«انقلاب اکتبر و لنین: فراتر از روایت کودتا» – ژک پاول، محسن مینوخرد

در فیلم سینمایی «سرخ‌ها» (۱۹۸۱) که براساس کتاب جان رید ساخته شد، جان رید که نقش او را وارن بیتی با هنرمندی بازی می‌کند، در نهایت ناامید می‌شود؛ تلویحاً می‌گوید این لنین بود که پندارهای بزرگ ۱۹۱۷ را با رفتار اقتدارمابانه‌اش بی‌رحمانه سرکوب کرد. جنبشی انقلابی که در آغاز دموکراتیک بود، از قرار معلوم به دست رهبران بلشویک به بی‌راه افتاد و به حکومت دیکتاتوری پلیدی تنزل یافت. اما این‌ها تبلیغات محض جنگ سرد بودند و حقیقت تاریخی یکسره متفاوت است: انقلاب اکتبر دستاوردهای دموکراتیک مهمی در زمینه سیاسی و حتی در تراز اقتصادی-اجتماعی به بار آورد. ولی این دستاوردها چه بودند؟

ژک پاول بلژیکی است و در کانادا زندگی می‌کند. او در دانشگاه‌های یورک، واترلو و گولف تاریخ درس داده است. تا کنون چندین کتاب از او منتشر شده است؛ از آن میان می‌توان به «جنگ طبقاتی بزرگ ۱۹۱۴/۱۹۱۸»، «سوداگری بزرگ و هیتلر»، «افسانه‌ی جنگِ خوب»، «تاریخ‌های تجدیدنظرطلبانه‌ی برآمد فاشیسم» و «جنگ‌های جهانی در قرن بیستم» اشاره کرد. او تاریخ‌نگاری مارکسیست است و کتاب‌هایش تا کنون به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی، هلندی، روسی، ترکی و کره‌ای ترجمه شده‌اند. ترجمه زیر، فصلی از کتاب «افسانه‌های تاریخ مدرن» اوست که نخستین بار در سال ۲۰۲۲ منتشر شده است.

افسانه

درجریان جنگ جهانی اول، فوریه ـ مارس ۱۹۱۷ انقلابی در روسیه درگرفت که هدفش ایجاد اصلاحات دموکراتیک بود. اما دراکتبر همان سال گروه کوچکی از متعصبان به رهبری لنین و بولشویک‌های پیرو او کودتا کردند و با انقلاب دیگری که به راه انداختند دیکتاتوری‌یی برپا کردند که مسئول همه‌ی بدبختی‌ها در روسیه و تمام جهان شد.

واقعیّت

در سال ۱۹۱۷ روسیه که هنوز سخت درگیر جنگ بود، دستخوش دو انقلاب تکان‌دهنده شد. موج انقلابی نخست در اواخر فوریه کشور را فراگرفت، دست‌کم بر پایه‌ی گاهشمار جولیانی که در امپراتوری تزاری رواج داشت؛ ولی بر پایه‌ی گاهشمار گرگوریِ کنونی که در اوایل ۱۹۱۸ در روسیه به کار گرفته شد، در ماه مارس بود. مرحله‌ی انقلابی دوم در اکتبر رخ داد، یعنی در نوامبر بر پایه‌ی گاهشمار گرگوری. این بود که یادبود این «انقلاب اکتبر» پساًتر به‌جای ماه دهم در ماه یازدهم برگزار می‌شد.

در انقلاب فوریه/مارس تزار برکنار شد و اصلاحات دموکراتیکی چند به اجرا درآمدند، مانند جدایی کلیسا از دولت و برقراری حق رأی همگانی (برای زن و مرد) که تا آن هنگام هنوز حتی در بریتانیا و بیشتر کشورهای اروپایی برقرار نشده بود. ولی اکتبر با برآمدن بلشویک‌ها همراه بود، به رهبری لنین. آن‌ها سوسیالیست‌های مارکسیست و بسیار متفاوت بودند با اصلاح‌طلبان رنگارنگ یا گونه‌ی دگرگشت‌یافته‌ی سوسیالیسم، همان‌هایی که به سوسیالیست یا سوسیال‌دموکرات شناخته می‌شوند. بلشویک‌ها، برخلاف دیگران، همچنان به ضرورت و مطلوبیت گذار انقلابی از سامان مستقر سرمایه‌داری، و در روسیه هنوز فئودالی، به جامعه‌ی سوسیالیستی تأکید داشتند. انقلاب روسیه به رهبری بلشویک‌ها رادیکال شد، به‌ویژه با اقداماتی کمونیستی چون توزیع زمین و دولتی‌کردن کارخانه‌ها و دیگر ابزارهای تولید.

پس از سال‌ها کشتار عظیم ولی بیهوده، به تعبیر دیگر «جنگ بزرگ»، مردم کشورهای متخاصم از این جنگ طاقت‌فرسا به جان آمده بودند. و فقط انقلاب بود که راهی برای فرار از این دوزخ پیش پایشان می‌گذاشت، زیرا مقامات که طبقه‌ی فرادست را نمایندگی می‌کردند، به‌روشنی نشان دادند که به هیچ چیز جز پیروزی کامل راضی نمی‌شوند. (برعکس، در ۱۹۱۴ ـ چنان‌که دیدیم ـ طبقه‌ی فرادست جنگ را یگانه راه اجتناب از انقلاب دیدند.)

دوم، توده‌ها سخت از نخبگان بورژوا و والاتباران و دین‌پیشگان بیزار بودند؛ همان‌ها که هنوز با غیردموکراتیک‌ترین شیوه‌ی پیش از جنگ بر آن کشورها فرمان می‌راندند، آن جنگ را برپا کرده، توجیه و استمرار بخشیده بودند و ـ دست‌کم بانک‌داران و اسلحه‌سازان ـ سودهای کلان از آن برده بودند. سوم، توده‌ها بی‌نهایت آزرده بودند، زیرا همان نخبگان آن جنگ را بهانه کرده بودند تا از روند تظاهرات سیاسی و اجتماعی که از اواخر سده‌ی نوزدهم رو به گسترش داشت، جلوگیری کنند.

و آخرین و نه کمترین، این جنگ تیره‌روزی فزاینده‌ای بر طبقات فرودست تحمیل کرد؛ هم آن‌هایی که به ایشان نیاز بود تا بکشند و کشته شوند یا در جبهه‌ی داخلی برای کمترین دستمزد جان بکنند. همه‌ی این‌ها از برای امر به‌ظاهر مقدسی که آن‌ها، کورشده بر اثر تبلیغات میهن‌پرستانه، طی آن تابستان جهنمی ۱۹۱۴ باوری اندک بدان داشتند. بدین‌سان، این جنگ بزرگ سبب بدبختی، نافرمانی و شورش نظامیان و مردمان غیرنظامی شد که در اعتصابات، تظاهرات، خیزش‌ها و خوش‌وبش با دشمن به نمایش درآمدند.

کارل مارکس پیش‌بینی کرده بود که نظام سرمایه‌داری به‌ناگزیر پرولتاریا را تهی‌دست می‌گرداند، به عبارتی، در تنگنا می‌اندازد و سرانجام وادارشان می‌کند واکنش نشان دهند تا سامان مستقر را با انقلاب براندازند. در دهه‌ی پیش از ۱۹۱۴، اما، بیش از پیش چنین می‌نمود که او در اشتباه بوده است. حال و روز کارگران، دست‌کم در غرب، یعنی در قلب سرزمینی امپریالیسم، چشمگیرانه بهبود یافت. یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ی آن پیشرفت، فشار احزاب سوسیالیستی و اتحادیه‌های کارگری بود؛ این فشار سرآمدان حاکم را واداشت امتیازاتی بدهند، دستمزدها را بالا ببرند، ساعات کار روزانه را کم کنند و مزایای اجتماعی اعطا کنند.

عامل دیگر، دگردیسی سرمایه‌داری اروپا ساخته به سیستمی جهانی بود، یعنی امپریالیسم: بهره‌کشی جانانه از مردمان مستعمرات سودهای جانانه دربرداشت که بخشی (ناچیز) از آن را هزینه‌ی پروردن کارگرانی نخبه در کشورهای مرکزی سرمایه‌داری کردند؛ یعنی دستمزدها را بالا بردند و شرایط کاری را بهبود بخشیدند و در کل زندگی‌شان را بهتر کردند. بنابراین، اشرافیتی کارگری به وجود آمد و ذهنیتی خرده‌بورژوایی ـ و باد انقلابی از کله‌ها بیرون رفت. در این پیش‌زمینه، بیشتر سوسیالیست‌های اروپایی (یا سوسیال‌دموکرات‌ها) پنهانی از سوسیالیسم انقلابی مارکس به سوسیالیسمی اصلاح‌طلبانه روی آوردند؛ و به همان اندازه پنهانی، نژادپرستی را درونی کردند، یعنی همان که سازه‌ی اساسی امپریالیسم است. سوسیالیست‌های اروپایی هیچ همبستگی‌ای با باشندگان مستعمرات نشان ندادند و شدند قهرمانان استعمار.

اما، این جنگ بزرگ فلاکت گزافی را سبب شد که از نو در اروپا سربلند کرد، حتی در اروپای غربی. تیره‌روزی دوباره به سراغ قلب سرزمینی امپریالیسم اروپایی آمد، به همراه امکان بالقوه برای انقلاب. حتی اشرافیت کارگری امتیازاتش را از دست داد و همین سبب شد که سوسیالیست‌های اصلاح‌طلب بی‌شماری از نو به سوسیالیسم انقلابی روی آورند. چنان‌که کارگران آلمانی وقتی گوشت خوک ـ نشانه‌ی رفاهی که پیش از جنگ بدان دست یافته بودند ـ از بشقاب‌هاشان محو شد، حتی سیب‌زمینی ناقابل ولی ضروری می‌بایست جای آشنای روی میزشان را به شلغم اشتهاکورکن واگذارَد.

با این‌همه، چندان جای تعجب نیست که نخستین کشوری که انفجاری انقلابی را به خود دید، امپراتوری تزار بود. در آن کشور تا سال ۱۹۱۴ فرآیند صنعتی‌شدن اندکی پیشرفت کرده بود و توده‌ی مردم بیشترینه از کشاورزان فقیر و بی‌سواد بودند و روزگار دموس بهبودی چندانی نیافته بود؛ و در شب جنگ بزرگ این کشور حال و روز سیاسی و اجتماعی شبه‌قرون‌وسطایی داشت.

جنگ که درگرفت و اوضاع وخیم‌تر شد، طبقات فرودست بینوای روسی نخستین پرولتاریای آماده‌ی انقلاب بودند. در واقع ایشان پیش‌تر نشان داده بودند که برای انقلاب آمادگی دارند، و در سال ۱۹۰۵ انقلاب هم کردند؛ یعنی در هنگامه‌ی جنگ فاجعه‌باری که امپراتوری تزاری با ژاپن به راه انداخت. انفجار نارضایتی عمومی به خاک و خون کشیده شده و تغییری اندک به بار آورده بود؛ روسیه‌ی تزاری و بسیاری از اتباع دیگر همچنان در فقر و تنگدستی دست‌وپا می‌زدند. ولی پس از آن‌که سرآمدان تزاری کشور را در تابستان ۱۹۱۴ به جنگ بزرگ کشاندند، اوضاع بسیار بدتر شد.

در ۱۹۱۷ ارتش میلیون‌ها نفر تلفات داد و دستمزدها به نیمی از ترازهای ۱۹۱۳ تنزل پیدا کرده بود، ولی قیمت‌ها سه برابر از ترازهای ۱۹۱۴ بالاتر رفته بود. در آن هنگام بود که کاسه‌ی صبر مردم لبریز شد. سربازان و کشاورزان و کارگران و دیگر زیردستان تزار خواهان صلح و نیز اصلاحات سیاسی و اجتماعی رادیکال بودند؛ و این چنین بود که انقلاب تازه‌ای برپا شد.

چنان‌که پیش‌تر آمد، نخستین موج انقلابی در فوریه/مارس به کناره‌گیری تزار و اصلاحات دموکراتیک مهمی انجامید، ولی از دو جنبه‌ی بسیار مهم مردم روسیه را ناامید کرد. نخست، دولت موقت به رهبری الکساندر کرنسکی، سوسیالیستی اصلاح‌طلب، که به‌طور عمده از نمایندگان رژیم سابق تزاری تشکیل می‌شد ـ همان کسانی که از انقلاب بیزار بودند ـ آمادگی نداشت کشور را از جنگ بیرون بکشد. دوم، به خواست عموم برای اصلاحات سیاسی و اقتصادی ریشه‌ای، از همه مهم‌تر تقسیم زمین به سود کشاورزان و به زیان والاتباران و دین‌پیشگان زمین‌دار تن در نمی‌داد. حزب کوچک بلشویک به رهبری ولادیمیر ایلیانف یا لنین محبوبیت فراوان پیدا کرد و دست آخر پشتیبانی توده‌ی مردم را به دست آورد؛ زیرا یگانه حزبی بود که خواستار آتش‌بس فوری شد و دست به اقدامات انقلابی‌ای زد که اکثریت بزرگ مردم روسیه دیری بود آرزویشان را داشتند.

انقلاب اکتبر کودتا نبود؛ کار تنها یک نفر، لنین، و جرگه‌ی کوچکی از بلشویک‌ها هم نبود. انقلاب ۱۹۰۵ و نخستین مرحله‌ی انقلاب ۱۹۱۷ نیز کار یک یا چندتن نبود. در سال‌های پیش از ۱۹۱۴ ناظران بسیاری در اروپای غربی، ایالات متحده و خود روسیه، ازجمله کسانی که هرگز نامی از لنین یا بلشویک‌ها نشنیده بودند، مطمئن بودند که انقلابی نظیر انقلاب ۱۹۰۵ به‌زودی امپراتوری تزاری را بار دیگر خواهد لرزاند. روسیه در اوایل ۱۹۱۷ برای انقلاب پخته شده بود، و هنگام واقعه که فرارسید، نه تنها در مرحله‌ی نخستین آن، بلکه هم‌چنین در مرحله‌ی دوم آن، انقلاب اکتبر، کار مردم روسیه بود. این انقلاب را سربازان و کشاورزان به ثمر رساندند، زیرا یکسره بی‌برگ و نوا شده بودند: درازمدت بر اثر بهره‌کشی نخبگان والاتبار و بورژوا، و در کوتاه‌مدت ـ از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ ـ درپی جنگی هراسناک که به درستی همان نخبگان را مسئول آن می‌دانستند.

همان‌سان که تاریخ‌دان ایتالیایی، دومینیکو لاسوردو، تأکید دارد، لنین و بلشویک‌ها انقلاب اکتبر را برپا نکردند، بلکه رهبری آن را به دست گرفتند و به مسیری خاص بردندش ـ به دور از ملغمه‌ی فئودالی و سرمایه‌داری و در جهت سوسیالیسم؛ و این کار را بی‌تردید با تأیید و پشتیبانی اکثریت آشکاری از مردم انجام دادند. بدون پشتیبانی عموم مردم، انقلاب اکتبر هرگز به کامیابی نمی‌رسید. و در پرتو انقلاب بود که روسیه توانست سرانجام از حمام خونِ جنگ بزرگ خارج شود.

