گردش در شهرِ بزرگ – خسرو باقرپور


 خوابگردِ روزانِ این شهرم!
در ازدحامِ پُرآشوبِ خیابان هاش.
این جا همه شبیهِ تو اند.
انبوهه ای از صدها هزار “تو”،
در غبارِ و در غوغا؛
در این مِهِ هماره پا برجا؛
از هم و در هم می گذرند.
دالان هایِ بُهت
پر و خالی می شود
و اژدهایِ ناگهانِ قطار ها،
عنان به شیطانِ شتاب می سپارند
با شکمی سرشار از آدمیانِ خواب آلود،
که همه شبیهِ تو اند.
سرسامِ شهر است و بهتِ من از دیدنِ این همه “تو”
و سایه ی تو در هر گوشه ای پیداست
ایستاده ای بر آن پلکانِ سنگی ی قدیمی؛
بر نقوشِ سائیده ی کتیبه ای دست می کشی.
در کالسکه ای از میدانِ اسب های بالدار می گذری
بر آستانه ی کاخِ با شکوهِ ملکه می ایستی،
دوربینم را رویِ چهره ی تو زوم می کنم!
و تو کنار آن نگهبانِ بی چِهرِ سرخپوش
که ماتِ هیچی ی موهومی در هواست
چهره ات را به لبخندی دلگشا می گشایی.
می بینمت در کافه ای با صندلی هایِ خالی ی سرخ
خیس و خسته؛
کنارت می نشینم
و چایِ سبز می نوشم.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی