هر روز، سنگینیِ مشکلات زندگی بیش از پیش بر دوش ضعیفترین اقشار جامعه میافتد؛ وضعیتی که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک نابرابری عادی دانست. این روند به خطری جدی برای ثبات اجتماعی و آیندهی بشر تبدیل شده است.
همانگونه که برای مقابله با بیماریهای واگیردار، بهمنظور حفظ سلامت یک جامعه یا حتی کل جهان، میلیاردها دلار هزینه میشود تا واکسن و درمان پیدا شود، باید به این حقیقت نیز توجه کرد: اگر مشکلات روزمرهی مردمان این کرهی خاکی کاهش یابد، بسیاری از بحرانهای انسانی، اجتماعی و حتی درمانی هرگز شکل نخواهند گرفت.
فقر تنها کمبود پول نیست؛ فقر، انسان را به حاشیه میراند. هرچه مردم در فقر، آلودگی، زباله و شرایط غیرانسانی گرفتارتر باشند، امکان رعایت بهداشت، سلامت روان و کرامت انسانی از آنها گرفته میشود. جامعهای که بخش بزرگی از شهروندانش در چنین وضعیتی زندگی میکنند، ناگزیر به سمت بحران و فروپاشی پیش میرود.
در طبقهبندی زندگی انسانها، تفاوتی ندارد فرد در کدام کشور یا قاره زندگی میکند؛ ناعدالتی در سطح جهانی بیداد میکند. زورگویان و صاحبان قدرت، در رفاه و مفتخوری خود، کمترین ارزشی برای کرامت انسانی قائل نیستند. این بیتوجهیِ سیستماتیک، خطر «انفجار مستضعفان» را هر روز جدیتر میکند.
میلیاردها انسان در جهان با فقر یا درآمدهای بسیار پایین زندگی میکنند؛ جمعیتی نزدیک به نیمی از ساکنان زمین. در این میان، زنان سهم بزرگی از فقر جهانی را به دوش میکشند؛ زنانی که یا مادران آیندهاند یا مادرانی بیسرپرست که بار زندگی، تبعیض و بیعدالتی را همزمان تحمل میکنند. این واقعیت، نه یک آمار خشک، بلکه زخمی عمیق بر پیکر انسانیت است.
اگرچه ممکن است گفته شود تنها درصد محدودی از مردم در فقر مطلق به سر میبرند، اما حقیقت این است که بخش عظیمی از جمعیت جهان با حداقلهایی زندگی میکنند که فاصلهی زیادی با یک زندگی شایستهی انسانی دارد. این مسئله، نه محلی است و نه موقتی؛ این یک بحران جهانی است.
چشمان بصیرتِ بسیاری از سیاستمداران و بالانشینان، در انباشت ثروت و قدرت کور شده است. ثروت، آنان را در خود حل کرده و صدای رنج انسانها دیگر به گوششان نمیرسد. در چنین وضعیتی، ناعدالتی نهتنها تداوم مییابد، بلکه بهتدریج نهادینه میشود.
با اینحال، تجربهی جهان نشان داده است که ناعدالتی سرنوشت محتوم بشر نیست، اگر ارادهای برای مهار آن وجود داشته باشد. برخی مدلهای موفق، مانند اقتصادهای رفاه، ثابت کردهاند که با توزیع عادلانهتر ثروت و تضمین دسترسی همگانی به آموزش، بهداشت و حمایتهای اجتماعی، میتوان از شدت شکافها کاست. این مدلها بینقص نیستند، اما نشان میدهند که فقر گسترده، بیش از آنکه اجبار طبیعی باشد، نتیجهی انتخابهای سیاسی است.
در کنار آن، سیستمهای مالیاتی عادلانه و تصاعدی میتوانند نقش مهمی در بازتوزیع ثروت ایفا کنند؛ بهگونهای که هزینهی بحرانها تنها بر دوش ضعیفترین اقشار جامعه نیفتد. وقتی ثروتهای انباشتهشده بدون مسئولیت اجتماعی رها میشوند، ناعدالتی به قاعده تبدیل میشود و جامعه به آستانهی انفجار نزدیکتر خواهد شد.
اما راهحل تنها در دست سیاستمداران نیست. نهادهای مدنی، سازمانهای مستقل و آگاهی عمومی، ستونهای فراموششدهی تعادل اجتماعیاند. جامعهای که آگاه باشد، مطالبهگر میشود و جامعهای که مطالبهگر است، بهسادگی قربانی بیعدالتی نخواهد شد. سکوت عمومی، بزرگترین حامی ناعدالتی است.
فناوری، اگرچه میتواند ابزار پیشرفت باشد، اما بدون عدالت اجتماعی، خود به عامل تعمیق شکافها تبدیل میشود. هیچ پیشرفت فناورانهای، بدون انسانمحوری و اخلاق، نجاتبخش نخواهد بود. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به بیداری اخلاقی، مسئولیتپذیری جمعی و بازتعریف ارزشهای انسانی نیاز دارد؛ پیش از آنکه این مخزن انباشته از بیعدالتی، به نقطهی انفجار برسد.
۲۰۲۶/۱/۲






