
گراکوس
تنها بادبانی بس نیست
تا زورقِ بی هنگام
از رکودی به رکودی دیگر درگذرد
غریبه نیست
منم
گراکوس :
مسافری از کابوسی بی لگام
[به تعبیری]
سکانی نیست بر دریایی مرده
و زورقِ سرگشته یی
که سکون به هرسو می بَرَدَش
اینگونه رقم زد سرنوشتم را
کافکا
برای طوقیِ سرگردان
تابستان
پشتِ کمانِ آبی
تا چارۀ مَلال کنی وَ چنگ در محال
وَ عشقبازان را ببینی بر بام
که راستایِ تجربه را برای طوقیِ سرگردان
تعریف می کنند
…
چنگ در گیسِ بورِ ذُرت دارد باد
وَ بال در بالِ پرنده
حساب می پردازد
چشم
در چهار دور
اسب از چهار عبور درآمد
و لرزِ شیهۀ او دور دور دور
من در چهار دور دویدم
و از چهار کنگره
جز گردِ پاش ندیدم
اسب از چهار محال گذر کرد
من در چهار مجال ایستاده ام
در باد لرزِ شیهه
شیهه – لرز ها
که بجا ماند



