برای بسیاری، نبودِ یک فاجعه هستهای در ۸۰ سالی که از بمباران اتمیِ هیروشیما و ناگازاکی بهدست ایالات متحده میگذرد، بهمنزله گواهی است بر اینکه چنین فاجعهای اساساً تصورناپذیر است و هرگز رخ نخواهد داد. این روزها، احضار شبح نابودی بهسرعت «هراسافکنی» خوانده میشود و استدلال برای برچیدن اینگونه سلاحها «سادهلوحانه» تلقی میگردد. حال آنکه واقعیت درست برعکس است: نهایت سادهلوحی است اگر باور کنیم نظامی جهانی که امنیتِ ادعاییِ خود را بر سلاحهای هستهای بنا کرده، میتواند تا ابد دوام بیاورد

در پنجم فوریه، با انقضای «معاهده جدید کاهش تسلیحات راهبردی» یا نیواستارت، آخرین معاهده دوجانبه کنترل تسلیحات میان ایالات متحده و روسیه، بیتردید خود را بیش از پیش در آستانه پرتگاهی خطرناک خواهیم یافت. مسابقه تسلیحاتیِ تازهای که بهنظر میرسد در راه است، میتواند جهان را یکبار برای همیشه به ورطه هستهای فرو ببرد. این بحران نه ناگهانی است و نه غافلگیرکننده؛ بلکه پیامد قابل پیشبینیِ حقیقتی است که نزدیک به ۸۰ سال ما را آزار داده است: بشریت مدتهاست بر زمانی قرضی زندگی میکند.
در چنین زمینهای، شاید بهنظر برسد غریزه بقا در مقیاس جمعی بهطرزی چشمگیر ناکارآمد بوده است؛ برداشتی که دستکم تا حدی قابل فهم است. بالاخره اگر خود را در تمام این سالها در برابر وزن کامل تهدید هستهای قرار میدادیم، شاید زیر بار آن فرو میپاشیدیم. در عوض، با احساسی از هراس فروخورده به پیش میلغزیم؛ ناتوان یا نامایل به واکنش در برابر کابوس هستهای. در جهانی که از پیش با هزاران سلاح «همهکُش» مسلح شده است، چنین جبرگراییای، آمیزهای از نیهیلیسمِ خودویرانگر و بیاعتناییِ مرگبار به جان دیگران، خود به شکلی از خشونت بدل میشود.
در برابر این بیتفاوتی، نهفقط جان خود، بلکه جان همه آنان را که پس از ما خواهند آمد به خطر میاندازیم. چنانکه جاناتان شِل دههها پیش یادآور شد، هم نسلکشی و هم جنگ هستهای از دیگر اشکال جنایتهای جمعی متمایزند، زیرا «جنایت علیه آینده» بهشمار میروند. و همانگونه که رابرت جی. لیفتون هشدار داده بود، آنچه جنگ هستهای را تا این اندازه یگانه و هولناک میکند این است که «نسلکشی در شکل نهاییِ خود» خواهد بود؛ ویرانیای چنان مطلق که زمین را غیرقابل زیست میکند و روند آفرینش را بهگونهای برگشتناپذیر معکوس میسازد.
با این حال، برای بسیاری، نبودِ یک فاجعه هستهای در ۸۰ سالی که از بمباران اتمیِ هیروشیما و ناگازاکی بهدست ایالات متحده میگذرد، بهمنزله گواهی است بر اینکه چنین فاجعهای اساساً تصورناپذیر است و هرگز رخ نخواهد داد. این روزها، احضار شبح نابودی بهسرعت «هراسافکنی» خوانده میشود و استدلال برای برچیدن اینگونه سلاحها «سادهلوحانه» تلقی میگردد. حال آنکه واقعیت درست برعکس است: نهایت سادهلوحی است اگر باور کنیم نظامی جهانی که امنیتِ ادعاییِ خود را بر سلاحهای هستهای بنا کرده، میتواند تا ابد دوام بیاورد.
این باید تا امروز روشن شده باشد. حقیقت آن است که ما بیش از حدِ لازم به این ایمان چسبیدهایم که در نهایت «عقلانیت» دست بالا را خواهد داشت. چنین باوری، رژیم حداقلیِ جهانیِ عدماشاعهای را سرپا نگه داشته که هدفش جلوگیری از گسترش بیشتر سلاحهای هستهای به اصطلاح «دولتهای تروریستی» مانند عراق، لیبی و کره شمالی بوده است (که امروز واقعاً زرادخانه هستهای دارد). اما اکنون باید بیش از هر زمان دیگری روشن باشد که دولتهای دارای سلاح هستهای، خود، و از دیرباز، «دولتهای یاغیِ» واقعی بودهاند.
