نقد “گفت‌وگوی پرستو فروهر درباره‌ی دادخواهی و آینده‌ی ایران” – لادن بازرگان

در پاسخ به گفت‌وگوی اخیر خانم پرستو فروهر با وب‌سایت آسو، ضروری‌ست نکاتی را به‌صورت روشن، مستند و در چارچوب نقد تحلیلی مطرح کرد—نه با هدف شخصی‌سازی یا تقابل، بلکه با نیت روشن‌کردن برخی مفاهیم و مواضعی که به‌نظر می‌رسد نیازمند بازنگری و دقت بیشتری هستند.

خانم فروهر در مصاحبه‌اش با وب‌سایت آسو، [زیر سایه‌ی جنگ؛ گفت‌وگو با پرستو فروهر درباره‌ی دادخواهی و آینده‌ی ایران ] به‌طور تلویحی نقش برخی خانواده‌های قربانیان رژیم پهلوی را در شکل‌گیری اعدام‌های پس از انقلاب مطرح می‌کند و می‌گوید بعضی از آنان «بر اعدام سران ارتش پافشاری می‌کردند». این روایت، حتی اگر در مواردی مصداق فردی داشته باشد، در سطح سیاسی و ساختاری، نوعی تطهیر دستگاه سرکوب و قضایی جمهوری اسلامی است. اعدام‌های گسترده و بی‌محاکمه سال‌های ۵۷ تا ۶۷ نتیجه‌ی اراده‌ی مستقیم خمینی بود، نه محصول خواست خانواده‌های داغدار.

این‌گونه سخن گفتن به‌نوعی القا می‌کند که خانواده‌های جان‌باختگان رژیم پهلوی، عامل یا مشوق اصلی اعدام‌های سال ۵۷ بوده‌اند—ادعایی که نه‌تنها فاقد سند تاریخی معتبر است، بلکه نوعی فرافکنی آگاهانه نیز به‌شمار می‌رود. به‌جای پرداختن به نقش نیروهای مذهبی و هم‌پیمانان سیاسی آن‌ها—از جمله پدر خود خانم فروهر—در مشروعیت‌بخشی به یک نظام سرکوبگر، این روایت تلاش می‌کند مسئولیت را متوجه خانواده‌هایی کند که خود قربانی خشونت و انتقام‌گیری سیاسی بوده‌اند.

خمینی همان کسی بود که داریوش فروهر، پدر خانم فروهر، با او در نوفل‌لوشاتو دیدار کرد و سپس در دولت موقت مهدی بازرگان با وی همکاری داشت. از آقای فروهر انتظار می‌رفت به‌جای همراهی با پروژه‌ی برپایی خلافت اسلامی، بر اصول و مواضع لیبرال و دموکراتیک خود پافشاری کند. اما حالا، به‌جای پذیرش خطاهای سیاسی آن نسل، خانم فروهر تلویحاً پدر خود را تبرئه کرده و ریشه جنایت‌های حکومتی را به احساسات خانواده‌ها نسبت می‌دهد — که نه‌تنها نادرست، بلکه عمیقاً ناعادلانه است.

ادعای دیگر ایشان، مبنی بر اینکه دولت موقت بازرگان تلاش کرد فرمان عفو صادر کند اما «زورشان نرسید»، خود تأییدی است بر ناتوانی ساختارهایی که از ابتدا با چشم‌پوشی بر خشونت و اقتدارگرایی دینی، در شکل‌گیری این نظام نقش داشتند. نکته تأسف‌بار آنجاست که داریوش فروهر و مهدی بازرگان، با وجود آگاهی از ماهیت نیروهای تندرو و سرکوبگر مذهبی، همچنان به مشارکت خود در ساختار قدرت ادامه دادند؛ فروهر بعدها کاندیدای ریاست‌جمهوری شد و بازرگان نیز وارد مجلس شد. حالا که نتیجه‌ی آن چشم‌پوشی‌ها، به بی‌عدالتی مزمن، اعدام‌های فراقضایی و سرکوب سیستماتیک منجر شده، نباید از نقد صریح آن گذشته و مسئولیت‌گریزی تاریخی چشم‌پوشی کرد.

