فریاد زندگی – م. دانش

«یک»  

   حال خرابی دارم! غیر قابل بیان! گویی فریادِ سال‌ها خفته در سینه، تلاش دارد خود را برهاند! تا بی بند شود و جار زند عالم را از ظلم و ستم! اما توان گشودن گلو نیست! لاجرم فریادِ پس حنجره، سدی‌‌ست راه‌ِ بند نفس! نگران و هراسناک، چشم بر افق دارم. بلکه خبری رسد از دیار! «فعل» زجر آوریست انتظار! مرگ تدریجی‌ست و عذاب مستمر! راه گفتگو بسته‌ست. شعله اندر میان شهر و دیار افتاده‌ست. وای از حجم و ابعاد این همه درد و نگرانی! بر کدامین انبان افزون کنم!؟ 

پس از دو هفته‌ی طولانی, راه باریک و متزلزل خبر گشوده می شود! هیجان شنیدن از وضع دیار، شدیداً هول‌زد‌ام می کند! اولین صدای آشنا، شریفِ مردی از شهر ری: «آقا… جنگ بود! با زن و بچه رفته بودیم. باقر آباد – کهریزک و …، همه جا بودم! همه بودند! میان ما و حکومت خون جاری‌ست! فعلا عزاداریم. منتظریم تکلیف خود را با حکومت روشن کنیم! ما و این‌ها نمی توانیم با هم زندگی کنیم! ما، یک زندگی معمولی می خواهیم»! صحبت‌های هیجانیِ ما دو، بر بستر صافی و صمیمیت سّر می خورد در طول زمان. دوست و همراهی که با اوست، تذکر می دهد: « فلانی مواظب باش! تلفن‌ها تحت کنترل ..»! – دلگیرانه می گوید: «مواظب چه باشم؟ چه جای ترس!؟ بیاند!  بگیرند – ببرند! خودم منتظرشان هستم»! 

 دختری‌ست از کیان‌شهر: «عمو، همه‌مان بودیم! هر شش خواهر! بچه‌ها را هم برده بودیم! وقتی صف اولی‌ها می افتادند، با صف دوم جلو می رفتیم! فرار نمی کردیم! اما گلوله‌ها جنگی شد! دیگه کشتار بود»!! آشنایی از محله‌ی مشیریه در مسیر خاوران: «هر شب با زن و بچه می رفتیم! خُب. همه محل با زن و بچه می آمدند! کسی به ناموس دیگری نظر نمی کرد! با تیر جنگی زدند بی ناموس‌ها! خیلی بی ناموس‌اند»!  جوانی از قعله‌حسنخان “شهرک قدس”: «آقا.. همه با زن و بچه آمده بودند! چاره‌ای نداریم! یک زندگی ساده می خواهیم! همین! آقا… کشتند! کشتند و جسدها را جمع کردند در استادیوم آزادی»! دختری از نظام آباد: «عمو! از اول جنگ بود. بچه‌های نظام آباد، از اولش با قمه و چماق آمدند! خیابان قرق جوانان محل بود! ولی! خُب. کشته زیاد دادند»! آشنایی از کرج: «جنگ بود. میان حکومت و ما، جنگ شد! کشته‌ها مثل برگ خزان! خون جاری بود»! هنوز هم در تَه صدای‌شان، امیدِ جدال و مبارزه سوسو می زند! گویی منتظر شروع دیگری هستند! دوست هنرمندی: «فلانی، چشم بر افق دوردست دوخته‌‌ایم! نگرانم و هراس در دل دارم! معلوم نیست عاقبت مملکت»! دیگری که دوران دانشجویی سال‌های پیش را، با شوریدگی به پایان برده: «داعش و دیگر هیولاها هم بودند! مغول، روسفید و چنگیز خان، بخشنده و مهربان ست! اینان، “حکومت”، خون‌خوارند و جبار! وای از حال مردمان»! دوست و هم‌بندی ایام ماضی: «شب شده بود و تنهایی در حال گذر از میدان سپاه بود! یک مرتبه برق قطع شد و تیراندازی آغاز شد! تاریکی و وحشت هوار شهر شد. حالم بهم خورد! دراز کشیدم وسط خیابان! تیرهای جنگی در اطرافم می خورند روی اسفالت»!

 پس از جستجوی چند روزه برای شنیدن ابعاد فاجعه، یک بار دیگر در خود غرق می شوم! ناامیدی و درماندگی تا بطن سلول‌هایم اتراق می کند! غوطه در حالی غیر قابل توصیف! حالی بی تعریف! گوئی تمام «وجودم» درد است و درد! انگار کل فضای «هستی»ام، ساخته از هاله‌‌ی رنج است! درد در جسم و جانم وُل می خورد و می پیچد! عاجز از بیان‌‌ چگونگی و شرح آنم! انگاری بی خبر از «بودن» خویش‌ هستم! گر پرسند: درد داری؟ شروع درد کی  و نقطه‌ی آغاز کجاست و چگونه؟ الان به چه حالی هستی؟ ووو؟ پاسخی ندارم! نه که نخواهم پاسخ گفتن! بلکه قادر نیستم! «کلام – فعل – جمله – گرازه»‌ای نمی یابم! می جویم سخن و عبارت تازه‌ای تا بیاویزم خود بر آن از بهر بیان احساس! دریغ! هیچ‌ام نیست در دسترس‌! تهی‌ست زبان و گفتار از کلام تا شرح درد و رنج درونم باشد! پنداری تمامی افعال و واژه‌ها، خالی از معنا هستند و نخ نما و رنگ باخته و فرسوده! بی چیزی و فقر واژه‌ها، بر درد و رنج و اندوه‌ام می افزاید!

منتظر می مانم! شاید فرصتی یابم و با درد نوشته‌ای، فریاد «زندگی» از پس این همه‌ «مرگ» سر دهم! امروز و فردا می کنم! اما ناتوان از جمع کردن افکار خویشم! احساس می کنم تازه آغاز فاجعه است! «جان‌ها»، تغییر شکل می یابند و عدد می شوند!! دیگر سخن از «زندگی» نیست! عدد جای زندگی «تیتر» اخبار می شود!! پیکرهای بی جان، در صف شمارش قرار می گیرند! از دو سمت شمرده می شوند! گویا «حکومت»یان، بر مامور «شمارش» امریۀ کم شماری می دهند تا ده به یک را بنمایانند! منفعت آن‌ها – «حکومت» – بر کم نشانی اعداد است! هزار – دو هزار – سه هزار! از منظر آنان، شمارش کمتر کشته‌ها، کوچک نمایی ابعاد فاجعه است! آن دیگری سود خویش بر بلندی اعداد می یابد:  بیست هزار – نه! سی و چهل هزار – باز هم کم است! هفتاد – هشتاد هزار….!! چه رقابت دَد منشانه‌ای‌ست میان طرفین! آنان را کمترین فکر زندگیِ زندگی باخته‌گان نیست!؟  نفرین بر زندگی‌خواران! 

دو

مستاصل و درمانده، در خود فرو می روم! غور می کنم در گذشته. با شوربختی، از میان ثبت شده‌های حافظه، می یابم تجربه‌ا‌‌‌‌ی این چنینی! در خاطرات کهنه‌ی خویش غرق می شوم. یاد می آورم دهه‌ی «آل» زدگی «شصت» را! سال‌هایی که «آل*»ِ زندگی خوار در شمائل آیت الله «خمینی»، کرور کرور می بلعید زندگی جوانان وطن! بخشی در زندان‌ها، سینه سیبل سرب داغ  یا سر بدار! عده‌ای در جبهه‌! تن‌شان، سنگر گلوله‌های خصم! دهه‌ای شهره در تباهی، ولی شیرین‌کننده‌ی کام «آل» فعلی، «خامنه‌ای»! «آل»ی که مافوق دهه‌ی «شصتی» خود را، خدای می خواند و وزو کمک می جوید!

به خاطر می آورم بعد از ظهر روز سی خرداد سال شصت و هفت که با دستور مجید قدوسی، دلالت شدم به سلول سیصد و هفت آسایشگاهِ زندان اوین! هنوز متاثر اتفاقات چند ساعات قبل بودم! به همین علت، چند روز اولیه‌ی سلول را با تلخی فراوان سپری کردم! بی قراری می کردم. با گشوده شدن چتر شب و همِ آغوشی تاریکی و سکوتی وَهم انگیز، سنگینی فضای زندان تحملم را زایل می کرد! جهت فرار از بهمن آوار شده‌ در مکان، آرنج بر لبه‌ی نورگیر سلول نهاده، خود را بالا می کشیدم! از لا به لای کرکره‌ی فلزی، شهر خفته را در سکوتِ تاریکی شب‌ «تهران» نگاه می کردم! سپس خود را با ترکه‌ی سرزنش تمشیت می کردم که: چرا تاوان دیگران می پردازی؟ چرا خود را در چنین شرایطی قرار داده‌ای؟ بنگر، دیگران در خوب‌اند و تو در عذاب!؟ آیا کس از رنج تو و خانواده‌ات، خبر دارد؟ اگر با خبر هستند، کجاست هم دلی‌شان؟ چه تعداد از مردمانِ خفته در این شهر و دیار، تو و یاران پای در بند را یاد می کنند؟…

 گذر چند روز، مرا با محیط سازگاری داد. ولی حوادث بعدی، وحشت و هراس بیشتری همراه آورد! دوران تنهایی و بی اطلاعی از اتفاقات بیرون سلول، سه مرتبه به دادگاهی فرا خوانده شدم؛ بی هیچ فهم از عاقبت آن! بعدها آشکار شد که آنجا، بر «بود و نبود» من تصمیم می گرفته‌اند! در هر برگشتی، حکایت روز بر سینه‌ی دیوارِ سلول می نوشتم! یک یا دو مرتبه حسی بر من قالب شد که پایان عمر و «اعدام» فرا رسیده! لیک با گذشت چند روز، آن نیز زیر گرد فراموشی پنهان گشت! تا که روز دوم یا سوم آذر مقابل دفتر بند انفرادی، دوستانی دیدم! خبر فاجعه‌ شنیدم! کرورها از یاران سربدار شده‌ بودند! وای از حال آن شب من! چگونه روایت کنم!؟ با کدامین کلام و سخن!؟ فکر و ذهن و خیالم، صحنه‌‌ی تکرارها شد! تکرار صحنه‌‌ی دادگاه‌، همراه با خاطرات تک تک یاران! صحنه‌ها، تکرار می شدند، صدها مرتبه! چشمانم همراهی خواب نمی کردند! تنها تماشاگر صحنه‌ها بودند از یاد یاران! صحنه‌ها مکرر می شدند؛ مدام! چه سان بیان کنم!؟ سکوت، سنگینی می کرد و خاطرات، تولید مستمر سوز دل!!

بسیار دشوار بود باور کشتار آن همه انسان در کوتاه‌ترین زمان! حتی با وجود تجربه‌ی سال‌های شصت و شصت و یک! فضای ذهن، گنجایش ابعاد کشتار را نداشت! مگر تصور کردن یک ماشین کشتار! کدامین فعل و گزاره، توانایی توصیف آن به دیگران را داشت؟ کشتار آن همه انسان‌، نیمه‌ی فاجعه‌ای بود! نیمه‌ی دیگرش، تحمیل تحقیری بود از قاتلین در حکمی از پنهان سازی پیکرها – قدغن بودن بیان اندوه و غصه – درونی کردن درد و رنج ناشی از خراش جگر – بی فریاد شدن از داغ عزیز ووو! نمی دانم تاریخ نمونه‌‌ی این چنینی در سینه دارد یا نه!؟ یعنی آدمی را از دیدار و گریستن و همراهی با پیکر بی جان عزیزش منع کنند!؟ مگر انتقال خبر چنان درد و رنجی باورناپذیر به دیگران میسر بود؟ اصلا، دیگرانی وجود داشتند تا بشنوند خبر فاجعه‌ی دلخراش را!؟ دردا از بازماندگان فاجعه! آنان درد و شکنج مضاعفی تحمل می کردند! عاشقان، بی نیاز از هستی بودند و در سماع بر دار، چون نُت سکوت! اما درد بازماندگان، سخت سوزانده بود! گویی ضربات زخمه‌ با رشته‌های زخم جگر، بی انقطاع بود! آنان هراس در دل می جستند محل دفن – تاریخ سربداری – یادگارهای بجا مانده‌ی عزیز را! هر گفت و شنود و جستجوی از عزیزان، آنان را چون تلاقی زخمه بود  با سیم‌های درد و رنج در دوراب‌های دولا چنگ‌ سوزناک! افزون بر همه، جامعه زیر چتر سکوت بود و تن زخم دیدگان درون آتش بی فریاد! کس نشاید فهمیدن  آن روزگاران، مگر تن سپردگان به شعله‌های آتش! 

 سه

  سال‌ها پس از آن فاجعه، کتابی در باره‌ی «جنگ» ایران و عراق نظرم را جلب کرد! مطالعه‌‌ی آن، مرا با پاره‌ی دیگری از فجایع هول‌ناک باورها و اندیشه‌های «ج. ا» آشنا  کرد. از نوشته‌های کتاب متوجه شدم، آیت الله «خمینی» را ذره‌ای باور به موجودیت انسان نبوده است! از اول هم آدم‌ها در نظر او، «عدد» بودند! یعنی هر انسان، تنها یک «شماره»! برای‌ او مکان «اعداد» فرق نداشته! لاجرم  توفیر نمی کرد جای پاک شدن «شماره‌ها»! زندان – جبهه – خیابان – کارخانه…! اشاره‌ به کشتار زندانیان کردم. یعنی «پاک کردن تعدادی شماره در زندان» تابستان شصت و هفت! حال نمونه‌ی دیگر در جبهه‌ها:

حسن باقری در جلسه‌ی فرماندهان: «کار کردن قبل از عملیات خیلی سخت شده، ولی تلفات دادن داخل عملیات خیلی ساده. هیچ به روی خودمون هم نمی یاریم. اول جنگ بچه‌های تبریز تو دهلاویه هفتاد تا شهید دادند، خدا شاهده همه تنشون می لرزید. حالا هزارتا، دو هزارتا، سه هزارتا، اصلا انگار نه انگار، اگر فردا هم بهمون بگن صدهزارتا! مثل اینکه عددها، یک با هزار مثل اینکه فرقی نداره، تخریب‌چی اومده می گه آقا یه گردانی رو معبر کنار دست‌ش باز کردیم به فرمانده گردان می گیم آقا معبر سیصد متر دست چپه بیا نیرو را از دست چپ، از معبر میدان مین ببر، بعد درآومده به بچه‌ها می گه کی داوطلبه که بره روی میدان مین؟

بیست و شش شصت، برخی فرماندهان با فرمانده کل سپاه به تهران آمدند تا نگرانی‌شان را با امام در میان بگذارند. محسن رضایی دغدغه‌ی فرماندهان را برای امام گفت و آیت الله خمینی به آن‌ها گفت: “نظام الهی مقرر کرده است تا شما برای خدمت به اسلام انتخاب شوید و این پیش خدا ثبت است و ملائکه‌الله و خداوند پشتیبان شماست و دلتان قوی باشد … شما روی تدبیر و فکر عمل کنید، دیگر نه از کشتن بترسید و نه از کشته شدن”*». 

چهار

با یاد آوری زخم‌های کهنه ولی خون‌ین، باز فکر و ذهنم سّر می خورد سمت کشتار دی ماه چهارصد و چهار! می بینم کلیپ‌هایی که گویی هر یک، نوعی هنر سوگواری خارج از فهم «کلام» نمایش می دهند! مادری بر سر قبر فرزند می رقصد و هلهله می کند! پدری قبر فرزند می کند تا ریشه‌ی غصه در اعماق زمین بکارد! فرزندی محل قتل پدر را گل باران می کند! ووو! این همه، الهامی خواهد بود آیندگان را! با خود می اندیشم این کشتار و فجایع گذشته با ما چه کرده و چه می کند!؟ خود را پاسخ می دهم: مجبور به زیستن در کابوس هستیم جای زندگی‌! بهت و حیرانی را زیست می کنیم! هنوز آمار دقیقی در دست‌رس نیست که چه تعداد «سپهر»باباها، بجای خانه و منزل، در کهریزک و سردخانه‌ها آرمیده‌اند! هنوز معلوم ما نیست چه تعداد پدرها – مادرها، دنبال «سپهر»ها – خواهر «سپهر»ها، می گردند! زندگیِ چه تعداد «سپهر»ها – «نوید»ها «ژینا»ها در آتش هیولایی سوخته است! آمار صحیح در دست نیست چگونه و به چه صورت فجایع برای «سپهر»های وطن آفریدند!

 اما در یک مورد شک نداریم که این چنین فجایع برای آیت الله «خامنه‌ای», تنها شمارش «اعداد»ی‌ست پاک شده و بی اهمیت! برای او توفیر ندارد – پنج – شش – ده – بیست – پنجاه … هزار «عدد» از شمارها پاک شده‌ باشند! اما؛ بر هم وطن‌نان است تا «سپهر»های زنده‌ی پای در بند را دریابند!؟ بخاطر بسپاریم حتی در جا و گاه سوگواری نیاز به تدبیر داریم! نباید غرق در ماتم، میدان به خصم وا گذاریم! خصم، دیو زندگی‌خواری‌ست! اهریمن خون‌خواری‌ست که از کمترین غلفت استفاده کرده زندگی‌ها را می قاپد! در میان سوگواری و فاجعه، فراموش نکردن «سپهر»های پای در زنجیر، شرط تدبیر است. هر چند معلوم ما نیست چند ده هزار «سپهر»اسیر دست جلاد هستند! اما خاطر داشته باشیم سپهرهای پای در بند، برای ما (– فرزند – برادر – خواهر – کس – «انسان» -«زندگی») هستند. نگذاریم دشمن، «خامنه‌ای» آنان را با فرض «عدد – شماره» پاک کند! تا فرصت باقی‌ست، به وسعت حنجره فریاد رهایی آنان را سر دهیم! نگذاریم در حیرانی از سوگ، محسن دندان تبر «محسن اژه‌ای» مجری چوبه‌‌های دار، تیرک‌ها را کنار هم بچیند و «سپهر»ها را بیاویزند! در فریادها، آزادی زندانیان را بی وقفهه سر دهیم تا دیر نشود! فریاد سر دهیم آزادی زندانیان را – 

م. دانش 

با سپاس فروان از دوست مهربان «ناصر مهاجر» که یاری‌گرم بود در این درد نوشته

* ص، هشتاد و نُه – مکته‌های تاریخی – جعفر شیرعلی‌نیا

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی