بحث درباره ضدامپریالیسم امروز دیگر جدالی انتزاعی در خلأ دانشگاهی نیست؛ بهطور مستقیم با امنیت، استقلال و امکانهای زیست جمعی در ایران گره خورده است. از همین رو، نقدهایی که به نام «بازاندیشی چپ» نوشته میشوند، اگر از زمینه واقعی تهدیدها جدا شوند، ناخواسته به تضعیف همان سنگرهایی میانجامند که جامعه برای دفاع از خود به آنها تکیه دارد.
مقاله آقای سیامک کیانی با عنوان «نقدی بر سه پیشفرض نادرست در دیدگاه چپِ ضدامپریالیسمِ مطلقگرا»، در ظاهر داعیه بازاندیشی از درونِ سنت چپ را دارد و خود را نقدی نظری بر یک رویکرد سیاسی معرفی میکند. اما این متن، پیش از آنکه وارد جدال واقعی با یک سنت زنده و متکثر شود، با یک لغزش روششناختیِ بنیادین مسیر را کج میکند: نویسنده بهجای درگیرشدن با طیفی واقعی از مواضع چپِ ضدامپریالیست—با همه تنوع، اختلافنظرها و پیچیدگیهایش—یک تیپِ سادهسازیشده و کاریکاتوری میسازد و نام آن را «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلقگرا» میگذارد؛ سپس داوریهای خود را بر این پیکرۀ برساخته فرو میریزد. حاصل، نه نقدِ جدی یک سنت فکری زنده و پرتنش، بلکه ساختنِ «مخالفی کاهگلی» برای آسانسازی جدل است—شیوهای که بیش از آنکه به روشنشدن مسئله کمک کند، مرزهای واقعی بحث را مخدوش میکند و میدان نقد را از نزاع با مواضع عینی به جدال با تصویرهای ساختهشده میکشاند.
۱) مغالطه تیپسازی: از «چپِ متکثر» تا «چپِ کاریکاتوری»
چپِ ضدامپریالیستِ مسئول—آنگونه که در تجربه تاریخی ایران و بسیاری از جوامع پیرامونی قوام یافته—هرگز نقد قدرت درونی، مطالبه عدالت اجتماعی و افشای سازوکارهای نابرابری را تعطیل نکرده است. برعکس، این سنت از آغاز بر یک تمایز راهبردی استوار بوده: ایستادن همزمان بر دو جبههای که از هم جداییناپذیرند.
از یکسو، نقد بیامانِ تبعیض، فساد ساختاری، سیاستهای ضدکارگری و ضدعدالت در داخل، و دفاع از حقوق فرودستان و زحمتکشان؛
و از سوی دیگر، مرزبندی قاطع با تحریم، تهدید، محاصره اقتصادی، مداخله سیاسی–نظامی و هر شکل از فشار امپریالیستی بر سرنوشت ملت.
حذف این تمایز محوری و تصویرکردن چپِ ضدامپریالیست بهمثابه جریانی که گویا «نقد درونملی را تعطیل کرده و به دفاع بیچونوچرا از هر آنچه ضدآمریکایی است فروکاسته»، نه نقد منصفانه یک سنت فکری زنده، بلکه تحریف آن است. این تحریف، در عمل مرز حیاتی میان «نقدِ درونزاد برای اصلاح» و «مشروعیتبخشی به فشار بیرونی برای تحمیل اراده بیگانه» را محو میکند—مرزی که در شرایط تهدید عینی علیه ایران، نه یک بحث انتزاعی، بلکه خط تمایز مسئولیت سیاسی با لغزش در زمینِ دیپلماسیِ جنگی است.
۲) تحریم: پذیرش «همعلتی»، انکار «نقشِ تعیینکننده»
نویسنده در نقد این گزاره که «تحریمها نقش تعیینکنندهای در بحران اقتصادی دارند»، بهدرستی یادآور میشود که بحران اقتصادی صرفاً محصول تحریم نیست و سیاستگذاریهای نادرست، فساد ساختاری و الگوهای نابرابرِ توزیع در داخل نیز سهم جدی دارند. این یادآوری، فینفسه، محل مناقشه نیست. لغزش نظری از آنجا آغاز میشود که این «همعلتی» بهتدریج به خنثیسازیِ نقش سیاسیِ تحریمها میلغزد—گویی تحریم صرفاً یکی از عوامل زمینهای است، نه ابزاری فعال در معماری بحران.
چپِ ضدامپریالیستِ مسئول دقیقاً بر همین تمایز پای میفشارد: میتوان و باید همزمان از سوءمدیریت، فساد و سیاستهای نابرابر در داخل گفت و همزمان تحریم را بهمثابه شکلی از «جنگ اقتصادی» فهمید—سیاستی عامدانه که «زندگی روزمره مردم» را هدف میگیرد تا شکاف اجتماعی، فرسایش امید، بیثباتی روانی و فشار سیاسی تولید کند. تحریم یک «شرط محیطیِ خنثی» نیست؛ ابزاری است برای اعمال قدرت و بازچینش میدان سیاست به سود فشار بیرونی.
خنثیسازیِ نقش این ابزار—حتی با نیتِ پرهیز از سادهسازی—در عمل به مشروعیتبخشی به همان سیاستی میانجامد که قرار است مردم را علیه امرِ مشترک ملی بشوراند. نقدِ مسئولانه، همزمانیِ این دو سطح را میبیند: مسئولیت داخلی را نفی نمیکند، اما سیاستِ فشار بیرونی را نیز از جایگاهِ «ابزار قدرت» به حاشیه بیخطر تقلیل نمیدهد.
۳) دین، هویت و جنگ شناختی: واگذاری میدانِ امر مشترک به دوگانههای تحمیلی
نقد نویسنده به این ادعا که دین بخشی از بافت فرهنگی و هویتی جامعه است، اگر بهدرستی صورتبندی نشود، ناخواسته به بازتولید یک دوگانه خطرناک میانجامد: یا «دین = هویت مردم» یا «نقد دین = همسویی با غرب». مسئله اما نه این دوگانه سادهساز است و نه نفی امکان نقد؛ مسئله این است که امپریالیسم معاصر، «جنگ هویتی» را به یکی از ابزارهای مرکزی شکستن انسجام ملی بدل کرده است. در چنین جنگی، شکافهای واقعیِ فرهنگی و اعتقادی نه برای گشودن افق گفتوگو، بلکه برای قطبیسازیِ پایدار و فرسایش امرِ مشترک به کار گرفته میشوند.
چپِ مسئول میتواند و باید همزمان سه کار را پیش ببرد:
– از حقِ تکثر فرهنگی، آزادی وجدان و امکان نقد سنتها دفاع کند؛
– با تبعیضها، طردها و سیاستهای ضدعدالت درگیر باشد؛
– و در عین حال، میدانِ «امرِ مشترکِ ملی»—ایرانیتِ تاریخی در پیوند با دینِ زیستۀ جامعه، حافظه مشترک رنج و مقاومت، و شبکههای همبستگی اجتماعی—را به جنگ روایتهای تحمیلی واگذار نکند.
اتفاقاً وظیفهی چپ در بزنگاههای فشار بیرونی، «بازسازی امرِ مشترک» است: ساختنِ زبانهایی که تفاوتها را در دلِ یک افق مشترک قابلزیست نگه میدارند. نادیدهگرفتن این بُعد، نه نشانه رادیکالیسم، که بیاعتنایی به سازوکارهای جنگ شناختی است—سازوکارهایی که دقیقاً بر شکافهای هویتی سرمایهگذاری میکنند تا جامعه را به قطبهای ناسازگار بشکنند.
۴) سیاست منطقهای و دامِ اخلاقگرایی مجرد
در نقد این گزاره که «جمهوری اسلامی تنها نیروی ضدامپریالیستیِ منطقه نیست»، نویسنده به نمونههایی از همپوشانیهای تاکتیکی در بزنگاههای منطقهای اشاره میکند. این یادآوری که سیاست بینالملل عرصه همپوشانیهای مقطعی، ائتلافهای موقت و تقاطع منافع است، فینفسه محل نزاع نیست. لغزش تحلیلی از آنجا آغاز میشود که این پیچیدگیها به «جرمانگاری ژئوپلیتیکِ مقاومت» فروکاسته میشود—گویی هر کنش بازدارنده یا پیوند منطقهای، بهمحض آنکه از منطق اخلاقگراییِ مجرد فاصله بگیرد، ذاتاً مشکوک یا قابل طرد است.
چپِ ضدامپریالیستِ مسئول، سیاست خارجی را نه با معیارهای اخلاقیِ انتزاعی و بیزمینه، بلکه با سنجه پیامدهای واقعی برای استقلال، امنیت جمعی و کاهش آسیبپذیری مردم میسنجد. در جهانی که موازنۀ قوا نابرابر است، دفاع از حقِ مقاومت و بازدارندگی، دفاع از امکان زیستِ امنترِ جامعه است—نه تطهیرِ بیقید و شرطِ هر سیاست.
در شرایطی که دستگاههای رسانهایِ همسو با غرب میکوشند فشار، تحریم و حتی جنگ را «طبیعی» و «موجه» جلوه دهند، هر روایتی که ناخواسته به این تطهیر کمک کند—حتی اگر با واژگانِ چپنما و ژستِ اخلاقگرایانه بیان شود—عملاً در زمینِ دیپلماسیِ جنگی بازی میکند و میدان روایت را به سودِ مشروعیتبخشی به فشار بیرونی میچرخاند.
۵) جمعبندی: چپِ ضدامپریالیست یعنی «دو جبهه همزمان»، نه یک جبهه علیه ملت
نقدِ جدی از درونِ جامعه میآید و به اصلاح میاندیشد؛ مشروعیتبخشی به فشار بیرونی، اهرمِ فشار را تقویت میکند و هزینهاش را مردم میپردازند.
چپِ ضدامپریالیستِ مسئول، در عینِ مبارزه با نابرابریها و سیاستهای ضدعدالت در داخل، با تحریم، تهدید و جنگِ روایتها از بیرون نیز مقابله میکند. هر نقدی که این مرز را مخدوش کند—حتی اگر به زبانِ عدالت بیان شود—در عمل به سنگینتر شدن رنج مردم و تضعیف امکانهای اصلاحِ پایدار میانجامد.
در لحظهای که تهدید دمِ درِ خانه است، وظیفه اخلاقیِ چپ آن است که نقدِ درونزاد را زنده نگه دارد، اما نگذارد این نقد به خوراکِ دیپلماسیِ فشار و جنگ بدل شود. این مرزبندی نه «اردوگاهگرایی» است و نه تعطیلِ نقد؛ شرطِ امکانِ سیاستِ مسئولانه در جهانی نابرابر است—سیاستی که هم به کرامت انسان وفادار میماند و هم به استقلالِ ملت.