خانم فروهر در این مصاحبه، میان «انتقام» و «دادخواهی» مرزبندی می‌کند و هشدار می‌دهد که خوشحالی از کشته‌شدن فرماندهان سرکوبگر سپاه و نیروی انتظامی نباید با دادخواهی اشتباه گرفته شود. اما این نگاه، گرچه با نیت اخلاقی مطرح شده، از نظر سیاسی و تاریخی مخدوش است.

تجربه‌ ما از جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که تا زمانی که این رژیم سر کار است، هیچ امکانی برای دادخواهی به معنای دقیق آن – یعنی کشف حقیقت، رسیدگی عادلانه و پاسخگو کردن مقامات مسئول – وجود ندارد. در غیاب امکان دادخواهی رسمی، در شرایطی که نه دستگاه قضایی مستقل است، نه رسانه آزاد وجود دارد، نه حتی اجازه برگزاری مراسم یادبود قربانیان داده می‌شود، تأکید بیش‌ازحد بر پرهیز از زبان خشم، ممکن است به خلع سلاح اخلاقی جامعه منجر شود. گفتمان دادخواهی در نظام‌های استبدادی، تنها زمانی می‌تواند کامل شود که زمینه‌های ساختاری برای اجرای عدالت فراهم باشد. بنابراین، هرگونه بحث از «دادخواهی» پیش از سرنگونی این ساختار، در بهترین حالت ساده‌سازی و در بدترین حالت بازتولید بی‌عملی است.

دادخواهی واقعی تنها پس از سقوط حکومت‌های استبدادی ممکن می‌شود. جنبش دادخواهی، زمانی معنا دارد که از دل یک جنبش آزادی‌خواهانه برخاسته باشد – نه به عنوان ابزار ملامت کنشگرانی که در غیاب عدالت رسمی، مجبور به گرفتن موضع اخلاقی و سیاسی در بزنگاه‌ها می‌شوند.

مفهوم دادخواهی که خانم فروهر ارائه می‌دهد، تا حد زیادی انتزاعی و آرمان‌گرایانه است. اگر ما در مسیر دادخواهی هستیم، این مسیر باید با مقاومت سیاسی علیه ساختار سرکوب‌گر آغاز شود، و نه با توصیه به سکوت، مدارا، یا پرهیز از خشم. اگر حقیقتاً معتقدیم که دادخواهی یک گفتمان است، باید اجازه داد تمام طیف‌های دردمند در آن سهیم شوند، حتی آنان که زبان‌شان پرخاشگرتر است. گفتمان را نمی‌توان از بالا دیکته کرد.

دادخواهی، آن‌گونه که در تجربه‌ جهانی ثبت شده، پس از گذار از رژیم‌های سرکوب‌گر و در شرایط دادرسی آزاد و مستقل ممکن می‌شود. امروز در ایران، آنچه مردم به دنبال آن هستند، رهایی است. دادخواهی در مرحله بعد قرار دارد. مبارزه برای حقیقت و عدالت، پیش‌نیازهایی دارد که تا وقتی این رژیم پابرجاست، هرگز محقق نمی‌شوند. تا پیش از فروپاشی رژیم، مقاومت علیه ساختار سرکوبگر می‌تواند و باید اشکال متنوعی داشته باشد. ابراز شادی مردم از کشته‌شدن فرماندهان سرکوبگر، نه انتقام کور، بلکه نوعی واکنش طبیعی در برابر خشونت ساختاری است.

بر اساس ماده ۲۸ منشور جهانی حقوق بشر، مردم در برابر نظام‌های استبدادی حق دارند با تمام ابزارهای مشروع مقاومت کنند. در چنین شرایطی، صرفِ دعوت به خویشتن‌داری اخلاقی، بدون در نظر گرفتن بافت سرکوب‌گر جامعه، ممکن است به تقویت انفعال و بی‌عملی بینجامد. اگر امروز مردم در ایران یا در تبعید از مرگ عاملان جنایت خوشحال‌اند، این نه «انتقام» است و نه «نفرت‌پراکنی»، بلکه فریادی است از دل زخمی که هیچ‌گاه مجالی برای رسیدگی نداشته.

سخنان خانم فروهر در دفاع از دادخواهی قابل احترام است، اما نمی‌توان آن را جایگزینی برای مقاومت، روشنگری، و مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی دانست. دادخواهی پس از آزادی معنا دارد؛ برای امروز، آنچه اولویت دارد، مقاومت، روشنگری، افشاگری، و ایستادگی در برابر دروغ و سرکوب ومبارزه با رژیم جمهوری اسلامی است. خانم فروهر در پاسخ خود از «لعنت» و «استیصال» سخن می‌گویند و معتقدند که در مواجهه با جنگ و سرکوب، تنها کاری که می‌توان کرد، «نام‌گذاری» موقعیت و درک درد است. اما این نوع نگاه، در بهترین حالت، نوعی ایستایی نمادین است و در بدترین حالت، کنار آمدن با وضع موجود.

در دهه‌ی ۶۰ هزارانی در برابر این رژیم اهریمنی مقاومت کردند و پس از آن جنایت ها و کشتارهای دهه‌ی نخست جمهوری اسلامی، جنبش دانشجویی دهه‌ی ۷۰، جنبش سبز در سال ۸۸، خیزش دی‌ماه ۹۶، آبان خونین ۹۸ و نهایتاً انقلاب زن، زندگی، آزادی در سال ۱۴۰۱، نشان دادند که جامعه‌ی ما نه تنها منفعل نیست، بلکه هر بار با جسارت بیشتری به میدان آمده است. در تمام این سال‌ها، سندیکاهای کارگری، معلمان، کشاورزان، کامیون‌داران و گروه‌های مدنی مختلف بارها دست به اعتصاب زدند، سازماندهی کردند، و هزینه‌ی سنگینی هم پرداختند—از زندان و شکنجه گرفته تا اعدام. اما رژیم، با تمام ابزارهای سرکوب ایستاده و حتی یک پنجره برای نفس کشیدن باز نکرده است. در چنین وضعیتی، وقتی جنگی رخ می‌دهد که مسئول مستقیم آن خودِ رژیم جمهوری اسلامی است—رژیمی که دهه‌ها شعار مرگ بر این و آن داده، گروه‌های شبه‌نظامی را مسلح کرده، از حماس و حزب‌الله حمایت کرده و منطقه را به آشوب کشیده—چرا به‌جای نامیدن این رژیم به‌عنوان علت‌العللِ ویرانی، انگشت اتهام را به سوی مردمی نشانه برویم که شاید به‌حق، در آن لحظه، جنگ را فرصتی برای رهایی می‌دیدند؟ این جنگ انتخاب مردم نبود، نتیجه‌ی مستقیم ماجراجویی‌های نظام بود.

در بسیاری از کشورها، تجربه‌ی تاریخی نشان داده که رهایی از نظام‌های سرکوبگر تنها از مسیر گفت‌وگو و تحلیل اخلاقی به دست نیامده است. آلمانِ امروز، که در صلح، رفاه و دموکراسی به‌سر می‌برد، حاصل گفت‌وگو با رژیم نازی نبود. این کشور از دل مقاومت، بمباران متفقین، و مداخله‌ی خارجی از فاشیسم رهایی یافت. در دیگر نقاط جهان نیز، آزادی گاه نه از مسیر اتاق‌های فکرو تحلیل‌ اخلاقی، بلکه در بستر مواجهه‌ مستقیم با ساختارهای سرکوب‌گر و با پرداخت هزینه‌های سنگین محقق شده است.

سؤال واقعی اینجاست: آیا رسالت روشنفکری تنها روایت درد است؟ یا ایستادن در برابر ظلم؟ اگر به «ما»یی باور داریم که قرار است در برابر قدرت ستمگر قد علم کند، این «ما» باید شجاعت داشته باشد تا دشمن واقعی را نام ببرد و از فاعلیت صرفاً نظری به فاعلیت واقعی و مقاومت برسد.

خانم فروهر، اگر واقعاً به «زن، زندگی، آزادی» به عنوان افقی امیدبخش باور دارید، آیا به صدای آن‌هایی که در همین جنبش، چشم‌هایشان را از دست دادند، عزیزانشان را در گورهای دور افتاده دفن کردند، یا به‌خاطر فریاد آزادی‌شان زیر شکنجه جان دادند، گوش داده‌اید؟ در روزهایی که فرصت بازاندیشی فراهم بود، آیا نوشته‌ها و پست‌های خانواده‌های قربانیان ۱۴۰۱ و آن‌هایی که در جنگ دوازده‌روزه قربانی سیاست‌های جمهوری اسلامی شدند را خواندید؟ بسیاری از این خانواده‌ها آشکارا از اینکه جنگ را فرصتی برای پایان دادن به نظامی می‌دیدند که فرزندانشان را کشته، دفاع کردند. بسیاری از این خانواده‌ها آشکارا بیان کرده‌اند که این جنگ را نه از سر علاقه، بلکه به‌عنوان فرصتی برای پایان دادن به نظمی دیده‌اند که عزیزانشان را از آن‌ها گرفت. شاید شنیدن و در نظر گرفتن این صداها نیز بتواند در تکمیل نگاه ما به واقعیت امروز ایران مؤثر باشد.

سخن گفتن از کرامت، آزادی، تکثر و افق فرهنگی زمانی معنا و اثر واقعی می‌یابد که با اراده‌ای معطوف به تغییر سیاسی و عبور از ساختار سرکوب‌گر همراه باشد؛ در غیر این‌صورت، این مفاهیم به تزئیناتی بی‌خطر و بی‌اثر تقلیل می‌یابند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» اگر صرفاً جنبشی برای گفت‌وگو یا تحول فرهنگی بود، هرگز نمی‌توانست هزاران نفر را به خیابان‌ها بکشاند و تا پای جان پیش ببرد. حضور مردم در خیابان‌ها، نه برای اصلاح‌طلبی یا نمادگرایی فرهنگی، بلکه با آگاهی از اصلاح‌ناپذیری نظام و برای فروپاشی ساختار سرکوب صورت گرفت. اینکه «عرصه‌ی سیاست نتوانست از آن جنبش استفاده کند» یک توجیه نیست، بلکه نتیجه‌ی تلاش آگاهانه برخی از روشنفکران برای خنثی‌سازی پتانسیل رادیکال جنبش بود. شما به جای آنکه به فریاد مردم برای آزادی گوش دهید، دوباره به «پلتفرم‌های گفت‌وگو» پناه بردید، گویی این رژیم با بحث و تبادل نظر از قدرت کنار خواهد رفت.

اگر پایبندی به ارزش‌های انسانی صادقانه باشد، پذیرفتن این نکته ضروری‌ست که جنگ اخیر انتخاب مردم ایران نبود، بلکه پیامد مستقیم سیاست‌های جمهوری اسلامی بود—رژیمی که دهه‌ها شعار «مرگ بر اسرائیل و آمریکا» سر داد، گروه‌های شبه‌نظامی را مسلح کرد، و کشور را به ورطه‌ی انزوا و فروپاشی اقتصادی کشاند. مردم ایران قربانی این سیاست‌ها هستند، نه مسئول آن‌ها. با این‌حال، به‌جای تمرکز بر عاملان این وضعیت، برخی نگاه انتقادی خود را متوجه مردمی کرده‌اند که شاید برای نخستین‌بار در دهه‌های اخیر، روزنه‌ای برای رهایی دیده‌اند.

نباید فراموش کرد که آلمانِ امروزی—که نماد صلح، رفاه و دموکراسی در اروپاست—نه از مسیر گفت‌وگو با نازیسم، بلکه با بمباران متفقین و فروپاشی کامل رژیم فاشیستی به آزادی رسید. اگر این مسیر برای ملت آلمان مشروع و مؤثر تلقی شده، دشوار است فهم اینکه چرا همین منطق برای ملتی که بیش از چهار دهه تحت سلطه‌ی فاشیسم مذهبی بوده، غیرقابل‌قبول شمرده می‌شود.

