مسأله‌ی «مارکسیسم غربی»؛ درباره‌ی کتاب مارکسیسم غربی اثر پری اندرسون – کریستین هوفمن، ترجمه ی: الف. پویان

کتاب کلاسیک پری اندرسون با عنوان «درباره مارکسیسم غربی» در آلمان تقریباً خوانده نمی‌شود. با این حال، این اثر می‌تواند کلیدی باشد برای فهم «آکادمیک شدن» چپ و یافتن راهی برای بازگشت و خلاص شدن از آن.

در میان چپ آلمان، دوباره بحث درباره مزدبگیران و فقدان پیوند با طبقه کارگر رونق گرفته است. این امر را می‌توان در حمایت از مبارزات اتحادیه‌ای یا فعالیت‌های میدانی انتخاباتی مشاهده کرد. اینکه چنین اقداماتی دیگر بدیهی نیستند و در عین حال موجب امید و خوشحالی می‌شوند، نشانه‌ای از این واقعیت است که مارکسیسم به موضوعی صرفاً آکادمیک تبدیل شده است. البته همیشه این‌گونه نبوده، اما دیگر تازگی ندارد. همان‌طور که در اواسط دهه ۱۹۷۰، پری اندرسون، تاریخ‌نگار انگلیسی و سردبیر وقت و نیروی محرکه مجله نیو لفت ریویو New Left Review، خاطر نشان کرد، نظریه مارکسیستی پس از جنگ جهانی دوم «به طور کامل به دانشگاه‌ها منتقل شده بود».

دانشگاه‌ها به مکان‌هایی برای «عقب‌نشینی و رانده‌شدن به حاشیه» تبدیل شدند. مارکسیسم به جای اینکه نظریه‌ای برای اتحادیه‌های کارگری مبارز و احزاب کارگری باشد، به یک رشته دانشگاهی برای فیلسوفان حرفه‌ای تبدیل شد. اندرسون این سنت فکری یا جامعه نظری پشت این پدیده را در سال ۱۹۷۶، یعنی پنجاه سال پیش، «مارکسیسم غربی» نامید. اگرچه از آن زمان این اصطلاح به یک عبارت شناخته‌شده تبدیل شده است، اما اینکه اندرسون دقیقاً چه کسانی را مدنظر داشت و کدام «مختصات ساختاری» را در پشت این سنت فکری شناسایی کرد، در فضای آلمانی‌زبان تقریباً ناشناخته است.

این موضوع جای تعجب ندارد: ترجمه آلمانی کتاب او، درباره مارکسیسم غربی، در سال ۱۹۷۸، دو سال پس از نسخه اصلی انگلیسی، توسط انتشاراتی نسبتاً کوچک Syndikat در آلمان غربی منتشر شد. این ناشر از اواسط دهه ۱۹۸۰ دیگر وجود ندارد و کتاب اندرسون مدتها بود که در دسترس نبود. بنابراین چاپ مجدد آن توسط انتشاراتی Dietz Berlin در سال ۲۰۲۳ دیرهنگام اما ضروری بود. تحلیل اندرسون، همان‌گونه که بحث‌های کنونی دربارهٔ چپ آکادمیکِ متمرکز بر مسائل فرهنگی و رابطهٔ آن با طبقهٔ کارگر نشان می‌دهد، نه‌تنها اهمیت خود را از دست نداده، بلکه همچنان معتبر و به‌روز است.

چرا یادداشت پایانی کتاب که توسط نشر Dietz تنظیم شده بود باعث شد چاپ جدید در بهار ۲۰۲۳ حتی پیش از توزیع اصلی لغو شود و چگونه این موضوع با سخنان اندرسون ارتباط مستقیم دارد، بعداً بررسی خواهد شد. شکست در چاپ مجدد هرگز ارزش پرداختن به متن اندرسون را کم نمی‌کند. در واقع، سال‌ها و ماه‌های اخیر یک بار دیگر ثابت کرده‌اند که جدایی میان چپ آکادمیک و طبقه کارگر، به صورت عملی، یک فاجعه است. هر کس که خواهان یک شروع دوباره است، باید با شکست خود روبرو شود. اثر اندرسون، که اکنون دقیقاً پنجاه ساله شده است، سندی مهم در بحث پیرامون کژراههٔ چپِ آکادمیک است.

یک همزیستی عجیب

اندرسون با عنوان «مارکسیسم غربی» به مجموعه‌ای از نظریه‌ها اشاره می‌کند که پس از جنگ جهانی اول شکل گرفت و در پنج دههٔ بعدی توسعه یافت. تمام نمایندگان برجسته این نظریات – او هیچ زن نظریه‌پردازی را نام نمی‌برد – در غرب فعالیت می‌کردند، به‌ویژه در آلمان، فرانسه و ایتالیا، یا در آنجا سیاسی شدند. محور اصلی، «ویژگی نخست و بنیادی» این شاخه نوین مارکسیسم، «جدایی ساختاری از عمل سیاسی» بود.

سه نماینده برجسته و نخستین این جریان – گئورگ لوکاچ، کارل کُرش و آنتونیو گرامشی، در آغاز همگی همچنان به‌عنوان رهبران سیاسی فعال بودند. تنها پیروزی فاشیسم اروپایی این وضعیت را متوقف کرد. تمام شاخص‌های بعدی مارکسیسم غربی از همان ابتدا تحت تأثیر پیشروی فاشیسم شکل گرفتند. این امر هم درباره نمایندگان نظریه انتقادی کلاسیک: والتر بنیامین، ماکس هورکهایمر، هربرت مارکوزه و تئودور آدورنو صدق می‌کند و هم درباره نمایندگان فرانسوی و ایتالیایی مارکسیسم غربی. از میان نخستین، اندرسون به‌طور ویژه هنری لوفور، ژان پل سارتر، لوسین گلدمن و لوئی آلتوسر را نام می‌برد. در میان گروه دوم، علاوه بر گرامشی، گالوانو دلا وُلپه و لوسیو کولتی هم قرار دارند.

کسانی که با برخی از این نظریه‌پردازان آشنا هستند، ممکن است از همگرایی‌ای که اندرسون بین این نظریه‌پردازان و رویکردهای متفاوت‌شان می‌بیند شگفت‌زده شوند. اگر آثار اصلی این افراد را دنبال کنیم، عمدتاً شکاف‌ها و تضادهای درونی آشکار میان آن‌ها دیده می‌شود. اما هدف اندرسون بررسی «تنوع درونی» یا مطالعات اختصاصی درباره هر نماینده نیست، بلکه او به دنبال ارائه یک «سنجش تاریخی» است. او قصد ندارد همه گرایش‌ها را «هم‌ارز» یا حتی یکسان جلوه دهد. بلکه هدف او مشخص کردن مختصات عمومی و زمینه تاریخی شکل‌گیری این تفکرات است. اندرسون برای این منظور از دیدگاه کلان نگاه می‌کند. شگفت‌انگیز است که چگونه او با سبکی گیرا و در عین حال دقیق، شباهت‌های ساختاری میان این نظریه‌پردازان را آشکار می‌کند و بر پایه همین تحلیل، آن‌ها را در قالب مارکسیسم غربی یکپارچه می‌سازد.

به اساسی‌ترین ویژگی این نظریه نوین پیش‌تر اشاره شد: نظریه‌پردازان آن «به‌طور مداوم از هرگونه عمل انقلابی فاصله گرفتند». این امر چندان عجیب نیست، زیرا به جز گرامشی و بنیامین، همه شخصیت‌های نام‌برده در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند. زمانی که روشنفکران انقلابی تنها با تمسخر به «سوسیالیست‌های راحت‌طلب» نگاه می‌کردند و نقش خود را به‌طور طبیعی «ناسازگار با موقعیت دانشگاهی» می‌دانستند، به پایان رسیده بود. دانشگاه بورژوایی به‌عنوان مکانی برای شکل‌دهی نظریه و نیز مسیر آکادمیک به‌عنوان پس‌زمینه، نمی‌توانست بدون تأثیر بر نظریه باقی بماند. اندرسون می‌نویسد: «شگفت‌انگیزترین ویژگی مارکسیسم غربی، حضور مداوم گونه‌های مختلف ایدئالیسم اروپایی و تأثیر آن‌ها بر این جریان است.»

ارتباط جدید میان نظریه مارکسیستی و بورژوایی به یک همزیستی عجیب منجر شد. اینکه نظام‌های فکری دانشگاهی، که اکنون با آن‌ها «برخورد مستمر» وجود داشت، «خارج از ماتریالیسم تاریخی» بودند، حتی عامل تعیین‌کننده نبود. بلکه مهم‌تر آن بود که این نظام‌ها اغلب در «روابط صریحاً خصمانه» با یکدیگر قرار داشتند. اینکه این تضاد بلافاصله اهمیت پیدا نکرد، قطعاً به این واقعیت مربوط می‌شود که مارکسیسم دانشگاهی تازه، به پرسش‌ها و حوزه‌های فعالیت کاملاً جدیدی روی آورده بود.

پیش‌تر، قوانین حرکت نظام تولید سرمایه‌داری و شرایط حاصل از مبارزه طبقاتی در مرکز توجه نظریه‌پردازان سوسیالیست قرار داشت. این حوزه‌های تعیین‌کننده شکل‌گیری نظریه مارکسیستی، توسط مارکسیسم غربی کنار گذاشته شدند. به طرز متناقضی، نظریه‌پردازان جدید مسیر تحول مارکس را به ترتیب معکوس دنبال کردند، یعنی از پرسش‌ها و بینش‌های اقتصادی و سیاسی مارکس بالغ دور شدند و به سمت آثار فلسفی اولیه او رفتند.

در واقع، کارل مارکس مسیر خود را با پرسش‌های فلسفی آغاز کرده بود، اما خیلی زود آن‌ها را کنار گذاشت. در سال‌های ۱۸۴۵ و ۱۸۴۶ می‌توان با استناد به تزهای فویرباخ و ایدئولوژی آلمانی یک شکاف روشن در مسیر رشد مارکس ۲۷ ساله نشان داد. او از آن زمان به بعد نسبت به دست‌نوشته‌های فلسفی جوانی خود، که هرگز منتشر نکرده بود، بیشتر به طنز نگاه می‌کرد. در این آثار جوانی، او هنوز با «اصطلاحات فلسفی» سخن می‌گفت. در مسیر رسیدن به «نگاه واقعاً انتقادی به جهان»، لازم بود این «لباس‌های نظری فرسوده» را پشت سر بگذارد. مارکس و انگلس در نقد ایدئولوژی آلمانی آن زمان، چنین نتیجه گرفتند: «فلسفه و مطالعه جهان واقعی نسبت به هم مانند خودارضایی و عشق جنسی هستند.»

این خودانتقادی سخت‌گیرانه هیچ تغییری در این واقعیت ایجاد نکرد که آثار جوانی مارکس، که به آن‌ها «دست‌نوشته‌های پاریس ی» گفته می‌شود، هنگامی که صد سال پس از نگارش‌شان، یعنی کمی بعد از جنگ جهانی دوم، برای نخستین بار به مخاطبان وسیع‌تری رسیدند، توجه زیادی را برانگیختند. اگرچه این آثار در دهه ۱۹۳۰ منتشر شده بودند، اما به دلیل شرایط سیاسی، تا پس از جنگ جهانی دوم واقعاً مورد توجه قرار نگرفتند. تأثیر انتشار این دست‌نوشته‌های فلسفی جوانی مارکس بر مارکسیسم غربی را به سختی می‌توان نادیده گرفت.

علاقه گسترده به آثار اولیه مارکس جای تعجب ندارد؛ به‌خصوص که با استثنای چند نفر معدود، همه نمایندگان مارکسیسم جدید به حرفه فیلسوفی مشغول بودند. با این حال، شگفت‌آور است که چگونه این آثار جوانی تازه منتشرشده از نظر فکری پردازش شدند. در نهایت، این آثار موجب شد که از آن پس «خود اندیشه مارکس به مهم‌ترین موضوع نظری بدل شود». وظیفه جدیدی که این فیلسوفان حرفه‌ای بر عهده گرفتند، یافتن پیشینیان فکری مارکسیسم بود؛ کسانی که از طریق آن‌ها می‌شد مارکس را دوباره کشف، فهم و تفسیر کرد.

جای تعجب ندارد که در این پژوهش‌ها، ابتدا هگل در مرکز توجه قرار داشت. ارزیابی و تحلیل هگل و تأثیر او بر مارکسیسم در مباحثات و بازتفسیرهای مارکسیسم غربی بسیار متفاوت بود. در حالی که برخی حتی هگل را بیش از حد هگلی می‌کردند، همانطور که لوکاچ بعداً با انتقاد از خود اظهار داشت، برخی دیگر قاطعانه ضد هگل بودند. با این حال، محور اصلی همه بحث‌ها یکسان بود: این بحث شامل بازگشت به فلسفه‌های پیش از مارکسیسم و ​​در نهایت ساختن یک «تبار فلسفی» برای مارکس بود. در این مسیر، تقریباً هر جریان در مارکسیسم غربی نظریه‌پرداز مورد علاقه خود را داشت؛ برخی به شلینگ یا کی‌یِرکگارد تمایل داشتند و برخی دیگر به کانت، اسپینوزا، روسو، مونتسکیو و دیگران. نکته مشترک همه این افراد، جست‌وجو برای یافتن ریشه‌ها و سلسله‌مراتب اجدادی بود.

علاوه بر فلسفه بورژوایی، مفاهیم روانکاوی نیز تأثیر زیادی بر مارکسیسم غربی داشتند. این موضوع تنها محدود به مکتب فرانکفورت نبود. قاعده کلی این بود که هر متفکری در روان‌شناسی، مانند پیاژه یا فروید، نه تنها به طرق مختلف تفسیر می‌شد، بلکه گاهی نظریه‌هایی نیز ساخته می‌شدند که ظاهراً با یکدیگر تضاد داشتند. «فروید نه تنها کشف مشترک آدورنو و مارکوزه، بلکه کشف مشترک آلتوسر و سارتر نیز بود.» در واقع، بخش‌های وسیعی از مارکسیسم غربی عمیقاً در جهان‌بینی روانکاوی غرق شده‌اند، چیزی که حتی از واژگان و کلیدواژه‌ها نیز به‌روشنی آشکار است. به‌عنوان مثال، می‌توان به مفاهیمی مانند بیش‌تعیین‌شدگی، ساختار غریزی، سرکوب، تعالی و اروس اشاره کرد.

تأثیر علوم اجتماعی معاصر بورژوایی در دانشگاه‌ها در نهایت باعث شد که مارکسیسم نوین بیش‌از‌پیش به یک معرفت‌شناسی صرف تبدیل شود. «طرح‌های مفهومی پیشینی برای فهم تاریخ» و در نتیجه «ساختارهای حدسی به سبک فلسفی قدیم» جایگزین تحلیل واقعی شدند. این امر به مباحثات بی‌پایان درباره روش‌ها انجامید و مارکسیسم غربی به عادتی بازگشت که در آن، سخن گفتن به زبان بسیار پیچیده و برای غیرمتخصصان تقریباً غیرقابل‌فهم، رواج یافت. مارکس خود در تحلیل خاستگاه فلسفی خود تأکید کرده بود: «نه افکار و نه زبان به خودی خود قلمرویی مستقل نمی‌سازند؛ آن‌ها تنها بیان زندگی واقعی‌اند.» و با طنز اضافه کرده بود: «فیلسوفان باید زبان خود را به زبان عادی‌ای که از آن انتزاع شده است، حل کنند تا آن را به‌عنوان زبان پیچیده و تحریف‌شده جهان واقعی بشناسند.» برای این کار، دست‌کم اگر مارکس را دنبال کنیم، باید تمرکز را بر عمل اجتماعی و فهم آن قرار داد، رویکردی که کاملاً از علایق فیلسوفان حرفه‌ای غربی دور بود. آن‌ها در عوض در زبان هرچه پیچیده‌تر و رمزی‌تر غرق شدند. اندرسون می‌گوید: نظریه «به یک رشته اسرارآمیز تبدیل شد که فاصله آن با سیاست از طریق زبان تخصصی دور از دسترس آن قابل‌سنجش بود.»

پیش‌تر روشن شد که اقتصاد و سیاست در مرکز توجه مارکسیسم غربی قرار نداشتند. با این حال، در کنار پرسش‌های روش‌شناختی انتزاعی، یک حوزه موضوعی وجود داشت که تقریباً همه نظریه‌پردازان آن، هر یک به نوعی، به آن پرداخته بودند و جالب این است که آن حوزه، فرهنگ بود. این جنبه ایدئولوژیک روبنای اجتماعی، حداقل در مقایسه با دولت یا حقوق تا حد زیادی از پایه اقتصادی جامعه و رخدادهای سیاسی روز فاصله داشت.

به نظر می آید که این امر، روبنای فرهنگی جامعه را به عنوان موضوع مطالعه و تحقیق برای نظریه‌پردازان مارکسیسم غربی جذاب‌تر می‌کرد. دست‌کم، در این حوزه نه تنها نتایج غنی بلکه احتمالاً جالب‌ترین دستاوردها حاصل شد. بسته به نظریه‌پرداز، تمرکز بر گونه‌ها و جنبه‌های مختلف فرهنگی بود: تئاتر، ادبیات، موسیقی، هنر، سینما، شعر یا زیبایی‌شناسی. اندرسون در اینجا با تحسین یادآوری می‌کند: «غنای آثار و تنوع آن‌ها در این حوزه، که به‌مراتب غنی‌تر و دقیق‌تر از هر آنچه میراث کلاسیک ماتریالیسم تاریخی ارائه می‌دهد، در نهایت ممکن است به‌عنوان دستاورد جمعی و پایدار این سنت باقی بماند.»

با این حال، باید به‌طور انتقادی خاطرنشان کرد که مسائل مربوط به روبنای ایدئولوژیک یا هنری جامعه را می‌توان از زوایای بسیار متفاوت طرح و بررسی کرد. خود گرامشی نیز به‌طور جدی به مسائل فرهنگی پرداخته بود، اما آن‌ها را «به‌عنوان یک مسأله سیاسی» می‌دید که «باید به‌صراحت از منظر رابطه‌اش با حفظ یا سرنگونی نظم اجتماعی تحلیل شود». در نظریه‌پردازان پس از گرامشی، بررسی ساختار فرهنگی اغلب رنگ و بوی نخبه‌گرایانه یافت. صنعت فرهنگ و فرهنگ توده‌ای به‌عنوان ابزاری برای نادانی، آموزش ناقص یا حتی فریب آشکار توده‌ها تلقی می‌شدند.

علاوه بر این چرخش آشکار آکادمیک و نخبه‌گرایانه، ویژگی دیگری از مارکسیسم غربی نیز به چشم می‌خورد: «یک بدبینی عمومی و پنهان». «تاریکی» و «ملانکولی» پیامدها و نتایجی که تمام نظریه‌پردازان مارکسیسم غربی از آن‌ها بهره می‌گرفتند، شکاف شدیدی با پیشینیان تاریخی آن‌ها ایجاد کرد و به یکی دیگر از ویژگی‌های بنیادین این نظریه نوین تبدیل شد. اندرسون در جمع‌بندی خود از فیلسوفان حرفه‌ای تحت تأثیر ایدئالیسم اروپایی چنین تصویر می‌کند: «روش‌شناسی از سر ناتوانی، هنر به‌عنوان تسلی، بدبینی از سر سکون.»

در نبود یک جنبش طبقاتی انقلابی

طبعاً اندرسون مارکسیست نبود، اگر زمینهٔ اقتصادی، سیاسی و تاریخی‌ای را که بازنگریِ توصیف‌شدهٔ نظریهٔ مارکس در آن صورت گرفت، روشن نمی‌کرد. تمرکز صرف بر اتهامات اخلاقی یا ذهنی‌گرایانه‌ای چون فرصت‌طلبی، خیانت یا فساد بورژوایی، کاملاً نادرست بود. مسئلهٔ اصلی، در عوض، این است که اساساً چگونه ممکن شد نظریهٔ مارکسی به‌طور کامل به حوزهٔ دانشگاهی منتقل شود. حتی جدایی‌ای که پیش‌تر بارها به آن اشاره شد، یعنی گسست از هرگونه پیوند با پراتیکِ جنبش کارگری، به‌سختی می‌تواند نتیجهٔ نیت‌های بدخواهانه دانسته شود، بلکه خود نیازمند توضیح است.

«نشانه پنهان مارکسیسم غربی این است که محصول یک شکست است.» برخلاف پیش‌بینی‌های مارکس و انگلس، انقلاب سوسیالیستی در کشورهای اصلی نظام تولید سرمایه‌داری رخ نداد. این در حالی بود که نیروهای تولید پیشرفته این کشورها قرار بود پایه‌ای برای شکل‌گیری جامعه‌ای بالاتر فراهم کنند. حتی انقلاب پیروزمند اکتبر روسیه در پایان جنگ جهانی اول، برخلاف انتظار رهبران آن، به آغاز انقلاب سوسیالیستی در غرب منجر نشد. تلاش برای ساختن یک جامعه بی‌طبقه از شرایط پیشامدرن روسیه تزاری، اگر به حال خود رها می‌شد، شکست می‌خورد.

تمام تلاش‌ها برای انتقال تجربه روسیه به اروپای غربی نیز ناکام ماند. اگرچه احزاب کمونیست مبتنی بر الگوی شوروی در برخی کشورهای غربی به احزاب توده‌ای تبدیل شدند و دست‌کم به‌طور موقت تأثیر سیاسی قابل توجهی داشتند، اما هیچ‌یک از تلاش‌ها برای به‌دست گرفتن قدرت در مراکز سرمایه‌داری موفق نبود. این سلسله شکست‌های سیاسی «زمینه‌ای است که باید کل این سنت در این دوره در آن دیده شود». به‌جای آزادی و انقلاب، جنگ جهانی و فاشیسم رخ داد. این امر ناگزیر «تأثیرات عمیقی بر ماهیت مارکسیسم شکل‌گرفته در این دوره داشت». آثار مهم در انزوا و ناامیدی، در حین فرار، در زندان یا در تبعید نوشته شدند.

در حالی که جنبش کارگری در غرب از شکستی به شکست دیگر تلوتلو می‌خورد، نظم بورژوایی توانست تثبیت شود. این امر به‌ویژه پس از دو جنگ جهانی صدق می‌کرد. بحران‌های اقتصادی و رکود بزرگ دهه‌های ۱۹۲۰ و ۳۰ به گذشته تعلق داشتند. اکنون «در تمامی کشورهای صنعتی پیشرفته، تحکیم بی‌سابقه‌ای از سرمایه رخ داد. از نظر اقتصادی، پویایی جهانی رونق طولانی‌مدت دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بزرگتر از هر جهش قبلی در تاریخ سرمایه‌داری بود. رشد عظیم عمومی ثبت شده در این دوره در واقع مرحله جدیدی را در توسعه خود شیوه تولید آغاز کرد.»

تحولات تراژیک اتحاد شوروی در شرق و پویایی نظام تولید سرمایه‌داری در غرب، منجر به ناپدید شدن تقریباً کامل جنبش کارگری انقلابی در مراکز سرمایه‌داری شد. برخلاف گذشته، اکنون بخش‌های گسترده‌ای از مزدبگیران به‌طور کامل در نظم بورژوایی ادغام شدند. برای نخستین بار «دموکراسی‌های نمایندگی مبتنی بر حق رأی عمومی» شکل گرفت و توانستند به‌عنوان ساختارهای دولتی عادی و پایدار تثبیت شوند. بدین ترتیب، سلطه طبقاتی بورژوایی چهره‌ای تازه پیدا کرد.

رونق سرمایه‌داری پایدار و شرایط سیاسی ثبات‌یافته، زمینه اصلی آن بود که از نظریه‌ای انقلابی، آنچه اندرسون «مارکسیسم غربی» می‌نامد، پدیدار شود: «به‌دلیل فقدان قطب مغناطیسی یک جنبش طبقاتی انقلابی، سوزن قطب‌نما کل این سنت، هر چه بیشتر به سوی فرهنگ بورژوایی معاصر سوق پیدا کرد.

رونق به ظاهر پایان‌ناپذیر سرمایه‌داری و و ثبات سیاسیِ همراه با آن، در واقع زمینهٔ اصلیِ این دگرگونی بود که از دل یک نظریهٔ انقلابی، آن چیزی پدید آمد که اندرسون آن را «مارکسیسم غربی» نامید: «در غیاب میدان/نیروی مغناطیسی یک جنبش طبقاتی انقلابی، عقربه قطب‌نمای کل سنت، بیش از پیش به سمت فرهنگ بورژوایی معاصر منحرف شد.

هنگامی که اندرسون این اثر را نوشت، پر از امید به آغاز یک دوره سیاسی جدید بود. مهٔ ۱۹۶۸ در پاریس و ناآرامی‌های کارگری پس از آن هنوز در فضای فکری موج می‌زدند. در آنجا، دست‌کم بخشی از طبقه به‌طور مستقل برآمد کرد؛ طبقه‌ای که نه تحت سلطه بورژوایی-سوسیال‌دموکرات بود و نه تحت کنترل احزاب کمونیستی گوش‌به‌فرمان مسکو. اندرسون در آن زمان حداقل امکان «پیوند نظریه و عمل مارکسیستی» را مشاهده می‌کرد. جمله پایانی و چالش‌برانگیز آخرین فصل کتاب، تصویری روشن از روحیه او در آن زمان ارائه می‌دهد: «وقتی توده‌ها خود سخن می‌گویند، نظریه‌پردازانی که غرب در پنجاه سال گذشته تربیت کرده است ناچار به سکوت درمی‌آیند.» چند صفحه قبل‌تر نیز خاطرنشان کرده بود که «تسویه حساب» با مارکسیسم غربی در همه جا «پیش‌شرط بازسازی نظریه مارکسیستی» است.

این قضاوت ممکن است جسورانه صورت‌بندی شود، اما اندرسون دلیل محتوایی منطقی محکمی برای آن ارائه داد. نکته اصلی تأملات او، مسئله چگونگی تدوین یک برنامه سوسیالیستی انقلابی بود. او با اذعان به واقعیت‌های اقتصادی و سیاسی در حال تغییر، استدلال کرد که اولاً، لازم است قوانین حرکت اقتصادیِ شیوهٔ تولید سرمایه‌داری بررسی شود.. ثانیاً، تحلیل ویژگی و ساختار دموکراسی بورژوایی و همچنین اهمیت ملت و ناسیونالیسم ضروری است. از دل این موضوع، چالش تدوین یک عمل اصیل از دیدگاه بین‌المللی مطرح شد. اندرسون معتقد بود – و این امر در آن زمان و اکنون نیز صادق است – که پاسخ به این سؤالات حیاتی در «قلمرو فلسفه» قرار ندارد. به همین دلیل، او خواستار بازنگری در سنت فکری مارکسیسم غربی شد.

در اصل، کتاب Über den westlichen Marxismus (درباره مارکسیسم غربی) پیشنهاد می‌کند که با مارکسیسم فلسفی دانشگاهی نوظهور قطع رابطه شود و تمرکز دوباره به مسائل مبارزه طبقاتی بازگردد. در این نکته، قدرت بزرگ این اثر نهفته است که هنوز امروز آن را جذاب و معتبر می‌کند. با این حال، حتی در زمان خود، این اثر شامل نوعی ساده‌سازی بود. درست است و همچنان درست باقی می‌ماند که باید از موضوعات دور از زندگی روزمره فاصله گرفت و به گرایش‌های عینی توسعه جامعه توجه کرد. درست است و همچنان درست باقی می‌ماند که جامعه همواره باید از منظر تضادهای آن، یعنی به‌عنوان جامعه طبقاتی، تحلیل شود.

با این حال، نکته جالب در تحلیل اندرسون این بود که حمله او به مارکسیسم غربی هم‌زمان با نگرشی بسیار مثبت نسبت به «سنت کلاسیک» همراه بود. از نظر او، این شامل مارکس و انگلس به عنوان بنیانگذاران سوسیالیسم علمی و همچنین نظریه‌پردازان معمول بین‌الملل دوم، مانند مهرینگ، کائوتسکی، هیلفردینگ و پلخانف، همراه با لوکزامبورگ انقلابی و انقلابیون روسی مانند لنین، تروتسکی و بوخارین می‌شد. سنت کلاسیکی که او تشخیص می‌دهد، به‌عنوان مقابل مارکسیسم غربی معرفی می‌شود. همه این کلاسیک‌ها مشترکاً حرکت‌های اقتصادی سرمایه را به‌عنوان نقطه آغاز در نظر می‌گرفتند تا از آن‌ها استراتژی‌های مبارزه طبقاتی استخراج کنند. در سطحی از انتزاع، این جمع‌بندی نادرست نیست، اما دقیقاً نمی‌توان آن را معادل یا همتای مارکسیسم غربی دانست. گرچه همهٔ نمایندگان سنت کلاسیک هم نظریه‌پرداز بودند و هم کنشگر، اما این کنشگری در معناهایی بسیار متفاوت بود.

شایستگی تحلیل اقتصادی دقیق و منسجم نظام تولید سرمایه‌داری تنها به مارکس تعلق دارد. همه نظریه‌پردازان سنت کلاسیک تلاش کردند مستقیماً به این دستاورد متصل شوند، اما در نهایت نتوانستند به همان سطح از دقت، دوراندیشی و عمق نظری دست یابند. نه مارکس و نه انگلس یک نظریه سیاسی کافی که بتوان از آن استراتژی و تاکتیک استخراج کرد، از خود به جا نگذاشتند. در این زمینه، سوسیالیست‌های یادشده اصول خود را تدوین کردند که عمدتاً به‌خوبی یا به‌طور قابل‌قبول پیش نرفت. از طریق تحلیل وضعیت اقتصادی و تاریخی، احزاب سوسیال‌دموکرات بین‌الملل دوم به بازنگری‌ها یا رویزیونیسمی دست یافتند که نهایتاً به دفاع از وطن در جنگ جهانی اول منتهی شد. نظریه‌پردازان آن‌ها سهم قابل‌توجهی در این شکست داشتند یا دست‌کم در کنار این تحولات، درمانده و بی‌تفاوت ماندند.

اگرچه بلشویک‌های روسی به رهبری لنین در برابر رویزویونیسم و دفاع از وطن مصون بودند، آن‌ها نیز در تاریخ شکست‌های جنبش کارگری سهم داشتند. گرچه آن‌ها در ۱۹۱۷ رهبری تنها انقلاب موفق پس از جنگ را بر عهده داشتند، اما عقب‌ماندگی ویژه ساختار اجتماعی روسیه را هرگز به‌طور نظری درک نکردند و در عمل نیز آماده مواجهه با آن نبودند. ریشه انسداد نظریه‌پردازی سوسیالیسم انقلابی در این بود که نقل‌قول‌های مارکس و انگلس، جدا از زمینه، به‌طور قالبی بر واقعیت روسیه اعمال شد. در اینجا، نظریه مارکس پیش از آن‌که به دکترینِ دولتیِ بی‌جان تبدیل شود، به یک دکترین غیرقابل‌انعطاف بدل شد.

اندروسون نه تنها از این مشکلات آگاه است، بلکه در پیش‌گفتار بعدی کتاب خود به‌روشنی به آن‌ها اشاره می‌کند. با این حال، او همچنان بر این نکته پافشاری می‌کند که سنت کلاسیک را به‌نوعی به‌عنوان عصر طلایی و مقابل مارکسیسم غربی معرفی کند؛ رویکردی که قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد.

از این نقطه‌ضعف در تحلیل اندرسون، یک نقد دیگر و نه چندان کم‌اهمیت نیز ناشی می‌شود. اگر شکست‌های جنبش کارگری و نسبت هر نظریه‌پرداز با این شکست‌ها را به‌عنوان نقطه آغاز در نظر بگیریم، شکافی که اندرسون میان سنت کلاسیک و مارکسیسم غربی قائل می‌شود، کمتر واضح به نظر می‌رسد. برای اندرسون، تنها گرامشی استثنای بزرگ مارکسیسم غربی بود. او «فیلسوف نبود، بلکه سیاستمدار بود». همان‌طور که اندرسون به‌درستی تأکید می‌کند، دغدغه گرامشی همیشه امکان یا دشواری‌های سرنگونی نظام اجتماعی بود. حتی پرداخت دقیق او به مسائل فرهنگی نیز دقیقاً در همین چارچوب «مسأله‌ای سیاسی» محسوب می‌شد.

در این ستایش، اندرسون پیش می‌رود و بیان می‌کند که گرامشی تنها نظریه‌پرداز مارکسیسم غربی است که به «توضیح نظری بن‌بست تاریخی» جنبش کارگری علاقه‌مند بود. اما دقیقاً همین کار را کُرش و لوکاچ نیز انجام داده بودند؛ شاید نه به‌طور تصادفی، همان دو نظریه‌پرداز که در کنار گرامشی ابتدا به‌عنوان رهبران سیاسی برجسته فعالیت داشتند. شاید نیز تصادفی نباشد که لوکاچ از سال ۱۹۶۲، نقد تندی به مکتب فرانکفورت وارد کرده بود که از جهاتی پیش‌درآمد اندرسون محسوب می‌شد: «بخش قابل توجهی از نخبگان آلمانی»، به گفته لوکاچ، «از جمله آدورنو، در «هتل مجلل پرتگاه» [کنایه‌ای از روشنفکریِ آسوده و بی‌پراتیک] اقامت گزیده‌اند، هتلی زیبا که مجهز به هرگونه راحتی در لبه پرتگاه، پرتگاه نیستی، پرتگاه بی‌معنایی است. و دیدن روزانه پرتگاه، بین وعده‌های غذایی راحت یا تولیدات هنری، تنها می‌تواند لذت حاصل از این راحتی زیرکانه را افزایش دهد.» بنابراین، تمایز بین سنت کلاسیک و مارکسیسم غربی تا حدودی مبهم به نظر می‌رسد.

با این حال، همان‌طور که اندرسون در پیش‌گفتار خود یادآور شد، هدف او هرگز «در یک‌سان کردن همه نظریه‌پردازان مارکسیسم غربی» نبود. هرچند ممکن است نظر هرکس درباره برخی شخصیت‌ها متفاوت باشد، اما اساساً اندرسون درست می‌گفت. از دهه ۱۹۲۰، در غرب زمینه‌های مارکسیسم دانشگاهی ایجاد شد، «در جدایی رو به رشد از طبقه‌ای که قرار بود در خدمت آن باشد و صدای آن را بازگو کند». مکتب فرانکفورت و شکل‌گیری آن، این روند را بار دیگر به شکل ویژه‌ای جلوه داد. پس از جنگ جهانی دوم، مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی در «آلمان غربی» مورد تحسین و حمایت قرار گرفت. «نظریه انتقادی» که هورکهایمر در دهه ۱۹۳۰ از آن حمایت می‌کرد، اکنون تمام پیوندها را با عمل سوسیالیستی قطع کرده بود.

پایان نظریه‌های بزرگ؟

بزرگ‌ترین سوءتفاهم در کتاب اندرسون، امید به وحدت مجدد نظریه و عمل مارکسیستی در سال ۱۹۷۴ بود. اما نتیجه کاملاً متفاوت شد. نظام تولید سرمایه‌داری توانست در مقیاس جهانی سه دهه دیگر به شکوفایی ادامه دهد و دست‌کم در مراکز نظام جهانی، هژمونی بورژوایی بر مزدبگیران پایدار باقی ماند. در سطح فکری، هیچ گسستی از ایدئولوژی‌های بورژوازی وجود نداشت، بلکه گسستی از هر چیزی که هنوز سوسیالیسم انقلابی را به یاد می‌آورد، رخ داد. آنچه پدیدار شد، همزیستی آشکاری بین دانشگاهیان، که از آن پس خود را “چپ” یا “مترقی” می‌دانستند، و لیبرالیسم بود.

به عبارت دیگر، فاصله گرفتن نظریه‌پردازان از مارکسیسم و پیوستن آن‌ها به ایدئالیسم و ذهنی‌گرایی از اواسط دهه ۱۹۷۰ به‌طور جدی شتاب گرفت. یادآوری کنیم اصطلاحاتی مانند «وداع با پرولتاریا»، «پایان مارکسیسم» یا «پایان نظریه‌های بزرگ»، اگر نه «پایان همه روایت‌های بزرگ». فاصله گرفتن از سوسیالیسم انقلابی در دانشگاه‌ها با تعداد بی‌پایان «چرخش‌های علوم انسانی» همراه شد. آنچه امروز به‌طور عمومی «چپ» محسوب می‌شود، اغلب از «لیبرالیسم چپ» قابل تمیز نیست و بسیاری از ویژگی‌هایی که روزگاری معرف چپ سیاسی بود، از آن حذف شده است. با طبقات پایین به جای توجه وهمدلی عمدتاً با تحقیر برخورد می‌شود.

از طریق رفتار روشنفکرانه و مجموعه‌ای از نشانه‌های تمایز اجتماعی مانند زبان و الگوهای مصرف نوعی تقابل آشکار با بخش‌های وسیعی از مزدبگیران شکل گرفته است؛ تقابلی که در قالب انواع «جنگ‌های فرهنگی» به‌نحوی تلخ و فرساینده پیش برده می‌شود. در این میان، بنیان‌های مادیِ مسائل اجتماعی اغلب نادیده گرفته می‌شوند. در سطح نظری، نه‌تنها ایده پیشرفت به موضوع نقد بدل شده، بلکه امروز به‌کرات خودِ وجود «حقیقت عینی» نیز به پرسش کشیده می‌شود. عصر فردِ منزوی، نظریه‌پردازی را تا آنجا پیش رانده است که اکنون «پیشرو» تلقی می‌شود اگر هر کس «حقیقت» خاص خود را داشته باشد؛ حقیقتی که بهتر است حتی بر مبنای واقعیت‌های عینی هم با آن مخالفت نشود.

البته ناعادلانه و در عین حال نادرست خواهد بود اگر همه این تحولات موسوم به «پست‌مدرن» را صرفاً به حساب مارکسیسم غربی بگذاریم. با وجود تمام نقدها، اندرسون پنجاه سال پیش هنوز می‌توانست تأکید کند که «متفکران برجسته در برابر رفرمیسم مصون مانده بودند». هیچ‌یک از آن‌ها در برابر «سرمایه‌داریِ پیروز» «تسلیم» نشد. با این حال، بسیاری از تحولات و گرایش‌های چپ نو و چپِ نوین‌تر، در مارکسیسم غربی از پیش قابل مشاهده‌اند: فاصله عظیم از توده‌ها، هاله آکادمیک، زبان رمزآلود و بدبینیِ فراگیر.

همچنین، مسائل فرهنگی و روان‌شناختی همچنان در کانون توجه قرار دارند. در پی بحران‌های اخیر، اگرچه نوعی بازکشف «طبقه» رخ داده است، اما اغلب نه در معنای مادی آن، بلکه بیشتر در چارچوب سیاست هویتی. در این رویکرد، «طبقه» در پیوند با «کلاسیسم» مطرح می‌شود و نابرابری به موضوع شکایت بدل می‌گردد، بی‌آنکه جنبه‌های مرکزیِ «قدرت» و «مبارزه طبقاتی» در مرکز تحلیل قرار گیرند. این امر به‌ویژه در مورد موضوعاتی چون اکولوژی، نژادپرستی و فمینیسم صدق می‌کند؛ حوزه‌هایی که کاملاً به‌حق اهمیت عظیمی یافته‌اند. اما به‌طرزی تراژیک، دقیقاً همین مسائل غالباً بر مبنایی ذهنی‌گرایانه و از منظر فرهنگ و هویت فهم می‌شوند. این وضعیت به‌ویژه با توجه به ابعاد عظیم بحران‌های زیست‌محیطی ویرانگر است. با آنکه آشکارا می‌توان دید این بحران‌ها در پیوندی مستقیم با جامعه طبقاتی و مبارزه طبقاتی قرار دارند، غالباً بر مبنایی اخلاقی و فردی مورد بحث قرار می‌گیرند.

بینش‌های ماتریالیسم تاریخی کلاسیک و به‌ویژه تأملات دیالکتیکی فریدریش انگلس درباره طبیعت، می‌توانست گنجینه‌ای غنی برای آزمودن یک موضع طبقاتیِ اکولوژیک باشد. اما به‌طرزی طنزآمیز، مارکسیسم غربی دقیقاً در همان لحظه‌ای که مسئله اکولوژی به‌شدت فوری شد، با رد قاطع کلیت دیالکتیکیِ انگلس، این مسیر را بر خود بست. همه این‌ها نشان می‌دهد چرا بازاندیشی انتقادیِ میراث مارکسیسم غربی کاملاً ضروری است و چرا مطالعه تسویه‌حساب اندرسون با این سنت ارزشمند است.

تصویر آینه‌ایِ شکست

زمانی که انتشارات دیتس تصمیم گرفت نوشته پنجاه‌ساله اندرسون را در آلمان دوباره منتشر کند، تدارک نگارش پس‌گفتاری را دید و برای این کار اشتفان لسنیش Stephan Lessenich، مدیر مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی، را برگزید. ایده انتخاب و مأموریت دادن به لسنیش، از میان همه افراد، برای بررسی زمینه کار اندرسون و ارزیابی ارتباط آن با امروز، از همان ابتدا گیج‌کننده بود؛ چرا که نمایندگان فرانکفورتیِ مارکسیسم غربی، یعنی همان «مکتب فرانکفورت»، دقیقاً در کانون نقد اندرسون قرار داشتند.

واگذاریِ اختیار تفسیر کتاب به مدیر مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی از طریق یک پس‌گفتار، در تضادی آشکار با گزاره‌های مرکزی متن قرار داشت. دست‌کم پری اندرسون چنین می‌اندیشید. بداقبالی آنجا بود که او پس‌گفتار را تنها پس از چاپ کتاب خواند، اما سپس اصرار ورزید که کتاب دیگر توزیع نشود. برای پرهیز از یک مناقشه حقوقی، انتشارات دیتس با این درخواست موافقت کرد و کل تیراژ کتاب از میان برده شد.

در واقع، داوری کلیِ لِسِّنیش درباره نوشته اندرسون، چنان‌که انتظار می‌رفت، از پیش قابل حدس بود. او در آغاز، چند جمله‌ای ستایش‌آمیز درباره «ارائه‌ای فشرده و در عین حال جامع، موجز و دقیق […] از یک سنت فکری تاریخی» می‌گوید. اما فراتر از آن، لسنیش صرفاً می‌پذیرد که پرسش‌های مرکزیِ نظریه‌پردازی مارکسیستی که اندرسون طرح می‌کند، هنوز به‌طور نهایی حل‌وفصل نشده‌اند، تا بلافاصله در برابر آن بایستد و تأکید کند: «اما پاسخ‌هایی که امروز باید به این پرسش‌ها داده شود، ناگزیر باید تا حد زیادی از آنچه سنت‌های مارکسیستیِ مورد دفاع اندرسون در آن زمان نمایندگی می‌کردند، عبور کند: از مفهوم تنگ آن‌ها از سیاست و کنش سیاسی، از کیش بی‌چون‌وچرای پرولتاریا، و به‌طور کلی از وجوه پدرسالارانه و مردمحورانه، نه‌فقط در تصورشان از جنبش اجتماعی، بلکه حتی در فهمشان از پیشرفت نظری.»

به‌زعم او، مقصرِ تمام این آشفته‌بازار، خودِ «نظریه مارکسیستی» است. چرا که، به‌گفته لسنیش، این نظریه مرتکب خطای کبیره‌ای شده است، آن‌گاه که «کارگر را با دست خود و از رهگذر تلاش نظری، به‌مثابه تنها و بی‌بدیلِ سوژه انقلابی برساخت». و با همین کلیشه‌های آشنا و نخ‌نمای آکادمیکِ چپ‌لیبرال است که لسنیش در نهایت نوشته اندرسون را «تصویر آینه‌ایِ شکست» می‌نامد. اینکه اندرسون پس از خواندن این پیش‌داوری‌های خام و سطحی، با انتشارِ مجدد کتابش مخالفت کرد و عملاً مانع توزیع آن شد، واقعاً نمی‌تواند کسی را شگفت‌زده کند. با این حال، جای تأسف دارد؛ چرا که بدین‌ترتیب، در فضای آلمانی‌زبان یکی از متون مهمِ جدال نظری از دسترس خارج شده است. هرچند، از منظری خاص، حتی همین اتهامات نخبه‌گرایانه و آکادمیکِ پس‌گفتار نیز می‌توانستند خود واجد نوعی جذابیت باشند.

با آنکه امروز تضادهای این شیوه تولید کم‌وبیش آشکارا رخ نموده‌اند و هژمونی بورژوایی بر جامعه دچار لغزش شده است، چپ سیاسی برای بخش‌های وسیعی از مزدبگیران همچنان «خط قرمز» محسوب می‌شود. چپ را احتمالاً پیش از هر چیز با همان چیزهایی پیوند می‌دهند که دانشکده‌های علوم انسانی را با آن‌ها می‌شناسند: ژست‌های آکادمیک، وسواس زبانیِ شبه‌پروتستانی و نگرشی نخبه‌گرایانه. اینکه در چنین وضعیتی، کسی در نوشته اندرسون یا در پس‌گفتار لسنیش بر چاپ جدید آن «تصویر آینه‌ایِ شکست» را ببیند، پیامدهایی بنیادی برای جهت‌گیری سیاسیِ او خواهد داشت.

اینکه یک چپِ طبقاتی و ستیزه‌جو ناگزیر باید به مبارزات زیست‌محیطی، فمینیستی و ضدنژادپرستانه توجهی جدی نشان دهد، امری بدیهی است. اساساً خودِ پرولتاریا و به‌ویژه لایه‌های فرودست آن امروز به‌شدت زنانه و مهاجرپذیر است. افزون بر این، فاجعه‌های اجتماعی دیگر به‌سختی از فاجعه‌های زیست‌محیطی قابل تفکیک‌اند. با این همه، پرسش تعیین‌کننده آن است که این موضوعات چگونه طرح می‌شوند: در قالب «مجادلات گفتمانی» و در افقِ سبک‌های زندگیِ ممتاز، یا به‌مثابه مسائلی از جنس مبارزه طبقاتی. هر که با این پرسش مواجه است، شایسته است تسویه‌حساب اندرسون با مارکسیسم غربی را با دقت بخواند و جدی بگیرد.

منبع: ژاکوبن

برچسب ها

از ونزوئلا و کوبا تا غزه و گرینلند، سیاست‌های تهاجمی ترامپ در حال عبور از مرزهایی است که پیش‌تر «جنگ‌های محدود» نامیده می‌شد. تجربه نشان می‌دهد در چنین لحظاتی، فرصت جلوگیری از یک فاجعه جهانی همواره محدود است. آیا خطر جهانی‌شدن جنگ، مانند گذشته، تنها زمانی جدی گرفته خواهد شد که دیگر خیلی دیر شده باشد؟

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی