قهوه‌ی تلخ با شیر… خسرو باقرپور

انگشتِ اشاره‌ی تو بود انگار؛

که آن عریانی‌ی آرام و روشن را؛

در ظلماتی پُرجوش و پُرخروش،

زیستن بخشید

و مرا در شبی بی‌ستاره و تاریک

چشم انتظارِ سپیده

بیدار نگاه داشت.

من پیر شدم!

در حسرتِ بامدادی که نیامد

هرچند که گاه گاه

خنکای نسیمِ پگاه را

بر گونه های سالخورده‌ی خود

حس می‌کنم.

تنها نشسته‌ام

چشم انتظارِ سپیده‌ی فردا

یادِ روشنِ آوازت؛

انگار؛

چون شیر می‌چکد در فنجان قهوه‌ام

تیره‌ی غلیظ؛ رنگی مطبوع می‌گیرد

و صدای ظلمت زُدایِ تو؛

با این تلخِ قیر‌گون،

کارِ شیر می‌کند.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی