در سوگ ناصر تقوایی؛ «روزی در این مملکت دادگاه رسیدگی به جنایات فرهنگی تشکیل می‌شود» – جمال صفری

محسن امیریوسفی  رئیس کارگردانان سینمای ایران در مراسم کانون کارگردانان در مورد ناصر تقوایی گفت:  «امشب شب آقای امیر نادری است ولی این اتفاق تلخ (درگذشت تقوایی) برای همشهری و هم‌نسل آقای نادری همزمان شده است. از این بابت ضمن ادای احترام به فیلمسازان نسل‌های مختلف سینمای ایران، میخواهم بگویم که ایمان دارم روزی در این مملکت دادگاهی به نام رسیدگی به جنایات فرهنگی تشکیل می‌شود. در این دادگاه بسیاری از منتقد- مأمورها که باعث شرم جامعه شریف منتقدان مملکت هستند و بسیاری از سینماگر- مأمورها که باعث شرم جامعه شریف سینما هستند باید بخاطر تمام همراهی‌هایی که با توقیف و سانسور و تلاش بر کار نکردن همکاران خود داشتند، محاکمه شوند و پاسخگو باشند.

شاید آقای تقوایی با مناعت طبع خود همه را حلال کرده باشد، شاید آقایان مهرجویی، کیارستمی و استاد بیضایی و دیگران، همه را بخشیده باشند ولی تاریخ باید به درستی گفته شود. به امید آن روز که شاهد نسلی باشیم که بدون نگرانی از توقیف و سانسور و با آرامش و در آزادی بتواند کار کنند.»

من ایران را دوست دارم که وطن منست

خوزستان را دوست دارم که ولایت منست

و عاشق آبادان هستم، برای این‌که زادگاه منست

«ناصر تقوایی»

   در اواسط  دهه سی شمسی آخرهفته  امیر نادری  به همراه برادرش هوشنگ  پپش خاله  ایشان  (ننه عفت )  که سرپرستی آنها  را به عهده  گرفته بود می آمدند،  بچه های لین دورش جمع می شدیم ومن دو سال شش ماه از او کوچکتر بودم،  وی ذهنی خلاق داشت و ما جذب گفته هایش شده بودیم . در آبادان که بودم می گفتند در تئاتر و سینما کار می کند و به خارج که آمدم کارگردان معروفی شده بود . …   خوشحال شدم که  بچه خود ساخته آبادان  موفق شده است . امیر نادری و ناصر تقوایی بچه شرکت نفتی نبودند، تقوایی ۶ سال یا بیشتر از من بزرگتر بود و بچۀ لب شط  ابادان بود و دبستان را مدرسه  مهرگان  می رفت  که اکنون  جز آثار تاریخی  شهر آبادان  است .

     امیر نادری در پیامی  در سوگ ناصر تقوایی گفته است «جگرم تکه پاره است. تقوایی ریشه اصلی آبادان در سینما بود؛ کسی که ما از او یاد گرفتیم و نمی‌دانم باید چه بگویم. آقای تقوایی قبل از اینکه فیلمساز شود نویسنده چند قصه کوتاه درجه یک بود که بیشتر بوی نفت آبادان و گرمی شهر ما را می‌داد. آقای تقوایی حیف شد، آقای مهرجویی حیف شد، آقای کیارستمی حیف شد و تنها چیزی که می‌توانم بگویم، تسلیت زیاد است به خانواده‌اش و همسرش..»

نادری گفت: «آقای تقوایی یعنی آبادان، یعنی ریشه سینما و ریشه هنر مدرن در آبادان. امیدوارم بچه‌های آبادان نگذارند نفس آقای تقوایی خشک شود و کارش را ادامه دهند همانطور که آقای تقوایی می‌خواست. البته  قیمت گرانی پرداخته می‌شود تا کسی مثل آقای تقوایی دوباره به وجود بیاید، اگر بشود که مثل او .

 در  خاتمه  پیامش آورده است «می‌دانم تمام بچه‌های فیلمساز جوان آبادان به نوعی از ریشه آقای تقوایی می‌آیند. اگر من هم کار کوچکی کردم، همینطورم. به همین دلیل بیش از هر کس به بچه‌های آبادان و خوزستان تسلیت می‌گویم.

« شهر آبادان مثل همیشه ورزش و سینما و فیلم در بین جوانان آبادان حرف اول را می زد . زبان ساختاری اجتماعی آبادان ملغمه ای است از زبان عربی و جنوبی و لری و انگلیسی و… بنام زبان آبادانی در آبادان بنیاد گذاشته شد. آبادان ناحیه شرکتی و غیر شرکتی آن برای جوانان بازار مکاره ای بود از ورزش که در سطح ایران حرف برای گفتن داشت . از فرهنگ لب شطی، احمدآبادی و شرکت نفتی … و حومه عرب نشین با عشیره های مختلف و بنابراین ” ارج و به رسمیت شناختن ” « چند فرهنگی و تساهل» عملا بین مذاهب، زبان ها و نژادهای مختلف و متفاوت مردم آبادان برقرار بود و همه زن ها و مردهای همسایه  خاله، عمو یا بچه های محل کاکا و ولک بودند!! درحالیکه هنوز شهرهای مختلف اروپای غربی با موضوع چند « فرهنگی و تساهل» در تقابل و تنش می باشند.

راستش بخواهید شهر آبادان، اولین شهر مدرن و طراحی شده  و جامعه باز خاورمیانه بود ، در هنر و رشته های مختلف ورزشی  پیشرو و آوانگارد نوگرایی  در ایران بود .  ریچارد آنتونی استیوارت، دریا سالار و ژنرال ارتش آمریکا در کتاب خویش به نام، « سپیده دم در آبادان این شهر را معجزه نفت و اصولا” قطعه جدا شده از محلات ثروتمند نشین و مدرن لندن و نیویورک توصیف نموده است. طراحی این شهر و انگیزه های شهرسازی آبادان نه بر اساس قیمت زمین، یا محاسبات اقتصادی، بلکه جدا نگه داشتن و تفکیک مناطق شرکت نفتی از غیر شرکت نفتی از یک سوء و تفکیک محله های شرکت نفتی از یکدیگر بر اساس رتبه های موجود (سلسله مراتب مدیریتی) از سوی  یک دیگر بود.

طراحی منطقه کارمندی، کاملاً از روی اسلوب شهرسازی نوین انگلستان بود. به طوری که هر بیننده تازه واردی را به خود جذب می کرد، و اگر قبلاً به اروپا سفر کرده بود، احساس می کرد در خارج از ایران است. و اگر به خارج سفر نکرده بود، بلافاصله احساس می کرد در جایی کاملاً متفاوت از دیگر شهرهای ایران قرار دارد.

 ایرج پارسی نژاد محقق و منتقد ادبی و استاد بازنشسته ادبیات فارسی دانشگاههای ژاپن و آمریکا  می گوید: روزی با نجف دریابندری صحبت از آبادان بود، به او گفتم اگر دانشجوی علوم اجتماعی برای تز دکتری خود بخواهد نخستین شهری که آثار تکوین یا شکل‌گیری فرهنگ غربی در ایران را مطالعه کند به نظر تو آن شهر آبادان نیست؟ گفت دقیقاً آبادان است، البته تبریز و رشت و بندر پهلوی هم که در مرز شوروی بودند از این نظر قابل مطالعه است، اما آبادان کاملاً ساختار و امکانات انگلیسی داشت. من وقتی در سال ۱۳۲۸ برای اولین‌بار از آبادان به تهران سفر کردم دیدم مردم تهران برای سوار شدن به اتوبوس‌های کثیف شرکت عدل حمله می‌کنند و وضع مردم خیلی بد بود. آب تصفیه شده هنوز وجود نداشت و مردم ناچار بودند برای آب شرب از آب انبار استفاده کنند. میراب داشتند و آب‌ها کرم داشت و… اما در آبادان به همت شرکت‌های انگلیسی آب تصفیه شدۀ لوله‌کشی وجود داشت. نظم بسیار دقیقی در شهر برقرار بود و حتا اتوبوس‌ها بسیار منظم و سروقت و روی برنامه کار می‌کردند و شما می‌دانستید مثلاً ساعت سه و پانزده دقیقه اتوبوس باید به ایستگاه برسد. سینماهایی مثل سینما تاج فیلم‌های زبان اصلی را اکران می‌کردند و نشریات بین‌المللی را می‌توانستیم از کیوسک‌ها بخریم و بخوانیم.»

محمد ایوبی در نوشته ای بنام « مدخلی بر داستان و داستان نویسان جنوب»: می نویسد: حضرات انگلیسی وقت، مجبور مى شوند در آبادان زندگی کنند و از بوی نفت و پالایشگاه درینک شوند و پول پارو کنند، به دولت خود مى قبولانند که آنها عوض فداکاری زندگی در ایران و میان وحشیان نیاز به تفریح هم دارند، مخصوصاً که دوست ندارند بچه‌هاشان از خلق و خوی انگلو ساکسونی دور افتند و با دیدن پا برهنه‌های جنوب, بى تربیت بار بیایند. برای همین سینمای مجلل تاج، و بعد سینماهای دیگر برای حضرات راه مى افتد و کتابفروشی «الفی» که تقریباًً کتاب‌های چاپ انگلیس را هم زمان با لندن یا کمی تأخیر برای تافته های جدا بافته، مى آورند و کم کمک تمامی فروشگاه‌های فرنگی و باشگاه‌ها، کتابخانه‌دار مى شوند که شاهکارهای ادبیات جهان را به انگلیسی در اختیار سروران بگذارند

اما آگاهان و روشنفکران ساکن آبادان، از همین سینماها و کتابخانه‌ها، گاه رندانه و گاه آشکارا سود مى برند و جوان‌های آن دوره را که ما باشیم با داستان‌های خوب دنیا آشنا مى کنند و دست به ترجمه‌ آثار داستانی روز مى زنند.»

  عباس  بهارلو محقق، منتقد و پژوهشگر سینمای ایران   شهر آبادان را اینگونه وصف  می کند:

«آبادان را، اغلب، قطبِ جنوب می‌شناسند. آبادان، به‌جهت موقعیت ممتاز خود از لحاظ وضعیت و طبیعت منطقه و بافتِ جامعه‌شناسی شهر، به‌ویژه در یک‌صد سال اخیر، همواره کانون توجه بوده است. همۀ آن ویژگی‌های متنوع و شگفتی که در خطۀ پهناور جنوب موجود و مشهود و پراکنده است یک‌جا در این شهر گرد آمده است. این شهر که محل نخستین تلاقی جرقه‌آسای زندگیِ بومی و بدوی با جامعه‌ای برآمده از صنعتی مهاجم و شتابان بوده، و احتمالاً بیش از هر شهر دیگری تنازع‌های اجتماعی در آن واقع شده است، میدان‌گاه کش‌مکش‌های گروهی و ماجراجویی‌های فردی بسیار نیز بوده است. از همین رو کاملاً قابل تصور است که هر حادثه‌ای در این شهر پیش بیاید و پای هر آدمی، با هر مشرب و مزاج، به‌آن باز شود. «زایر محمد» در فیلم «تنگسیر» (امیر نادری) پس از درافتادن با آدم‌های متعین و متنفذی که پولش را بالا کشیده‌اند و گریختن از چنگ قانون سرانجام راهی آبادان می‌شود، و شخصیت اصلی فیلم «قیصر» (مسعود کیمیایی) با بازگشتن از این شهر ماجرای خونین خود را آغاز می‌کند.

تقوایی  بچه لب شط   ابادان بود  در ناحیه  ای  که “تیم  البرز ” تشکیل شد، تیمی که  فوتبالیست هایی  مثل  حمید برمکی ،  حمید جاسمیان ، حسن علم ، منوچهر سالیا  و رضا علمداری …را  به  فوتبال ایران  معرفی کرد  که بعد از کودتا  28  مرداد ۱۳۳۲ در اواسط  دهه سی  بازیکنان فوتبال  “تیم  البرز” به “تیم جم”  پیوستند و تیم شاهین آبادان را تشکیل دادند. تیم فوتبال شاهین آبادان قهرمان اولین دوره مسابقات فوتبال قهرمانی باشگاه‌های ایران  در سال ۱۳۳۹ شد این مسابقات زیر نظر فدراسیون فوتبال ایران و با قهرمانی تیم شاهین آبادان به پایان رسید.

 بازیکنان تیم شاهین : فرج شاعری ، فاروق فتاحی ،گارنیک گریگوریان – منوچهر سالیا – حمید جاسمیان – غلامرضا صفریان –  رضا علمداری –  حمید برمکی – پزویز دهداری ( کاپیتان – مربی ) –  محمد باقر ترابی- ناصر ارجمندی – یدالله  هاتفی – لطیف سعدونی  و حسنعلی  خوشنام  بودند

پرویز دهداری  کاپیتان  تیم شاهین آبادان به عنوان بهترین بازیکن  این دوره   مسابقات انتخاب شد.

   بنابراین ناصر تقوایی علاقمندی  او به فوتبال  به عنوان یک آبادانی طبیعی بود .  وی « از آن دسته سینماگرانی بود که فوتبال را بخشی از فرهنگ مردمی می‌دانست؛ پدیده‌ای که زبان و رفتار اجتماعی مردم را شکل می‌دهد. روایت‌های او از روزگار طلایی فوتبال آبادان و ستارگانی چون پرویز دهداری، نوری خدایاری، عبدالرضا برزگری و ابراهیم قاسمپور، یادآور نگاهی انسان‌شناسانه به فوتبال است. او در گفت‌وگوهای خود، از فوتبال نه به‌عنوان سرگرمی، بلکه به‌مثابه یک روایت جمعی سخن می‌گفت؛ روایتی از تلاش، شکست، غیرت و پیروزی همان مؤلفه‌هایی که در سینمایش نیز تکرار می‌شوند.»

«دوستان نزدیکش، بارها از «جنون فوتبالی» او گفته‌اند؛ جنونی که به تعبیر خودشان، همان‌قدر در گفت‌وگوهایش از فوتبال نمود داشت که در قاب‌های دقیق فیلم‌هایش. تقوایی در تحلیل بازی‌ها با همان نگاهی که کارگردانان به یک فیلم دارند، سخن می‌گفت؛ نگاهی که جزئیات را می‌دید، حرکت را معنا می‌کرد و ریتم را می‌فهمید» 

در میان فیلم‌سازانی که دربارۀ جنوب فیلم ساخته‌اند یا از این خطه برخاسته‌اند، موقعیت ناصر تقوایی و امیر نادری کمابیش متفاوت است. من دربارۀ این دو فیلم‌سازِ هم‌ولایتی‌ام بارها گفته‌ام و نوشته‌ام …… » رابطۀ آبادان این شهر  جنوبی  و بندری با سینما و تأثیر فضای فرهنگی آبادان در شکل‌گرفتنِ شخصیت سینمایی   نادری و تقوایی  باید در نظر داشت..

   ناصر تقوایی زندگینامه بطور  چکیده اینگونه  شرح می کند : « در تابستان ۱۳۲۰خورشیدی، در گرماگرم جنگ جهانسوز دوم، در قلب جنگلی از نخل‌های ستبر سبز، در یک روستای عرب‌نشین [سعدونی بین دهستان منیوحی و قصبه ( اروند کنار ) ۴۰ کیلومتری  جنوب  شرقی ]جزیره آبادان زاده شدم.

با نعمت حقیقی در حال ساخت فیلم کوتاه رهایی/ ۱۳۵۰

در کودکی یک سیاح حرفه‌ای بودم و همراه پدر به دورترین بندرهای دریای جنوب سفر کردم و هر کلاس ابتدایی را در شهری یا دهکوره‌ای خواندم. در۱۳سالگی که به زادگاه خودم برگشتم در عالم خیال یک سندباد نوجوان بودم. در دبیرستان به ادبیات علاقه داشتم، اما ریاضی خواندم. در جوانی داستان کوتاه می‌نوشتم و شیفته شیوه‌های نو بودم، اما نمی‌دانم چه شد که از سینما سردرآوردم. در این مسیر به آدم‌های دانا برخوردم، با شاعران و هنرمندان سرشناس زمانه خودم دوست شدم، با کافر و ملحد و دیندار، با صالح و فاسد نشستم و برخاستم و در جای‌جای این سرزمین پرگُهر صحنه‌های جالبی دیدم، اما زندگی خودم هیچ صحنه جالبی ندارد. تنها شانس من در زندگی شاید این بوده که با تولدی ناخواسته، ۷۲ سال تمام (که دست بر قضا سرنوشت‌سازترین دوران در تاریخ این سرزمین بوده) مثل یک آدم زیادی در کنار یک ملت کهن زندگی کرده‌ام. ۱۳ داستان کوتاه، ۱۶ فیلم گزارشی و مستند، چهار فیلم کوتاه داستانی، شش فیلم بلند سینمایی و یک مجموعه ۱۶ساعته تلویزیونی در کارنامه من دیده می‌شود، به اضافه یک مجموعه عکس و اسلاید از طبیعت، زندگی و فرهنگ این مرز پرگهر در چند صدنما… با این همه از دور تنبل جلوه می‌کنم چراکه در این سی‌وچندساله آخر، دو فیلم بلند مستند من پس از فیلمبرداری، دو فیلم بلند سینمایی من (هرکدام دو بار) در میانه فیلمبرداری، و یک مجموعه تلویزیونی ۲۱ساعته من پس از دو سال تدارکات سنگین، در آستانه فیلمبرداری زمینگیر شده و کارهای تازه‌تر مرا هم به دلایلی که ناگفتنش بهتر است، نه کسی خوانده، نه کسی دیده. از ۵۰سال پیش که سینما را به عنوان برگزیدم به مرور دریافتم که زندگی در عالم واقع فرق دارد با زندگی در عالمی به اسم سینما.

ناصر تقوایی همراه با ساعدی در کنار دریا – ۱۳۴۹

در سفرهای زندگی برای خودت می‌بینی، اما در سفرهای سینمایی به جای دیگران. بیشتر عکس‌های مجموعه من رهاورد سفرهایی است که به امید یافتن چشم‌اندازهای تازه برای فیلم‌هایم مثل یک موش صحرایی به همه سوراخ سمبه‌های این سرزمین پهناور سرک می‌کشیدم. دور یا نزدیک در هر سفر چیزهایی می‌بینی که نه به درد سینما می‌خورد، نه به کار ادبیات می‌آید، یک دوربین کر و لال ولی بینای عکاسی بهترین یار و همراه است. گردآوری چهره ظاهر و سیمای باطن ایران در یک مجموعه چند جلدی رویای دیرینه من بوده اما عرضه تعدادی از عکس‌های این مجموعه در سه چشم‌انداز گذشته اولین گام‌های کند من بوده برای تحقق این رویا. از ادبیات گرفته تا سینما و عکاسی، هرچه را که در آثار من ببینید یا بیابید، خوب یا بد، مربوط می‌شود به اصل اثر و ذات آن پدیده که در خاک گرم این سرزمین روییده، نه در خیال فیلمساز یا عکاس یا نویسنده. من فقط واسطه این انتقال بوده‌ام، مثل یک عکاس مبتدی با یک دوربین بی‌طرف.

    تقوایی در خاطراتش به این مهم اشاره می کند  که : «قهرمان دوران نوجوانی ما دکتر مصدق. در سال‌های اول انقلاب که وزارت ارشاد داشت شکل می‌گرفت خیلی‌ها با این گرایش سر ستیز داشتند، شاید به همین دلیل بود که موضوع فیلمنامه‌ها و لحن‌ فیلم‌های مرا نمی‌توانستند تحمل کنند. با همه احترامی که به من می‌گذاشتند در کمال ناباوری می‌دیدم که کارم پیش نمی‌رود. در دوره ابتدایی در بندرلنگه من همکلاسی‌های زیادی داشتم که از اهل تسنن بودند، شافعی و حنفی. من سر کلاس فقه آنها هم می‌رفتم، با همدیگر بحث می‌کردیم، هیچ‌کداممان تغییر عقیده نمی‌دادیم ولی با همدیگر دوست بودیم. شاید من تنها شیعه‌ای بودم که با آنها رفت‌وآمد خانوادگی داشتم. در دوره دبیرستان در یک شهر صنعتی و کارگری مثل آبادان دوستان چپگرای زیادی داشتم و مدام با آنها در بحث‌وجدل بودم و آبم با آنها توی یک جوی نمی‌رفت. رفاقت با آنها و کتابخوانی‌ها در هیچ دوره‌ای باعث نشد که گرایش افراطی چپ پیدا کنم، تا به امروز هم دوستی من با خیلی از آنها دوام آورده، اما من همچنان «ملی» باقی مانده‌ام. حرف، ‌حرف می‌آورد، آمریکایی‌ها درمورد دکتر مصدق اشتباه کردند. آنها به‌دلیل ترسی که از نفوذ کمونیسم در منطقه داشتند او را سرنگون کردند و بعد کمونیست‌ها را کوبیدند. اشتباهی که برای آنها خیلی‌گران تمام شد و دیکتاتوری شاه را برای مدتی طولانی تثبیت کرد و باعث نارضایتی خیلی از ایرانی‌ها شد و برای خود آنها هم در درازمدت نفعی نداشت. من از نوجوانی به این علت شیفته دکتر مصدق بودم که در دوران زمامداری او هرگز پای پلیس به دانشگاه و دبیرستان‌ها باز نشد، ‌هرگز به مجلس تعرض نکرد، حتی در آن دو، سه‌روزی که سرلشکر زاهدی در مجلس بست نشسته بود، اجازه نداد پای پلیس به مجلس باز شود تا او را دستگیر کنند و شاید هم جلو کودتا گرفته شود. او حکومتش را باخت و گرفتار آن سرنوشت تلخ شد، اما به قانون اساسی احترام گذاشت… کدام‌یک از این دوتا مهم‌تر بود، زیر پا گذاشتن قانون یا وفادار ماندن به آن عهد ملی؟

 از  تقوایی  پرسیده شد که «  اینطور به نظر می‌رسد که کم کار هستید. چون خیلی کم از شما نوشته یا مطلبی منتشر می‌شود؟

 در  جواب  تقوایی  اینگونه بیان کردند:« من تاکنون درباره مشکلاتم کمتر حرف زده‌ام. به این دلیل که نخواسته‌ام سروصدا راه بیندازم. می‌خواهم بگویم از دور اینطور به نظر می‌رسد. برای مثال فیلمنامه «انسان کامل» مدت‌ها از من وقت گرفت اما هیچ‌گاه ساخته نشد. یک‌بار نسخه سینمایی‌اش را نوشتم. بعد مجموعه آن را نوشتم. بارها و بارها در میان رفت‌وآمدم به دفتر «عبدالله گیویان» – از مدیران ارشد تلویزیون – آن را بازنویسی کردم. جلسه پشت جلسه، ماه‌ها دوندگی و پیگیری نهایتا گفته شد که مصلحت ندیده‌اند فیلم ساخته شود. من در خانه نشستن و خواندن و نوشتن را به ساختن فیلمی که مورد علاقه‌ام نبوده است، ترجیح می‌دهم. به همین فیلمسازان جوان هم می‌گویم. وقتی نمی‌گذارند یا نمی‌شود فیلم خودت را بسازی، می‌توانی بروی سرت را به‌کار دیگری گرم کنی. تا لااقل حرمت هنرت را نگه داشته باشی. وقتی نمی‌توانم فیلم دلخواهم را بسازم می‌روم عکاسی می‌کنم. عکاسی نشد، می‌روم فیلمسازی تدریس می‌کنم. مشکل من و امثال من که چند نفر حرفه‌ای هستیم فقط در کار سینما و فیلمسازی نیست. در عالم ادبیات و انتشارات اوضاع از این هم بدتر است. ممیزی ما که روزگاری روی حذف‌های محتوایی تمرکز داشت، حالا شکل غریب و نادرتری پیدا کرده. ممیزی ما شده ممیزی واژگانی. واژه‌ها خوب و بد شده‌اند، واژه‌ها حلال و حرام شده‌اند. تا جایی که می‌شود گفت نیمی از واژه‌های لغتنامه مرحوم دهخدا از زبان فارسی حذف شده‌اند. چراکه استفاده از آنها جرم است. به همین علت نمی‌توانم نوشته‌هایم را منتشر کنم. من و هم‌نسل‌هایم همه در چند حرفه توانایی داریم، هرگز برای امرار معاش درنمانده‌ایم. «بهرام بیضایی» هم همین‌طور است. او هرگز در زندگی درنمانده، به هر شکل بوده عزت خود و هنرش را حفظ کرده است. این همان نکته‌ای است که من بر آن اصرار دارم. «داریوش مهرجویی» هم، همین توانایی‌ها را دارد. به اعتقاد من اگر نمی‌گذارند یا نگذاشته‌اند فیلمش را بسازد بهتر است برود سراغ ترجمه کتاب، نقاشی، موسیقی یا تدریس. داریوش در همه این کارها تبحر دارد. «مهرجویی» با آثار یکی، دوساله اخیرش دارد، به آن سابقه درخشانش آسیب می‌رساند.

   ناصر ادامه می دهد: «من از سرنوشت «دایی‌جان ناپلئون» اطلاعی ندارم! نمی‌دانم در این سال‌ها چه بلایی بر سرش آمده؟ سالم است؟ اصلا کجاست؟ کسی هم نیست که از «دایی‌جان» به من خبر دهد. سال‌هاست هیچ‌کس نسخه کامل آن را ندیده است. همان نسخه‌ای که در اختیار «صداوسیما»ست. آیا از بین رفته است؟ هیچ‌کس در طول این همه سال نیامده اطلاعاتی از آنچه در آرشیو «سازمان صداوسیما» و حتی «وزارت فرهنگ و هنر» که حالا شده ارشاد به صاحبان آثار بدهد. که از آن همه فیلم، کدام‌ها باقی مانده‌اند؟ و چه آثاری متاسفانه از بین رفته است؟ هیچ آمار و گزارشی در دست نیست. در طول این سی‌وچند سال «دایی‌جان ناپلئون» بارها و بارها با کیفیت نازل کپی شده و در بازار قاچاق عرضه شده است. اما هرگز خالق آن اجازه دستیابی به نسخه اصلی آن را نداشته است. به همین دلیل است که می‌گویم از سرنوشت بسیاری از این آثار بیمناکم.

فیلم «آرامش در حضور دیگران» که متعلق به خود من است و به امانت در آرشیو تلویزیون نگهداری می‌شود، سرنوشت نامعلومی دارد. از این فیلم هم من اطلاعی ندارم.

ببین مهرداد عزیز، ما دو گونه فیملساز داریم. فیلمسازی که منتظر می‌ماند ببیند مردم چه دوست دارند. تا برود همان را که آنها خواسته‌اند بسازد. این فیلمساز به‌دنبال سلیقه است. هرچه مردم خوششان آمد، همان را می‌سازد، دیگر سلیقه خودش مهم نیست. سفارش و گیشه و فروش مهم است. تهیه‌کننده‌ای که به‌دنبال یافتن فرمول‌هایی برای فروش بیشتر است و کارگردانی که می‌خواهد فیلم سفارشی یا نه فیلمی برای فروش و سرگرمی بسازد، کافی است به سراغ برخی ممنوعیت‌ها برود و از آنها عبور کند. عبور کردن از خطوط قرمز همیشه ایجاد سروصدا می‌کند. هر چند که این عبور با مجوزهایی صورت گرفته باشد و اسمش را بگذارند جسارت.

اما گونه دوم، فیلمسازانی هستند که به‌دنبال سلیقه این و آن نیستند. بلکه از خودشان فکر و سلیقه دارند. همان‌طور که گفتی می‌خواهند «مساله‌ای» را با جامعه در میان بگذارند. «طرح مساله» کنند. اینها هستند که مسئولیت رشد سینما را برعهده دارند. همین‌ها هستند که سینما را ارتقا می‌دهند چون دغدغه‌هایی را که به‌کار جامعه می‌آید دنبال می‌کنند و خود را در قبال جامعه مسئول می‌بینند. این دسته از فیلمسازان مثل نویسندگان بزرگ ریشه در جامعه دارند. چون از نزدیک با آن در ارتباط هستند. در فضای فرهنگی جامعه تنفس می‌کنند و از آن الهام می‌گیرند، یک نوع بده‌بستان بین آنها و جامعه وجود دارد که باعث می‌شود هم آنها رشد کنند و هم جامعه. این گروه از سینماگران، «بینشی» دارند، «اندیشه‌ای» دارند. به همین دلیل است که به‌دنبال شیوه‌های تازه‌تری برای بیان اندیشه‌های خود هستند. از نگاه مسئولانه «سینمای مساله‌محور» بیرون می‌آید؛ سینمایی که حرف‌هایی برای گفتن دارد. هرچند که آن حرف‌ها عامه‌پسند نباشند و در گیشه هم نفروشند. این فیلم‌ها سلیقه‌سازند و موجب رشد حرفه سینما می‌شوند.

شما از اجبار برای تصویب فیلمنامه دلخور هستید. چند باری هم نسبت به آن واکنش نشان داده‌اید. چرا؟

من همین‌جاست که می‌گویم نگرانم. آخر بروم به که بگویم که فیلمنامه «کاغذ بی‌خط» من ۱۸سال توقیف بوده است؟! باور نخواهید کرد اگر بگویم تمام فیلم‌هایی که پس از انقلاب ساخته‌ام، «یک فریم»اش سانسور نشده است اما زمانی که فیلمنامه را می‌خوانده‌اند هر کس در ذهن خود فیلم خودش را از آن می‌ساخته است. بی‌آنکه به فیلمنامه من مربوط باشد. در صورتی که وقتی همان فیلمنامه را در دوران ریاست‌جمهوری آقای خاتمی پس از آن‌همه سال معطلی ساختم، همه متوجه شدند که هیچ مشکلی نداشته است. این همان مشکلی است که می‌گویم در زمان بازخوانی و تصمیم‌گیری برای تصویب فیلمنامه پیش می‌آید. هرکس که فیلمنامه «کاغذ بی‌خط» را می‌خوانده، برای خودش فیلم خودش را در ذهنش می‌ساخته است و تصورش این بوده لابد تقوایی هم می‌خواهد همین را بسازد. این سرنوشت همه فیلمنامه‌های من بوده است. شش‌سال، هفت‌سال، ۱۰سال، ۱۸سال و گاهی هم حبس‌ابد.

تقوایی با هدیه تهرانی پشت صحنه کاغذ بی‌خط / ۱۳۷۹

چرا دولت باید به خود حق بدهد که هنرمندانش را محدود کند؟ من و بسیاری دیگر از همکارانم، سال‌هاست که نتوانسته‌ایم فیلم بسازیم، چرا؟ «بهرام بیضایی» چرا باید برود؟ چرا «رخشان بنی‌اعتماد» نمی‌تواند فیلم دلخواه خودش را بسازد؟ چرا «کیانوش عیاری» فیلمش اجازه اکران نمی‌گیرد؟ دانشجویان سینما به آموزه‌های هنرمند بزرگی نظیر «بهرام بیضایی» احتیاج دارند. اوست که می‌تواند بسیاری از خلأها را در آموزش این نسل پر کند. او در هر کاری که می‌خواست بکند مشکل داشت و آن وقت افرادی چون همین فیلمسازانی که دم‌به‌دقیقه فیلم می‌سازند و بلافاصله هم اکران می‌کنند، باید بمانند و این عرصه را در دست بگیرند؟ این مایه شرمساری نیست؟! چرا هیچ مسئولی نیامده در طول این چند سال از بابت مدیریت خودش عذرخواهی کند؟

واقعا آن ریلی که می‌خواستند بگذارند تا سینما را روی آن جلو ببرند قرار بوده ما را به همین‌جا که الان رسیده‌ایم برساند؟

من صدایم بلند است؛ چون نگرانم. صدایم بلند است به این دلیل که چرا سینمای امروز ما، به‌جز چند استثنا اینقدر کوتوله مانده است؟ واقعا چرا سینمای عامه‌پسند اینقدر کوتوله مانده است؟ کسی از مسئولان که عهده‌دار مسئولیت در عرصه فرهنگ و هنر بوده‌ است به‌ویژه وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت گذشته و مسئول امور سینمایی آن، چرا پاسخگو نیستند؟ چرا زمانی که دولتی جای دولت پیشین را می‌گیرد ارثی را که به او رسیده ارزیابی نمی‌کند؟

«سینمای ایران یکی از اصیل‌ترین صداهای خود را از دست داد»

سایت صبا، نوشت : بیست‌ودوم مهرماه،۱۴۰۴ ، سینمای ایران با ناصر تقوایی وداع کرد؛ فیلمسازی که در عین سکوت و وقار، یکی از مؤثرترین صداهای تاریخ سینمای ما بود.  برای تقوایی، انسان مفهومی عمیق و زیسته بود؛ انسانی که باید شادی را تجربه کند، ببخشد و زندگی را بفهمد. او سینما را نه برای شهرت، بلکه برای زیستن در میان مردم می‌خواست.

وقتی از او پرسیدند چرا دیگر فیلم نمی‌سازد، با طنزی تلخ گفت:

«با این پای چلاقِ سینما، نمی‌شود رقصید!»

گلایه‌ای شاعرانه از شرایطی که روح خلاق اش را زمین‌گیر کرده بود.

او گلایه داشت از سینمای ایران که همیشه در یک مدار نبوده و هر دوره‌اش با سخت‌گیری‌هایی همراه بوده است. تقوایی از جمله هنرمندانی بود که این سختی‌ها را به جان خرید. او بیشترین رنجِ تغییر و تنگ‌نظری در سینمای ایران را تحمل کرد، اما هرگز از ایران نرفت؛ مهاجرت نکرد، در کنار مردم ماند، با ما نفس کشید و تا آخرین روز، ایرانی ماند و وفادار به خاک و فرهنگش.

با درگذشت ناصر تقوایی، سینمای ایران نه‌فقط یکی از کارگردانان برجسته خود، بلکه یکی از خِرَدورزان روایت ایرانی را از دست داد. فیلمسازی که در سکوت و انزوا زیست، اما رد نگاهش تا همیشه در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد بود. فقدان او، شکافی عمیق در پیکر سینمای مؤلف ایران بر جای گذاشت؛ جایی که دیگر کمتر کسی می‌تواند با همان ظرافت، عمق و صداقت انسانی از جامعه و مردم سخن بگوید.

ناصر تقوایی ذهنی پویا، نگاهی والا و روحی انسانی داشت. امروز دل همه ما از رفتنش غمگین است؛ غمِ وداع با مردی که با آثارش به ما اندیشیدن، لبخند زدن و انسان ماندن را آموخت.

او خاموش شد اما سخن او راهنمای ما خواهد بود

«چراغ‌ها که خاموش می‌شوند، راه چگونه است؟

شاید راه همان باشد که «ناصر تقوایی» آن را آزمود؛ «سکوت و شرافت»

اما برای ما سکوت او سخن می‌گوید:

از رنج هنرمندی و از رنج هنرمندان؛ برای ما اما شرافت او معیار است.

باشد که همچنان راوی صادق قصه‌های این سرزمین باشیم.

او خاموش شد اما سخن او، منش او و تا به ابد شرافت هنرمندانه او راهنمای ما خواهد بود.

خانه سینما _ جامعه اصناف سینمای ایران_ در سوگ بزرگمرد سینما و ادبیات ایران همراه خانواده ارجمند و دوستداران و شاگردان اوست.»

مسعود کیمیایی  در سوگ  ناصر تقوایی

ناصر عزیزم آدم با مرگ تمام نمی شود.دیگر کسی از ما نمانده، ما را تمام کردند. مرگ مال انسان است، اما مرگ‌های زودرس یک بیماری است که باید به دنبال سرنگ‌ها و داروهای آن بود. بسیاری از شاعران و نویسندگان سنگ شکسته شدند. نویسنده ها به سکوت جایی کار گرفتند. سینما با مرگ زودرس در میان فرهنگ تنه بریده چه از آن ماند. پهلوانی آن نیست که تو پهلوان دیگری را به مرگ که همان بیکاری است و تنهایی رو به سکوتش کنی. ما دیگر نوازنده ی ساز نداریم، ما دیگر ساز نداریم. ببینید، بشنوید کدام موسیقی آزاد است؟ هنوز صدای آواز زن مرد را به خانه برمی گرداند. زن خواننده کجا بخواند، زن خواننده هنرمند نیست. ناصر وقتی آمد یک جنوبی شریف ، دانسته و پاک تا با هم شدیم. با داریوش مهرجویی که فیلمها ساخته بود و این دوست که فیلمها ساخته بوده با ناصر شدیم هم جان.پ رنده آن است که رنگها در هم کند، صدا و گردن گلویشان باغ را آرایش کند. با آن همه رنگهای دانا و مست که در پیچاپیچ گردنشان درهم شدند که ما با هم این نظم ها را می‌شناختیم.

همیشه با موسیقی تو را یاد می کردم.تو نرفتی که من برای دفن تو بیایم. من از نسلی مانده‌ام. که آرزوی رفتن دارم.کمک نخواستم ، اتش برای گرم شدن در زمستان نخواستم ، در تابستان خنکی بهار نخواستم ،دوربین نخواستم ، موسیقی نیست که بخواهم، من فقط میخواهم در متنی را که برای فیلم شدن می‌نویسم. یک متن خوانده نصیحتم کند، فارسی را بداند.

درخواست جامعه را بداند، بداند در این عام ساز که شد، همه ی عام ساخته نشد.

بعضی‌ها می دانند ساختن عام مردم ساز یعنی چه ، چه اشتباهات بزرگی در این عام سازی شد.که مردم لطمه ی بزرگی به نخبه ها زدن که بسیار تمجید شد.

فرشهای گران قیمت که روح چندین هنرمند بزرگ در بافت آنها مدفون است. خانه ی صدساله ی پدر را پسرم مدرسه کرد. معلمی میکنم. کاری انسانی تر از آن نیست.

بهرام بیضایی برای ناصر تقوایی: در چند دهه‌ی گذشته هیچ‌کس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگ‌ خود نبود

سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دست‌کم مرگِ خود را چون آخرین فیلم‌ مستقل‌ش در آزادی کامل ــ بی دست‌درازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگران‌‌ش در پشتیبانی به‌پا خاستند و ناگهان صدای سالها گم‌شده‌ی همسرش صدای وِی شد!

برخی در اندازه‌ی آثارشان هستند، برخی بزرگ‌تر و برخی کوچک‌تر ـ و برخی بزرگ‌نماتر!

در چند دهه‌ی گذشته هیچ‌کس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگ‌ خود نبود…

چه نام‌های بزرگی که از دیدرسِ دوستدارانِ فرهنگ بدونِ واپسین بِدرود ناپدید شدند!

هنرِ کارگردانیِ ناصر تقوایی بود که در یکی از نیرومندترین صحنه‌آرایی‌های سینمایی، موفّق‌ شد تنِ تمامِ خود و مهارِ آیین‌های مرگِ خود را به اختیارِ خود درآورَد و از آن آخرین و شاید از نظرِ تاریخی یکی از مهم‌ترین فیلم‌های مستقلِ خود را بسازد و آن را از یکرنگ شدن با چرخه‌ی تبلیغاتِ آقایان درببرَد!

آخرین درسِ ناصر تقوایی بهترین درسش بود ــ

بدرود ناصر تقوایی؛ ما نیازمندِ درس‌های بیشتریم!

  سرانجام با  کمال  تاسف و تاثر

ناصرتقوایی، فیلم‌ساز، عکاس و نویسنده «یکی از مهم ترین کارگردان های تاریخ سینمای ایران و یکی از موثرترین مستندسازان ایران  در روز سه‌شنبه، ۲۲ مهرماه ۱۴۰۴، در سن ۸۴ سالگی  بسوی ابدیت پرواز کرد . یادش گرامی و روانش شاد باد.

فرانکفورت –  جمال صفری

  ۴ آبان ۱۴۰۴   برابربا  ۲۶ اکتبر  ۲۰۲۵

برچسب ها

سؤال اصلی  این است که چه اتفاقی برای اسب افتاد. فیلم «اسب تورین» با اشاره به رویدادی که گفته می‌شود فریدریش نیچه در زمستان ۱۸۸۹ شاهد آن بوده، آغاز می‌شود، رویدادی که گمان می‌رود واسطه‌ی فروپاشی روانی او بوده است
بن‌هنیا با نهایت پرهیز، صداقت و تسلط سینمایی، ما را در دل تراژدی‌ای فرو می‌برد که به‌واسطه‌ی آن، کودکیِ نابودشده در غزه نه فقط روایت، بلکه دوباره زندگی می‌شود؛ کودکی‌ای که کشته شد فقط برای این‌که فلسطینی بود
 از هشتم نوامبر تا ۱۳ نوامبر مجموعه‌ای از برجسته‌ترین آثار سینمایی درباره جنبش فلسطین درچهار سینما و مرکز فرهنگی معتبر شهر گوتنبرگ – سوئد به نمایش گذاشته می شود

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی