آغازی برای بازتعریفی از دردِ مشترک؛
جایی که دستها دوباره بهسوی هم میآیند
گاهی تاریخ با صدای بلند آغاز نمیشود؛
با قدمهای آرام مردمی آغاز میشود
که دیگر نمیخواهند همان آدمهای دیروز باشند.
در ماهها و سالهای اخیر، ایرانیان در شهرهای مختلف جهان گرد آمدند،
اما مونیخ چیز دیگری بود:
نه فقط بهخاطر جمعیت،
بلکه بهخاطر ترکیب نمادها، هماهنگی رسانهای،
و همزمانیاش با رویدادی که نگاهها را ناگهان به یک نقطه دوخت.
مونیخ بیش از یک تجمع بود؛
آینهای بود که در آن امیدها، شکافها و پرسشهای سیاست ایران
در یک قاب فشرده دیده شد.
اما زیر این تصویر،
پرسشی آرام و سرسخت جریان داشت:
آیا انرژی اجتماعی بدون ساختار میتواند به گذار تبدیل شود؟
پرسشی که نه فقط در خیابانها،
بلکه در رسانهها نیز پژواک دارد؛
جایی که تحلیلگران، هر یک از زاویهای،
بحران را میبینند:
یکی در رفتارها،
دیگری در ساختارها،
و سومی در ضعف احزاب.
این سهگانهٔ تحلیلی،
خود نشانهای است از اینکه اپوزیسیون
حتی در تشخیص مسئله نیز به وحدت نرسیده است.
*
در سالهای اخیر، برخی چهرههای نمادین اپوزیسیون
بهواسطهٔ رؤیتپذیری گسترده،
به جایگاهی رسیدهاند که بسیاری آن را «نمایندگی» میپندارند.
در گفتوگوهای رسانهای، گاه چنین شنیده میشود:
«آیا نام دیگری جز من شنیدهاید؟»
یا «مردم مرا برای رهبری انتخاب کردهاند.»
این جملات، فارغ از گوینده،
یک واقعیت ساختاری را آشکار میکنند:
در غیاب نهاد، کاریزما جای ساختار را میگیرد.
اما کاریزما، هرچقدر پرقدرت،
نمیتواند جایگزین تکثر سیاسی شود.
در همین فضا، چهار اصل بهعنوان محور همکاری مطرح شده است:
تمامیت ارضی، جدایی دین از حکومت، برابری شهروندان،
و حق انتخاب آزادانهٔ مردم.
اما این چهار اصل، بهتنهایی برای ساختن یک همکاری ملی کافی نیستند.
ارزش و کارکرد واقعی آنها زمانی آشکار میشود
که در کنار اصولی قرار گیرند که در ادامه میآیند؛
اصولی که این چهار بند را از «خطکشی» به «چارچوب همکاری» تبدیل میکنند
و امکان یک فهم مشترک را فراهم میسازند.
*
چارچوب همکاری ملی،
نه تحمیلی است،
نه حذفگرایانه،
و نه در خدمت یک جریان خاص.
این چارچوب بر اصولی بنا شده
که همهٔ نیروهای دموکراتیک میتوانند حول آن متحد شوند:
ایران واحد و متکثر،
بیطرفی حکومت نسبت به دین،
برابری کامل شهروندان،
حق انتخاب آزادانهٔ مردم،
تمرکززدایی غیرقومگرا،
عدالت انتقالی،
آزادی بیان و تشکل،
و توسعهٔ عادلانه.
اینها نه «شرط عضویت»،
بلکه زبان همکاری هستند—
زبانی که میتواند کشور را از خطر قطبیسازی دور نگه دارد.
در ادامهٔ همین اصول،
سکولاریسم مدنی جایگاه ویژهای دارد.
سکولاریسم مدنی نه ضد دین است،
نه ضد دیندار؛
بلکه تنها راه تضمین آزادی وجدان برای همه است.
در این نگاه،
حکومت بیطرف است،
دین آزاد است،
و هیچ شهروندی بهخاطر باور یا بیباوریاش
از حقوق عمومی محروم نمیشود.
ایران، سرزمینی چندزبانه و چندقومیتی است.
در چنین سرزمینی،
زبان فارسی زبان مشترک ملی است،
اما زبان مادری حق طبیعی هر شهروند.
این دو اصل نه متناقضاند،
نه رقیب؛
بلکه مکمل یکدیگرند.
در برابر این واقعیت،
برخی از «فدرالیسم قومی» سخن گفتهاند—
مدلی که مرزهای سیاسی را بر اساس قومیت تعریف میکند
و در تجربهٔ جهانی،
به درگیریهای قومی و فروپاشی اجتماعی انجامیده است.
در مقابل،
تمرکززدایی غیرقومگرا
یا فدرالیسم مدنی
بر اساس جغرافیا، جمعیت و کارآمدی اداری تعریف میشود،
نه قومیت.
این مدل،
قدرت را به مردم نزدیک میکند
بدون آنکه کشور را به واحدهای قومی تقسیم کند.
*
اما بحران فقط در سطح اصول نیست؛
در سطح سازمان نیز هست.
در خارج از کشور، محدودیت ساختاری برای سازمانیابی وجود نداشته است،
و این واقعیتی است که نمیتوان از آن گذشت:
طیف جمهوریخواه در تبدیل تکثر خود به یک نیروی سازمانیافته کمکاری کرده است.
این اعتراف نه برای سرزنش،
بلکه برای آغاز یک مسیر تازه ضروری است.
زیرا انرژی اجتماعی هست،
اما مدیریت نیست؛
موج هست،
اما بستر نیست.
اگر قرار است جمهوریخواهی به یک قطب تبدیل شود—
قطبی که بتواند خلأ موجود را پر کند و طرف مذاکرهٔ جهان باشد—
باید از سطح هویت به سطح سازمان برسد
و قدرتی از نوع آرنتی بسازد؛
قدرتی که از کنش جمعی،
شبکهسازی پایدار،
و حضور عمومی هماهنگ پدید میآید.
*
در غیاب احزاب و نهادهای پایدار،
رسانه به میدان اصلی سیاست تبدیل شده است.
برخی جریانها توانستهاند
با پیامهای یکدست و نمادهای پرقدرت،
هژمونی رسانهای ایجاد کنند.
اما هژمونی رسانهای،
هرچقدر گسترده،
جایگزین ساختار سیاسی نمیشود.
رسانهها فقط بازتابدهندهٔ اختلافات نیستند؛
آنها خود به بخشی از سازوکار تولید تنش تبدیل شدهاند.
و این تنشها،
نه ساختهٔ رسانهها،
بلکه بخشی از واقعیت سیاست ایرانیان خارج از کشور است.
در همین حال،
کشورهای غربی گذار در ایران را ضروری میدانند،
اما آلترناتیو را نامطمئن.
آنها بهدنبال ساختاری هستند که
تکثر را نمایندگی کند،
برنامهٔ نهادمند داشته باشد،
و بر پایهٔ همکاری جمعی بنا شده باشد—
نه بر محور یک چهرهٔ واحد.
*
گذار،
نه بر شانهٔ یک نفر،
بلکه بر دوش جمع ساخته میشود.
کاریزما میتواند الهامبخش باشد،
اما ساختار است که آینده را میسازد.
اگر روزی ایران دوباره برخیزد—
و خواهد خاست—
نه بهخاطر یک چهره،
بلکه بهخاطر مردمی خواهد بود
که یاد گرفتند امید را از احساس،
و ساختن را از فریاد
جدا کنند.
آیندهٔ ایران،
آیندهٔ همهٔ ماست—
نه آیندهٔ یک جریان،
نه آیندهٔ یک فرد،
بلکه آیندهٔ یک ملت.
اسماعیل لیاقت
۱۶. فوریه ی ۲۰۲۶