واقعیت این است که در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز، برخی از روشنفکران، آگاهانه یا نا‌آگاهانه، به‌جای ایستادن در کنار مردم، با زبانی مبهم و خاکستری، در راستای تداوم وضع موجود سخن گفتند—و این در حالی‌ست که ساختار حاکم نه‌تنها کشور را به گروگان گرفته، بلکه با سرکوب سیستماتیک، فاعلیت را از جامعه سلب کرده و بهای آن را هر روز با خون شهروندان می‌پردازد. خانواده‌های قربانیان به‌روشنی فریاد زده‌اند: فرزندانشان را اسرائیل نکشت، سپاه کشت. این مردم جنگ‌طلب نیستند، اما بسیاری از آن‌ها در شرایطی که هیچ روزنه‌ای برای نفس کشیدن باقی نمانده، جنگ را فرصتی برای رهایی دیده‌اند و آماده‌اند بهایش را بپردازند. در این زمینه، نادیده‌ گرفتن درد کسانی که عزیزانشان با گلوله، گاز سمی، یا زیر شکنجه ها و یا با طناب دار جان داده‌اند، و تقلیل آن به احساسات تند، نشان از شکافی جدی دارد. بازتاب این درد در فریادها، نوشته‌ها و اشک‌های آن‌ها ثبت شده است. مسئله، صرفاً دوگانگی عاطفی یا نقد فرهنگی نیست؛ مسئله، مواجهه با واقعیتی‌ست به‌غایت خشن و خون‌بار که نیازمند موضع‌گیری روشن و اخلاقی‌ست—نه صرفاً روایت و توصیف از فاصله‌ای امن.

وقتی امروز بسیاری از مردم ایران—از جمله خانواده‌های جان‌باختگان و آسیب‌دیدگان—از ضرورت پایان دادن به این نظام سخن می‌گویند، این صرفاً برخاسته از احساسات لحظه‌ای نیست، بلکه بازتابی‌ست از دهه‌ها تجربه‌ی سرکوب، بی‌عدالتی و محرومیت. چنین صداهایی را نباید با انگ‌هایی چون وطن‌فروشی یا افراطی‌گری پاسخ داد. این افراد بخشی از همان جامعه‌ی متکثری هستند که در گفت‌وگو از «ما» به آن اشاره می‌شود—جامعه‌ای که صدای اعتراضش، حتی در اوج درد، باید شنیده و به رسمیت شناخته شود، نه تنها زمانی که در سکوت بماند.

شما از اینکه فضا پر از نفرت و تفرقه شده، گله دارید. اما فراموش نکنیم: این خود رژیم است که فحاشی، تهدید، اعدام، و دروغ را نهادینه کرده، و امروز، هر صدایی که با این سرکوب مقابله کند، ناگزیر با خشمی مشروع همراه است. اگر کسی در برابر چهل‌وپنج سال جنایت، هنوز به «بی‌طرفی» پناه ببرد، خود ناخواسته به عادی‌سازی خشونت کمک می‌کند.

به جای اینکه مخاطب را به مدارا با عاملان و مدافعان جنایت دعوت کنیم، باید روشن بگوییم که در این لحظه، نمی‌توان هم در کنار مردم بود و هم از «ملاحظات» رژیم و حساسیت‌های آن پاسداری کرد. تفاوت میان مخالفت مشروع با جنگ و دفاع غیرمستقیم از نظامی که جنگ را به کشور تحمیل کرده، بسیار باریک ولی حیاتی‌ست. اگر جنگ‌ستیزی به معنای جلوگیری از سرنگونی این نظام باشد، دیگر نه صلح‌طلبی‌ست و نه اخلاقی، بلکه انفعال سیاسی‌ست در برابر شر مطلق.

شما از «روحیه‌ی یاری» مردم در جنگ حرف می‌زنید، از موسیقی و همبستگی در تاریکی. بله، مردم ایران در هر فاجعه‌ای دوباره از نو می‌سازند، اما سوال این است: تا کی؟ آیا همبستگی بدون براندازی این رژیم به رهایی ختم می‌شود یا فقط به تکرار دوباره‌ی رنج‌ها؟

اگر شما به گفته‌ی اورهان پاموک استناد می‌کنید که «من ترکیه را دوست دارم چون نقدش می‌کنم»، اجازه بدهید بگوییم: ما ایران را دوست داریم چون می‌خواهیم آن را از دست دشمنان داخلی‌اش، از دست جمهوری اسلامی نجات دهیم. و گاهی، نجات یک سرزمین تنها با نقد و دیالوگ ممکن نیست؛ گاهی نیازمند اقدام، ایستادگی، و حتی قطعیت در موضع است.

ما باید به‌جای فرار به منطقه‌ی خاکستری، تصمیم بگیریم: یا با مردم‌ایم که خون دادند تا این رژیم نماند، یا با گفتارهایی که عملاً به تداوم وضع موجود خدمت می‌کنند. سکوت یا تردید در این بزنگاه، به‌معنای بی‌طرفی نیست؛ به‌معنای حمایت از طرفِ غالب است—و آن طرف، در ایران، رژیمی‌ست که مردم را هر روز قربانی می‌کند.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

6 پاسخ

  1. با درود مجدد به شما خانم بازرگان،
    دادخواهی و عدالت‌خواهی در جوامعی که با سرکوب و بی‌عدالتی مواجه هستند، می‌تواند به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فعالان حقوق بشر و شهروندان تبدیل شود. در چنین شرایطی، دیدگاه‌های مختلفی درباره بهترین راهبرد برای دستیابی به عدالت و دادخواهی وجود دارد.
    *دادخواهی همزمان در حکمرانى رژیم؟
    *دادخواهی پس از سرنگونى رژیم؟

    من و شما که یاد عزیزنمان را در خارج از کشور گرامى میداریم مطمئنن همسنگ و هم تراز آن عملى که هر ساله خانم فروهر و بسیاران دیگر هر ساله یاد عزیزانشان را در ایران گرامى میدارند نمى تواند یکى باشد!
    تلاشهاى یکدیگر را تخطه نکنیم و اجازه دهیم هر کس به روش خود پیش رود ، تاریخ قضاوت خواهد کرد.
    مگر آنکه شما خلاف آن بفرمائید
    با احترام

  2. خانم بازرگان ،بار اول نیست حرف های «راست های افراطی» ایرانی را از دوست میخوانم “نباید فراموش کرد که آلمانِ امروزی ـکه نماد صلح، رفاه و دموکراسی در اروپاست ـ نه از مسیر گفت‌وگو با نازیسم، بلکه با بمباران متفقین و فروپاشی کامل رژیم فاشیستی به آزادی رسید.” یکی پا را فرا گذاشته و میگه:«بمب های ناگازاکی و هیروشیما هزاران نفر را کشت ولی میلیونها ژاپنی خوشبخت شدند!» . من به شما میگویم: چرا این «راست های افراطی» در مورد اشغال نظامی ایران در شهریور ۱۳۲۰ هنوز عزاداری می کنند؟مگر متفقین با اشغال «حیات خلوت» هیتلر و تبعید رضا شاه راه کمک به جبهه ی شوروی علیه آلمان را باز نکردند؟ آیا چون متفقین فاشیسم و نازیسم جهانی را با بمباران شکست داد.شما می توانید هرجنایت کار چون نتانیاهو که با ترویسیم دولتی اسرائیل در منطقه با اشغال فلسطین،اردن ، سوریه، بخاطر جنایت جنگی تحت تعقیب ست .با متفقین در جنگ جهانی دو م مقایسه کنید؟مردم در ایران به درستی به جنگ ِحکومت نکبت و اسرائیل نه گفتند. مگر خودشان نمی توانند؟

    1. دوست عزیز,
      تاریخ، سیاه و سفید نیست. چندوجهی است، و اغلب در دل فجایع هم می‌توان بذر تحول را دید. جنگ به‌خواست جمهوری اسلامی و نتیجه‌ی سیاست‌های تجاوزگرانه‌ی آن آغاز شد، وظیفه‌ی ما این است که بپرسیم: چگونه می‌توانیم از دل این بحران فرصتی برای رهایی مردم بیافرینیم؟
      من نگفتم جنگ خوب است یا بمباران راه‌حل است؛ بلکه تأکیدم این است که در چنین لحظات بحرانی، تحلیل واقع‌بینانه و مسئولانه ضروری‌ست—نه انکار واقعیت به‌نام اخلاقی‌گری انتزاعی.
      اشغال را توجیه نمی کنم، اما اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ با وجود همه‌ی تبعات منفی‌اش، باعث تضعیف استبداد رضاخانی و باز شدن فضایی برای شکل‌گیری احزاب، مطبوعات و ظهور چهره‌هایی مانند مصدق شد.
      جنگ انتخاب ما نبود، اما سکوت و بی‌تحلیلی هم نباید انتخاب ما باشد. اگر دغدغه‌ی مردم را داریم، باید به این بیندیشیم که چگونه در میانه‌ی این وضعیت با همه‌ی خطرات و پیامدهایش می‌توان صدای مردم را پررنگ‌تر و مسیر گذار از استبداد را کوتاه‌تر کرد.

  3. سرکار خانم بازرگان با تمام احترامى که براى شما و تمام خانواده هاى قربانیانى که توسط حکومت پلید جمهورى اسلامى به دار کشیده شدند، باید بگویم که متاسفانه شما به محتواى صحبتهاى خانم فروهر توجه لازم را مبذول نداشتید
    با احترام
    احمد نجاتى

    1. با احترام، آقای نجاتی گرامی،
      من دقیقاً به محتوای صحبت‌های خانم فروهر توجه کردم، و پاسخ من هم بر همان مبناست—نه بر اساس سوءتفاهم یا پیش‌داوری، بلکه بر اساس اختلاف دیدگاه بنیادین درباره‌ راهبرد، مسئولیت سیاسی، و معنای واقعی دادخواهی. از نظر من، دادخواهی واقعی پس از سرنگونی کامل این رژیم ـ با بهره‌گیری از تمام ابزارهای ممکن ـ معنا پیدا می‌کند، نه در کنار بقای آن.

  4. خانم بازرگان با درود.ضمن گرامیداشت یادبیژن عزیز و ۵ رفیق دیگر کنفدراسیون دانشجویان و محصلین (احیا) در لندن که در دهه ۶۰ و…جان خود را برای آزادی-سوسیالیسم فدا کردند وبا سپاس و احترام از تلاشتان برای جنبش دادخواهی.
    متاسفم که نوشته اید:”آلمان امروزی که نمادصلح،رفاه و دموکراسی در اروپاست نه از مسیر گفتگو بانازیسم، بلکه با بمباران متفقین و فروپاشی کامل رژیم فاشیستی به آزادی رسید”!؟چه مقایسه نابجایی.
    انقلاب آینده مردم ایران با بمبهای اسرائیل-آمریکا و کشتار مردمی که در جنگ افروزی حکومتهای مرتجع کوچکترین نقشی نداشته اندشکل نمیگیرد.
    یاسمین و طالیان سلطنت فریاد میزنند:”بزن ” و “بمب بمب تا پیروزی”
    این ارمان بیژن و یاران به خاک و خون افتاده ما نیست.
    مردم جنگ خودشان را با ج.ا دارندوجنگ تروریستها مزاحم آنست.
    جنبش دادخواهی و محاکمه عادلانه جنایتکاران چنددهه درایران بخشی جدا ناپذیر از مبارزات کارگران؛پرستاران ؛معلمان؛بازنشستگان…علیه سردمداران شکنجه و کشتار؛تا بثمر رسیدن آن ادامه خواهد داشت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی