
با چمدانی تاریک
این همه ابر
این همه ابر ابر ابر
و بارانی
– که نمی بارد
این همه شب
این همه شب شب شب
و چراغی قرمز
.
این همه نگاه نگاه نگاه
وخیابانی خالی
تنها عابر
گربه یی با چمدانی تاریک
.
جهان تاب برمی دارد در نگاهی اُریب
چرا کفن از تن نمی کَنی
پیش از ان که
مرده باشی؟
.
شیهۀ بی هنگام
چیزی شبیهِ شیطنتِ اسب شیهۀ بی هنگام
وَ بادبادکی رها شده از نخ
.
اشباح و واژه ها
نیمی درنگ می کنند در انبوهِ خوابها
نیمی به سمتِ رهگذری می روند
که بازوانِ جوانش را به سمت شادیِ من باز کرده است
.
چیزی شبیهِ عشق زنی تنها در آستانۀ فصلی – که سرد نیست
چیزی شبیه چنگ زدن در هوا
.
زن گفت: عشق رهایی ست
بیا تا نهنگی زین کنیم وُ به دریا بزنیم
.
آری چه خوب اما
تا دریا در مشتی می گنجد
به جست و جوی نهنگی نباش
عزیزم!



