هی زن، هی نی  – سیدعلی صالحی

به زنگ می‌زند حواس

که جهان

در دستِ حرامزادگانِ دَجال است.

هی داروغه!

نیمه راه مانده‌ی مَغبون!

نخست به نیزار بیا،

اگر اهل رویا… راهت دادند،

بعد… رَدی از حضرتِ داوود

بلکه به دامنه‌ها!

هی نی‌زنِ دَهر،

در هزاره‌ی بادها!

باران را از بلوغِ آبی‌ها بستان،

من درد از درد گرفته‌

در تنفسِ دریا دمیده‌ام.

یارا‌.. یارا…!

اینجا

چه مَرد و چه زن،

هم در ذکاوتِ زندگی

همین‌اند.

هی بی من از وحیِ واژه‌ها!

ناله‌خوانانِ این همه خسته را

مولانایی نیست.

تنها من

راه به حلولِ تو دارم

تا حنجره‌ی مجروحِ مردمی

که در پستوی پنهانگی

پَریشانا… پَریشانا!

برچسب ها

به قول همیشه بامداد ما، «روزگارِ غریبی‌ست نازنین!»البته این عبارت اندوهگسار، چهره‌نمای همان دو سه دهه‌ی نخست انقلاب بود. این سال‌ها و دهه‌های اخیر، «ما خود غریب روزگار و روزگارانیم»! ‌این غربت برای من آن شبی آغاز شد که شنیدم زنده‌نام «غلامحسین ساعدی» دنیا را به دردپذیران سپرد و رفت

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی