در بخش نخست این مقاله استدلال کردیم که جنبش صهیونیسم پاسخی کاذب به احیای یهودستیزی در اواخر قرن نوزدهم بود. این پاسخ کاذب بود زیرا در برابر واکنش پرولتاریایی به یهودستیزی و دیگر اشکال نژادپرستی، آنگونه که انقلابیونی چون لنین و رزا لوکزامبورگ مطرح میکردند، صهیونیسم در اصل یک جنبش ملیگرای بورژوایی به شمار میآمد. این جنبش در دورهای شکل گرفت که سرمایهداری جهانی با شتاب به مرحله افول خود وارد میشد، مرحلهای که به تعبیر تروتسکی در سال ۱۹۱۶، «دولت ملی دیگر نمیتوانست چارچوبی برای رشد نیروهای مولد باشد». همانطور که رزا لوکزامبورگ در رسالۀ «یونیوس» (۱۹۱۵) توضیح داد، پیامد این دگرگونی تاریخی آن بود که ملت در دورۀ جدید «تنها جامهای برای پوشاندن امیال امپریالیستی» شد: ملتهای تازه تنها میتوانستند همچون مهرهای در دست قدرتهای بزرگ امپریالیستی پدید آیند و خود نیز ناگزیر بودند جاهطلبیهای امپریالیستی خود را دنبال کنند و گروههای ملی دیگر را که مانعشان میشدند، سرکوب نمایند. ما نشان دادیم که صهیونیسم از همان آغاز تنها زمانی توانست به نیرویی سیاسی جدی بدل شود که به هر قدرت امپریالیستیای متصل گردد که از تشکیل یک «خانۀ ملی یهودی» در فلسطین برای خود سودی میدید. در همان حال، نگرشهای استعماری صهیونیسم نسبت به جمعیت بومی فلسطین، از ابتدا راه را برای سیاست طرد و پاکسازی قومی هموار ساخت؛ سیاستی که در سال ۱۹۴۸ به اوج رسید و امروز در غزه به شکلی هولناک ادامه دارد. در این مقالۀ دوم، مراحل اصلی این روند را مرور خواهیم کرد و همزمان نشان خواهیم داد که همانطور که صهیونیسم آشکارا خود را به پوششی برای امیال امپریالیستی بدل ساخته است، واکنش ملیگرایی عربی در برابر صهیونیسم چه در شکل سکولار و چه در شکل مذهبی، نیز به همان اندازه در دام مرگبار رقابتهای میانامپریالیستی گرفتار مانده است.
در پی اعلامیۀ بالفور
پیش از جنگ جهانی اول هنوز روشن نبود که کدام قدرت امپریالیستی بیشترین علاقه را به پیشبرد پروژه صهیونیسم خواهد داشت. تئودور هرتسل در آغاز برای یافتن پشتیبان به قیصر آلمان و متحدان عثمانی او روی آورد. اما صفآراییهای جنگ بهزودی آشکار کرد که بریتانیا بیشترین سود را از تشکیل یک «اولستر کوچک و وفادار یهودی۱» در خاورمیانه خواهد برد، حتی اگر در همان زمان وعدههای گوناگونی درباره استقلال آینده به رهبران عرب میداد که برای مبارزه با امپراتوری رو به زوال عثمانی ــ که در کنار آلمان و متحدانش قرار گرفته بود ــ به همکاری آنان نیاز داشت. در این میان، حایم وایزمن، رهبر صهیونیست و دیپلماتی کارکشته، نفوذ فزایندهای در بالاترین سطوح دولت بریتانیا یافت و تلاشهایش با انتشار اعلامیۀ مشهور (و بدنام) بالفور در نوامبر ۱۹۱۷ پاداش گرفت. در این اعلامیه آمده بود که «دولت اعلیحضرت با تأسیس یک خانۀ ملی برای مردم یهود در فلسطین موافق است و نهایت تلاش خود را برای تحقق این هدف به کار خواهد بست»، هرچند همزمان تأکید میکرد که «بهروشنی باید فهمیده شود که هیچ اقدامی نباید به حقوق مدنی و مذهبی جوامع غیر یهودی موجود در فلسطین لطمه بزند».
اعلامیۀ بالفور برای جریان اصلی جنبش صهیونیسم، که عملاً با حمایت جناح چپ صهیونیست همراه بود، نوعی تأیید روشهایش به شمار میآمد. این جناح بر این باور بود که باید تا تحقق یک خانۀ ملی یهودی، از خط اصلی جنبش پیروی کرد تا روابط طبقاتی در میان یهودیان «عادیسازی» شود. برای این جریانها، توافق با امپریالیسم بریتانیا نشانۀ ضرورت ایجاد روابط سیاسی و دیپلماتیک با قدرتهای مسلط منطقه بود. در همین حال، گردآوری یهودیان در فلسطین قرار بود عمدتاً با کمک مالی سرمایهداران یهودی در دیاسپورا و نهادهایی همچون «صندوق ملی یهود»، «انجمن استعمار یهودی فلسطین» و «صندوق استعماری یهود» تحقق یابد. زمین نیز بهتدریج از مالکان غایب عرب خریداری میشد؛ روشی «مسالمتآمیز» و «قانونی» برای سلب مالکیت از دهقانان فقیر فلسطینی و گشودن راه برای ایجاد شهرها و مزارع یهودی که بهعنوان هستههای دولت یهودی آینده عمل میکردند.
اما جنگ همزمان رشد ملیگرایی عربی را نیز برانگیخته بود و تا سال ۱۹۲۰ نخستین واکنشهای خشونتآمیز به افزایش مهاجرت یهودیان و اعلام برنامۀ بریتانیا برای ایجاد یک خانۀ ملی یهودی در قالب «شورشهای نبی موسی۳» شکل گرفت؛ رخدادهایی که عملاً به یک پوگروم ضدیهودی در اورشلیم تبدیل شد. این حوادث به پیدایش جریان تازهای در صهیونیسم انجامید که به «صهیونیسم تجدیدنظرطلب» شهرت یافت و رهبری آن را ولادیمیر ژابوتینسکی۶ بر عهده داشت؛ کسی که خود در کنار نیروهای بریتانیایی برای سرکوب این شورشها سلاح به دست گرفته بود.
در مقالۀ ما با عنوان «بیش از یک قرن منازعه در اسرائیل/فلسطین» (نشریۀ بینالمللی، شمارۀ ۱۷۲) یادآور شدیم که ژابوتینسکی نمایانگر چرخشی راستگرایانه در صهیونیسم بود، جریانی که بدون تردید خود را با رژیم بهشدت یهودستیز لهستان همسو ساخت. این تنها یک نمونه از همکاری میان پروژه یهودستیزانه اخراج یهودیان از اروپا و تمایل صهیونیسم به هدایت این سیاستها به سمت مهاجرت به فلسطین بود. هرچند ژابوتینسکی بارها فاشیسم موسولینی را به تمسخر گرفت، جنبش او بیتردید از همان ریشهای برآمده بود: پیدایش شکل ویژهای از ملیگرایی زوالیافته و تمامیتخواه که شکست انقلاب پرولتری شتابی مضاعف به رشد آن بخشید. این موضوع را میتوان در ظهور جریان آشکارا فاشیستی «بیریونیم۴» در درون صهیونیسم تجدیدنظرطلب و بعدها در گروه «لحی۵» پیرامون آبراهام استرن دید؛ گروهی که در آغاز جنگ جهانی دوم حاضر شد برای تشکیل ائتلافی ضدبریتانیایی با رژیم نازی وارد مذاکره شود. خود ژابوتینسکی نیز بیشازپیش اشغالگران بریتانیایی فلسطین پس از جنگ جهانی اول را مانع اصلی تشکیل یک دولت یهودی میدانست.
گرچه ژابوتینسکی همواره مدعی بود که در طرح او برای دولت یهودی جمعیت عرب از حقوق برابر برخوردار خواهد شد، اما تجربۀ شورشهای ضدیهودی سال ۱۹۲۰ سبب شد رؤیای هرتسل و وایزمن درباره روندی مسالمتآمیز در مهاجرت یهودیان را کنار بگذارد. ژابوتینسکی اساساً با اندیشههای مبارزۀ طبقاتی و سوسیالیسم مخالف بود و از این رو با آرمان بدیل جناح چپ صهیونیسم ــ یعنی نوعی استعمارگری تازه که قرار بود بر پیوند برادرانه میان کارگران یهودی و عرب استوار باشد ــ زاویه داشت. او در سال ۱۹۲۳ رسالۀ خود با عنوان «دیوار آهنین» را منتشر کرد. در این نوشته، ژابوتینسکی نهتنها خواهان ایجاد یک دولت یهودی در کرانۀ باختری رود اردن بود، بلکه شرق اردن را نیز مطالبه میکرد؛ سرزمینی که بریتانیا ورود یهودیان به آن را ممنوع کرده بود. از نظر او چنین دولتی فقط از راه مبارزۀ نظامی میتوانست شکل بگیرد: «استعمار صهیونیستی یا باید متوقف شود، یا بدون توجه به جمعیت بومی ادامه یابد. معنایش این است که این روند تنها زیر حمایت قدرتی میتواند پیش برود که مستقل از ارادۀ جمعیت بومی باشد، پشت یک دیوار آهنین که مردم بومی نتوانند آن را در هم بشکنند».
هرچند صهیونیستهای جناح چپ و میانه بهشدت با موضع ژابوتینسکی مخالفت کرده و او را فاشیست میخواندند، آنچه در رسالۀ «دیوار آهنین» چشمگیر است این است که دقیقاً مسیر واقعی تحول کل جنبش صهیونیسم را پیشبینی میکرد: از جناحهای لیبرال و چپ که در چند دهۀ نخست پس از ۱۹۱۷ دست بالا را داشتند، تا جناح راست که از دهۀ ۱۹۷۰ به بعد سلطۀ خود بر دولت اسرائیل را تثبیت کرده است. هسته اصلی این تحول همان درک بود که تشکیل و بقای یک دولت یهودی تنها از راه توسل به نیروی نظامی ممکن است.
چپ صهیونیست، از جمله شاخه «مارکسیستی» پیرامون «هاشومر هاتزایر۷» و «ماپام۸»، در عمل به مهمترین بخش دستگاه نظامی ییشوِف۱۰ یهودیِ پیشادولت بدل شد، یعنی «هاگانا۹». بهویژه کیبوتصهای «سوسیالیست» نقش کلیدی در مقام پایگاههای نظامی و تأمینکننده نیروهای نخبه برای هاگانا ایفا کردند. حتی خود اصطلاح «دیوار آهنین» بار پیشگویانهای یافت، با ساخت «دیوار امنیتی» (که به «دیوار آپارتاید» نیز معروف است) پیرامون مرزهای پس از ۱۹۶۷ اسرائیل در اوایل دهۀ ۲۰۰۰.
امروز نیز، هرچند ژابوتینسکی در مقایسه با وارثان معاصر خود در جناح راست افراطی اسرائیل ممکن است «لیبرال» به نظر برسد، اما مدافعان ایدۀ «اسرائیل بزرگ» ــ «از رود تا دریا» ــ و توسل بیپرده به نیروی نظامی نامحدود، که اکنون آشکارا با خواست «انتقال» جمعیت عرب فلسطینیِ غزه و کرانۀ باختری همراه شده، هرچه بیشتر به جریان غالب در سیاست صهیونیستی تبدیل شدهاند. این امر نهتنها نشاندهندۀ واقعگرایی سختگیرانۀ ژابوتینسکی است، بلکه بیش از همه بیانگر ماهیت ناگزیر امپریالیستی و نظامیگرایانه، نه فقط صهیونیسم، بلکه تمامی جنبشهای ملی در این دوران است.
۱۹۳۶: بنبست «شورش ضدامپریالیستی» و پاسخ انترناسیونالیستی
شکست موج انقلابی در روسیه و اروپا به رشد تازهای از یهودستیزی دامن زد، بهویژه در آلمان با نظریۀ بدنام «خنجر از پشت» که کمونیستها و یهودیان را مقصر فروپاشی نظامی آلمان معرفی میکرد. در شماری از کشورهای اروپایی قوانین یهودستیزانه به تصویب رسید که پیشدرآمد قوانین نژادی آلمان نازی بود. یهودیان که روزبهروز خود را بیشتر در معرض تهدید میدیدند، بهطور پیوسته از اروپا مهاجرت کردند و این روند پس از به قدرت رسیدن نازیها در ۱۹۳۳ شتاب بیشتری گرفت. هرچند همه آوارگان راهی فلسطین نشدند، ولی شمار مهاجران یهودی به ییشوِف بهطور چشمگیری افزایش یافت و این خود تنشها میان یهودیان و اعراب را تشدید کرد.
خرید زمینهای بیشتر از مالکان بزرگ عرب یا «افندیها» توسط نهادهای صهیونیستی موجب بیزمین شدن هرچه بیشتر دهقانان فقیر عرب یا همان «فلاحین» شد؛ در حالی که بحران اقتصادی جهانی در اوایل دهۀ ۱۹۳۰ وضعیت معیشتی آنان را باز هم وخیمتر کرده بود. مجموعۀ این عوامل در سال ۱۹۲۹ به انفجار یک موج تازه و گستردهتر از خشونت میانجامعهای انجامید که جرقهاش بر سر دسترسی به اماکن مذهبی اصلی در اورشلیم زده شد. این خشونتها به شکل پوگرومهای خونین ضدیهودی در اورشلیم، الخلیل (Hebron)، صفد و دیگر شهرها نمود یافت، اما در مقابل، ضدحملههای خشن و انتقامجویانۀ گروههای یهودی نیز رخ داد. صدها نفر در هر دو سوی کشته شدند.
با این حال، این رویدادها تنها پیشدرآمدی بودند بر «شورش بزرگ عربی» در سال ۱۹۳۶.
بار دیگر رویدادها با بروز خشونتی پوگرومی آغاز شد؛ این بار جرقه آن قتل دو یهودی توسط یک گروه اسلامگرای بنیادگرا به نام قاسمیون بود. پس از آن، حملات کور به عربها آغاز شد، از جمله بمبگذاری در اماکن عمومی به دست «ایرگونِ» ژابوتینسکی که در سال ۱۹۳۱ از هاگانا جدا شده بود. این اقدامات خونین تروریستی از سوی ایرگون۱۲ بهعنوان سیاست «دفاع فعال» از جمعیت یهودی توصیف میشد.
اما برخلاف سال ۱۹۲۹، این بار خیزش عربی بسیار گستردهتر شد. حرکت در ابتدا شکل اعتصاب عمومی در اورشلیم و دیگر مراکز شهری به خود گرفت و سپس به جنگ چریکی در مناطق روستایی گسترش یافت. با این حال، حتی اگر فلاکت اقتصادی و اجتماعی عمیق خشم تودههای عرب را شعلهور کرده بود، این اعتصاب عمومی در هیچ مرحلهای خصلت پرولتری به خود نگرفت. دلیلش نه تنها این بود که کارگران همراه با کاسبکاران و خردهمالکان بسیج شدند، بلکه بیش از همه از این رو بود که مطالبات جنبش کاملاً در چهارچوب ملیگرایی قرار داشت: توقف مهاجرت یهودیان و استقلال از بریتانیا.
از همان آغاز، رهبری جنبش در دست احزاب بورژوا–ملیگرا بود، هرچند این احزاب که عمدتاً بر پایه رقابتهای قدیمی عشیرهای سازمان یافته بودند، بارها بهطور خشونتآمیز با یکدیگر بر سر رهبری جنبش درگیر شدند (در حالی که برخی جناحهای فلسطینی دیگر جانب بریتانیا را گرفتند). واکنش مقامات بریتانیایی بسیار خشن بود: مجازاتهای جمعی مرگبار بر روستاهایی که به مشارکت در جنبش متهم میشدند، تحمیل شد. هاگانا و واحدهای ویژه پلیس یهودی در کنار ارتش بریتانیا به سرکوب شورش پرداختند.
تا پایان خیزش در مارس ۱۹۳۹، بیش از ۵۰۰۰ عرب، ۴۰۰ یهودی و ۲۰۰ بریتانیایی کشته شده بودند.
حزب سوسیالیست کارگری بریتانیا (SWP) این شورش را «انتفاضۀ اول» مینامد و آن را نمونهای از مقاومت علیه امپریالیسم بریتانیا با عناصر نیرومند اجتماعی–انقلابی توصیف میکند.
«شورش به مناطق روستایی کشیده شد، جایی که طی زمستان ۱۹۳۷ و در سال ۱۹۳۸ شورشیان موفق شدند کنترل اوضاع را در دست بگیرند و بریتانیاییها را عقب برانند. با در دست گرفتن روستاها، شورشیان حرکت به سوی شهرها را آغاز کردند. تا اکتبر ۱۹۳۸، آنها کنترل یافا، غزه، بیتلحم، رامالله و بخش قدیمی اورشلیم را در اختیار داشتند. این جنبشی تودهای گسترده بود که در آن کمیتههای محلی کنترل بخش بزرگی از کشور را به دست گرفتند و نه در خدمت ثروتمندان فلسطینی، بلکه در خدمت مردم عادی حکومت کردند».
اما نباید فراموش کرد که حزب سوسیالیست کارگری بریتانیا (SWP)، همانند بسیاری از تروتسکیستها، کشتار هفتم اکتبر توسط حماس را نیز بخشی از «مقاومت» علیه سرکوب فلسطینیان معرفی کرد. در تضاد آشکار با روایت SWP از جنبش ۱۹۳۶، ناتان واینستاک در کتاب معتبر خود صهیونیسم: مسیحای دروغین چنین دیدگاهی را بیان میکند که در نهایت «مبارزۀ ضدامپریالیستی به یک درگیری میاناجتماعی منحرف شد و با ماجرایی در حمایت از فاشیسم به انحراف کشیده شد (مفتی بیشازپیش به نازیها نزدیک شده بود۱۲)». در آن زمان واینستاک عضو انترناسیونال چهارم تروتسکیستی بود.
واینستاک از این نتیجه میگیرد که «تکامل شورش عربی را باید تأیید منفی نظریۀ انقلاب مداوم دانست». به بیان دیگر، در کشورهای نیمهاستعماری، وظایف «دموکراتیک» مانند استقلال ملی دیگر نمیتوانستند توسط بورژوازی بسیار ضعیف پیش برده شوند، بلکه تنها پرولتاریا قادر بود پس از استقرار دیکتاتوری خود این وظایف را به انجام برساند. این نظریه که عناصر اساسی آن توسط تروتسکی در اوایل دهۀ ۱۹۰۰ تدوین شد، در اصل کوششی بود برای پاسخ به معضلاتی که در دورانی بروز کردند که فاز صعودی سرمایهداری رو به پایان میرفت، بیآنکه هنوز کاملاً روشن باشد سرمایهداری بهعنوان یک نظام جهانی وارد دوران زوال خود شده است؛ دورهای که در آن دیگر همۀ وظایف «دموکراتیک» دوران پیشین منسوخ شده بودند. از اینرو، وظیفۀ اصلی پرولتاریای پیروز در هر گوشهای از جهان نه پیشبرد بقایای یک انقلاب بورژوایی در مرزهای ملی خود، بلکه یاری به گسترش سریع انقلاب در سراسر جهان است ــ وگرنه با انزوا و مرگ روبهرو خواهد شد.
پیامد این بحث آن است که در دوران زوال سرمایهداری، زمانی که سراسر جهان زیر سلطۀ امپریالیسم قرار دارد، دیگر چیزی به نام «جنبشهای ضدامپریالیستی» وجود ندارد، بلکه فقط جابهجایی اتحادها بر صفحۀ شطرنج بزرگ رقابتهای میانامپریالیستی معنا پیدا میکند. اشاره واینستاک به مفتی ــ عنوان یک مقام عالیرتبۀ دینی مسئول اماکن مقدس مسلمانان در اورشلیم، که در اینجا به امین الحسینی برمیگردد و بهخاطر روابط آشکار و دوستانهاش با هیتلر و رژیم نازی بدنام شد، بیانگر واقعیتی گستردهتر است: اینکه در مقابله با امپریالیسم بریتانیا، ملیگرایی فلسطینی در دهۀ ۱۹۳۰ ناگزیر شد با رقبای اصلی بریتانیا یعنی آلمان و ایتالیا همپیمان گردد.
«جناح ایتالیایی چپ کمونیست» در مقالهای که در واکنش به اعتصاب عمومی ۱۹۳۶ نوشت، از همین آغاز به نقش رقابتهای میانامپریالیستی در منطقه اشاره کرده بود: «هیچکس نمیتواند انکار کند که فاشیسم علاقهای جدی به دامن زدن به این آتش دارد. امپریالیسم ایتالیا هرگز طرحهای خود در قبال خاورمیانه را پنهان نکرده است، یعنی تمایلش به جانشینی قدرتهای قیم در فلسطین و سوریه».
این الگو در تاریخ بعدی فقط تکرار میشد. همانطور که در مقدمۀ ما بر مقالۀ «بیلان۱۳» آمده است: «بیلان نشان میدهد که زمانی که ملیگرایی عرب وارد رویارویی آشکار با بریتانیا شد، این امر صرفاً راه را برای جاهطلبیهای امپریالیسم ایتالیا (و نیز آلمان) گشود؛ و از جایگاه امروز میتوان دید که بورژوازی فلسطین بعدها در کشاکش خود با ایالات متحده، به بلوک شوروی و سپس فرانسه و دیگر قدرتهای اروپایی رو آورد».
در سال ۱۹۳۶، در حالی که بسیاری از انترناسیونالیستهای پیشین زیر فشار ایدئولوژی ضدفاشیستی تسلیم شده بودند، رفقای بیلان به «انزوای فراکسیون ما» اذعان کردند؛ انزوایی که جنگ اسپانیا آن را بهطرزی جدی تشدید کرده بود. این انزوا در مورد مسائل ناشی از منازعات فلسطین نیز صدق میکرد: مقالۀ بیلان یکی از معدود مواضع انترناسیونالیستی معاصر دربارۀ اوضاع آنجا بود.
با این حال، باید از مقالاتی که والتر آورباخ نوشت نیز یاد کرد؛ او در یک حلقۀ کمونیست چپ در آلمان فعال بود که کارل کورش نیز در آن حضور داشت۱۴. آورباخ در ۱۹۳۴ از آلمان گریخت و چند سالی در فلسطین زندگی کرد و سپس به ایالات متحده رفت، جایی که با گروه کمونیست شورایی پیرامون پل ماتیک همکاری کرد. مقالات او از این جهت ارزشمند است که نشان میدهند چگونه استعمار صهیونیستی فلسطین، با وارد کردن یا گسترش روابط تولید سرمایهداری، موجب بیزمین شدن فلاحین و تشدید نارضایتی اجتماعی آنان شد. او همچنین بر این نکته تأکید داشت که عناصر فوقملیگرا و حتی فاشیستی در درون صهیونیسم محکوماند که بهطور فزاینده به عنصر مسلط آن بدل شوند.
اما بالاتر از همه، مقالات آورباخ بر زمینۀ روشن انترناسیونالیستی باقی میمانند. در واکنش به رویدادهای ۱۹۳۶، او در مقالهای با عنوان «سرزمین موعود: گزارشی از فلسطین» مینویسد:
« تشدید روابط عرب–یهودی از آوریل ۱۹۳۶، که به جنگ چریکی و اعتصاب عربی انجامید، نارضایتی اجتماعی طبقۀ کارگر را زیر لایهای زنده و جنگجویانه از احساسات ملی پوشاند. در هر دو سو، تودهها برای ‘خودحفاظتی ودفاع’ بسیج شدند. این خودحفاظتی، در سوی یهودیان، با مشارکت اعضای همۀ سازمانها صورت گرفت. احزاب گوناگون در بیانیههای خود مسئولیت این درگیریها را یا بر عهدۀ عربها گذاشتند یا بر دوش رقبای حزبی. تنها چیزی که میتوان دید آن است که در این شرایط، هیچ سازمانی کوششی برای پیشبرد مبارزه علیه بورژوازی خودی نکرد.»
به بوردیگا۱۵ این شعار نسبت داده میشود: «بدترین محصول فاشیسم، ضدفاشیسم است». خصلت بهشدت خشن فاشیسم که خود بر اتحاد همۀ طبقات واقعاً «ملی» تبلیغ میکرد، به شکلگیری مخالفتی میانجامد که هدفش subordinieren کردن منافع طبقۀ کارگر در چارچوب جبههای وسیع از نیروهای بورژوایی است، همانگونه که در فرانسه و اسپانیا دهۀ ۱۹۳۰ رخ داد. در هر دو حالت، طبقۀ کارگر وادار میشود هویت و استقلال طبقاتی خود را رها کند و پشت این یا آن جناح بورژوازی قرار گیرد. در نهایت، فاشیسم و ضدفاشیسم هر دو ایدئولوژیهاییاند برای کشاندن پرولتاریا به جنگهای امپریالیستی.
به همان سیاق میتوان گفت: بدترین محصول صهیونیسم، ضدصهیونیسم است. نقطۀ آغاز صهیونیسم این است که کارگران یهود تنها میتوانند با متحد شدن با بورژوازی یهود یا چشمپوشی از منافع طبقاتی خود به نام ملتسازی، با یهودستیزی مبارزه کنند. ضدصهیونیسم، که زاییدۀ پیامدهای خشن همین ملتسازی در فلسطین است، نیز بر پایۀ اتحاد همهطبقاتی «عربها»، «فلسطینیها» یا «مسلمانان» آغاز میشود؛ اتحادی که در عمل چیزی جز سلطۀ بورژوازی بومی و ورای آن، هژمونی امپریالیسم جهانی نیست. چرخه مرگبار خشونتهای میانجامعهای که در سالهای ۱۹۲۹ و ۱۹۳۶ دیدیم، کاملاً با رشد همبستگی طبقاتی میان پرولتاریای یهودی و عرب در تضاد بود و این واقعیت تا به امروز همچنان پابرجاست.
از شوآ۱۶…
«خود گرایش به امپریالیسم به شکلهایی درمیآید که مرحلۀ نهایی سرمایهداری را به دورانی از فاجعه بدل میکند.» (رزا لوکزامبورگ، انباشت سرمایه، فصل ۳۱)
جنگ اسپانیا، که همزمان با شورش فلسطین جریان داشت، نشانهای بسیار روشنتر از تراژدی بنیادی آن دوران بود. سرکوب پرولتاریای اسپانیا به دست نیروهای فاشیسم و «جمهوری دموکراتیک» شکست جهانی طبقۀ کارگر را کامل کرد و راه را برای جنگ جهانی تازهای گشود ــ جنگی که همانگونه که انترناسیونال کمونیستی در نخستین اعلامیههایش پیشبینی کرده بود ــ از جنگ نخست بسیار فراتر رفت و تا ژرفای بربریت فرو رفت، بهویژه با قربانیکردن شمار بسیار بیشتری از غیرنظامیان.
پیشتر، کوچهای اجباری جمعیتها و اردوگاههای کار اجباری (گولاگها) که از سوی رژیم استالینی در روسیه اجرا شد، پیشدرآمدی بود بر انتقام مرگبار ضدانقلاب علیه طبقۀ کارگر شکستخورده؛ و خود جنگ نشان داد که سرمایه برای حفظ نظام فرسودۀ خویش آماده است نابودی و کشتار جمعی را در سراسر سیاره گسترش دهد.
برنامۀ منظم رژیم نازی برای نابودی یهودیان و دیگر اقلیتها مانند روما (کولیها) یا افراد دارای معلولیت، بیگمان محصول سطحی کیفی نوین از بیرحمی محاسبهشده و در عین حال کاملاً غیرعقلانی و غیرانسانی بود؛ اما این «شوآ»، این فاجعهای که بر یهودیان اروپا فرود آمد، تنها در متن فاجعهای بزرگتر قابل درک است: یک هولوکاست گستردهتر که همانا خود جنگ بود. آشویتس و داخائو را نمیتوان جدا از ویرانی کامل ورشو پس از خیزشهای ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴ یا میلیونها جسد روسی که در پی تهاجم آلمان به اتحاد شوروی بر جای ماند، فهمید؛ همانگونه که این جنایات نازیسم را نمیتوان از بمبارانهای وحشتناک متفقین در هامبورگ، درسدن، هیروشیما و ناگازاکی یا قحطی مرگبار بنگال در سال ۱۹۴۳ که به دست بریتانیا و به فرمان چرچیل تحمیل شد، منفک ساخت.
بهعلاوه، فارغ از آنکه دموکراسیها تا چه اندازه از بربریت آشکار نازیسم بهعنوان دستاویزی برای توجیه جنایات خود استفاده کردند، در عمل در توانایی رژیم هیتلر برای اجرای «راهحل نهایی» دربارۀ مسئلۀ یهود، همدست بودند. در مقالهای بر اساس نقد فیلم پیانیست چند نمونه از این همدستی را ذکر کردیم: کنفرانس برمودا دربارۀ مسئلۀ پناهندگان که در آوریل ۱۹۴۳ به ابتکار ایالات متحده و بریتانیا برگزار شد ــ دقیقاً در همان زمانی که خیزش گتوی ورشو جریان داشت ــ تصمیم گرفت که هیچ دری به روی تودۀ عظیم مردمانی که با گرسنگی و نابودی در اروپا روبهرو بودند، گشوده نشود. همان مقاله همچنین به داستان یهودی مجارستانی، یوئل برند، اشاره میکند که با پیشنهادی نزد متفقین رفت: مبادله یک میلیون یهودی در برابر ده هزار کامیون. چنانکه در جزوۀ حزب کمونیست ایتالیا۱۷ (PCI) آمده است: «نه فقط یهودیان، بلکه حتی اساس نیز فریب تبلیغات انساندوستانۀ متفقین را خوردند! متفقین این یک میلیون یهودی را نمیخواستند ــ نه در برابر ده هزار کامیون، نه در برابر پنج هزار، حتی نه رایگان!» پیشنهادهای مشابهی از سوی رومانی و بلغارستان نیز رد شد. به گفتۀ روزولت: «انتقال این تعداد انسان موجب بینظمی در تلاشهای جنگی میشد».
جنبش رسمی صهیونیسم نیز در این همدستی نقش داشت، زیرا بهطور سیستماتیک با «پناهندهگرایی» مخالف بود، یعنی با طرحهایی که هدفشان نجات یهودیان اروپا از راه عبور آنان به کشورهایی غیر از فلسطین بود. سرآغاز این سیاست پیش از جنگ توسط بنگوریون، رهبر «کارگری» ییشوِف، اعلام شده بود.
«اگر یهودیان با انتخابی میان مسئلۀ پناهندگان و نجات یهودیان از اردوگاههای کار اجباری از یک سو، و یاری به موزه ملی در فلسطین از سوی دیگر روبهرو شوند، حس ترحم یهودی برتری خواهد یافت و تمام توان ملت ما به سوی کمک به پناهندگان در کشورهای مختلف سوق داده خواهد شد. در این صورت، صهیونیسم از دستور کار حذف خواهد شد و نه تنها از نظر افکار عمومی در انگلستان و آمریکا، بلکه در نگاه جامعۀ یهودی نیز. ما هستی خود صهیونیسم را به خطر میاندازیم اگر اجازه دهیم مسئلۀ پناهندگان از مسئلۀ فلسطین جدا شود».
بیتفاوتی بنگوریون نسبت به رنج یهودیان اروپا زمانی آشکارتر شد که او در ۷ دسامبر ۱۹۳۸ گفت:
«اگر میدانستم که میتوان همۀ کودکان یهودی آلمان را با انتقال به انگلستان نجات داد، و در مقابل فقط میشد نیمی از آنان را با انتقال به فلسطین نجات داد، من گزینۀ دوم را انتخاب میکردم ــ چون مسئله فقط سرنوشت آن کودکان نیست، بلکه مسئله سرنوشت تاریخی ملت یهود است».
هر گونه ایدهای مبنی بر همکاری مستقیم میان صهیونیسم و نازیها در بسیاری از کشورهای غربی بهعنوان «کلیشۀ یهودستیزانه» تلقی میشود، هرچند مواردی کاملاً مستند وجود دارد. از جمله توافق هاوارا۱۸ در آلمان در نخستین سالهای رژیم نازی که به یهودیانی که آماده مهاجرت به فلسطین بودند اجازه میداد بخش قابلتوجهی از داراییهای خود را حفظ کنند؛ همزمان، سازمانهای صهیونیستی اجازه یافتند تحت حاکمیت نازیها بهطور قانونی فعالیت کنند، زیرا هر دو طرف در یک هدف مشترک بودند: دستیابی به یک آلمان «عاری از یهود» تا زمانی که مهاجران یهودی به فلسطین میرفتند.
البته این واقعیت تناقضی با این ندارد که ارائههایی از چنین توافقهایی نیز وجود داشته که به قلمرو واقعی نظریههای توطئۀ یهودستیزانه وارد میشوند. رئیس کنونی «تشکیلات خودگردان فلسطین»، محمود عباس، رساله دکترای خود را در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ نوشت که بهروشنی در این دسته جای میگیرد؛ زیرا او در آن مدعی شد که صهیونیستها شمار یهودیان کشتهشده بهدست نازیها را بزرگنمایی کردهاند تا برای آرمان خود همدردی جلب کنند، و همزمان واقعیت اتاقهای گاز را نیز زیر سؤال برد.
با این حال، همکاری میان جناحهای مختلف طبقۀ حاکم ــ حتی زمانی که ظاهراً با یکدیگر در جنگ باشند ــ واقعیتی بنیادی در سرمایهداری است و میتواند اشکال گوناگونی به خود بگیرد. آمادگی دولتهای در حال جنگ برای متوقف کردن خصومتها و متحد شدن علیه دشمن مشترک ــ یعنی طبقۀ کارگر ــ درست در زمانی که فلاکت جنگ او را به دفاع از منافع خود برمیانگیزد، در کمون پاریس ۱۸۷۱ و بار دیگر در پایان جنگ جهانی اول نشان داده شد. وینستون چرچیل، که شهرتش بهعنوان بزرگترین ضدنازی همۀ دورانها کمابیش حقیقت رسمی در بریتانیا و جاهای دیگر به شمار میرود، در سال ۱۹۴۳ در ایتالیا درنگ نکرد تا همین سیاست را به کار بندد: او دستور داد تهاجم متفقین از جنوب متوقف شود تا «ایتالیاییها در آب خود بجوشند» ــ کنایهای برای اینکه قدرت نازی مجال یابد اعتصابهای گستردۀ کارگران در شمال صنعتی را در هم بشکند.
آنچه بیتردید درست است این است که جنبش صهیونیسم، و بیش از همه دولت اسرائیل، همواره از تجربۀ شوآ ــ شبح نابودی یهودیان ــ برای توجیه بیرحمانهترین و ویرانگرترین اقدامات نظامی و پلیسی علیه جمعیت عرب فلسطین استفاده کرده است، و همزمان هرگونه انتقاد از دولت اسرائیل را با یهودستیزی یکسان انگاشته است. اما به این شبکۀ درهمتنیدۀ توجیهات و تحریفهای ایدئولوژیک که از سوی هر دو (یا همۀ) طرفهای درگیر در منازعات کنونی فلسطین پرورانده شدهاند، در پایان این مقاله بازخواهیم گشت.
برای بازگشت به روندی که جنگ به راه انداخت: کشتار یهودیان در اروپا موج مهاجرت به فلسطین را سرعت بخشید، هرچند بریتانیا با تمام توان میکوشید آن را به حداقل برساند. سیاست بهشدت سرکوبگر بریتانیا باعث شد پناهندگان یهودی دوباره به اردوگاهها در آلمان بازگردانده شوند و به تراژدی کشتی استروما بینجامد؛ کشتیای پر از بازماندگان یهودی که اجازه ورود به فلسطین نیافت و پس از آنکه مقامات ترکیه آن را رها کردند، سرانجام در دریای سیاه غرق شد و تقریباً همۀ سرنشینان آن جان باختند.
سرکوب بریتانیا به جنگ آشکار میان قدرت قیم و شبهنظامیان صهیونیست منجر شد. بهویژه ایرگون در پیشبرد تاکتیکهای تروریستی پیشگام بود؛ از جمله انفجار هتل شاه داوود و ترور میانجی دیپلماتیک سوئدی، کنت برنادوت. پیشنهاد پایان دادن به قیمومت بریتانیا و تقسیم فلسطین میان عربها و یهودیان پیشتر در سال ۱۹۳۷ از سوی کمیسیون پیل۱۸ ارائه شده بود، چرا که «شورش عربی» و نارضایتی صهیونیستها روشن ساخته بود که قیمومت بریتانیا در حال فروپاشی است. اکنون، دو قدرت اصلی برخاسته از جنگ جهانی، یعنی ایالات متحده و اتحاد شوروی، در جهت منافع توسعۀ آینده خود مصلحت میدیدند که قدرتهای استعماری قدیمی مانند بریتانیا را از صحنۀ خاورمیانۀ استراتژیک کنار بزنند. در ۱۹۴۷ هر دو در سازمان تازهتأسیس ملل متحد به طرح تقسیم رأی دادند، در حالی که شوروی شمار زیادی سلاح از طریق رژیم استالینی در چکسلواکی در اختیار ییشوِف گذاشت.
در خلال خود جنگ، حقیقت دربارۀ اردوگاههای کار اجباری نازی تا حد زیادی از سوی متفقین سرکوب شده بود، اما پس از پایان جنگ برملا شد و بیتردید همدردی زیادی نسبت به رنج میلیونها قربانی و بازمانده یهودی برانگیخت. این امر ارادۀ صهیونیستها را برای دستیابی به دولتی مستقل با هر وسیلهای که در اختیار داشتند تقویت کرد. با این همه، پویایی بنیادیای که به تشکیل دولت اسرائیل انجامید، از بازآرایی امپریالیستی پس از جنگ سرچشمه میگرفت، بهویژه به حاشیه راندهشدن امپریالیسم بریتانیا به موقعیتی صرفاً فرعی در نظم نوین جهانی.
… تا روز نکبت
همانند مسئلۀ روابط میان نازیها و صهیونیستها، ریشههای «نکبه» (که همچون «شوآ» به معنای فاجعه است) میدان مین تاریخی و بهویژه ایدئولوژیک به شمار میرود. «جنگ استقلال» در سال ۱۹۴۸ با فرار ۷۵۰ هزار پناهندۀ فلسطینی از خانههایشان و گسترش مرزهای دولت تازهتأسیس اسرائیل فراتر از مناطقی که در طرح تقسیم سازمان ملل تعیین شده بود، پایان یافت. بنا به روایت رسمی صهیونیستها، پناهندگان به این دلیل گریختند که اتحاد نظامی عربی ــ که حملۀ خود را علیه دولت نوپای یهودی آغاز کرده بود ــ از فلسطینیها خواست از مناطق درگیر در نبرد خارج شوند تا پس از درهم شکستن پروژه صهیونیسم بازگردند. بیتردید درست است که نیروهای عرب ــ که در واقع از نظر تجهیزات و هماهنگی بسیار ضعیف بودند ــ ادعاهای پرطمطراق بسیاری دربارۀ پیروزی قریبالوقوع مطرح میکردند و از امکان بازگشت سریع پناهندگان سخن میگفتند. اما پژوهشهای بعدی، از جمله تحقیقات تاریخنگاران منتقد اسرائیلی مانند ایلان پاپه، انبوهی از شواهد گرد آورده که از وجود یک سیاست نظاممند رعبافکنی از سوی دولت جدید اسرائیل علیه جمعیت فلسطینی حکایت دارد: سیاستی مبتنی بر اخراجهای جمعی و ویرانسازی روستاها؛ شواهدی که عنوان معروفترین کتاب پاپه، پاکسازی قومی فلسطین (۲۰۰۶) را توجیه میکنند.
کشتار دیر یاسین ــ روستایی نزدیک اورشلیم در آوریل ۱۹۴۸ ــ که عمدتاً به دست ایرگون و لحی انجام شد و بیش از صد نفر از اهالی آن، از جمله زنان و کودکان، بهطور بیرحمانه به قتل رسیدند، رسواترین جنایت جنگ ۱۹۴۸ به شمار میرود. این کشتار حتی از سوی «آژانس یهود» برای فلسطین و هاگانا محکوم شد که آن را به گروههای مسلح «منشعب» نسبت دادند. گرچه برخی تاریخنگاران اسرائیلی همچنان میکوشند این واقعه را نه یک کشتار بلکه صرفاً یک نبرد جلوه دهند، عموماً از آن بهعنوان استثنایی یاد میشود که با «استانداردهای اخلاقی والای» نیروهای دفاعی اسرائیل سازگار نبود (توجیهی که بارها و بارها دربارۀ حمله کنونی به غزه هم شنیدهایم). اما کتاب پاپه بهروشنی نشان میدهد که دیر یاسین نه استثنا بلکه قاعده بود، زیرا بسیاری دیگر از روستاها و محلههای فلسطینی ــ مانند دُوَیمه، لُد، صفصاف، ساسا، و محلاتی کامل در حیفا و یافا ــ با اقدامات مشابه رعب و ویرانی مواجه شدند، هرچند شمار قربانیان در همۀ آنها به آن اندازه بالا نبود.
ایرگون و لحی انگیزۀ خود را در حمله به دیر یاسین آشکار بیان کردند: نه فقط بهخاطر تصرف یک موقعیت استراتژیک، بلکه بیش از همه برای ایجاد ترس و وحشت در میان کل جمعیت فلسطینی و متقاعد ساختن آنان که در دولت یهودی آینده هیچ جایی ندارند. این حملات «نمونهای» و مشابه آنها، بیتردید همین هدف را برآورده کردند و موج عظیم خروج پناهندگان را شتاب بخشیدند، چرا که آنان بهدرستی بیم داشتند که همان سرنوشت مردم دیر یاسین در انتظارشان است. تاریخنگار اسرائیلی، بنی موریس، در کتاب خاستگاه مسئلۀ پناهندگان فلسطینی (۱۹۸۸) نوشت که دیر یاسین «احتمالاً بیش از هر رویداد دیگری در جنگ بر شتابگیری فرار روستاییان عرب از فلسطین تأثیر ماندگار داشت.»
مسئولیت این کشتار را نمیتوان تنها بر دوش باندهای راستگرا گذاشت. هاگانا، از جمله واحدهای نخبه «پالماخ»، از این عملیات پشتیبانی کردند و هیچ اقدامی برای متوقف کردن کشتار غیرنظامیان نکردند و دور از جبهه، بنگوریون و رهبری دولت تازهتأسیس هماهنگکنندۀ همۀ اقداماتی بودند که با هدف «خنثیسازی» مناطق عربنشین و گسترش مرزهای دولت یهودی انجام می شد.
بحثهای زیادی دربارۀ اینکه آیا برنامۀ هماهنگی برای بیرون راندن هرچه بیشتر عربها از مرزها وجود داشته یا نه درگرفته است؛ بحثی که بیشتر حول «طرح دالت» میچرخد. این طرح در ظاهر بهعنوان راهبردی دفاعی برای حفاظت از دولت یهود معرفی میشد، اما در عمل شامل همان اقدامهای تهاجمی علیه مناطق فلسطینینشین بود که پیش و همزمان با حملۀ ارتشهای عربی رخ داد. با این حال، واقعیت این است که خروج جمعی فلسطینیها در سال ۱۹۴۸ دقیقاً با منافع دولت صهیونیستی همخوانی داشت. این را میتوان از این نکته دید که بسیاری از روستاهای ویرانشده از جمله خود دیر یاسین، بلافاصله به سکونتگاههای یهودی بدل شدند یا زیر جنگلهای تازهکاشته پنهان گشتند، و ساکنان پیشین آنها هرگز امکان بازگشت نیافتند.
اتفاقی نیست که اخراج گستردۀ فلسطینیان همزمان شد با کشتارهای هولناک میاناجتماعی در هند و پاکستان پس از تقسیم دیگری در امپراتوری بریتانیا؛ یا اینکه در جنگ یوگسلاوی سابق در نیمۀ نخست دهۀ ۱۹۹۰ اصطلاح «پاکسازی قومی» به واژهای رایج بدل شد. سراسر دورۀ زوال سرمایهداری، همانگونه که رزا لوکزامبورگ پیشبینی کرده بود، بدین معنا بوده است که ملیگرایی، حتی و شاید بهویژه ملیگرایی گروهی که وحشتناکترین آزارها را متحمل شده است، تنها میتواند اهداف خود را از راه سرکوب گروههای قومی یا اقلیتهای دیگر پیش ببرد.
دولت صهیونیستی در خدمت امپریالیسم
دولت اسرائیل از همان آغاز با «گناه نخستین» اخراج بخش عظیمی از جمعیت عرب فلسطین پا به عرصه گذاشت. ادعای آن مبنی بر اینکه «تنها دموکراسی خاورمیانه» است، همیشه با این واقعیت ساده در تناقض بوده است: گرچه به عربهایی که در مرزهای اصلی دولت اسرائیل باقی ماندند حق رأی داده شد، اما «ماهیت یهودی دولت» تنها زمانی میتواند حفظ شود که شهروندان عرب در اقلیت بمانند؛ و بر همین منطق، اسرائیل از سال ۱۹۶۷ تاکنون بر جمعیت عرب کرانۀ باختری حکومت کرده، بیآنکه هرگز قصد اعطای تابعیت اسرائیلی به آنان را داشته باشد.
اما صرفنظر از این مسئله، وجود حتی نابترین دموکراسی بورژوایی نیز هیچگاه به معنای پایان استثمار و سرکوب طبقۀ کارگر نبوده است. در اسرائیل نیز این امر نه تنها دربارۀ پرولتاریای عرب صدق میکند، بلکه شامل کارگران یهودی اسرائیلی هم میشود؛ کارگرانی که مبارزاتشان برای مطالبات طبقاتی همواره با «دیوار آهنین» اتحادیۀ کارگری دولتی، یعنی «هیستادروت»، برخورد کرده است.
در عرصۀ خارجی نیز تعهد اعلامشدۀ اسرائیل به دموکراسی و حتی «سوسیالیسم» ــ که تا اواخر دهۀ ۱۹۸۰ توجیه ایدئولوژیک ترجیحی دولت صهیونیستی بود ــ هرگز مانع از آن نشد که این دولت روابط بسیار نزدیک، از جمله در زمینۀ کمکهای نظامی، با آشکارترین رژیمهای «غیردموکراتیک» و بهطور علنی نژادپرست برقرار کند؛ رژیمهایی چون آفریقای جنوبیِ آپارتاید یا خونتای نظامی آرژانتین پس از ۱۹۷۶ که حتی خود گرایشهای یهودستیزانه داشت. بالاتر از همه، اسرائیل همواره آماده بود تا اشتهای امپریالیستی خویش را در پیوند نزدیک با امپریالیسم مسلط دوران پس از جنگ جهانی، یعنی ایالات متحده، پیش ببرد. اسرائیل در ماجرای کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ همراه با قدرتهای استعماری قدیمیتر یعنی بریتانیا و فرانسه شرکت کرد، اما پس از آن در عمل نقش ژاندارم آمریکا در خاورمیانه را بر عهده گرفت، بهویژه در جنگهای ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ که در اصل جنگهای نیابتی میان آمریکا و شوروی برای سلطۀ منطقه بودند.
از دهۀ ۱۹۸۰ به بعد، اسرائیل هرچه بیشتر زیر نفوذ دولتهای راستگرا قرار گرفت که تا حد زیادی شعارهای دموکراتیک و سوسیالیستی صهیونیسم چپ را کنار گذاشتند. تحت رهبری بگین، شارون و بهویژه نتانیاهو، توجیه حفظ اسرائیل بهعنوان قدرتی نظامیگرا و توسعهطلب تقریباً بهطور کامل بر ارجاع به هولوکاست و «نبرد برای بقای یهود در دریایی از یهودستیزی و تروریسم» استوار شد. و چیزهای بسیاری برای توجیه وجود داشت: از هموار کردن راه برای کشتار فلسطینیان در اردوگاههای پناهندگان صبرا و شتیلا در لبنان به دست میلیشیای فالانژ در ۱۹۸۲ گرفته تا بمبارانهای تلافیجویانۀ مکرر غزه (۲۰۰۸–۲۰۰۹، ۲۰۱۲، ۲۰۱۴، ۲۰۲۱) که پیشدرآمد ویرانگری تمامعیار امروز بودند. بربریت غیرعقلانیای که امروز در غزه مقابل چشمان ما جریان دارد، همچنان ماهیتی امپریالیستی دارد، حتی اگر اسرائیل در فضای جهانی کنونیِ «هر کس برای خودش» دیگر آن خادم مطیع منافع آمریکا نباشد که روزگاری بود.
«مقاومت ضدصهیونیستی»: عذرخواهی برای یک اردوگاه امپریالیستی رقیب
جنایات دولت اسرائیل بهطور گسترده در نشریات چپ و چپ افراطی سرمایهداری ثبت و گزارش شدهاند. اما دربارۀ سیاستهای سرکوبگر و ارتجاعی رژیمهای عربی و دستههای چریکیای که از سوی آنان و قدرتهای امپریالیستی جهانی پشتیبانی میشدند، کمتر سخن گفته شده است. در جنگ ۱۹۴۸، کشتارهای میانجامعهای که در سالهای ۱۹۲۹ و ۱۹۳۶ پررنگ بودند، بار دیگر تکرار شدند. در واکنش به دیر یاسین، کاروانی که به سوی بیمارستان هداسا در اورشلیم در حرکت بود و با وجود اسکورت هاگانا عمدتاً حامل پزشکان، پرستاران و تجهیزات پزشکی بود، در کمین افتاد. کارکنان پزشکی و بیماران، در کنار رزمندگان هاگانا، قتلعام شدند. چنین اقداماتی قصد مرگبار ارتشهای عرب برای نابودی دولت نوپای صهیونیستی را آشکار میکند. در همین حال، سلطنت هاشمی در شرق اردن، با توافقی پشت پرده با بریتانیا، نگرانی عمیق خود نسبت به دولت فلسطینی را با الحاق کرانۀ باختری و تغییر نام کشور به «اردن» نشان داد. همانند مصر، لبنان، سوریه و دیگر کشورها، اکثریت پناهندگان فلسطینی که به کرانۀ باختری گریخته بودند، در اردوگاهها متمرکز شدند، در فقر نگه داشته شدند و بهعنوان دستاویزی برای منازعۀ این کشورها با اسرائیل به کار رفتند. جای تعجب ندارد که فلاکتی که بر جمعیت پناهنده تحمیل شد، نه تنها بهدست رژیم صهیونیستی که آنها را اخراج کرده بود بلکه همچنین از سوی میزبانان عربشان، آنان را به عنصری بهشدت بیثبات بدل کرد. در فقدان بدیل پرولتری، تودههای فلسطینی طعمۀ دستههای ملیگرای مسلح شدند که در کشورهای عربی تمایل داشتند «دولتی در درون دولت» تشکیل دهند و اغلب بهعنوان نیروی نیابتی به قدرتهای منطقهای متصل بودند؛ نمونۀ روشن آن حزبالله در لبنان است. در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، قدرت فزایندۀ سازمان آزادیبخش فلسطین در اردن و لبنان به درگیریهای خونین میان نیروهای دولتی و دستههای چریکی انجامید، شناختهشدهترین نمونهها «سپتامبر سیاه» در اردن در سال ۱۹۷۰ و کشتارهای اردوگاههای پناهندگان صبرا و شتیلا در لبنان در ۱۹۸۲ بود (که به دست میلیشیای فالانژ لبنان و با پشتیبانی فعال ارتش اسرائیل صورت گرفت.)
چپ سرمایهداری کاملاً قادر است «رژیمهای ارتجاعی عرب» در خاورمیانه را محکوم کند و اقدامات سرکوبگر آنان علیه فلسطینیها را افشا نماید، اما این امر مانع از آن نشده که تروتسکیستها، مائوئیستها و حتی برخی آنارشیستها از همان رژیمها در جنگهایشان علیه اسرائیل یا آمریکا حمایت کنند؛ چه با فراخوان برای پیروزی مصر و سوریه در (جنگ ۱۹۷۳)۲۰ و چه با دفاع از «ضدامپریالیست» خواندن صدام حسین در برابر ایالات متحده در سالهای ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳. اما تخصص چپ افراطی، حمایت از «مقاومت فلسطینی» است، و این موضع همواره ثابت مانده است: از روزهایی که سازمان آزادیبخش فلسطین جایگزینی رژیم صهیونیستی با یک «دولت دموکراتیک سکولار که در آن عربها و یهودیان از حقوق برابر برخوردار باشند» را پیشنهاد میکرد، و جبهۀ دموکراتیک خلق برای آزادی فلسطین از حق تعیین سرنوشت «ملت عبری» سخن میگفت، تا سازمانهای جهادی امروز مانند حماس و حزبالله که هیچ ابایی از بیان آرزوی خود برای «انداختن یهودیان به دریا» ندارند، عبارتی که رهبر حزبالله، نصرالله، به کار برد. در واقع، «مقاومت» فلسطینیِ «مارکسیست» در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ نیز از اجرای بمبگذاریهای کور در اسرائیل و قتل غیرنظامیان ابایی نداشت؛ مانند سال ۱۹۷۲ که گروه «سپتامبر سیاه» ۱۱ ورزشکار اسرائیلی را که گروگان گرفته بود، کشت، یا همان سال که ارتش سرخ ژاپن به نمایندگی از جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین در فرودگاه لُد دست به کشتار زد. بهکارگیری چنین روشهایی هرگز موجب نگرانی تروتسکیستها نشد؛ آنها غالباً همان بهانهای را به کار بردند که حزب سوسیالیست کارگری بریتانیا (SWP) پس از یورش حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ بیان کرد: «مردم فلسطین حق دارند به هر شکلی که بخواهند به خشونتی که دولت اسرائیل هر روز بر آنان اعمال میکند، پاسخ دهند»۲۱.
« چپ سرمایهداری هیچگاه از این واقعیت آزرده نشده است که «ضدامپریالیسم» جنبشهای ملیگرای فلسطینی از همان آغاز چیزی جز جستوجوی اتحاد با قدرتهای بزرگ، یا دیگر قدرتهای امپریالیستی ــ آن هم قدرتهایی که منافعشان با منافع اسرائیل یا آمریکا در تضاد بود ــ نبوده است. در دهۀ ۱۹۳۰، مفتی اعظم اورشلیم برای جلب حمایت به ایتالیا و آلمان نازی روی آورد. در دهههای بعد، یاسر عرفات روابط نزدیکی با اتحاد شوروی برقرار کرد و کمکهای سیاسی و نظامی این بلوک را جستوجو کرد. جرج حبش، رهبر جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین، نگاه خود را به چین مائو معطوف کرد. در سالهای اخیر نیز «محور مقاومت» شکل گرفت که حماس و حزبالله را به ایران و جنبش حوثیها در یمن پیوند میدهد. افزون بر این، گروههای «آزادیبخش» دیگری نیز بهطور مستقیم از سوی رژیمهایی چون سوریه و عراق سازماندهی و تغذیه شدند.
به این ترتیب، ملیگرایی فلسطینی هرگز استثنایی بر قاعده نبوده است: قاعدهای که در عصر زوال سرمایهداری، رهایی ملی را ناممکن میسازد و تنها به معنای جایگزینی یک ارباب امپریالیستی با اربابی دیگر است.
اما در دل این تداوم، نوعی تحول نیز رخ داده است؛ یا بهتر بگوییم، انحطاطی بیشتر که با ورود به مرحلۀ نهایی زوال سرمایهداری، یعنی مرحلۀ تجزیه، همخوان است؛ مرحلهای که با رشد آشکار غیرعقلانیت در سطوح ایدئولوژیک و نظامی مشخص میشود. جایگزینی اسطورههای دموکراتیک و «سوسیالیستی» در ایدئولوژی ملیگرایی فلسطینی با بنیادگرایی اسلامی و یهودستیزی عریان ــ منشور حماس بهطور گسترده و مستقیم از پروتکل مشایخ صهیون، جزوۀ ساختگی پلیس مخفی تزار درباره «توطئۀ یهودیان برای سلطۀ جهانی»، استفاده میکند، بازتاب همین غیرعقلانیت در حوزۀ اندیشه است. در همان حال، عملیات ۷ اکتبر، که در آمادگیاش برای کشتن همۀ یهودیان پیش روی خود رنگ و بوی نسلکشی داشت، و در عین حال در ماهیتش خودکشی بود، زیرا تنها میتوانست نسلکشی بسیار ویرانگرتر غزه را برانگیزد، منطق خودویرانگر و «زمین سوخته» همۀ منازعات امپریالیستی امروز را عیان میسازد.
همزمان، اوجگیری جهادگرایی دقیقاً با تسلط فزایندۀ راست افراطی مذهبی صهیونیست بر سیاست اسرائیل همپای یکدیگر پیش میروند؛ جریانی که مدعی «حق الهی» برای تبدیل غزه به ویرانه است، نیروهای اوباش خود را برای سد کردن همان اندک کمکهای غذایی به غزه میفرستد، و میکوشد کل جمعیت عرب فلسطینیِ غزه و «یهودا و سامره» (کرانۀ باختری) را با شهرکهای یهودی جایگزین کند. راست مذهبی در اسرائیل چهرۀ جمجمهوار صهیونیسم است که سالیان دراز از رؤیاهای پیامبران عهد عتیق سوءاستفاده کرده است. اما برای مارکسیستهایی مانند ماکس بر(Max Beer) ، بهترین پیامبران محصول مبارزۀ طبقاتی در جهان باستان بودند؛ هرچند امیدهایشان برای آینده بر نوعی حسرت نسبت به شکلهای پیشین کمونیسم استوار بود، اما در عین حال به جهانی بدون فرعونها و پادشاهان میاندیشیدند و حتی به وحدت بشریت فراتر از تقسیمات قبیلهای. فراخوان صهیونیستهای مذهبی به نابودی عربهای غزه و تحمیل دولتی بر اساس مرزهای مذهبی–قومی تنها نشان میدهد که این رؤیاهای باستانی تا چه اندازه زیر سلطۀ سرمایه به گل نشسته و لگدمال شدهاند.
یافتن راه خروج از هزارتوی ایدئولوژیک
سلاحسازی از هولوکاست و یهودستیزی توسط دولت کنونی اسرائیل روزبهروز آشکارتر میشود. هرگونه انتقاد از سیاستهای اسرائیل در غزه یا کرانۀ باختری ــ حتی اگر از سوی چهرههایی معتبر مانند امانوئل مکرون یا کیر استارمر باشد ــ فوراً بهمنزلۀ حمایت از حماس تعبیر میگردد. رژیم ترامپ در ایالات متحده نیز خود را مخالف سرسخت یهودستیزی معرفی میکند و از این افسانه برای توجیه سیاستهای سرکوبگرانه علیه دانشجویان و استادانی که در اعتراض به ویرانگری غزه شرکت کردهاند، بهره میگیرد. مخالفت ترامپ با یهودستیزی در حقیقت نابترین شکل ریاکاری است. «جنبش ماگا» پیوندهای متعددی با گروههایی آشکارا یهودستیز و فاشیستی دارد، در حالی که موضع «حامی اسرائیل» آن عمدتاً از جانب راست مسیحی انجیلی تغذیه میشود؛ جریانی که باورش ایجاب میکند بازگشت یهودیان به صهیون پیششرط بازگشت مسیح و وقوع آرماگدون باشد. چیزی که انجیلیها کمتر به زبان میآورند، این اعتقادشان است که در جریان این «ایام آخرالزمان»، یهودیان تنها میان دو گزینه قرار خواهند گرفت: پذیرش مسیح یا مرگ و آتش جهنم.
در همان حال، چپ ضدصهیونیست ــ با وجود اصرارش بر جدایی کامل میان ضدصهیونیسم و یهودستیزی، و با وجود مشارکت بسیاری از گروههای یهودی، چه «سوسیالیست» و چه فوقمذهبی، در تظاهرات «آزادی فلسطین» ــ به سبب ناتوانی ذاتیاش در محکومکردن حمایت از حماس، و بنابراین چشمپوشی از یهودستیزی عریان که بخشی از ذات آن است، ناخواسته آب به آسیاب راست میریزد. افزون بر این، وقتی راست از افزایش یهودستیزی پس از ۷ اکتبر سخن میگوید، نیازی به جعل ندارد؛ زیرا در واقعیت، شمار حملات علیه یهودیان در اروپا و آمریکا افزایش یافته است، از جمله قتلها و سوءقصدهایی که در آمریکا در مه (واشنگتن دیسی) و ژوئن (بولدر، کلرادو) ۲۰۲۵ رخ داد. سپس راست و دستگاه صهیونیستی از این رویدادها نهایت بهرهبرداری را میکنند تا اقدامات هرچه بیرحمانهتر دولت اسرائیل را توجیه کنند. و همین روند، به سهم خود، به گسترش بیشتر یهودستیزی دامن میزند.
مهاجرت یهودیان به فلسطین راهحلی برای موج یهودستیزی در حال گسترش در اروپا نیست و حتی میتواند به «تلهای خونین برای چند صد هزار یهودی» بدل شود. امروز اسرائیل این ظرفیت را دارد که به تلهای خونین برای چند میلیون یهودی تبدیل شود؛ و همزمان، سیاستهای روزافزون مرگباری که به نام «دفاع» به اجرا گذاشته میشوند، نوع تازهای از یهودستیزی آفریده است که تمام یهودیان را مسئول اعمال دولت اسرائیل معرفی میکند.
هیچ راه خروجی از دنبالکردن پردهپوشیها و وارونهنماییهای ایدئولوژیک راست صهیونیست یا چپ ضدصهیونیست یافت نمیشود.. تنها راه خروج، دفاع بیامان از چشمانداز پرولتری انترناسیونالیستی است؛ چشماندازی که بر رد کامل همۀ اشکال ملیگرایی و تمام اردوگاههای امپریالیستی بنا شده است.
ما هیچ توهمی دربارۀ ضعف این سنت در خاورمیانه نداریم. «چپ کمونیست انترناسیونالیست»، تنها جریانی که همواره مواضع انترناسیونالیستی را حفظ کرده است، هرگز حضور سازمانیافتهای در فلسطین، اسرائیل یا سایر بخشهای منطقه نداشته است. در اسرائیل، شناختهشدهترین جریان سیاسیای که با اصول بنیانگذار دولت مخالفت کرد، تروتسکیستهای ماتسپن و شاخههای گوناگون آن بودند. اما آنها وظیفۀ انترناسیونالیستی خود را در حمایت از یک یا چند سازمان ملیگرای فلسطینی میدیدند، بهویژه گرایشهای «چپتر» مانند جبهۀ دموکراتیک برای آزادی فلسطین (PDFLP). ما روشن کردهایم که حمایت از یک شکل «مخالف» ملیگرایی هیچ نسبتی با سیاست واقعی انترناسیونالیستی ندارد، سیاستی که تنها میتواند بر ضرورت وحدت مبارزۀ طبقاتی فراتر از همۀ تقسیمات ملی استوار باشد.
با این حال، شکاف طبقاتی در اسرائیل، فلسطین و دیگر نقاط خاورمیانه همچون هر کشور دیگری وجود دارد. در برابر آن چپهایی که کارگران اسرائیلی را صرفاً «مهاجرنشین» یا «نخبهای برخوردار از امتیاز» میدانند که از ستم بر فلسطینیها سود میبرند، میتوان یادآوری کرد که کارگران اسرائیلی بارها دست به اعتصاب زدهاند تا از سطح زندگی خود دفاع کنند، سطحی که پیوسته بهواسطۀ تقاضاهای اقتصاد جنگی فربه و سنگین رو به زوال است ــ و اغلب در تقابل آشکار با هستادروت. طبقۀ کارگر اسرائیل از ۱۹۶۸ اعلام کرد که بخشی از خیزش جهانی مبارزات است: در اعتصابهایی که در ۱۹۶۹ آغاز شد، کارگران شروع به تشکیل کمیتههای عمل در بیرون از اتحادیۀ رسمی کردند. این اعتصابها را کارگران بندر اشدود رهبری کردند که مطبوعات آنان را «عاملان فتح» معرفی کردند.
در ۱۹۷۲، در واکنش به کاهش ارزش پول اسرائیل و در رد فراخوان هیستادروت برای «فداکاری به نام دفاع ملی»، کارگران برای افزایش دستمزد بیرون از دفتر مرکزی اتحادیه تظاهرات کردند و درگیر نبردهای سخت با پلیس شدند. در همان سال در مصر، بهویژه در حلوان، پورتسعید و شبرا، موجی از اعتصابها و تظاهرات در واکنش به افزایش قیمتها و کمبودها درگرفت؛ همانند اسرائیل، این امر به سرعت به درگیری با پلیس و بازداشتهای گسترده انجامید. همانند اسرائیل، کارگران شروع کردند به تشکیل کمیتههای اعتصاب مستقل در برابر اتحادیههای رسمی. همزمان، دانشجویان چپگرا و ملیگرایان فلسطینی که به این تظاهرات کارگری پیوستند و خواستار آزادی اعتصابکنندگان زندانی شدند، «بیانیههایی در حمایت از جنبشهای چریکی فلسطینی صادر کردند، همراه با مطالباتی برای برپایی اقتصاد جنگی (از جمله انجماد دستمزدها) و تشکیل «میلیشیای مردمی» برای دفاع از «میهن» در برابر تجاوز صهیونیستی… این رویدادها تضاد کامل میان مبارزات طبقاتی و «جنگهای رهایی ملی» در عصر امپریالیسم را برجسته میکند».
در سال ۲۰۱۱، در جریان تظاهرات و اشغالهای خیابانی علیه کاهش خدمات اجتماعی و هزینۀ بالای زندگی، شعارهایی علیه نتانیاهو، مبارک و اسد بهعنوان دشمن مشترک سر داده شد، در حالی که شعارهای دیگری نیز بر این نکته تأکید داشتند که عربها و یهودیان هر دو از فقدان مسکن مناسب رنج میبرند. همچنین تلاشهایی برای گسترش بحثهایی میان یهودیان، عربها و پناهندگان آفریقایی صورت گرفت. در سال ۲۰۰۶ نیز هزاران کارمند دولت در غزه به دلیل عدم پرداخت دستمزدها از سوی حماس دست به اعتصاب زدند.
همۀ این جنبشها بهطور ضمنی ماهیت جهانی مبارزۀ طبقاتی را آشکار میکنند، حتی اگر بیان آن در این منطقه مدتهاست که بهشدت در بند کینههایی گرفتار شده باشد که از دورهای بیپایان ترور و کشتار تغذیه میشوند و نیز بهخاطر آمادگی بورژوازیهای گوناگون برای منحرفکردن و خفهکردن هر نشانهای از مخالفت با خشونتهای میاناجتماعی و جنگهای میان دولتها. در غزه، بهتازگی شاهد تظاهراتی خیابانی بودیم که خواستار کنارهگیری حماس و پایان جنگ شد. اما خیلی زود روشن شد که دولت اسرائیل از برخی طایفهها و جناحهای درون غزه حمایت کرده و حتی آنها را مسلح ساخته است تا کنترل این نارضایتیهای ضدحماس را در دست بگیرند. در اسرائیل نیز شمار فزایندهای از نیروهای ذخیرۀ ارتش از حضور در خدمت خودداری میکنند و شماری از آنان بیانیهای منتشر کردهاند که توضیح میدهد چرا دیگر حاضر نیستند در ارتش خدمت کنند. برای نخستین بار، اقلیتهای کوچکی در حال پرسشگری نسبت به اهداف جنگ مداوم علیه حماس هستند ــ نه فقط به این دلیل که این جنگ بهطور اجتنابناپذیر امکان آزادی هر یک از گروگانهای بازمانده را کاهش میدهد، بلکه همچنین بهسبب رنج عظیمی که بر جمعیت فلسطینی تحمیل میکند؛ موضوعی که در فضای ترومای جمعی ناشی از ۷ اکتبر و بهرهبرداری حسابشده دولت اسرائیل از آن، عملاً به تابو بدل شده است. با این حال، ایدئولوژی صلحطلبانهای که بر جنبش مخالفان اسرائیلی حاکم است، خود مانعی دیگر بر سر پیدایش هرگونه مخالفت واقعاً انقلابی با جنگ خواهد بود.
با وجود این، همین پرسشهای نوپا در هر دو سوی منازعه نشان میدهند که وظیفهای برای انترناسیونالیستها وجود دارد تا این روند را تشویق کنند که از پوسته صلحطلبانه و میهنپرستانهاش بیرون بیاید. بیتردید، در حال حاضر تنها میتوان به اقلیتهای بسیار کوچکی امید بست؛ و ما درک میکنیم که با توجه به سطح بالای مسمومیت ایدئولوژیک در اسرائیل و فلسطین، مهمترین گامها برای گسستی واقعی از ملیگرایی نیازمند الگو و الهام از سطوح نوین مبارزۀ طبقاتی در کشورهای مرکزی سرمایهداری خواهد بود.
*****
توضیحات:
۱- Ulster
منطقهای در ایرلند شمالی که بریتانیا آن را بهعنوان پایگاه استعماری وفادار نگه داشت.
۲- Chaim Weizmann –( ۱۸۷۴ –۱۹۵۲)
۳- Nabi Musa riots
نبی موسی یک آیین مذهبی اسلامی است که در آن زمان (۲۰ آوریل ۱۹۲۰) جمعیت بزرگی را در اورشلیم گرد آورد. شورشهای آن روز با شعارهایی «اسلامی» همراه شد، مانند «دین محمد با شمشیر بنیان نهاده شد»، و در کنار آن شعاری که مورد علاقه پوگرومیستها در ادیان گوناگون بود: «یهودیان را سلاخی کنید». این شعار اکنون در قالب فریاد محبوب پوگرومیستهای یهودی در اسرائیل بازتاب یافته است: «مرگ بر عربها». (ر.ک. سایمون سباگ مونتیفیوره، اورشلیم: زندگینامه، ۲۰۱۱، ص ۵۱۶)
۴- Birionim
۵- Lohamei Herut Israel/ Lehi
مبارزان آزادی اسرائیل
۶- Vladimir Zeev Jabotinsky
۷- Hashomer Hatzair
هاشومر هاتزایر: «نگهبان جوان» جنبش جوانان صهیونیست سوسیالیست که در ۱۹۱۳ در لهستان شکل گرفت و بعدها در فلسطین به یکی از جریانهای اصلی صهیونیسم چپ بدل شد.
۸- Mifleget HaPoalim HaMeuhedet
۹- Haganah
هاگانا: دفاع، سازمان شبهنظامی اصلی ییشوِف یهودی در فلسطین تحت قیمومت بریتانیا (۱۹۲۰–۱۹۴۸) که بعدها هسته ارتش اسرائیل را تشکیل داد.
۱۰- Yishuv
اصطلاحی عبری برای جامعۀ یهودیان ساکن فلسطین پیش از تأسیس دولت اسرائیل (بهویژه در دورۀ قیمومت بریتانیا)
۱۱- Irgun Tsvai Leumi
«سازمان نظامی ملی»، گروه شبهنظامی صهیونیست تجدیدنظرطلب که در ۱۹۳۱ از هاگانا جدا شد و با اقدامات تروریستی علیه عربها و همچنین علیه بریتانیا در فلسطین شناخته میشد.
۱۲- در تاریخنگاری رایج به این موضوع اشاره میشود که حاج امین الحسینی، مفتی اعظم اورشلیم و یکی از رهبران سیاسی–مذهبی فلسطینیان، در جریان شورش بزرگ ۱۹۳۶–۳۹ و بعدتر در جنگ جهانی دوم، روابط نزدیکی با آلمان نازی برقرار کرد. او در سال ۱۹۴۱ به برلین رفت، با هیتلر و دیگر مقامات نازی ملاقات کرد و در رادیو برلین پیامهایی در حمایت از محور (آلمان–ایتالیا–ژاپن) علیه بریتانیا پخش کرد.
۱۳- Bilan
نشریۀ «جناح چپ کمونیست » (۱۹۳۳–۱۹۳۸) که تحلیلهای مارکسیستی–انترناسیونالیستی از بحران جهانی سرمایهداری، فاشیسم، امپریالیسم و مسائل ملی منتشر میکرد.
۱۴- https://endnotes.org.uk/posts/auerbach-and-mattick-on-palestine
۱۵- Amadeo Bordiga
آمادئو بوردیگا:(۱۸۸۹–۱۹۷۰) ازبنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا و یکی از برجستهترین نظریهپردازان «چپ کمونیستی»؛ به مواضع سختگیرانه ضدپارلمانی و ضدجبههایاش شناخته میشود.
۱۶- Shoah
واژهای عبری است که در اصل به معنای «فاجعه، ویرانی» است و در گفتمان تاریخی–سیاسی امروز بهطور خاص برای نامیدن هولوکاست یهودیان اروپا بهدست رژیم نازی به کار میرود.
۱۷- Auschwitz – the big alibi, Sinistra.net
۱۸- Haavara Agreement
توافقی میان مقامات نازی و آژانس یهود در سال ۱۹۳۳ که به یهودیان آلمانی اجازه میداد با انتقال بخشی از داراییهای خود به فلسطین مهاجرت کنند؛ این توافق همزمان هدف نازیها برای «آلمان عاری از یهود» و هدف صهیونیستها برای جذب مهاجر در فلسطین را پیش میبرد.
۱۸- Peel Commission
کمیسیونی بریتانیایی به ریاست لرد ویلیام پیل که در سال ۱۹۳۷ مأمور بررسی شورش عربی در فلسطین شد و نخستین طرح رسمی تقسیم فلسطین به دو دولت یهودی و عربی را پیشنهاد داد.
۱۹- Histadrut
فدراسیون سراسری اتحادیههای کارگری در فلسطین (تأسیس ۱۹۲۰) که پس از تشکیل اسرائیل به بزرگترین نهاد کارگری این کشور بدل شد، اما عملاً درهمتنیده با دولت و حزب حاکم بود و بیش از آنکه مدافع منافع کارگران باشد، ابزاری برای کنترل جنبش کارگری و اجرای سیاستهای صهیونیستی به شمار میرفت.
۲۰- تروتسکیستهای «ارتدوکس» که نشریۀ رد ویکلی (۱۲ اکتبر ۱۹۷۳) را منتشر میکردند، استدلال میکردند که در این جنگ «اهداف طبقات حاکم عرب با اهداف ما یکسان نیست»، اما با این حال «حمایت از تلاش جنگی مصر و سوریه برای همۀ سوسیالیستها الزامی است». در مقابل، پیشگامان حزب سوسیالیست کارگری بریتانیا (SWP)، یعنی تروتسکیستهای کمتر ارتدوکس گروه سوسیالیسم بینالملل (شماره ۶۳)، تأکید میکردند که از آنجا که اسرائیل ژاندارم ایالات متحده است، «نبرد ارتشهای عربی علیه اسرائیل، نبردی علیه امپریالیسم غربی است». بنگرید به «جنگ عرب–اسرائیل و بربرهای اجتماعیِ ‹چپ›» در انقلاب جهانی شمارۀ ۱.