اسرائیلِ مجهز به سلاح هستهای، بههرحال، در غزه دست به نسلکشی زده و بسیاری از همسایگانش را بمباران کرده است. روسیه همچنان اوکراین را ویران میکند؛ کشوری که در سال ۱۹۹۴ از زرادخانه هستهای خود چشم پوشید، و رهبرش ولادیمیر پوتین تهدید کرده است که در آنجا از سلاح هستهای استفاده خواهد کرد. و واشنگتنی که زیر رهبری یک اقتدارگرای جسور و قدرتزده قرار دارد ــ کسی که اعلام کرده «به حقوق بینالملل نیازی ندارد» ــ نقاب脆کِ نظم جهانیِ مبتنی بر قواعد را کنار زده است.
دونالد ترامپ، ولادیمیر پوتین و رهبران هفت کشورِ هستهایِ دیگر، همگی ظرفیتِ یکجانبه نابودی جهان را در اختیار دارند؛ قدرتی که نباید اجازه داد هیچ کشوری آن را در دست داشته باشد. با این همه، هنوز هم زمان برای جلوگیری از فاجعه باقی است. اما برای ترسیم مسیری معقول به جلو، لازم است هشت دهه به عقب بازگردیم و بپرسیم چرا جهان در لحظهای که آینده خطرناکی که امروز در آن زندگی میکنیم از پیش بهروشنی قابل پیشبینی بود، در ممنوعکردن بمب ناکام ماند.
هر شهر، هیروشیماست
در حالی که هیروشیما و ناگازاکی هنوز ویرانههایی دودآلود بودند، مردم در سراسر جهان با گسستی چنان عمیق روبهرو شدند که گویی آغازگر عصری تاریخیِ نو بود؛ عصری که چهبسا آخرینِ آنها میبود. با انتشار خبر بمبارانهای اتمی، اجماعی تیره شکل گرفت مبنی بر اینکه «پیشرفت» فناورانه از مهار سیاسی و اخلاقی پیشی گرفته است. نورمن کازینز، روزنامهنگار، حالوهوای زمانه را چنین ثبت کرد: «انسانِ مدرن منسوخ شده است؛ ناهنجاریای خودساخته که هر دقیقه ناموزونتر میشود.» روشن بود که انسانها خود را به خدایانی انتقامجو بدل کردهاند و شبح آرماگدون دیگر مسئلهای الاهیاتی نبود، بلکه آفریدهای از تمدن مدرن بهشمار میرفت.
در ایالات متحده، البته اکثریت آمریکاییها گزارشهای اولیه از بمباران اتمیِ آن دو شهر ژاپنی را با جشن و شادی پذیرفتند؛ با این باور که چنین سلاحهای بیسابقهای به جنگی خونبار، بهسرعت و با پیروزی پایان خواهد داد. برای بسیاری، این احساس آسودگی از پایانی قریبالوقوع، از میلی پایدار به انتقام جدا نبود. خودِ رئیسجمهور هری ترومن، هنگام اعلام نخستین حمله اتمی، گفت ژاپنیها بابت حمله به پرل هاربر ــ حملهای که ورود رسمی آمریکا به جنگ جهانی دوم را رقم زد ــ «چندین برابر تاوان پس دادهاند». اما این پیروزی خیلی زود جای خود را به تأملی سنگینتر داد.
با روشنتر شدن ابعاد ویرانی، پیامدهای روانی آن بسیار فراتر از ژاپن گسترش یافت. روزنامه نیویورک هرالد تریبیون این اضطراب رو به گسترش را چنین بازتاب داد که «آدمی اثر آن بر ژاپن یا بر روند جنگ را از یاد میبرد، وقتی احساس میکند بنیانهای جهانِ خودش اندکی به لرزه افتاده است… گویی دستهایمان را بر اهرمهای نیرویی نهادهایم که آنقدر غریب، هولناک و در تمام پیامدهای بالقوهاش غیرقابل پیشبینی است که دیگر جایی برای شادمانی از نتایج فوریِ بهکارگیریاش باقی نمیگذارد.»
برخی از منتقدان بمبارانها بهزودی نگرانیهای خود را بهصراحت در قالبی اخلاقی طرح کردند و این پرسش را پیش کشیدند: ما به چه چیزی بدل شدهایم؟ برای نمونه، لوئیس مامفورد، تاریخنگار، استدلال میکرد که این حملات اوجِ جامعهای است که از هر بنیان اخلاقی رها شده و چیزی نیست جز «جنونِ عیانِ تمدنی که از پرستش زندگی دست کشیده و قوانین زندگی را نافرمانی میکند». رهبران دینی نیز نگرانیهایی مشابه ابراز کردند. مجله کریستین سنتری بهطور معمول این بمبارانها را «جنایتی علیه خدا و بشریت که به خودِ بنیادِ وجود اخلاقی ضربه میزند» محکوم میکرد.
با چنگاندازی خیالپردازیِ آخرالزمانی، گروهی دیگر به پرسشی خودمحورتر، اما نه کمفوریتتر، روی آوردند: چه بر سرِ ما خواهد آمد؟ روزنامهها در سراسر کشور شروع کردند به انتشار گزارشهایی درباره اینکه یک بمب به اندازه هیروشیما چه بر سرِ مراکز شهرهایشان خواهد آورد. با این حال، فیلیپ موریسون ــ یکی از معدود دانشمندانی که هم آزمایش اولیه «ترینیتی» بمب اتم را دیده بود و هم هیروشیما پس از بمباران را ــ هشدار داد که حتی چنین برآوردهای هراسانگیزی نیز خطر را دستکم میگیرند.
او تأکید میکرد که مرگومیرِ صدها هزار نفری بیش از حد خوشبینانه است. به گفته او، «بمبها هرگز دیگر، مانند ژاپن، یکیدوتا نخواهند آمد؛ آنها در صدها، حتی هزاران، فرود خواهند آمد.» و با توجه به اثرات پرتوگیری، آنهایی که «بهطرزی شگفتانگیز جان سالم بهدر میبرند» ــ «خوششانسها» ــ نیز به همان سرنوشت دچار خواهند شد. او در تصور حملهای احتمالی به نیویورک نوشت از بازماندگانی که «در سه هفته پس از بمباران، در بیمارستانهای فیلادلفیا، پیتسبورگ، راچستر و سنتلوئیس جان دادند؛ بر اثر خونریزیهای داخلی مهارنشدنی… از نشتِ آهسته خون به درون بافتها». در نهایت، نتیجه گرفت: «اگر بمب از کنترل خارج شود، اگر نیاموزیم که با هم زندگی کنیم… تنها یک آینده قطعی وجود دارد: شهرهای انسان بر روی زمین نابود خواهند شد.»
یک جهان یا هیچ
موریسون این روایت را در قالب تلاشی گستردهتر نوشت؛ تلاشی که از سوی دانشمندان سابق پروژه منهتن، همانهایی که خود در ساخت بمب نقش داشتند، رهبری میشد تا افکار عمومی را نسبت به خطری تازه که خودشان به رهاشدنش کمک کرده بودند، آگاه کنند. اوج این کارزار، انتشار کتاب یک جهان یا هیچ در ژانویه ۱۹۴۶ (بههمراه فیلمی کوتاه) بود. این دانشمندان تا حد زیادی به این باور رسیده بودند که اگر آگاهی عمومی نسبت به پیامدهای بمب بالا برود ــ وظیفهای که خود را بهطور خاص مسئول و شایسته انجامش میدانستند ــ افکار عمومی ممکن است بهگونهای تغییر کند که سیاستهایی برای جلوگیری از فاجعه، از نظر سیاسی امکانپذیر شود.
دانشمندانی چون نیلز بور از همکاران خود میخواستند با «وظیفه بزرگِ پیشِ رو» روبهرو شوند و در عین حال از آنان میخواستند «آماده باشند به هر شکلی… در بهثمررسیدنِ نتیجهای از بحران کنونی بشریت یاری رسانند که شایسته آرمانهایی باشد که علم در گذر اعصار نمایندگی کرده است». پذیرش این مسئولیت اجتماعیِ تازه گریزناپذیر به نظر میرسید، هرچند بسیاری از این دانشمندان آرزو داشتند صرفاً به علایق پیشاجنگیِ خود در آزمایشگاههای دانشگاهیِ محفوظی بازگردند که پیشتر در آنها میزیستند.
چنانکه فیزیکدان جوزف روتبلات مشاهده کرد، یکی از اشکال متعدد خسارتهای جانبیِ تحمیلشده از سوی بمب، ویرانی «برجهای عاجی» بود که دانشمندان در آنها پناه گرفته بودند. پس از هیروشیما و ناگازاکی، این گسست آنان را در مقیاسی بیسابقه به عرصه عمومی پرتاب کرد. مرزِ پیشتر استوار میان علم و سیاست رو به محوشدن گذاشت، زیرا پژوهشگرانی که زمانی خاموش و کنارهگیر بودند، به گفتوگو با رسانهها پرداختند، سخنرانیهای عمومی ارائه کردند، مقالاتی با تیراژ گسترده منتشر ساختند و در تلاش برای اعمال نوعی کنترل بر انرژی اتمی، به لابیگری با اعضای کنگره روی آوردند.
در میان آنان، جی. رابرت اوپنهایمر، مدیر آزمایشگاه لوسآلاموس ــ جایی که بمب ساخته شد ــ قرار داشت؛ کسی که هشدار داد: «اگر بمبهای اتمی بهعنوان سلاحهایی تازه به زرادخانههای جهانِ در حال جنگ افزوده شوند… روزی خواهد رسید که بشریت نامهای لوسآلاموس و هیروشیما را نفرین خواهد کرد.» سخنی که برخی مقامها را سردرگم گذاشت. هنری والاس، معاون پیشین رئیسجمهور، که اوپنهایمر را هم بهعنوان مدیر لوسآلاموس و هم بهعنوان فردی که مستقیماً بمبارانها را تأیید کرده بود میشناخت، بعدها به یاد آورد که «او چنین مینمود که نابودی کل نسل بشر را قریبالوقوع میداند»، و افزود: «احساس گناهِ دانشمندانِ بمب اتم یکی از شگفتانگیزترین چیزهایی است که تا بهحال دیدهام.»
با این همه، دانشمندان در تلاشِ شتابزده و پراضطراب خود برای جلوگیری از فاجعهای آینده، از پا ننشستند و کوشیدند مانعِ شکلگیریِ یک مسابقه تسلیحاتی هستهای شوند. آنان اصرار داشتند که تردیدی نیست اتحاد شوروی و دیگر قدرتها به این سلاح دست خواهند یافت؛ اینکه هر امیدی به انحصار اتمیِ طولانیمدت توهمی بیش نیست؛ و اینکه جاسوسی در برابر چنین واقعیتی مسئلهای فرعی است، زیرا اصول بنیادین علمیِ لازم برای ساخت بمب اتم تا سال ۱۹۴۰ تثبیت شده بود. و با هیروشیما و ناگازاکی، آشکارا دیگر رازِ امکانِ ساختِ یک بمبِ کارآمد نیز برملا شده بود.
آنان استدلال میکردند که هیچ دفاع مؤثری در برابر یک حمله اتمیِ ویرانگر وجود نخواهد داشت و ایالات متحده، بهعنوان جامعهای بهشدت شهرنشین، بهطور ویژه در برابر چنین سلاحهای «شهرکُش» آسیبپذیر است. با سواحل گسترده و در معرض دید، هشدار میدادند که چنین بمبی ــ که هنوز قابلیت حمل با موشک را نداشت ــ میتواند بهسادگی به یکی از بنادر کشور قاچاق شود و سالها همانجا خفته بماند. برای دانشمندان، پیامدها تردیدبردار نبود: عصرِ حاکمیتِ ملی به پایان رسیده بود. جهان برای شووینیسمِ ملی بیش از حد خطرناک شده بود و اگر بنا بود بشریت زنده بماند، این گرایش باید جای خود را به معماریِ تازهای از همکاریِ بینالمللی میداد.
آموختنِ عشق به بمب
این کنشگریها اثرات مورد نظر خود را گذاشت. بسیاری از آمریکاییها بیش از پیش هراسان شدند و خواهان کنترل تسلیحات گشتند. تا اواخر سال ۱۹۴۵، اکثریت افکار عمومی بهطور پیوسته از نوعی کنترل بینالمللی بر این سلاحها و لغو تولید آنها حمایت میکرد. و برای لحظهای کوتاه، چنین امکانی دستیافتنی به نظر میرسید. نخستین قطعنامهای که سازمان مللِ تازهتأسیس در ژانویه ۱۹۴۶ تصویب کرد، دقیقاً خواستار همین امر بود. انتشار هیروشیمای جان هرسی ــ ابتدا بهصورت یک شماره کامل از نیویورکر و سپس در قالب کتاب ــ با تصویرگریِ پرقدرتش از زندگی و مرگ در آن شهر ژاپنی، احساسات عمومی را بیش از پیش بهسوی الغای این سلاحها سوق داد.
اما همزمان که این امیدها در سازمان ملل شکل میگرفت، دو ابرقدرت جهانی ــ ایالات متحده و اتحاد شوروی ــ عملاً خود را برای آیندهای هستهای آماده میکردند. واشنگتن به گسترش ذخایر تسلیحات اتمیِ خود ادامه داد و مسکو کارِ ساختِ چنین سلاحهایی را شتاب بخشید و چهار سال پس از نخستین مواجهه جهان با آن سلاحِ هولناک، نخستین آزمایش اتمیِ خود را انجام داد. آن آزمایش شوروی، و سپس جنگ کره، به خاموششدنِ وعدههای اولیه برای پاسخی بینالمللی به این سلاحها کمک کرد؛ فروپاشیای که با تلاشهای عامدانه در واشنگتن برای تضمینِ رشدِ زرادخانه اتمیِ ایالات متحده تشدید شد.
در همین راستا، هنری استیمسون، وزیر جنگِ پیشین، بهتشویق مشاوران رئیسجمهور ترومن از بازنشستگی بیرون کشیده شد تا یک روایت نهایی و «قطعی» در دفاع از بمبارانها بنویسد و مخالفتِ روبهافزایش را خنثی کند. چنانکه جیمز کونانت، رئیس دانشگاه هاروارد و دانشمند همسو با دولت، برای استیمسون توضیح داد، مقامهای واشنگتن نگران بودند که در نبرد ایدئولوژیک در حال باختناند. بهویژه بیم داشتند که اوجگیری احساسات ضدهستهای در میان «آن دسته از افرادی که به تدریس روی میآورند» قانعکننده شود و نسلی را شکل دهد که تصمیم آنان را از نظر اخلاقی مشروع ندانَد.
مقاله استیمسون که در فوریه ۱۹۴۷ در هارپرز منتشر شد، به تثبیت روایت رسمی کمک کرد: اینکه بمب، آخرین راهحلِ مبتنی بر ضرورت نظامی بوده، جان نیممیلیون آمریکایی را نجات داده و نه جای پشیمانی دارد و نه نیازمندِ وارسیِ اخلاقی است. به این ترتیب، فرصتِ ممنوعکردنِ بمب پیش از آغازِ شتابِ مسابقه تسلیحاتی از دست رفت؛ نه به این دلیل که افکار عمومی تهدید را درنیافته بود، بلکه چون دولت از شنیدنِ خواست مردمش سر باز زد. در عوض، کوشید قدرت را از طریق سلاحهای هستهای تضمین کند؛ برانگیخته از هراسی پارانوئید نسبت به مسکو که به پیشگوییای خودمحققکننده بدل شد. آنچه در پی آمد، دههها تشدیدِ پیشدستانه، گسترشِ مداومِ این سلاحها در جهان، و در اوج خود، زرادخانهای جهانی با بیش از ۶۰ هزار کلاهک هستهای تا سال ۱۹۸۵ بود.
چهل سال بعد، در جهانی که در آن نه کشور ــ ایالات متحده، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، هند، پاکستان، اسرائیل و کره شمالی ــ از پیش دارای سلاح هستهای هستند (بیش از ۱۲ هزار کلاهک)، تردید چندانی باقی نمیماند که اگر روند کنونی ادامه یابد، هم بر شمار کشورها افزوده خواهد شد و هم بر تعداد سلاحها.
اما این مسابقه تسلیحاتیِ جهانی باید پیش از آنکه به پایانِ نژاد بشر بینجامد، متوقف شود. پرسش دیگر این نیست که چه چیزی از نظر سیاسی ممکن است، بلکه این است که اگر از پیگیریِ «ناممکن» سر باز زنیم، چه چیزی عملاً تضمینشده خواهد بود. سلاحهای هستهای ساخته دست انساناند و آنچه بهدست ما ساخته شده، میتواند بهدست ما برچیده شود. اینکه آیا این کار بهموقع انجام خواهد شد یا نه، البته همان پرسشی است که اکنون باید همهجا و از سوی همگان مطرح شود؛ پرسشی که تاریخ ــ البته اگر کسی باقی بماند تا آن را بنویسد یا بخواند ــ ما را بهخاطر ناتوانی در پاسخدادنش نخواهد بخشید.
منبع: کانتر پانچ





