
گفتی کلیله بود؟
(با اشاره به داستانِ مرغِ شباهنگ کلیله و دمنه)
گفتی کلیله بود؟ وَ یا دمنه؟ آن کو که از تو گفت و تو از او؟
وَ مرغ؟ گفتی که بود
آن که شباهنگ بر سرِ شاخی نشسته بود
و دیده بود بوزینگانِ ریز وُ درشتی که آمدند گردِ کرمکِ شبتاب
و گفته بود آن چه که باید گفت
گفتی که از اَریکۀ پنهانِ خود فرود آمد
بر او چه رفت و حکایت چه بود – بمانَد
وَ دیده بود کلیله وَ یا دمنه بالایِ بامِ جهان را که سرد بود؟
گفتی که سرد بود و به سردی گذشت
( با آن که مرغ گفته بود از آتش؟)
من مانده ام به کرمَکِ شبتاب هم امید توان بست؟ سوسو که می زند
وَ یا به این سو وُ آن سو که می زند . . .
.
پرده که میافتد
پرده که می افتد چشم چشم را نمی بیند
و دستها میبینند
تنها دستها در دایره یی به جست و جو می چرخند
از خانۀ سیاه پروازِ خشکش را می آغازد اسب
بر شانۀ فرزین می ماند لَخت وُ گُشن
پس کیش وُ مات پشتِ پردۀ افتاده
چون شهر در آتش سوزد دنیا در دستانت
دستانت بر چشمانت
دستی می بینی بازیچۀ دستی دیگر پشتِ پردۀ افتاده
جلال سرفراز



