
مخاطب این نوشتار چپهای بریده یا نیمهبریدهی هستند که با هر انگیزهای در همایش پادشاهیخواهان شرکت کردهاند.
پیشاپیش گفته باشم امیدواری چندانی ندارم که در این گفت وگو یا هر گفتمانی با آنها به هم دلی دست یابیم. هرگز نمیتوان با کسانی به تفاهم رسید که در کردوکار سیاسی اصول راهبردی آنها بیاصولی است. و در سیاستورزی مرزهای اخلاق را به هیچ میگیرند. با شعبدهبازانی که چشم دارند لعبت آزادی را از جعبهی جادوی فاشیستها بیرون بیاورند؛ گفت وگو بیحاصل است.
پیشتر شنیده بودیم که «راه قدس از کربلا میگذرد» گزارهای که سالها مایهی مزاح ما بود. این طرفه اما نمیدانستیم که راه آزادی نیز میتواند از بیغولهی شووینیسم گذر کند. روشنفکران! دنیادیده و کارکشتهگان سپهر سیاست که چند پیراهن- نخنما- در جنبش چپ پاره کردهاند به ما میگویند: در همدستی با دژخیمان ساواک، جاسوسان موساد و همپیمانی با شرورترین نیروهای اهریمنی امروز راهی به سوی آزادی و دموکراسی گشوده میشود!! آیا چپهای بریده از مردم در همپیمانان خود نظر نمیکنند؟ برای آنها مایه شرم نیست که شانه به شانهی بازماندهگان شعبان جعفری و ورشکستهگان اخلاقی برپای بایستند و گوش جان به سرود شاهنشاهی بسپارند؟
اگر شاهزاده مفلوک اندکی از شرافت سیاسی و اقبال مردمی سیهانوک برخوردار بود؛ خطای چپهای بریده بخشودنی بود. هم ذات پنداری وی با شاهزادهی کامبوج یا کنستانتین- شاه فروافتاده یونان و یا ظاهرشاه افغانستان پنداربافی محض است. اوباش سرسپردهای که شاهزاده را نه مانند نگین که هم چون «خرمهره» در میان گرفتهاند؛ رژیمی حتی با چهرهی لیبرال و هویت راست میانه را تاب نمیآورند چه رسد به آزادی و حقوق بشر برای مردم ایران.
* * *
آن چه از نوشتهها و گفتههای پادشاهیخواهان و همپیمانان چپنمای آنها در رسانهها مییابیم به پریشانگویی عامیانه بیشتر مانسته است تا گفت وگوی سیاسی سازنده. خواندن آن ها همزمان هم خنده بر لب ها می آورد و هم آب در دیده گان. خنده ها را بگذاریم اما برای اندوه چه دلیلی روشن تر از این که یک صدسال پبش در حلقه ی همراهانی که رضاخان را در میان گرفته بودند تا راه و چاه را به وی نشان دهند شماری سرآمد اندیشه وران وروشن فکران روزگار خود بودند. در میان آن ها ادیبان و چهره های فرهنگی هم چون ذکاء الملک فروغی، علی اصغر حکمت، دانش آموخته گان حقوق مانند داور و یا سیاست پیشه گانی کارکشته – تیمورتاش- نام بردار بودند. هدف این نوشتار نقد کارنامه سیاسی کارگزاران رژیم پهلوی اول نیست. بیش تر بیان این حقیقت است که تلاش آن جمله بر این پایه بود تا از قزاقی خشن، بی سواد و خودکامه ، اصلاح طلبی توسعه گرا بسازند و اقتدار سیاسی او را دست مایه ی امنیت و توسعه کشور قرار دهند.
انصاف را اردوی سیاسی و فرهنگی پادشاهی خواهان امروز نیز یکسره از فرزانه گان تهی نیست!! اما مشکل این جاست که فرزانه گی آن ها با چشم سر دیده نمی شود؛ آن ها را با چشم سر می توان دید و بازشناخت. بیژن کیان، نوری زاده، نصیری و در شمار آن ها ابوالفضل محققی بی گمان.
آقای محققی در میانه گزارش خود از پیام خانم گوگوش و پیوستن وی به همایش مونیخ چنان به وجد و شور می آید که پنداری اتحادیه کارگران و کارکنان شرکت نفت یا فولاد و یا کانون سراسری آموزگاران به آن ها پیوسته اند، سپس شرحی درازدامن در باره جای گاه هنری و وجاهت مردمی خانم گوگوش نوشته اند و جفایی که از سوی چپ های « دگم» و هنرناشناس بروی رفته است: «تصویر زیبای گوگوش، این اسطوره ی حقیقی هنر معاصر ایران بر صحنه، با پیامی برأمده از جان شیفته او ظاهر می شود… نگاه بسته و ایدیولوژیک جریان های چپ، مخالف هر عنصر تازه بود، که نشانی از هنر و یا تکنولوژی غربی داشت و موسیقی پاپ از جمله همین تحریمی ها بود.» سپس با گفت آوردی از یک شهروند تاجیک می افزاید: اگر در تاجیکستان انتخابات آزاد بود به رییس جمهوری انتخابش می کردیم.