آن‌چه انقلاب اکتبر و رهبری آن را پرطرفدار کرد و به آن مقبولیت دموکراتیک بخشید، این است که به گفته‌ی لوچیانو کانفورا، “جنگِ با جنگ” بود، جنگی سخت و غیردموکراتیک. مردم روسیه و نیز مردم همه‌ی کشورهای متخاصم نسبت به لنین نظر خوشی داشتند، زیرا دیگران، یعنی اربابان همیشگی، برای ایشان جنگ و گرسنگی به ارمغان آورده بودند.

بنابر گزارش‌گران جنگی که آن هنگام در روسیه بودند، اکثریت مردم این کشور از بلشویک‌ها پشتیبانی می‌کردند. یکی‌شان خبرنگار آمریکایی جان رید بود که آن‌چه را در انقلاب اکتبر به چشم دیده بود، در کتابِ «ده روزی که دنیا را تکان داد» به نگارش درآورد. امّا رهبران سیاسی، اقتصادی و نظامی فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده از پذیرش روسیه به عنوان متحدی علیه آلمان سرباز زدند و نقشه‌های لنین برای صلح را همان‌قدر ناشایست می‌دانستند که مقاصد انقلابی‌اش را. روزنامه‌های عمده‌ای که سخنگوی سرآمدان غربی بودند، مانند «تایمز»، گزارش‌های شاهدان عینی را نادیده می‌گرفتند و بلشویک‌ها را دزد و قاتل و کفرگو می‌دانستند، آسیایی ـ ترجیحاً مغولی ـ و بی‌فرهنگ خطاب می‌کردند و به خاطر جنایت‌های وحشیانه و دروغین به آن‌ها سرکوفت می‌زدند و حکومتشان را با عنوان دیکتاتوری پلید محکوم می‌کردند. در غرب، لنین و دیگر بلشویک‌ها را لعن می‌کردند زیرا صورت‌حساب‌های پُروپیمان و پرداخت‌نشده بابت اسلحه و کالاهای لوکسی (چون شامپاین) را که رژیم تزاری از فروشندگان بریتانیایی و فرانسوی خریده بود، زیرپا گذاشته بودند.

این فقیرسازی که جنگ به بار آورده بود، موجب انقلاب در روسیه شد. امّا این جنگ علاوه بر روسیه، در تمام کشورهای متخاصم و حتی بی‌طرف، سبب تیره‌روزی روزافزون مردم شد. این تحول به‌ناگزیر اوضاعی پدید آورد که امکانی انقلابی را در آلمان، فرانسه و بریتانیا در خود نهفته داشت. در ۱۹۱۷ سرانجام سربازان و غیرنظامیان جان به لب شدند و تیرهای خشم‌شان را به سوی سرآمدانی که کشورشان را به جنگ کشانده بودند، نشانه رفتند: به سوی سیاستمدارانی چون کلمانسو و لوید جورج که حکومت‌شان روزبه‌روز به دیکتاتوری می‌گرایید؛ ژنرال‌هایی چون هیگ، فی ول و لودندروف که سبب مرگ میلیونی طبقه‌ی فرودست شدند؛ سرمایه‌دارانی که از این جنگ حسابی سود بردند و اسقف‌ها که جنگ را همچون جنگی صلیبی تقدیس کردند. در آن کشورها نیز مردمان بسیاری در آرزوی تغییر ریشه‌ای بودند. اوضاع آبستن انقلاب بود؛ و نمونه‌ای که بلشویک‌ها در روسیه عرضه کردند، به همه‌جا دامن گسترد.

در فرانسه، بریتانیا و ایتالیا، سربازانِ در جبهه و کارگرانِ کارخانه، ستایش و همدلی‌شان را نسبت به انقلابیون روسی آشکارا نشان دادند؛ و مشخص شد که آن‌ها قصد دارند نمونه‌ی بلشویک‌ها را دنبال کنند و هم به این جنگ جنایتکارانه پایان دهند و هم این سیستم اقتصادی ـ اجتماعی سرمایه‌دار را که مسئول انسان‌کشی می‌دانستند، براندازند.

لوید جورج در نامه‌ای به کلمانسو در بهار ۱۹۱۹ می‌نالد که این “شرایط جنگی” موجب برانگیختن “احساس نارضایتی عمیق و خشم و طغیان کارگران شده است” و “تمام اروپا سرشار از روحیه‌ی انقلابی است”، و این که “توده‌های مردم از این سرتا آن سر اروپا در نظم موجود، در وجوه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی‌اش، تردید روا می‌دارند.”

انقلاب در روسیه به پیروزی رسید و دولتی یکسره جدید به نام اتحاد شوروی بر سر کار آمد. انقلاب‌هایی در آلمان و مجارستان نیز برپا شدند، ولی به خاک و خون کشیده شدند. در سال‌های پایانی جنگ و نخستین سال‌های پس از آن، شرایط انقلابی ـ انقلاب‌های جنینی و “شبه انقلاب‌ها” ـ در بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، بلژیک و حتی هلند و سوییس بی‌طرف نیز پدید آمد. در ایتالیا، ناآرامی‌های انقلابی سال‌های ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ به “دوسال سرخ” مشهور شدند. در همه‌ی این موارد، شتاب در انجام اصلاحات دموکراتیک اجتماعی و سیاسی مانند حق رأی همگانی یا بسط حق رأی و هشت ساعت کار در روز، انقلاب واقعی را سقط کرد. مولفان تاریخ حزب سوسیالیست بلژیک می‌نویسند: “ترس از انقلاب، که علاوه بر احزاب بورژوایی محافظه‌کار، یکی از پدرخوانده‌های اصلاحات در کشور در ۱۹۱۸ـ۱۹۱۹ بود، شالوده‌ی سیاست امتیازدهی به طبقه‌ی کارگر بود.”

حتا در سوی دیگر اقیانوس اطلس، در ایالات متحده آمریکا، کشوری که به ظاهر “استثنایی” و دژ شکست‌ناپذیر سرمایه‌داری بود و بلشویسم یا سوسیالیسم هرگز ریشه نمی‌دواند، انقلاب اکتبر شور و هیجان بزرگی برانگیخت. این موضوع در کتابی به نام ده روزی که دنیا را تکان داد بازتاب یافته است. نویسنده‌اش، جان رید، روزنامه‌نگاری از سیاه‌پوستان آمریکایی بود، فرزند خانواده‌ای بورژوا ولی سوسیالیستی که رویدادهای پاییز ۱۹۱۷ در روسیه را دیده بود.

در ایالات متحده، شمار تهی‌دستان پیش از جنگ بزرگ بسیار زیاد بود. بسیاری از آن‌ها سوسیالیست شده بودند و در انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۱۲ نشان دادند و ۹۰۰٬۰۰۰ نفر به حزب سوسیالیست رأی دادند. اما در جریان جنگ، فقیرتر شدند. بنابراین پس از پایان جنگ، آرزومند تغییرات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی رادیکال شدند، یعنی نابودی نظام سرمایه‌داری و فرارسیدن سوسیالیسم. این افراد از جمله‌ی استثمارشده‌ترین و ستم‌دیده‌ترین بخش جمعیت بودند، آمریکایی ـ آفریقایی‌ها که با تبعیض نژادی روبه‌رو بودند و نظام جدایی نژادی و تبعیض بر آنان روا می‌شد؛ همان نظامی که از خودِ بردگی بدتر بود. اینان تحت تأثیر بلشویک‌های روسی قرار گرفتند و زاغه‌نشین‌ها پُر بود از “بلشویک‌های سیاه‌پوست.”

