
در پای یکی از نوشتههایم دربارهی حقوق بشر، نظری خواندم که چنین میگفت:
«از نظر کمونیستها “حقوق بشر” یک امر طبقاتی به این مفهوم است که ابناء بشر به حقوق انسانی خویش دست پیدا نمیکنند مگر این که اساس مالکیت خصوصی بر وسایل تولید مضمحل شود و استثمار انسان از انسان و ستمگری سیاسی طبقاتی که نقض آشکار حقوق بشرند از میان بروند.»
به نظر می رسد که این اندیشه به ظاهر چپ گرایانه صد سال است که در جا زده است. مارکس حدود ۱۵۰ سال پیش نظریهی ستم طبقاتی را تدوین کرد، لنین بیش از صد سال پیش از «گره اصلی مبارزه» حرف زد و نخستین انقلاب سوسیالیستی را رهبری کرد، و اکنون سی سال است که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از بین رفته است! جهان دگرگون بس شده، اما برخی ذهنها و اندیشهها همچنان در قرن نوزدهم ماندهاند.
مارکس: بیخبر از چالشهای جهان ما
در دورانی که مارکس به انگلستان مهاجرت کرد، بخش زیادی از مهاجران اقتصادی – بهویژه ایرلندیها – جزو طبقه کارگر به شمار می رفتند. آنچه امروز بهعنوان مهاجرت چندقومی و فراملی میشناسیم، هنوز در آن دوران شکل نگرفته بود. اما امروزه، میلیونها مهاجر از آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی در انگلستان و دیگر کشورهای صنعتی و حتی در ایران زندگی میکنند. اگر مارکس امروز میزیست، بیتردید به تبعیض نژادی و مهاجرستیزی نیز توجه میکرد.
مارکس در زمانی میزیست که جنبش فمینیسم و تئوری های مربوط به همپوشانی ستمها هنوز شکل نگرفته بود. او تنها ستم اقتصادی را در رابطه با ابزار تولید می دید و زنان را ابزار تولید مثل می دید که از نظر اقتصادی به مردان وابسته اند. مارکس نابرابری حقوقی، خشونت های جنسی و جنسیتی گوناگون، و عدم دسترسی زنان به فرصت های برابر با مردان را اصلا نمی دید و نمی دانست که لایه های گوناگون ستم بر زنان همپوشانی دارند.
مارکس در زمانهی میزیست که همجنسگرایان از حق زندگی آشکار محروم بودند. بنابراین، به ستم علیه اقلیتهای جنسی توجهی نکرد.
مارکس از بحرانهای زیستمحیطی، آلودگی هوا، تغییرات آب و هوایی و گرمایش زمین اطلاعی نداشت. اگر می داشت، بیتردید نقش سرمایهداری در تخریب محیط زیست را برجسته میکرد.
مارکس فقط استثمار کارگران و زحمتکشان را به عنوان نیروی کار می دید، اما نمی دانست که آنان روزی به عنوان مصرف کننده کالاهای بازار سرمایه داری نیز استثمار خواهند شد.
مارکس پرولتاریایی را میشناخت که «هیچ چیز برای از دست دادن جز زنجیرهایش» نداشت. و نمی دانست که روزی زحمتکشان بدون اینکه امنیت اقتصادی داشته باشند، خانه و خودرو و تلویزیون و مزایای بیمه خواهند داشت – و نیز رویای بالا رفتن از نردبان اجتماعی در نظام سرمایه داری که بدتر از زنجیر آنان را اسیر خواهد کرد.
مارکس جهانی شدن سرمایه داری را پیش بینی کرده بود و از اتحاد کارگران جهان می گفت، اما نمی دانست که سرمایه داران جهان زودتر متحد می شوند و با اجلاسهای فراملی، نهادهای اقتصادی و همراهی های سیاسی، تشکل های پیچیدهتری برای حفظ سلطه خود خواهند داشت.
مارکس از مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید می گفت اما اصلا نمی توانست پیش بینی کند که روزی ابزار تولید پیشرفته، با بهره گیری از هوش مصنوعی، جای بسیاری از کارگران را در بخش تولید بگیرد به گونه ای که سرمایه دار نیازی به کنترل نیروی کار و نگرانی درباره اعتصاب و درخواست افزایش دستمزد و درگیری به سندیکا و اتحادیه کاری نخواهد داشت و «ارتش ذخیره بیکاران» به «ارتش بیکاران» تبدیل خواهد شد که هیچ آینده شغلی مشخصی برایش ترسیم نشده است.
مارکس از دین سخن گفته بود اما نمی دانست که روزی هالیوود و رسانه های در خدمت سرمایه داری، بیشتر از دین فکر کارگران و زحمتکشان را تخدیر خواهد کرد.
مارکس دربارهی جنگهای امپریالیستی و رقابتهای نظامی قدرتها تحلیلهایی داشت، اما تمرکز اصلی او بر ستم طبقاتی بود. او نمیتوانست پیشبینی کند که صنایع نظامی تا این حد در اقتصاد جهانی ریشه بدوانند و تبدیل به یکی از موتورهای سود سرمایهداری و ابزار کشتار جمعی شوند. اگر امروز میزیست، بر ضرورت صلح و نقد سرمایهداری جنگ افروز تأکید بیشتری میکرد.
مارکس نمیدانست که سرمایهداری چگونه با کنترل رسانه ها، سیستم آموزش دانشگاهی، نهادهای قانونگذاری و استفاده از روانشناسی اجتماعی، نظامی پیچیده برای بازتولید سلطه خود میسازد؛ نظامی که انتخابات را هدایت می کند، افکار را شکل می دهد، و آگاهی را مهندسی میکند و دانش آموختگان را حتی بدون آگاهی یا خواست آنان به خدمت این سلطه در می آورد.
مارکس با مفهوم جنبشهای مدنی ناآشنا بود و نمی دانست که روزی انقلاب ها به پایان می رسند و جای خود را به حرکت های سیاسی و در کنار آنها جنبش های مدنی پویا و پایا در سراسر جهان می دهند که پیوسته برای بهبود زندگی، از آزادی و حقوق زنان و کودکان گرفته تا حفاظت از محیط زیست و کاهش آلودگی هوا مبارزه میکنند.
چالشهای امروز: چندلایه و درهمتنیده
امروز ما با واقعیتهایی بسیار پیچیده و درهم تنیده مواجهایم: رشد روزافزون فاصله طبقاتی، تبعیض نژادی، جنگ، مهاجرستیزی، بحران اقلیمی، خشونت علیه زنان، کم آبی، سرکوب اقلیتها، آتش سوزی های وحشتناک، محدودسازی رسانهها و نقض آزادیهای فردی، تهدید سلاح های هسته ای، بدهی ملی، کاهش خدمات اجتماعی و …
دیگر تنها طبقهی کارگر قربانی سرمایهداری نیست، بلکه معلمان و مهندسان و … جزو زحمتکشان هستند. طبقهی متوسط به شدت زیر فشار است. رهایی طبقهی کارگر بدون نجات طبقهی متوسط ممکن نیست؛ زیرا سقف رفاه کارگران در بهترین حالت، برابر با سطح زندگی پایدار طبقهی متوسط است.
سرمایه داری نوین حتی مفهوم مالکیت خصوصی را باز تعریف کرده است. طبقات فرودست نیز به بازار سهام راه یافتهاند و اشکال جدیدی از همدستی ناخواسته با نظام سلطه و دفاع از آن پدید آمده است. امروزه پیروزی در مبارزه با سرمایهداری با لغو مالکیت خصوصی تعریف نمیشود، بلکه با تثبیت صلح، تعدیل ثروت، افزایش خدمات اجتماعی، ارائه فرصت های برابر برای همگان، و پایان دادن به فقر، تبعیض و خشونت تعریف می شود.
مبارزه در جهان امروز با پویایی روزافزون ادامه دارد اما فقط طبقاتی نیست، بلکه در پیوستگی با مبارزه برای صلح و محیط زیست و آزادی و برابری انسان هاست. و دیگر اینکه به شکل جنبش انقلابی علیه سرمایه داران نیست، بلکه گاه به شکل اعتراض های جهانی است، و گاه در قالب سازمان های غیر دولتی محلی صورت می گیرد، گاه به شکل پیروزی های سیاسی در انتخابات، و گاه به صورت مبارزات صنفی و جنبش های مدنی. پیروزی ها تقریبا همیشه گام به گام است، و برای هدف های گوناگون، از افزایش دستمزد گرفته تا دفاع از حق طلاق یا سقط جنین، از حفاظت از جنگلها گرفته تا آزادی بیان، و از بهبود کیفیت زندگی فردی تا افزایش امنیت اجتماعی. برخی برای حق زیستن میجنگند، برخی برای حق سخن گفتن، و برخی برای حق اعتراض. با هر پیروزی، ارزش های مشترک انسانی که مبنای مبارزه در راه آن پیروزی بود به عنوان خواسته های مشترک اجتماعی پذیرفته و ثبت می شود. بسیاری از این خواسته ها، امروزه در قالب «حقوق بشر» شناخته و ثبت شدهاند. آنچه که ما امروزه به نام «حقوق بشر» می شناسیم، دستاورد مبارزات جمعی فراوانی بوده و چه بسا کسانی که درین راه خون داده و شهید شده اند. به همه این مبارزات و همه این دستاوردها باید ارج نهاد.
بازاندیشی: نیاز به چپِ نو برای مبارزه در جهانی نو
اگر چپ امروز ایران همچنان در تعاریف قرن نوزدهمی از «ستم طبقاتی» درجا میزند، نهتنها از تحولات جهانی عقب مانده، بلکه در درک اشکال نوین سلطه سرمایه داری نیز ناتوان است. زمان آن رسیده که چپ افق دید خود را گسترش دهد، از همه ابعاد واقعیتهای جهان امروز آگاه شود و راهی تازه برای مبارزهای مؤثر بیابد.
البته آن نظری که بهانه این نوشتار شد، تنها از سوی یک فرد گفته شده بود و نباید آن را به تمام چپ ایرانی نسبت داد. اما پرسش اساسی پابرجاست: چپ ایرانی امروز کجا ایستاده است؟ ما که از جمهوری اسلامی بیزاریم و ادعای دموکراسی خواهی و جمهوری خواهی داریم، چه تحلیلی از وضعیت ایران و جهان ارائه میدهیم؟ قطبنمای مبارزهی ما به کدام سو اشاره میکند؟ کدام آینده را به مردم نشان میدهیم تا بتوانیم حمایت آنها را جلب کنیم؟
و این پرسش تنها متوجه چپ سکولار خارج از کشور نیست. نیروهای پیشرو داخل ایران نیز وضع چندان بهتری از ما ندارند. اگر چشماندازی روشن داشتند، تاکنون چارچوبی برای آینده ترسیم کرده بودند؛ چارچوبی که بتواند جنبشی مردمی را در ایران برانگیزد و جمهوری اسلامی را به گذشته بسپارد. اگر جمهوری اسلامی تا کنون برجا ایستاده است، یک دلیل عمده آن نبود جایگزین پیشرو است که بتواند پاسخگوی نیازهای روز جامعه باشد.
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ضربهای سنگین بر اندیشههای سوسیالیستی وارد شد. جنبشهای رهاییبخش و ضدامپریالیستی که متحد طبیعی شان کشورهای سوسیالیستی بودند، پشتیبان خود را از دست دادند و برخی به سوی ایدههای واپسگرایانهی مذهبی گرایش یافتند. در این میان، تنها چین و کوبا باقی ماندهاند؛ چین با اصلاحاتی هوشمندانه به یک قدرت جهانی تبدیل شده و کوبا همچنان در جستجوی راهی برای آینده است. کره شمالی هم که درباره اش تقریبا هیچ نمی دانیم جز اینکه بمب هسته ای دارد.
اما با این همه، یک چیز هنوز پابرجاست: آرمان عدالت اجتماعی! و تا انسان هست، برجا خواهد بود این آرمان، جوهرهی تمام جنبشهای چپ در گوشه و کنار جهان بوده و هست. اما آنچه تجربهی یک قرن اخیر به ما آموخته، این است که عدالت اجتماعی در پیوند تنگاتنگ با آزادی، حقوق بشر، صلح و حفاظت از محیط زیست است. دیگر «گره اصلی» وجود ندارد که در مبارزه اولویت داشته باشد، بلکه مبارزه همزمان در چند جبهه جریان دارد و اتحاد این جبهه های کوچک محلی است که جریان بزرگ ضد سرمایه داری را راه می برد.
در دنیای پیچیده امروزی، مبارزه زحمتکشان دیگر طبقاتی نیست و همه جانبه است. زحمتکشان فقط کارگران نیستند و طبقه متوسط – یعنی همه کسانی که برای گذران زندگی کار می کنند – درگیر این مبارزه همه جانبه هستند.
و تازه پس از پذیرش این واقعیت که مبارزه برای عدالت اجتماعی بدون مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی و محیط زیست ممکن نیست، باید به تعریف این «عدالت اجتماعی» بپردازیم که در جهان امروز – و به ویژه در کشور ایران با همه ویژگی های تاریخی، اجتماعی، سیاسی و جغرافیایی اش – چیست: چه ساختاری دارد؟ چگونه اجرا میشود؟ و بر پایهی کدام ارزشها و خواسته های مشترک ما تعریف می شود؟
تنها پس از این بازتعریف است که چپ دوباره معنا خواهد یافت، جان خواهد گرفت و راهی به آینده خواهد گشود.



6 پاسخ
«این صحیح است که تاریخ تکامل اندیشه و سازمان انقلابی و تحقق هدف های سوسیالیستی به مراتب در عمل مشخص تاریخی دشوارتر و پر پیچ و خم تر از آن از آب در آمدکه حتی شاید به نظر کلاسیک های مارکسیسم می رسیده ولی اگر آنها در واقع قادر بودند که همهٔ این پیچ و خم ها راببینند در آن صورت اززمره انبیاء می بودند ولی آنهانه انبیاء پنداری، بل دانشمندانانقلابی بودند که عمر خودرا وقف قوانین عینی تکاملی تاریخ و تنظیم مشی سیاسی ثمربخش برای تسریع این تکامل به سوی جهانی بهترنمودند و اتفاقأ در این تلاش خودی به حد حیرت آوری کامیاب هستند و بشریت مدیون آنهاست — ربایش آتش – احسان طبری»
و نیز خواستاران بخوانند از این قلم : مارکسیسم و قوانین رشد اجتماع- رویزیو نیسم و رفورمیسم – مارکسیسم و آزادی را
خانم وحدتی خیلی راحت در پیش در آمد این نوشتار تحت سر نام “مارکس: بیخبر از چالشهای جهان ما” هرچه به ذهن اش رسیده در مورد مارکس نوشته ست. بعد با یک پرش تاریخی از انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ به بعداز فروپاشی «سوسیالیسم واقعا موجود «پرواز» می کند و می نویسد:”با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ضربهای سنگین بر اندیشههای سوسیالیستی وارد شد.”
باید خانم وحدتی با همان منطق که در باره مارکس نوشته بفرمایند.
اندیشه های لنین برای انقلاب بلشویکی چه تاثیرات مثبت و منفی بر جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی جهان گذاشت. اصولا مگر میشود از علل وقوع انقلاب بلشویکی روسیه ۱۹۱۷ گذشت؟
روسیه و حزب کمونیست آن پیش و پس از جنگ جهانی دوم به اقداماتی روی آورد که در اساس با مانیفست کمونیست در تضاد بود و جز توسعه قلمرو خود در جهان به چیز دیگری فکر نمی کرد. همین روسیه را بکلی از تکامل مناسبت سرمایه داری در یک کشور عقب تر از دیگر کشورهای سرمایهداری بازداشت. از فروپاشی «سوسیالیسم واقعا موجود»بعداز ۷۰ سال نباید ساده گذشت.
۱) سیاست ِ سوسیال لیبرال در جوامع باز
۲) سیاست ِ چپ ِ مارکس گرا
سیاست ِ جوامع باز سوسیال لیبرال برخلاف سیاست ِچپ ِ مارکس گرا درپی رسیدن به آرمان «عدالت اجتماعی» همگام با «رفاه اجتماعی» میتواند قدم به قدم به اهداف خود برسد.
سیاست ِچپ ِ مارکس گرا برای رسیدن به اهداف حداکثری خود در نهایت به یک «عدالت اجتماعی» بدون «رفاه اجتماعی » میرسد چون در نفی مالکیت خصوصی تأکید میکند و حتی تا حد تصرّف سرمایههای خصوصی پیش میرود.
در یک کلام:
ایدئولوژی یک اندیشهٔ بسته است و اگر هم ایدئولوژیها را یک اندیشهٔ بسته ندانیم قطعاً یک اندیشهٔ باز نیز نمیتواند باشد.
ایدئولوژیها خواهان حداکثرند برخلاف آن اندیشه های باز ( لیبرال) میتوانند حداقل را فراهم کنند.
«رفاه اجتماعی» بعنوان حداقل مطالبات اجتماعی و «عدالت اجتماعی» بعنوان حداکثر مطالبات اجتماعی
مارکس انسان را بخشی از طبیعت میداند :
“Nature is man’s inorganic body, that is to say, nature insofar as it is not the human body”
Karl Marx’s work,
1844 Manuscripts.
در واقع طبیعت، بدن غیرارگانیک انسان است. بدان معنا ست که طبیعت همانند بدن انسان بوده و در صورتی که انسان بخواهد زنده بماند، باید در رابطهی همیشگی با طبیعت باقی بماند. زیرا زندگی فیزیکی و معنوی انسان با طبیعت گره خورده است.
در مورد مسائل زنان فمینیست آمریکایی
Lise Vogel در کتاب :
” ستم بر زنان و مارکسیسیم”
آنالیز بسیار دقیقی در مورد ستم بر زنان از دیدگاه مارکسیسم ارائه میدهد که لازم است خانم وحدتی مطالعه کند .
خانم وحدتی در نوشتارش نکات مفیدی و قابل اندیشیدن آورده است
که در ادامه نکات ایشان می تواند گفت
هر نظریه اجتماعی که پیامبر گونه پیش گویی هایی را بیان کند نتیجه نهایی این نظریه مانند کار پیامبران است: آنهم کش و کشتار های انسان ها،
مارکس هم با دوره بندی تاریخی اش
سبب ساز اقداماتی شد که هوادارانش آن اقدامات را با یک غرورخاص انجام می دادند که آن اقدامات چیز نبود
کشت و کشتارهای عقیدتی
سهیلا وحدتی در مورد آن عبارت از مقاله گذشته حق دارد. خود آن افراد نیز شبیه اندیشه شان میتوانند به خاطر به خاطر وفاداری به آرمان ورشکسته ۱۰۰ سال دیگر صبر کنند! اما به این عبارات خود ایشان در متن بالا “مارکس از دین سخن گفته بود اما نمی دانست که روزی هالیوود…” و “مارکس دربارهی جنگهای امپریالیستی” توجه کنید. میتوان مارکسیسم را به عنوان یک مکتب هومانیست باز تعریف کرد و فساد سیاسی و جنایات کمیترنی از جمله لنینیسم را از آن زدود. اما کوشش و قصد ایشان از تعریف مارکسیسم مدرن دلبخواهی و مطلق است و بیشتر در توجیه مواضع چپ مورد نظر ایشان در جهان امروز است. ایشان ادعا دارد که از جمهوری اسلامی بیزار و دموکراسیخواه است اما با استفاده از همین باز تعریف ایشان همواره به عنوان یک ایرانی در کنار این رژیم ایستاده و حتی در مورد حقوق زنان نیز با همان مارکسیسم سنخیتی نداشته است. نگاهی به نظرات ایشان و همفکران در ضدیت با نرگس محمدی و همبنداش بیندازید. مقاله بالا موید کامل چپ مقاومت محور است.