نگارنده در جای گاهی نیست که در باره هنر خانم گوگوش داوری کند یا آن که حق او را برای فرستادن پیام به این یا آن نادیده بگیرد. منظور نشان دادن ژرفای درمانده گی شاه پرستان است که می کوشند با برجسته کردن و بزرگ نمایی برخی چهره های شرکت کننده در همایش، برای شاه زاده ی بی اعتبار، اعتباری دست و پا کنند.
یاران و هم راهان رضاپهلوی با تلقین توهم در باره کاریزمای سیاسی و اقبال مردمی مخدوم خود خاک در دیده گانش می پاشند تا راه را از چاه باز نداند. آن ها توانسته اند از لیبرالی کمابیش فروتن، خودکامه ای متوهم بسازند. جفایی که چاپلوسان در حق پدرش روا داشتند. دکتر خانلری خطاب به تنی چند از مشاوران شاه گفته بود: شما این مرد را دیوانه می کنید. به هر روی زمان زیادی نمی گذرد که رضا پهلوی خود را لیبرال و دموکرات وا می نمود که سودای نشستن بر تخت طاووس را رها کرده است؛ لاف وطن پرستی می زد و پیغام از پس پیغام که آماده است در کسوت خلبان از آسمان کشور پدافند کند. اکنون اما به آن جا رسیده است که حلقه ی بنده گی نتان یاهو و ترامپ را به گردن بیاویزد.
هم سنجی کارگزاران و مشاوران رضاشاه با حلقه خاک ساران درگاه شاه زاده، پویش سیاسی معناداری را برجسته می کند. این که جریان پادشاهی خواهی راهی دراز از اصلاح طلبی توسعه گرا- هرچند فرمایشی، سست بنیاد و نامتوازن- تا فروافتادن در باتلاق فاشیسم پیموده اند؛ با این همه در باره آن ها می باید با سنجه انصاف داوری کنیم. زیرا سطحی نگری بازتاب گرایش کلی و عمومی سرمایه داری به ابتذال سیاسی و اخلاقی است. اگر انتخاب آن ها این است که در نقش چماق سرمایه نمایان شوند و در کنار شرورترین نیروهای چیره بر جهان امروز بایستند؛ چاره ای جز فرورفتن در منجلاب تباهی پیش رو نخواهند داشت.
در پرده ای از این نمایش دل شوره آور شرکت کننده ای، خوش آیند شاه زاده، وی را پدر ملت ایران نامید و شاه زاده با فروتنی! پذیرای این عنوان شدند. یک صد سال پیش نیز خاک ساران درگاه رضاخان وی را «پدر دل سوز ملت ایران» نامیدند. در آن زمان اما شاعری آزاده – میرزاده عشقی – از آن بوی خودکامه گی شنید و با تلخ زبانی و شوخ طبعی ویژه خود در سروده ای به نکوهش آن میان بست. یک سده پس از آن از میان چپ های بریده ی حاضر در همایش صدایی به چالش برنخاست که والاحضرتا روزگار پدرشاهی دیری است که سپری شده است. مردم نه رعیت اند، نه امت و نه همچنان فرزندخوانده کسی. آن ها شهرونداند و آن هم نه شهروندان خیالی که در خرم بهشت ایران! روزگار می گذارند. نه انتزاعی و بی چهره از آن دست که «انسان شناسی بورژوایی» توصیف می کند. بلکه شهروند- کارگر، شهروند- پیشه ور، شهروند- سرمایه دار، بانک دار، آموزگار، پرستار و…اند. حاکمان اسلامی نیز به نوبه خود کوشیدند هویت شهروندی و شناسه ی طبقاتی را از شهروندان بازگیرند و زیر عناوین «برادر» یا «خواهر» بپوشانند.
چپ های بریده در همایش اگر زینت محفل نیستند می باید «رهبری»! خود را آگاه کنند که مردم ایران به سطحی از برومندی سیاسی و اجتماعی رسیده اند که ولایت و سرپرستی تنابنده ای را به گردن نگیرند. این عنوان با ادعای برپایی دولت مدرن میانه ای ندارد. «پدر» در فرهنگ سیاسی خودکامه گان نام دیگری برای جلاد است. این واژه بر زبان آن ها نه بازنمای مهر و عشق که فرمان برداری بی چون و چرا هم راه با قهر و خشونت را مفهوم پردازی می کند. کم نبوده اند دژخیمانی که خویش کاری «پدرانه»! مردم را به داغ و درفش و چوبه دار سپرده اند.
بی دلیل نیست که جوانان ما به ویژه دختران با نقش پدر در جای گاه «پدرسالار» به چالش گری برخاسته اند. چراکه با سری افراشته آن ها را زندانی جنون «ناموس پرستی پدرانه» خود کرده ایم و در مواردی نیز دست در خون آن ها گشوده ایم.
* * *
یکی از مهمانان با آب و تاب، حال و هوایی را بازتاب می دهد که در سالن همایش می گذرد... هم اکنون «… نماینده ای از ایل بزرگ بختیاری در حال سخن رانی است» «ایل بزرگ بختیاری».
کارگزاران پهلوی – در راستای رونق همایش- اگر چند روز دیگر صبوری پیشه می کردند؛ « اندک اندک جمع مستان» می رسیدند. شاهسون ها در راه بودند و نماینده گان از طایفه بزرگ جهان تیغ در سیستان، شه بخش ها و عشیره برآهویی در بلوچستان، قشقایی ها در فارس، عشایر لرستان و… در این «لویی جرگه» شاه زاده می توانست مشروعیت دل خواه را فرادست آورد و برپایه آن دولتی مدرن و سلطنتی دموکراتیک را برپادارد!!
تو گویی تاریخ نیز در راستای منویات شاهانه از پویش باز مانده است و در ۱۱۴۸ ه.ق منجمد شده است.
در آن تاریخ نادرشاه که هنوز نادرقلی نامیده می شد، ساحت کشور را از نیروهای سرکش پاک سازی کرد. البته به تن خویش نه در هم دستی با قشون بیگانه.
پس هنگام رسیده بود که به دولت خود مشروعیت بخشد. بنابراین ریش سفیدان و بزرگان و سرکرده گان اقوام را در سراسر کشور فرا خواندند تا در باره آینده ی کشور رایزنی کنند. بیش تر از بیست هزار نفر در دشت مغان گردهم آمدند و نیز نماینده گانی از دولت عثمانی. مهمانان از آن جا که می دانستند سردار خودکامه افشار – مانند شاه زاده ی ما- دل در گرو تاج و تخت دارد، اگرچه آن را برزبان نمی آورد، شکرانه تلاش او تاج پادشاهی را بر سرش نهادند. این همایش در تاریخ «شورای کبیر مغان» نام گرفته است.
اگر سازوکار دشوار سفر و شمار باشنده گان آن روز کشور را به دیده بگیریم؛ چنین همایشی در روزگار خود کاری کارستان بود. به ویژه آن که به شبکه تلویزیونی «من و تو» دست رسی نبود و «ایران اینترنشنال» هنوز راه اندازی نشده بود!!
گزارش گر این نمایش خنده بازار اما خود را از تک و تا نمی اندازد و می نویسد: «سالن انباشته از جمعیت است.»
هرکس گفته باشد راست گفته است: تاریخ در کار بازتولید خود در نسخه هایی کمیک است.
* * *
نخستین چالش ابوالفضل محققی با رژیم شاه در جوانی آغاز می شود: سرود نواخته می شود و او بر نمی خیزد و به کیفر می رسد. سپس گامی فرا می گذارد سازوبرگ چریکی بر می گیرد تا رژیم را براندازد و پس از آن در پی گشت و گذاری درازدامن در جای جای جهان و سیروسلوک روحی و «برخاستن از درون» به اصل نخستین و آغازین خود باز می گردد. داستان غریبی است.
درست همان گونه که «ایده مطلق» هگل در دولت به غایت ارتجاعی پروس بر سرگردانی و بیگانه گی خود چیره می شود و به آرامش و خودآگاهی می رسد؛ روح سرگردان فیلسوف ما نیز که در سرشت خود برون افکنی ارتجاع رژیم پهلوی بود؛ نخست خود را هم چون برنهاد در برابر آن می یابد و سرانجام منزل به منزل راه می پوید تا به معرفتی شهودی دست می یابد و به آغازگاه خود باز می گردد و با آن به آشتی می رسد.
اعتراض ناآگاهانه به سرود شاهنشاهی و سپس بازگشت آگاهانه به آن. و این همه ی آن پیامی است که آقای محققی در باره کارنامه سیاسی خود باز می گوید.
چه تقدیر غم باری.
سرگذشت او روایتی کمیک از شاه کار به یادماندنی سوفوکل است. ادیپوس شاه در تلاشی نافرجام می کوشد از تقدیر خود- کشتن پدر و زناشویی با مادر- بگریزد؛ تقدیر اما او را به دام می اندازد و ناخواسته هر دو ناهنجار را انجام می دهد.
در باره ی قهرمان! داستان ما نیز شاید بازی سرنوشت این بوده است که پس از چند بار پوست انداختن و سیروسفر از جابلقا به جابلسا و «برخاستن از درون»! در فرجام کار برپا بایستد و به سرود شاهنشاهی گوش بسپارد. با این تفاوت که اودیپ از سرنوشت تلخ خود رنج می برد و خود را به کیفر می رساند. در نسخه ی بدلی این داستان، قربانی سرنوشت ما با «فرهنگی کلبی مسلکی» شانه ها را بالا می اندازد و به تقدیر خود لبخند می زند و خوش آمد می گوید: «نشستن یا برخاستن من چیزی را حل نمی کرد» برخاستن «چیزی جز هم آهنگی با محیط نبود». همین دو جمله کوتاه شاه کار بی اخلاقی است. روزگاری مرعوب کاریزمای بی چون و چرای خمینی می شود و از وی حمایت می کند؛ دیگر روز کاریزمای خیالی شاه زاده دست مایه حمایت از او می شود. اگر اصولی در کار نباشد سیاه و سفید برابرند. نزاع بر سر اصول نیست بر سر کاریزماست.
جاذبه «سوسیالیسم واقعا موجود» در روزگار خود همان اندازه برانگیزاننده ی عشق لاهوتی است که چیره گی یک قطبی سرمایه داری جهانی . و این همه «در هم آهنگی با محیط»! به انجام می رسد.
اگر معرفت شهودی دست دهد به ساده گی می توان از کنار حمیداشرف برخاست و با همان شورواحساس و عاطفه در کنار شاه زاده و ارباب او نتان یاهو نشست.
دوستان پیشین ما اندکی دیر از «درون برخاسته اند» اطاق های فکر سرمایه داری در ایالات متحده و غرب از أن ها سحرخیزترند و پیش تر کشف شاه زاده را در جای گاه قصاب آینده مردم به نام خود ثبت کرده اند.
به هر روی آرزوی نگارنده این است که یک بار دیگر «از درون برنخیزند» که «بیرون» را به آتش خواهند کشید.
با این همه برای آقای محققی و دوستان اش اندک مایه ای از تسلی وجود دارد این که در این تقدیر شوم تنها نیستند. شمار دیگری نیز با وی هم سرنوشت اند. تنهایی دردناک است، در شکست اما هولناک تر است.
به باور نگارنده آقای محققی هم چون بسیارانی دیگر در جنبش چپ از آغاز تا پایان کردوکارسیاسی خود تحول معناداری را تجربه نکرده اند. زیرا در هر فراز از کنش گری چه زمانی که به گفته ی خود سیانور در دهان داشتند و یا هنگامی که آرمان شهر خویش را در لیبرال دموکراسی یافتند؛ و چه امروز که با شبه فاشیست ها هم پیمان شده اند؛ در همه این فرازها هم چون اسب عصاری درون منظومه ی سرمایه چرخیده اند. پریدن از روی گرایشی به گرایش دیگر. آویختن از شاخه ای به شاخه ای اما هم چنان از همان درخت.
این گزاره نباید چنین خوانده شود که گرایش های سیاسی در سپهر سیاست ورزی سرمایه از وزن و ارزش یک سانی برخوردارند. مثلا سوسیال دموکراسی با فاشیسم این همان است و…
آن ها نه همان با هم متفاوت اند که در تناقض اند. اما از چشم اندازی دیگر دیدگاهی که آن ها را در برابر اردوی کار و قطعیت استثمار و معیشت قرار می دهد؛ اموری نسبی و منشوری رنگین کمان درون سرمایه اند.
گذر از مشی چریکی به روی کرد خشونت پرهیز هرچند گامی به پیش است اما به خودی خود تحول معناداری نیست. مهم جهت گیری سیاسی پس از آن است. اگر ایستگاه بعدی، لیبرال دموکراسی و یا هریک از گرایش و نحله ها در «بازار سیاست سرمایه» باشد؛ تنها توهم پوست اندازی را افاده می کند و نه چرخشی بنیادی را.
جنبش چریکی به رغم پوسته رمانتیک و پوشش آرمان گرایانه، در سرشت خود جنبشی اصلاح طلبانه بود. زیرا به خود سرمایه دست رسی نداشت و سازوکار آن را نمی شناخت و نه همچنان شیوه برانداختن آن را. بلکه با پاره ای از بدترین نمودهای اجتماعی و فرهنگی آن از جمله خودکامه گی سیاسی و هژمونی سرمایه ی بیگانه در ستیز بود. از همین رو فاصله ای معنادار با رادیکالیسم داشت. کاربرد خشونت و کارگرفتن از ابزاری مانند اسلحه و سیانور حتی شورمندی بی مانند و فداکاری ستودنی هم وندان اش، روی کردهای رادیکال در معنای طبقاتی و سرمایه ستیز نیستند. آن ها را می توان واکنش هایی قهرآمیز در برابر قهر دولتی به شمار آورد.
شورمندان با قهر به درهای بسته می کوبیدند؛ کلید اما جای دیگری بود.
برای رادیکالیسم یک معنی بیش تر وجود ندارد: پرداختن به ریشه ها.
به هر روی آماج فرجامین جنبش چریکی یعنی سوسیالیسم خلقی بدیل سرمایه داری نیست. و نه بدیلی برای سوسیالیسم پرولتاریایی. از همین رو زمانی که فرو پاشید؛ جاذبه سرمایه «مونادها» و ذره های پراکنده آن را در خود فرو کشید. شاخه ها، هموندان و هواداران آن به فراخور ظرفیت های طبقاتی شان جذب یکی از گرایش های درون همان منظومه شدند. تقدیر برخی نیز «عرفان بورژوایی» یا به زبان سیاسی فاشیسم بود.
از یک زاویه نگاه، آدمی هستی مندی، خوش بخت است که طبیعت «سازوکار روانی دفاع» را به وی ارزانی داشته است. اگر نه چنین بود کار بسیاری چه بسا به جنون می کشید. به یاری این سازوکار می توان خود را فریب داد. شکست را پیروزی ، ستم را دادگری، جاهلان را فرزانه دید و آرامش یافت. در این خودفریبی تنها دست طبیعت در کار نیست. در روزگار ما نیرنگ سرمایه حتی نیرومندتر است. «این موش پیر کور» از آغاز برآمدن هم چنان در کار نقب زدن است.
اگر دست سرمایه از آستین بنگاه های پردازش فریب و «ضدآگاهی» تلقین کننده گان معرفت شهودی!! بیرون بیاید؛ به ساده گی می تواند شاه زاده ای بی بهره از هر دانش و هنری را «یوسف گم گشته ی» افسانه های سامی فرا نماید که قرار است در پناه آتش ارتش اسرائیل و ساق دوشی فریدون احمدی و دوستان اش از راه «کنعان» به ایران بازآورند تا کلبه های احزان را گلستان کند.
آن جا که تجربه راه ندارد؛ جایی نیز برای پرسش هایی از این دست نمی ماند که شایسته گی سیاسی شاه زاده از کجا و چه گونه احراز شده است؟ دانش آموخته کدام دانشگاه، نگارنده ی چند کتاب و نویسنده چند مقاله علمی یا فرهنگی است؟ پژوهش گر کدام یک از رشته ها در علوم است؟ جز اعتمادی و قاسمی نژاد استادان راهنمای او کیانند؟ بنیان گذار کدام مکتب فکری- فلسفی یا دبستان سیاسی است؟ در کارنامه او رهبری چند حزب و سازمان سیاسی وجود دارد؟ کدام بنگاه اقتصادی را مدیریت کرده است؟ نان و برگ خود را از کجا و چه گونه فراهم می کند؟ در پیکار با حاکمان اسلامی چه خطرهایی رابه جان خریده است؟ یا کدام شجاعت را بروز داده است؟ جز این که اگر یک بسیجی ریشو را در خواب ببیند ماه ها دچار سوء هاضمه می شود.
پاسخ روشن است. رضا پهلوی به پیرایه هایی از این دست نیازی ندارد. زیرا هرچه نباشد شاه زاده است!
آن چه مردم دارند؛ شرافت، آزاده گی، هوش و … به کار شاه زاده نمی آید. و آن چه شاه زاده دارد از مردم به دور باد! طفیلی گری، تبار شاهی، کاهلی و برتر از این ها «فره ایزدی»!
این گفت و گو را با نقل خاطره ای به پایان می برم و در آینده دنبال می کنم.
سیدی دست به دهان از نزدیکان ام در روستا زندهگی می کرد . پس از سال ها بی خبری او را یافتم و از حال و روزش جویا شدم که آیا هنوز در کار کشاورزی است؟ پاسخ داد: نه. از دستم بر نمی آید. پرسیدم: پس هزینه زنده گی ات از کجا تامین می شود؟ گفت: «سیدی» می کنم. درست همانند شاه زاده ما که کاروکسب اش شاه زاده گی است.
دوم شهریور۱۴۰۴ – ع. روستایی








با درود
جناب روستایی ، شما خیلی احساسی نسبت به ٱقای محققی دست به قلم بردید، و همینطور جواب ایشان به شما.
ادامه این مقالات و حتی مناظره تلویزیونی بین جمهوری خواهان ، باعث شفافتر شدن مسایل و درک بهتر از اختلافات و نگرانیها موجود در اپوزیسون می شود .
با ٱرزوی اتحاد، سازماندهی و پیروزی
من نوشته ابوالفضل محققی را خواندم .هم چنین کامنت های کیانوش توکلی و اصغر جیلو را.فقط می توانم بگویم نوشته های این آقایان ؛ وبیعت آنان با رضا پهلوی یا از سر بی سوادی است ، یا فرصت طلبی که فکر می کنند همین فردا رضا پهلوی به قدرت می رسد . به قول شاملو «ای کاش میتوانستم/این خلقِ بیشمار را/گردِ حبابِ خاک بگردانم/تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست» آقایان تواب !
شب بخیر و موفق باشید.
جناب روستایی با تشکر از نوشته تان در رابطه با شورای مونیخ . امروز جوابیه ای از آقای محققی در گویا دیدم در رابطه با مقاله شما.
راستش من تعجب کردم از جوابیه ایشان که به نظر بنده ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با نوشته شما نداشت. ایشان طبق عادت چندین ساله خود و شاید ژنتیکی نبش قبر کرده خواستندبرای صدمین بار با کوبیدن چریکها و نتایج مخرب مبارزه چریکی، از گذشته خود طلب مغفرت کرده و با کوبیدن چریکها توده ایها جنین وانمود کردهاند که هر کس مخالف سلطنت طلب باشد یا باید تودهای و چپ باشد و یا طرفدار ج ا. ایشان به شما اتهام مخالفت با هنرمندان کشور چون زندیاد فرخ زادوگوگوش را زدند . ایشان تا به حال دها بار خشونت و، جنایات اتفاق افتاده در جنبش چریکی با اشکال گرافیکی و منزجر کننده اشاره کرده، اما اشارهای از شکنجه و جنایت های ساواک و ثابتی نکرده ،شاید هماز ترس رانده نشدناز دربار، به نظر بندهبجا می باشد که شما مواضع تان را در رابطه با اتهاماتی که آقای محققی زندهاند روشن بکنید .
درود به دوستان اخبار روز,
محققی این نوشته را در صفحه فیس بوک بازنشرکرده و اصغر جیلو در زیر آن بجای انتقاد و اظهار نظر از مضمون این مقاله , اخبار روز را مورد «انتقاد» قرار داده.
” اخبار روز پلاتفرم طیفهای متضادیست از عوامل و حامیان جمهوری اسلامی تا محافل و گروههایی که همگی خود را نیروی چپ تعریف میکنند. مشخصه های زیر را در اغلب آنها میتوان تشخیص داد: دشمنی با رضا ّپهلوی و یا سلطنت به عنوان نماد یک نیروی فاشیستی و خصوصا اولویت بخشی به مقابله بااین جریان به جای جمهوری اسلامی، ضدیت با سیستم سرمایه داری البته از نوع غربی آن، نوع چینی و روسی مافیایی آن البته دوست محسوب شده و قابل قبول اند، حمایت فعال وغیر فعال و پوشیده از روسیه بر علیه اکرایین، مخالفت فعال و پیگیر با رسانه ایران انترنشنال و سکوت در برابر اقدامات تروریستی جمهوری اسلامی برعلیه آن، بخشی از این این مجموعه حتی برای همکاری با جمهوری اسلامی در ارعاب و مجازات آنها بطور علنی اطلاعیه صادر کرده است، ( ادامه دارد) قضاوت با خوانندگان
طرفداران شرمگین سلطنت و زمانیک مقاله ای در افشای باندهای فاشیستی سلطنت و حامیان آنها و نتانیاهو و ….منتشر میشود به کامنت پراکنی مشغول میشوند . وقتی حمایت از آزادی زندانیان سیاسی و نه به اعدام و محکومیت ثابتی ا ز روسای ساواک و …. هست غایبند. به شمارش مقاله و …..میپردازند. یا وقتی تهران بمباران میشود به تابعیت از یاسمین بزن بزن بی بی میگویند . هرکدام را هم خطاب قرار دهی میگویند ما جمهوری خواه هستیم مثل محققی و….
mustafa گرامی:
جمهوری خواهها همان “چپهای” خط امام دیروزی و نادم و بریده واصلاح طلبان رانده شده از حکومت شریک دزد و رفیق قافله ولیبرالها….هستند.حزب دموکرات هم که رهبرانش قاسملو و شرفکندی را در وین و میکونوس زمانیکه یواشکی داشتند با جنایتکاران جمهوری اسلامی مذاکره میکردند ازدست دادند.و مجاهدین که با سلطنت طلبان رقابت دارند تا در مقابل چشم غربیها بیشتر به چشم بیایند.جناح های جنگ طلب امریکا مانند:پمپئو وجولیانی وجان بولتون و….هم در همایش های آنها هستند.کمی سواد خود را بیشتر کنید (من هم که جای خود دارم).
کمی به مبارزات زندانیان و جنبشهای کارگری-فرهنگیان-مزدبگیران-بازنشستگان و روش حمایت از آنها بیندیشیم واینکه چطوری صدای آنها باشیم.مثلا:
همایشی در شهر کلن در آوریل ۲۰۲۳با پشتیبانی از خواستهای۲۰تشکل مستقل صنفی و مبارزان داخل کشور انجام شد که بیش از۱۲۰۰ نفر از افراد و جریانات و سازمانهای سیاسی چپ انقلابی را شامل میشد.این گردهماییها میتواند بیشترشود.
یا حمایت از جنبش دادخواهی و….
وقتی با نگارشی می آوری که قاسملو و شرفنکندی یواشکی مذاکره کردند و حذف شدند
پیام این گفته ات اینست که آنها حذفشان حقشان بود چون یواشکی ….
دنبال توجیه جنایت نباید بود
تغییر عقیده با حمایت از بازگشت حکومت دیکتاتوری پادشاهی مطلقه تفاوت ماهوی دارد.
در جنبش جهانی کارگری و سوسیالیستی نغییرات فکری و مواضع سیاسی در سطوح بالای احزاب و بین متفکران در پیش و پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷رخ داد. در ایران هم پیش و پس از کودتای انگلیسی آمریکائی ۲۸ مرداد۳۲ دیدیم. پیش از ۲۸ مرداد ۳۲ ایران چند حزبی بود و جدا شدن از حزب توده و پیوستن به جریانات سیاسی دیگر نمی بایست با چنان واکنشی روبرو می شد امری که در تمام جهان صورت گرفته بود.
اما بعداز کودتای ۲۸ مرداد که تمام آزادیها تعطیل شد کسانی که تغییر شرائط را نادیده گرفته و در خدمت حکومت کودتا و شاه قرار گرفتند هیچ توجیهی ندارد چه کسانی مثل رسول پرویزی , محمود جعفریان ,پرویز نیکخوااه , لاشائی و…پست و مقام گرفتند و چشم بر جنایات ژزیم بستند تا با تبلیغات رسانه ها و «لژیون خدمتگزاران بشر»با شاه به «دروازه های تمدن بزرگ» برسند و چه آنها که جاسوس شدند و خیانت کردند. شاه شکست خورد. امروز محققی ها با این کارها چه میخواهند؟
این چه روشی است که باید دیگران را اول دراز کرد و بعد انتقاد. نوشته طولانی برای یک تجمع که بیشتر افراد شرکت کننده اش اصلن سیاسی میدانی و تاثیر گذار نیستند. یک عده که در اوج فعالیت سیاسی خوا هان مسلح کردن پاسداران به سلاح سنگین برای سرکوب دشمنان حکومت اسلامی بودند و اکنون سلطنت طلب شده اند فرق زیادی نکرده اند گمان میکنند میتوانند با فردی که اصلن یک روز حرکت جمعی نکرده و با شعار مرگ بر سه مفسد شریفه , و بقیه ا عدا می ها را نجات و مردم ایران را به آزادی و عدالت اجتماعی برسانند. ما در ایران چپ داریم , سلطنت طلب , مجاهد , ملی … داریم . محققی , و دوستانش ربطی به چپ ندارند که ما از رفتارشان تعجب کنیم . بهترین کار این است که جمهوری خوهان خودشان را تقویت کنند و حد اقل بتوانند نقطه مشترک شان را پایه نزدیکی قرار دهند . من برای مثال نام چند جریان جمهوری خواه را مینویسم , حزب کمونیست ایران , حزب دمکرات , کمونیست کارگری , مجاهدین خلق , …. این ها همه تشکیلاتی هستند و افراد نیستند.
ع روستایی را نمی شناسم ولی این نوشته ایشان بینظر و خواندنی است.دستت درد نکه ع/روستایی عزیز
از شش نوشته اخیر ع روستایی در ارتباط با وقایع اتفاقیه و جنگ اخیر سه نوشته مربوط به پهلوی ها است: دو مقاله در مورد رضا پهلوی و دیگری در مورد مادرش! یعنی به لطف آب در هاون کوبیدن سلطنت طلبها برای بازگشت، ایشان نیمی از انرژیاش را به جای تحلیل و تدوین تئوری در باره اوضاع کشور صرف کسانی میکند که معتقد است بازگشت پذیر نیستند! همه میدانیم مشکل ایشان و همفکران فقط چند “چپ بریده” نیست، بلکه ریزش و درون پاشی کشوری است که ایشان آن را “آشیانه قناری” نامید (مقاله در همین سایت).
گفته باز تولید تاریخ مارکس در “مورد چپهای نبریده” بیشتر تراژدی است تا کمدی!
جناب روستایی شما حتما بهتر از من میدانید که تشکیل جبهه ای موقت جهت رسیدن به هدفی مشخص به معنی حل شدن و دنباله روی از تشکیل دهندگان جبهه نیست که اگر چنین درنظر گیرید و این متاسفانه امروزه تفکر غالب اپوزوسیون شده, حتی دو سازمان چپ نیز نمیتوانند جبهه ای مشترک برای سرنگونی رژیم تشکیل دهند. ما بدرستی میتوانیم حل شدن و دنباله روی را در کسانی و جریان هایی که به جبهه میپیوندند نقد کنیم و هشدار دهیم اما اصل تشکیل جبهه را باید تقویت کرد چرا که بدون آن حتی امر اصلاحات پیش نخواهد رفت چه رسد به انقلاب و سرنگونی رژیم.
البته محققی این وسط کمی”مظلوم” واقع شده.او و دوستانش زمانی از چپ بریدند، که طرفدار خط خونین امام شدند،نه از روز همایش!
“همرزمان” و “همفکران”دیروزش هم حالا یا “چپ” مقاومتی شدند یا نگهدار حکومت با اصلاحات،کمک فکری برای حل مشکلات موضعی رژیم،توسل به رفراندم،صندوق رای و…
محققی کاش فقط از گوگوش میگفت.مشکل فقط قیام زیر پرچم ساواک و سرود شاهنشاهی نیست.
ترجیح فاشیسمی بر فاشیسم دیگر!؟نقل قولی از دو نفر از کسانیکه او در مونیخ برایشان کف میزد:
اللهیار کنگرلو “استاد”دانشگاه نماینده“کینگ رضا” و ققنوسی اسبق:
“هرکسی در فرار از بمباران از تهران بره،لیاقت همه کارهایی که ج.ا باهاشون میکنه رو دارند.
ایران مال کسانیست که حاضرند برایش قیمت بپردازند،اگر حاضر نیستید،خفه شید و گله هم نکنید از ج.ا!
ترک تهران توسط مردم،از تجاوز به مادرشون در خانه کعبه بدتر است”
ایرج مصداقی:“من به صراحت میگویم، کنار نتانیاهو و اسرائیل هستم و به آن افتخار هم میکنم.آنانکه میگویند نه به جنگ در کنار ج.ا هستند”
ساختن رضا شاه اول یک تراژدی و خورنده نیروها مفید و حلقه های مدافعش شد
و یک انحراف در روند تحولخواهی کشور بود
اما در این دوران،
ایجاد حلقه ای برای ساختن رضا شاه دومی یک طنز سطحی و یک نمایش دلقکی بیش نخواهد بود.
آن اولی اگر چه یک نمایش میدانی در حد سربازی گری دون پایه داشت و خطراتی را می پذیرفت و بعدن رشد حمایتی کرد
اما این یکی، یک عیاش کازینو ها و عشرکده هایی است با پول مامانش حال و کیف خودش را می کرد
حالا گروهی می خواهند از این موجود نجات دهنی بسازند که در این تلاش پدر سازی و نجات دهنده سازی خود این رضا دچار توهمی شد فکرمی کند این بازی شاه شدن مثل اینکه بد نیست باید وارد کار شوم
اما این موجود با یک تشر و ترس از گرفتن خوشی هایش دست همه حلقه سازان اطرافش را در حنا خواهد گذاشت و خواهد گفت من دلقک خوبی برای نمایش های دلقک گونه تاریخی نخواهم بود.
شرمندگی تاریخی می ماند برای آنهایی که فکر می کنند باید راهی برای رهایی بیابیم و هر راه دلقک گونه باشد هم مهم نیست.
بهتر نیست جماعتی را که تا این حد مفلوک ارزیابی می کنید رها و توان خود را صرف تبلیغ و ترویج اتحاد جمهوری خواهان و چپ بکنید؟
البته اگر سخنی مثبت برای گفتن داشته باشید.
با سلام و تشکر به ع. جان, همبند و رفیق دوران سختی ها, ممنونم که در نقد رفقای سابق خود نوشتی که هیچ کس بهتر از شما آنها را نمی شناسد.شما بهترین افرادی هستید که باید این لکه را از پرونده چپی که هنوز اینور و آنور خود را ادامه مبارزات جزنی ها و حمید اشرف ها و دیگر شهدای سازمان پر افتخار چریکهای فدایی می داند, بزدایید. این افراد اگر برای یک بار با صدای بلند می گفتند که ما از اول هم اشتباه کردیم و یا حداقل بگویند بریده ایم و دیگر تعلق خاطری به آن گذشته نداریم, هیچ اشکالی و ایرادی بر آنها نبود, اشکال اینجاست که می خواهند هم از توبره بخورند و هم از آخور. اشکال اینجاست که در بساط فاشیست های وطنی و جنایتکاران اسراییلی می نشینند و آنها از اینها به نام تعدادی از مبارزان چپ و جمهوریخواه نام می برند و به مردم کالای تقلبی می فروشند. نمی دانم چرا نوفاشیست های سلطنت طلب جدید اینقدر شیاد و فریبکار شده اند.
بسیار خوب و زیبا و درد آور نوشت این ع،روستایی ما .
” خرمهره ” اطلاق دقیقی بود .