در ایالات متحده نیز شرایط انقلابی پدید آمد، همان “تابستان سرخ” ۱۹۱۹، با اعتصاب‌ها، از جمله اعتصاب پلیس در بوستون، تظاهرات و شورش‌های رادیکال، اما هرگز به انقلاب تمام‌عیار نینجامید، نه تنها به دلیل اصلاحات دموکراتیک در برخی کشورها، بلکه به علت ترکیبی از عوامل دیگر.

نخست، میان کسانی که خواهان تغییر بودند، وحدتی وجود نداشت. سفیدهای فقیر که اوضاعشان کمی بهتر از سیاهان فقیر بود، مانع همبستگی با مردم “فرااستثمارشده” رنگین‌پوست می‌شدند. افزون بر این، نیروی سازمانی بزرگ تغییر، حزب سوسیالیست، تقسیم شده بود به انقلابی‌های هوادار بلشویک‌ها و اصلاح‌طلبان. بنابراین، انقلاب در روسیه در سایه‌ی حمایت عظیم توده‌ای و رهبری محکم بلشویک‌ها پیروز شد، ولی در آمریکا چنین رهبری‌ای نبود. حمایت مردمی کافی نبود و سرکوب بی‌رحمانه قدرت‌مداران، با دستگیری‌های خودسرانه و خشونت، عامل تعیین‌کننده بود. این سرکوب در تاریخ به “هراس سرخ” معروف شد.

صلح که بازگشت، قوانین جنگی لغو نشدند. هزاران تن از “سرخ‌ها” ـ یعنی هواداران بلشویسم، سوسیالیست‌ها و دیگر رادیکال‌ها ـ بدون محاکمه اعدام یا تبعید شدند. بخشی از سرکوب به ماموران خودخوانده سپرده شد، مانند کوکلاس کلان، که هم‌زمان ضددموکراتیک، ضدسوسیالیست و ضدیهود بودند و خود را قهرمانان “آمریکایی‌گرایی” می‌نامیدند.

عنوان “هراس سرخ” گمراه‌کننده است؛ در واقع سرخ‌ها قربانی ترور بودند، از جمله سوسیالیست‌ها، فعالان اتحادیه‌های کارگری و دیگر رادیکال‌ها، به ویژه یهودیان که با سوسیالیسم پیوند داشتند. سوسیالیسم، به ویژه بلشویسم، ایده‌پردازی کارل مارکس بود که یهودیانی چون تروتسکی در آن نقش برجسته داشتند. هنری فورد، کارخانه‌دار و نویسنده‌ی کتاب ضدیهودی یهودیت بین‌المللی در دهه ۱۹۲۰، این ایده‌ها را پردازش کرد. این کتاب انقلاب روسیه را کاری یهودیان می‌دانست و بلشویسم‌ستیزی ضدیهود را توجیه می‌کرد. چندی نگذشت که به آلمانی ترجمه شد و بر هیتلر تأثیر گذاشت؛ او دولت شوروی را “روسیه تحت حاکمیت یهودیان” می‌نامید.

آمریکایی‌های آفریقایی شور و هیجان بسیاری نسبت به انقلاب اکتبر از خود نشان می‌دادند، برای همین بلشویسم‌ستیزی در آمریکا ایده‌ئولوژی تازه‌ای را پرورد به نام نژادپرستی ضد سیاهان. بدین‌سان تئوری و عمل برتری سفیدپوستان نیز به خدمت سرمایه‌داری ضدانقلابی آمریکایی درآمد که «شورش‌گری» را تهدید می‌دید. اتفاقی نبود که در «تابستان سرخ» ۱۹۱۹ شورش‌های نژادی بی‌شماری رخ داد، گروه‌های قانون‌سرکوبی چون کوکلاکس کلان‌ها پیش از همه به سیاه‌پوستان می‌تاختند و هزاران آمریکایی-آفریقایی به وحشیانه‌ترین شکل ممکن در سال‌ها و حتی دهه‌های پس از انقلاب روسیه کشته شدند.

در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، دولت برآمده از انقلاب اکتبر، اتحاد شوروی، مایه امید آمریکایی-آفریقایی‌ها بود. قانون اساسی اتحاد شوروی در سال ۱۹۳۶ نژادپرستی را غیرقانونی اعلام کرد. برعکس، قهرمانان آمریکاییِ برتری سفیدپوستان، آلمان نازی را می‌ستودند؛ همان دولتی که با افتخار نشان‌های یهودستیزی و نژاد سیاه‌ستیزی را بر پرچم خود داشت.

انقلاب اکتبر در خود روسیه، در ایالات متحده و در بقیه دنیا شور برانگیخت ناگفتنی. ولی آیا این شور موجه بود؟ دستاورد لنین و بلشویک‌ها چه بود؟ آیا انقلاب اکتبر دنیا را تکان داد؟ و اگر چنین است، چگونه؟ به راه بد یا به راه خوب؟

در فیلم سینمایی «سرخ‌ها» (۱۹۸۱) که براساس کتاب جان رید ساخته شد، جان رید که نقش او را وارن بیتی با هنرمندی بازی می‌کند، در نهایت ناامید می‌شود؛ تلویحاً می‌گوید این لنین بود که پندارهای بزرگ ۱۹۱۷ را با رفتار اقتدارمابانه‌اش بی‌رحمانه سرکوب کرد. جنبشی انقلابی که در آغاز دموکراتیک بود، از قرار معلوم به دست رهبران بلشویک به بی‌راه افتاد و به حکومت دیکتاتوری پلیدی تنزل یافت. اما این‌ها تبلیغات محض جنگ سرد بودند و حقیقت تاریخی یکسره متفاوت است: انقلاب اکتبر دستاوردهای دموکراتیک مهمی در زمینه سیاسی و حتی در تراز اقتصادی-اجتماعی به بار آورد. ولی این دستاوردها چه بودند؟

نخستین دستاورد لنین و بلشویک‌ها این بود که روسیه را از جنگ بزرگ بیرون کشیدند، جنگی که چون هیولایی میلیون‌ها تن از اتباع تزار را بلعیده بود. آن کار سترگ از بنیاد دموکراتیک بود، زیرا توده مردم روسیه خواستار صلح بودند و به آن خوشامد گفتند. دیپلماتی فرانسوی در گزارشی از روسیه تأکید داشت که «همه مردم صلح می‌خواستند، بلشویک‌ها موفق شدند امیدهای تمام ملت را برآورده سازند.»

اما گرچه اکثریت روس‌ها صلح می‌خواستند، اقلیتی دور از روسیه جنگ را ترجیح می‌داد. چشم‌انداز خروج روسیه از جنگ، نخبگان دولت‌مدار در لندن، پاریس و واشینگتن را برآشفت، چرا که متحد قدری علیه آلمان از دست می‌رفت. از این‌رو، انقلابیون بلشویک روسی به شدت ملامت شدند و از پشتی ضدانقلابی‌های کشور برخوردار شدند؛ یعنی از گروهی از ضددموکراتیک‌ترین والاتباران که می‌خواستند روسیه را در جنگ نگه دارند تا رژیم کهنه‌اش همچنان سرپا بماند. این از پوچی رقت‌انگیز تاریخ‌نگاری غربی است که لنین را دیکتاتور ترسیم می‌کند؛ همان لنینی که برای مردم روسیه صلحی آورد که در آرزوی آن بودند، حال آن‌که دولت‌مداران غربی چون چرچیل هم‌چون دموکرات‌هایی بزرگ ستوده می‌شوند؛ همان چرچیلی که می‌خواست روس‌ها کشته و بمیرند و از این‌رو از ضدبلشویک‌های ارتجاعی و عناصر ستیزه‌جو پشتیبانی می‌کرد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی