سروده‌ای برای این زمانه‌ی دون، که “عارف قزوینی” پیشانه سروده است… خسرو باقرپور

در میانه‌ی خشم و اندوه و دل‌شکستگی‌ی برآمده از سوکِ هزاران سَرو‌قامتِ به خون نشسته‌ از جوانان وطن بودم، دلیرانی که در میدانِ رزمِ ایران‌دوستی، آزادی‌طلبی و دادخواهی به خاکِ گرمِ میهن در خون غلطیده‌اند. جگردارانی که جگرهامان از داغشان پاره پاره است. دلیرانی که؛  گروهی “مرد رند”، قصد مصادره‌ی “ایران”شان به نفعِ خویش و مقاصدِ اربابانِ خود دارند و می‌خواهند میهنِ آنان به بارگاهِ سرمایه و زور و غرورِ جهانداران سفاک ارزان‌فروش کنند و خود نیز؛ منتفع شوند. 

از سویی دیگر، دونانی چند از ایشان؛ پیمان بسته با بیگانه، بر این برخاک‌افتادگان، به‌سانِ “اعدادی” پرشمار؛ چون و چرا می‌کنند که: – “جنگ قربانی می طلبد! گیریم هزارهزار!”

برآمده از این درد؛ سروده‌ای در دلم به سرایش آمد. دست به نوشتن بُردم… در این میانه به یاد مثنوی‌ی میهن‌دوستانه‌یِ”عارف قزوینی” و نگاه او به ماجرایِ “تیمور تاش”* در دوران عبرت‌انگیز وی افتادم.  سروده‌ای که در دورانِ نوجوانی‌ی خویش شنیده‌ام. سروده‌ای که شوربختانه مهجور مانده است. سروده‌ی خویش واگذاشتم و یادآوری‌ی این سروده  بر آن مقدم شمردم. باشد که محصولِ کنونی‌ی تاکستانِ درد و رنجِ مردمِ ایران، خوراکِ ریزه‌خواران مزدورِ سفره‌ی دشمنِ مردمِ نشود و خائن به مردم و عدالت و آزادی و میهن بداند که پادافره‌ای بی‌تردید؛ خواهد بود:

چنین گفت رندی به تیمورتاش:
“خیانت اگر کردی ایمن مباش”

بهار خوش و خرمی شد چو طی
رسد شام تاریک یلدای دی

نهان گر که نیرنگ بردی به کار
دَرَد پرده‌ات، پرده‌دار آشکار

بیندیش ز اندیشه‌ی بد، که بد
بداندیش را سوی دوزخ برد 

تو، ای بنده‌ی گمرَهِ ناسپاس
تو، ای ناجوانمرد حق‌ناشناس

بگو راست ای دشمن راستی
فزون زآنچه بودی چه می‌خواستی

چه شد با همه هوش و عقل سلیم
به دیگ اوفتادی ز هول حلیم

ز دریا، همه بار نتوان به چنگ:
گهر برد، بی‌بیمِ کامِ نهنگ

ز کار تو ای کاشکی خائنین
بگیرند عبرت درین سرزمین

قلم، روسیَه مانده‌ی کار توست
فرومانده در ننگ افکار توست

تو، ای زشتخو، چون گلیم سیاه:
شدی حاجب شه‌پرستان و شاه

شب و روز، عمرت به مستی گذشت
به مستی و شهوت‌پرستی گذشت

به میدانِ بی‌عصمتی یکّه‌تاز
نمی‌دیدی هرگز نشیب از فراز

تو، گر دامن عفتی لکّه‌دار
نمودی، تلافی کند روزگار

در این قسمت آنچ از تو بشنیده گوش:
چه گویم چو داند خداوند هوش

فقط مانده در یاد من این مثل
که بهتر از اینجا ندارد محل

ز «انسان»، سگ ار دارد افغان و سوز
خود این درد، سگ داند و پاره‌دوز

نبود از تو خوشبخت‌تر کس، اگر:
نیفتادی آخر درین دردسر

چو یک عمر بودی تو، مستِ غرور
خماری‌ش این است، چشم تو کور

همه روزه خرم بُدت خطّ سِیر
چطوری تو، آمشهدی، شب بخیر!

