

در راهروهای تاریک تبعید، جایی که پژواک انقلابهای فراموششده با هیاهوی درخواستهای فرصتطلبانه در هم میآمیزد، گروهی از چهرههای اپوزیسیون ایرانی نامهای به دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، نوشتهاند؛ رئیسجمهوری که گزافهگوییهای اش رقیب همان مستبدانی است که آنها ادعای مخالفت با آنها را دارند. این نامه که توسط افرادی مثل: خانم شیرین عبادی، عبدالله مهتدی، محسن مخملباف، فواد پاشایی، یزدان شهدائی و نازنین انصاری امضا شده است، نه برای گفتگو یا دیپلماسی، بلکه برای رعد و برق مداخله نظامی در ایران فراخوان میدهد. این نامه که در لفافه لفاظیهای حقوق بشری پوشیده شده است، از ایالات متحده میخواهد که «میزان سرکوب» را تشخیص دهد و سریعاً اقدام کند و هشدار میدهد که هر تأخیری «جنایتی علیه مردم بیدفاع ایران» را گسترش میدهد.
با این حال، در این تلاش ناامیدانه، این پاسداران خودخوانده صلح و عدالت، خیانتی عمیق را آشکار میکنند: حراج ایدئولوژیهای شان در محراب قدرت، جایی که خون بیگناهان دو طرف مخاصمه به پول رایج برای جاهطلبیهای شخصی و فروش روح یک ملت تبدیل میشود. شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل که نام اش زمانی تداعیکننده تصاویر دفاع بیطرفانه از کرامت انسانی بود، اکنون به عنوان یک پارادوکس غمانگیز مطرح است. او، مانند پزشکی که سوگند شفا خورده است، باید سوگند بقراطی “آسیب نرسان” را مجسم کند و از آرامش بر آشفتگی حمایت کند. اما، خانم عبادی در همسویی با درخواستها برای بمباران میهن اش توسط بمبهای خارجی، جوهره جایزه خود را رها کرده است. به نظر میرسد صلح، زمانی که قدرت فرا میخواند، قابل مذاکره است. درخواست او از ترامپ – که خواستار اقدام فوری در بحبوحه گزارشهای مربوط به قتلهای سازمانیافته و قطعی اینترنت است – قتل عام اجتنابناپذیر مداخله را نادیده میگیرد: مرگ غیرنظامیان، زیرساختهای ویرانشده و توانمندسازی نیروهای حتی تاریکتر.
چه سریع تاج عدم خشونت پژمرده میشود، وقتی توسط کسانی که خشم جنگ را بر آسیبپذیران فرا میخوانند، پوشیده میشود. عبدالله مهتدی، رهبر حزب کومله کردستان ایران، مارکسیستی وجود دارد که پرچم قرمزش زمانی نماد مبارزه علیه امپریالیسم بود. ثبت التماس او به ترامپ، که در نظر بسیاری از چپگرایان نمونه بارز افراطگرایی سرمایهداری و گرایشهای فاشیستی است، نمایشی از تسلیم ایدئولوژیک است. مهتدی، که مدتهاست ناتوانی سازمان اش را با توسل به تبلیغات باند خائن و مزدور ایران اینترناشنال می پوشاند، اکنون روح چه گوارا را در پای مردی قربانی میکند که مظهر همان امپراتوری است که زمانی او آن را مورد انتقاد قرار میداد. این حراجی در اوج خود است، اصولی که برای فرصتی برای مطرح شدن مبادله میشوند، گویی رویای مارکسیستی میتواند از طریق لولههای هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی محقق شود. در این معامله، بیگناهان – کردها، لرها ، ترکها و سایر ملیت ها و اقوام ایرانی و همه کسانی که مدتها در آتش و مرگ ولایت فقیه قرار گرفته اند، در آتش آمریکا و اسرائیل نیز گرفتار شوند. راستی چه کسانی بهای خون این مردم را میپردازند! محسن مخملباف، فیلمسازی که زمانی آثارش به نقد امپریالیسم و تبلیغ تعصب مذهبی میپرداخت، به این گروه توبه میپیوندد. محسن چریک، که یک ضدامپریالیست قسمخورده و منتقد سیاست خارجی ایالات متحده است، اکنون با قلم خود از کاخ سفید درخواست مداخله میکند، گویی فیلمنامههای هالیوودی میتوانند واقعیت را بدون خونریزی بازنویسی کنند. تبدیل او، از دشمن هژمونی آمریکا به التماسکننده در برابر تخت سلطنت آن، شکنندگی اعتقاد را برجسته میکند. به نظر میرسد ایدئولوژی کالایی است که وقتی جذابیت یک نقش “گذار” فرا میرسد، به راحتی فروخته میشود، حتی اگر به معنای تأیید کشتار هموطنان تحت پوشش آزادی باشد. فواد پاشایی و یزدان شهدایی، رهبران خودخوانده یک “شورای انتقالی” مبهم، به این مضحکه میافزایند. پاشایی خود را به عنوان دبیرکل نهادی معرفی میکند که ماموریت اش به اندازه اعضای اش مبهم است. این شورا چیست و از چه مسیری قصد دارد ایران را “گذار” کند؟ شهدایی، سخنگوی آن، از نیروهایی صحبت میکند که تعدادشان به هزاران نفر میرسد، اما، در این مقطع هیچ شفافیتی در مورد مشروعیت یا نیت آنها ارائه نمیدهد.
اینها اقلیتهای قدرتطلب هستند که در احساس نه در تعقل رؤیاهای ایران پس از رژیم دیکتاتوری و استبدادی ولایت فقیه را تبلیغ میکنند. در عین حال از ارتشهای خارجی دعوت میکنند تا راه را هموار کنند. آنان درشور و شوق خویش، خاک سرزمین را میفروشند و تمامیت ارضی ایران را با سراب اقتدار تحت حمایت غرب معامله میکنند.
نازنین انصاری، سردبیر سلطنتطلب روزنامه کیهان لندن، این مجموعه تناقضات را تکمیل میکند. او که زمانی ادعا می کرد صدای گفتمان منطقی است، تریبون خود را به دژ افراطگرایی تبدیل کرده و لحن فاشیستی کیهان تهران را منعکس میکند. او، که آرزوی بازگشت تاج و تخت پهلوی را دارد، وی را نسبت به هزینههای انسانی مداخله کور کرده است. روزنامهنگاران نسلهای قدیمیتر باید گریه کنند که چگونه این رسانه که زمانی اصیل بود، با دعوت به جنگ لکهدار شده است، جایی که جوهر صلح با خون تشدید تنش جایگزین میشود. هدف واقعی این نامه، ناتوانی از سازماندهی، تشکیل حزب و ابزارهای لازم برای گذر از استبداد به دموکراسی را اثبات می کند. بیش از چهار دهه است، در کشورهای دموکراتیک، ایرانیان با همان رفتار قبیله ای و ساختار طایفه ای عمل می کنند شعلهور کردن آتش علیه مردم ایران، تشدید مرگ به بهانه نجات. آنچه به عنوان اعتراضات مسالمتآمیز در تهران آغاز شد – ریشه در مطالبات اتحادیههای کارگری، بازاری، مشکلات اقتصادی و مبارزات معیشتی داشت – در روز پنجم به هرج و مرج تبدیل شد. طبق گزارشها، عناصر خارجی، از جمله ماموران منتسب به اسرائیل که به مرزها نفوذ کردند، شورشی را بوجود آوردند که از قسمت مغز معیوب رهبران و تصمیم گیرندگان اسرائیل و آمریکا و همراهی گروه هائی که معلوم نیست نمایندگی ۸۵ میلیون ایرانی را از کجا دریافت کرده اند، این شورش مسلحانه با سرکوب خونین تر جمهوری اسلامی ایران، روبرو شد.
درسهایی از گذارهای شکستخورده: عراق، افغانستان و سوریه
تاریخ هشدارهای جدی میدهد. در عراق، حمله به رهبری ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ صدام حسین را سرنگون کرد، اما نهادهای دولتی را بدون جایگزینهای مناسب از بین برد و منجر به خشونت فرقهای، ظهور داعش و یک دموکراسی شکننده گرفتار فساد شد. در عراق، تحمیل خارجی از این امر عبور کرد و قبیلهگرایی را به جای شمول تقویت کرد. تجربه افغانستان پس از ۲۰۰۱ نیز بهتر از این نتیجه نگرفت. هزینه میلیاردها دلار کمک، بدون تعبیه هنجارهای دموکراتیک در نهادهای محلی، جنگسالاران و طالبان تا سال ۲۰۲۱ قدرت را به دست گرفتند. که در نتیجه فقدان آموزش مدنی و ساختارهای مشارکتی، جامعه را در معرض قهقرا قرار داد، همانطور که در واژگونی حقوق زنان مشهود است – که منعکس کننده مبارزات جنسیتی خود ایران پس از سال ۱۹۷۹ است. جنگ داخلی سوریه که با اعتراضات ۲۰۱۱ شعلهور شد، زمانی به هرج و مرج تبدیل شد که جناحهای مخالف – که بسیاری از آنها توسط تبعیدیان رهبری میشدند – نتوانستند حول نهادهای مشترک متحد شوند. درخواستهای پراکنده برای مداخله خارجی، جنگهای نیابتی را دامن زد، میلیونها نفر را آواره کرد و اقتدارگرایی را در زمان اسد تثبیت کرد. این موارد، بینش جامعهشناسی مثل تدا اسکاچپول را نشان میدهد: انقلابها زمانی موفق میشوند که در بحبوحه بحران، نهادهای جدیدی بسازند، نه زمانی که نخبگان از خلأها برای منافع شخصی سوءاستفاده کنند. در ایران، پویاییهای مشابهی در حال ظهور است. بدون ابزارهای دموکراتیک – اندیشکدهها، برنامههای آموزشی رأیدهندگان یا آموزشهای مدنی. فشار عجولانه برای تغییر رژیم میتواند منجر به قتلهای بیشتر و فرسودگی و خستگی جامعه شود. همانطور که در اعتراضات اخیر، طبق گزارشها، تعداد کشته شدگان از دو طرف بالا است. متاسفانه تعداد مرگ جوانان خیلی بالا است. بدون تعارف و بر اساس کنوانسیون های بین المللی، هر دو طرف در این موضوع مسئولیت دارند. میزان کم و زیادش مانع از نفی اصل موضوع نمی شود.
آرزوئی از ته دل
ای کاش اکنون بزرگانی مثل: شاهپور بختیار، فریبرز رئیس دانا، عبدالرحمان قاسملو، شیخ عزالدین حسینی، فواد مصطفی سلطانی و… زنده بودند، تا داخل ایران را به قول عوام -تر و خشک -کنند! من حدود ۱۰ سال با فریبرز رئیس دانا همکار بودم. در سال ۵۸ به مدت ۲ سال به سنندج رفتم و وقایع خونین کردستان را برای روزنامه آیندگان تهیه می کردم. با رهبران حزب دموکرات، کومله، (بجز عبداله مهتدی) چریکهای فدائی خلق، اتحادیه کمونیستها، شیخ عزالدین حسینی ، علامه مفتی زاده و…در ارتباط و تماس بودم!


یک پاسخ
نویسنده مقاله میزان بالای کشتار را به «ًدو طرف» بسط داده. دقیقا کدام دو طرف ؟ به اصطلاح رهبران خارج از کشور و یا مردمکوچهو خیابان ؟ مشخص نیست . در پایان نام گروهی از شخصیت ها آمده . مبارزات شیخ حسینی در کنار مفتی زاده ؟ « مکتب قرآن » ارتجاعی؟!!!!خودمفتی زاده بهای خوش خدمتی را با زندانپراخت ولی پای فاشبیت های مذهبی را به مناطق کوردنشین هموار کرد . از این قیاس مع الفارق شما بسیار شگفت زده. شدم