است، ضمن آنکه تحریمهای ویرانگر نیز همچنان برقرار است.
در ایران، انباشت سرمایههای غولپیکر خصوصی و شبهخصوصی و بنیادهای عظیم اقتصادی زیر نظر دستگاههای “رهبری” اقتصاد سیاسیای را شکل داده که ماهیت و عملکرد بهغایت ناعادلانهاش در مجموع در خدمت منافع سرمایهداری پُرقدرت مالی-تجاری و رانتخوار بوده است. اینها سرمایههای عظیمیاند که نظام سیاسی حاکم بر آنها متکی است و آنها نیز بر سیاستهای رژیم تأثیر تعیینکننده دارند. نگاه و امید این بخش غولپیکر و پُرنفوذ سرمایهداری همیشه به فعالیتهای نامولّد و دلالی و پیوند بیشتر با “سرمایههای مالی جهانی” برای کسب حداکثر سود به هر قیمت و انباشت آن به دلار و یورو بوده است. بنابراین، مانورهای تبلیغاتیای مانند “گردش به شرق” در دورۀ رئیسی و این روزها امید به سازمان همکاری شانگهای چیزی جز یاوه و طنزی تلخ نیست، بهویژه وقتی که این حرکتها را اهرمی برای “ایجاد اقتصاد مردمی” در داخل کشور و دفاع از حاکمیت ملی معرفی میکنند.
این لایههای پُرنفوذ سرمایهداران متصل به قدرت، که بند ناف منافع اقتصادیشان اساساً به غرب گره خورده است، بهخوبی از سه واقعیت اساسی آگاهاند: ۱) امید این حکومت به عرصهٔ روابط خارجی، با هدف یافتن نوشدارویی برای دفع تهدیدهای داخلی از سوی مردم، از راه برانگیختن و توسل به تحولات مؤثر در مناسبات دیپلماتیک و سیاسی با دیگر کشورها، در نهایت به چگونگی رابطهاش با آمریکا ختم میشود و گریزی از آن نیست؛ ۲) در هر مذاکرهای که پشت درهای بسته صورت گیرد، توازن نیرو بهطور کامل به سود آمریکاست، مماشات و به حراج گذاشتن منافع ملی تنها گزینهٔ محتمل جمهوری اسلامی است؛ ۳) رژیم اسلامی نهتنها متکی به نیروی مردم نیست، بلکه از آن بهشدت در هراس است و در تحلیل نهایی برای تداوم “حاکمیت” بر محور ولایت فقیه در مسیر تأمین منافع محدود و تنگنظرانهٔ سرمایهداری مالی-تجاری حرکت خواهد کرد.
این بورژوازی پیوندخورده با دیکتاتوری ولایت فقیه، در قالب اتحادی نانوشته و با همکاری مستقیم و غیرمستقیم با اپوزیسیون راستگرا در خارج از کشور، از طریق تبلیغات گستردهای که با هدایت دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی صورت میگیرد، در مقاطع حساس در عمل همسو با راستگرایان به جنبش چپ ایران حملهور میشود. هدف مشترک این تهاجم به جنبش چپ، چه در داخل و چه در خارج از کشور، جلوگیری از هرگونه طرح برنامههای مردمی و مترقی و امکان سازمانیافتگی اعتراضها حول محور مطالبات عدالتخواهانهٔ مردم در اوضاع بحرانی و حساس کنونی است. آنان میخواهند هرگونه امکان بسیج جنبش مردمی و شکلگیری بدیل عدالتجویانه را در نطفه خفه کنند. چرا؟ چون خوب میدانند که چنین جنبشهایی میتوانند ساختارهای ناعادلانهٔ قدرت و ثروت را به چالش بکشند و خواست عمومی و بهویژه خواست زحمتکشان برای دگرگونیهای بنیادی عدالتمحور و دموکراتیک را نمایندگی کنند؛ پس باید چهرهٔ آنها را خدشهدار کرد. در بستر رشد فزایندهٔ نیروهای فاشیستی در جهان امروز، گرایش جریانهای بهشدت ضدّچپ ایرانی بهسوی فاشیسم- چه در داخل کشور در پیوند با دیکتاتوری مذهبی و چه در خارج از کشور در پیوند با سلطنتطلبان طرفدار رضا پهلوی- روندی ناگزیر بوده است. در این مسیر، شاهد شکلگیری ترکیبهایی از “اسلام سیاسی” تا “آریاییگرایی” و ناسیونالیسم افراطی و انحصارطلب بودهایم. امروزه روشن است که اکثریت قاطع ملت مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه و اقتصادی سیاسی ناعادلانهاش و خواستار برچیدن این رژیم است. در اوضاع بحرانی و حساس کنونی، محور اصلی گفتوگوها در سراسر کشور و میان نیروهای اجتماعی و فعالان مدنی ضرورت تحقق دگرگونیهای بنیادین برای دستیابی به زندگی شایسته است. پرسش مهم در این میان یافتن نقشهٔ راه عملی برای تحقق این دگرگونیها و رسیدن به هدفهای آن است.
در چنین وضعی است که این نیروهای ضدّچپ، در حالی که از وجود شکاف پُرنشدنی ملت-حکومت و تشدید شکافهای طبقاتی میهراسند، بار دیگر با تکیه بر سناریوهای از پیش طراحیشده- از بایگانی ساواک تا سازوکارهای امنیتی سپاه- به میدان آمدهاند. هدف این حرکت سازمانیافتهٔ آنها دفاع از منافع سرمایهداران پُرنفوذ و متصل به قدرت حاکم است. و در این مسیر، حمله به حزب تودهٔ ایران و بهتبع آن کل جنبش چپ و عدالتخواهی در دستور کار آنهاست.
امثال محمد قوچانی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، با انتشار هزاران سطر دربارهٔ حزب تودهٔ ایران- اتهاماتی که هدفی جز ترور شخصیت رهبران حزب و خدشهدار کردن چهرهٔ حزب ما ندارد- میکوشند با روایتهایی تحریفشده مبارزهٔ مردمی و بیش از هشت دهه تلاش پیگیر حزب ما در دفاع از صلح و پیشرفت و حاکمیت ملی را بیاعتبار و منفی جلوه دهند. در این حملههای زهرآگین و اتهامات سراپا دروغ هیچگاه اشارهای به برنامههای حزب ما نمیشود، چون خوب میدانند که در برابر برنامههای عدالتجویانه و ترقیخواهانه و نقشهٔ راه دگرگونیهای بنیادین و دموکراتیک حزب ما، سیاستهای اقتصادی ضدّمردمی آنها- که در خدمت منافع الیگارشی و حفظ دیکتاتوری در نوع ولی فقیه یا سلطنتی آن است- تاب مقاومت ندارد. اینان میدانند که برنامهها و مواضع حزب ما و دیگر نیروهای چپ و مترقی چون آتشی در خرمن منافعشان میافتد و بدیلی مردمی در برابر حکومتی است که جز سرکوب آزادیها، ثروتاندوزی نجومی از جیب ملت، و نابودی محیطزیست در نتیجهٔ اجرای سیاستهای سرمایهداری نولیبرالی چیز دیگری به ارمغان نیاورده است.
کشور ما در وضع خطرناک و سرنوشتسازی قرار گرفته است. از یک سو سایهٔ تهدید جنگی ویرانگر بر سر مردم سنگینی میکند و از سوی دیگر سیاستهای نابخردانهٔ خامنهای و مجموعهٔ حکومت اسلامی کشور ما را در کانون نقشههای شوم ژئوپلیتیکی امپریالیسم آمریکا- به رهبری ترامپ و دولت فاشیستیاش- برای بازچینی توازن قدرت و حتی بازترسیم مرزهای غرب آسیا قرار داده است.
این را که آیا سیاست خارجی به بنبست رسیدهٔ جمهوری اسلامی و دیدگاههای زیانبار رهبر رژیم توان جلوگیری از وقوع فاجعهای عظیم و سراسری را دارد یا نه دقیقاً نمیتوان پیشبینی کرد. تصمیمگیرندگان رژیم این روزها دچار نوعی سردرگمی و ضعف شدید هستند. ایران در وضع برزخی و ضعیف و آسیبپذیری قرار گرفته است. با این حال، آنچه مسلّم است همانا ناپایداری اوضاع کنونی از بیرون و در درون است.
کشور ما در آیندهای نهچندان دور با تغییرهای سرنوشتسازی روبهرو خواهد شد. در این مسیر، نیروهای چپ و مترقی باید به هر شکل ممکن در راه تأمین منافع مردم، حفظ صلح، و پاسداری از حاکمیت ملی عاملی اثرگذار باشند. نخستین گام ضروری در این راه انسجام و هماهنگی عملی جنبش چپ است. در این صورت میتوان در برابر تبلیغات زهرآگین جریانهای راستگرا و گرایشهای فاشیستی علیه حزب ما و بهتبع آن علیه همهٔ نیروهای چپ و مترقی موضعی روشن و متحد گرفت و بر تحولات جاری به سود زحمتکشان اثر گذاشت.
جنبش چپ باید با ارائهٔ برنامهای مشترک و حداقلی برای رهانیدن کشور از اوضاع بحرانی کنونی و نیز تدوین نقشهٔ راه برای حرکت بهسوی تحقق دگرگونیهای بنیادی پاسخگوی مطالبات عمومی و بهویژه خواستهای زحمتکشان ایران باشد. فرصت را از دست ندهیم.


یک پاسخ
سوال اینجاست که آیا این حزب توده ایران که در واقع محفل کوچکی است حاضر است به سایر گروه ها و سازمان ها بپیوندد؟
دو سه ائتلاف ضعیف موجودند و به عنوان قدم اول میتوان پیوست و تقویت شان کرد و به یک تشکل قوی تر ارتقایشان داد مثل گروه همگامی.یا برای شروع به اکثریت بپیوندند و ائتلافی درست کنند.
و یا منظور اینست که دیگران باید بیایند زیر چتر این چند نفر حزب توده؟ جواب همین است.
معضل خودمحوری و خود بالاتر دیدن مخصوصا اگر کس یا گروهی برای خود پیشکسوتی هم قائل باشد فلاکت و توهمی است که گریبان قریب به اکثریت فعالان سیاسی را گرفته. چپ و راست هم ندارد.
اپوزیسیون تلمبار شده است از احزاب و سازمان های یک تا چند نفره که بعضی عناوین دهان پرکن مثل سراسری، حزب، مردم، ائتلاف بین المللی، … را هم به خود بسته اند و بعضی شان هم مضحکانه خود را رهبر جنبش و انقلاب می نامند. آنها در توهم اصلح و مهمتر و برتر بودن نسبت به همراهان خود و سایر گروه ها برای خود قلعه کاغذی درست کرده و درجا میزنند.