سپس باید از خاک، بستر کنی
ز رنج خوشی، خستگی در کنی!

بسی دست‌ها از تو شد زیر دست
چه خوش دست تقدیر، دست تو بست

سر بدسگالان چو افعی بکوب
محال است از فکر بد، کار خوب

هر آن کو، خیانت به این آب و خاک:
کند، باید اینگونه گردد هلاک

تو، با دشمنِ مملکت ساختی
ولی نعمتِ خویش، نشناختی

کشیدی تو اندر خیانت به ننگ
همه نامِ ننگینِ تیمور لنگ

ز تخمِ مغول وز نژادِ تتار
جز از این که دیدی، توقع مدار (کذا!)

هویت ز هر بی‌هویت مجوی
به غیر از خطا، آنچه دیدی بگوی

چو گنجشک از دیدن جغد و بوم
مرا دل تپد زین سجل‌های شوم

پس از هفتصد سال کز روزگار:
گذشته ست، مانْد از تو، این یادگار:

که گویند بعد از تو، یاران تو
سیه‌کارها، هم‌قطاران تو:

که آن غیر مرحوم را گرچه تاش
نبد رفت تنها از او ماند تاش

یکی نکته باقی‌ست، از من به گوش:
نگه دار همچون پیام سروش

به مادر، کسی جان فدا ساخته است
که از خون او پرورش یافته است

به مامِ وطن «هر که» مأنوس نیست
زنازاده در بند ناموس نیست (کذا!)

هر آن کس که خون خورد عمری چو من
از او باید آموخت، عشق وطن

وطن‌دوستان، دیده‌ام من بسی
چه داند وطن چیست؟ هر ناکسی

وطن، چاردیوار ملک است و باغ!
وطن‌دوست جز این، ندارم سراغ!

برای وطن، آن کسی سوخته‌ست
که در دیده، زین خاک اندوخته‌ست

ز تن‌های ناپاک و خونِ نجس
نباید وطن‌دوستی کرد حس

به جان دوست دارد کس این آب و خاک
که خونش بود چون می ناب، پاک

وطن‌دوست، ایرانیِ‌ی خالص است
نه چون خالصی زاده‌ی ناقص است

وطن‌دوستانی درین مردمند
که در کشور خویش، سردرگمند

دعاشان به درگاه پروردگار
جز این نیست درباره‌‌ی این دیار:

کُند دشمن خانگی را هلاک
کَند شر؛ بیگانه، زین آب و خاک

خیانتگران آنچه هستند، کاش:
ببینند کیفر، چو تیمورتاش.

در اندوهِ ژرفِ پیکرهای خونینِ  هزاران ایرانی‌ی میهن دوست. اسن. نیمه‌ی دوم دی ماه هزار و چهارصد و چهار شمسی.

* ماجرای مرگ “عبدالحسین تیمورتاش”، عللِ آن و شناسه‌ی خودِ وی را می‌توان در منابع بسیاری از جمله در اینترنت، جستجو و بازخوانی کرد.

** تصویر متن:  کاریکاتوری از احمد سخاورز، آمده در مجموعه کاریکاتورهایی با عنوان “طراحان ایران- (کاریکاتور)، آثاری از هنرمندان تبعیدی‌ی معاصر ایران” به همتِ دوست ارجمندِ درگذشته‌ام؛  زنده یاد ایرج هاشمی‌زاده.

برچسب ها

مردم ايران غم بسیار دارند و شور و سرور اندک، اما نمی‌توان سنتِ گرامی‌داشتنِ شعله‌ی امید را در دل ایرانیان پاس نداشت. پس، می‌روم تا در این هنگامه‌ی غم، با قلم؛ به سپاس و ستایش امید برخیزم و یلدای پُر امید را گرامی بدارم

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی