
نقدی تحلیلی بر ضعفهای ساختاری، تشکیلاتی و رسانهای
در بیش از چهار دهه پس از استقرار جمهوری اسلامی، طیف گستردهای از جریانها و شخصیتهای جمهوریخواه همواره بخشی پایدار از اپوزیسیون سیاسی ایران را تشکیل دادهاند. این طیف، که از فعالان سیاسی داخل کشور تا کنشگران مهاجر و تبعیدی را در بر میگیرد، در شرایطی نابرابر و پرهزینه فعالیت کرده است؛ شرایطی که با سانسور گسترده، فشارهای امنیتی، محدودیتهای شدید رسانهای و در بسیاری موارد بازداشت، زندان و حذف از فضای عمومی همراه بوده است. به همین دلیل، بخش مهمی از کنشگری جمهوریخواهانه در ایران اساساً در وضعیت تدافعی و تحت فشار دائمی شکل گرفته است.
با این حال، جمهوریخواهان ایران از نظر نظری حامل مجموعهای از ارزشهای بنیادین سیاست مدرن هستند؛ از جمله جمهوریت، دموکراسی، سکولاریسم، کثرتگرایی، حقوق شهروندی، عدالت اجتماعی و حاکمیت مردم. در این چارچوب، جمهوریخواهی ایرانی نه صرفاً نفی سلطنت یا اقتدار دینی، بلکه دفاع از یک نظم سیاسی مبتنی بر برابری حقوقی همه شهروندان، تفکیک نهاد دین از دولت، تضمین آزادیهای فردی و جمعی و احترام به حقوق اتنیکها، اقلیتهای دینی و نیز اقلیتهای جنسی و جنسیتی در جامعهای متکثر است.
از این منظر، پروژهی جمهوریخواهی را میتوان یکی از مدرنترین و بالقوه دموکراتیکترین پروژههای سیاسی در میان نیروهای اپوزیسیون ایران دانست؛ پروژهای که از نظر گفتمانی با بسیاری از دستاوردهای اندیشهی سیاسی معاصر همراستا است و در میان بخش قابل توجهی از نخبگان فکری و سیاسی نیز از مشروعیت نظری برخوردار است.
با این همه، علیرغم این گستردگی طیف، هزینههای سنگین سرکوب و غنای نظری گفتمان جمهوریخواهی، این جریان در عرصهی عمل سیاسی نتوانسته است به یک نیروی منسجم، قابل تشخیص و اثرگذار در ذهن جامعه تبدیل شود. جمهوریخواهان نه موفق به ایجاد یک پایگاه اجتماعی پایدار شدهاند و نه توانستهاند خود را بهعنوان یک آلترناتیو سیاسی معتبر و سازمانیافته مطرح کنند. شکاف میان سرمایهی انسانی و نظری بالا از یک سو و اثرگذاری سیاسی محدود از سوی دیگر، مسئلهی مرکزی این مقاله است.
نکتهی مهم آن است که این ناکامی را نمیتوان بهصورت یکسان به همهی جمهوریخواهان نسبت داد. باید میان جمهوریخواهان داخل ایران، که تحت شدیدترین اشکال سرکوب، سانسور، فشارهای امنیتی و خطر بازداشت فعالیت میکنند، و جمهوریخواهان خارج از کشور، که از امکان نسبی آزادی بیان، دسترسی به رسانه و ظرفیت سازماندهی برخوردارند، تمایز قائل شد. محدودیتهای جمهوریخواهان داخل کشور بیش از آنکه ناشی از ضعفهای درونی باشد، نتیجهی مستقیم ساختار سرکوبگر سیاسی است؛ در حالی که بخش قابل توجهی از ناکامی در حوزهی سازماندهی، رهبری، نقشهی راه و سیاست رسانهای، بیشتر به جمهوریخواهان خارج از کشور بازمیگردد که از نظر عینی امکانات بیشتری برای کنش جمعی در اختیار دارند.
با وجود این تمایز، مسئلهی اصلی همچنان باقی است: شکاف میان ظرفیت نظری و انسانی جمهوریخواهان و میزان اثرگذاری واقعی آنها در عرصهی سیاسی. این مقاله تلاش میکند نشان دهد که تنها با درک همزمان این دو سطح، یعنی فشار بیرونی بر کنشگران داخل کشور و ضعفهای ساختاری در میان نیروهای خارج از کشور، میتوان تحلیلی واقعبینانه از وضعیت جمهوریخواهی ایران ارائه داد و امکان خروج از بنبست کنونی را بهطور جدی بررسی کرد.
پراکندگی فکری و نبود همگرایی راهبردی
یکی از مهمترین ویژگیهای جمهوریخواهان ایران، تنوع گستردهی گرایشهای فکری و سیاسی در درون این جریان است. جمهوریخواهی در ایران نه یک حزب واحد، بلکه مجموعهای از گروهها، شبکهها و شخصیتهایی است که از سنتهای فکری متفاوتی میآیند؛ از جمهوریخواهان سکولار لیبرال گرفته تا چپهای جمهوریخواه، ملیگرایان دموکرات و نیروهایی که بیشتر از منظر حقوق بشر و جامعهی مدنی به سیاست مینگرند. این تنوع در اصل میتواند یک سرمایهی سیاسی باشد، چرا که امکان گفتوگو، نقد متقابل و جذب طیفهای اجتماعی مختلف را فراهم میکند.
با این حال، در عمل این تنوع به ندرت به همگرایی راهبردی منجر شده است. آنچه بیشتر دیده میشود، نوعی همزیستی پراکنده و گاه رقابت پنهان میان گروهها و چهرههاست، بدون آنکه سازوکاری پایدار برای تصمیمگیری جمعی و تعریف اهداف مشترک وجود داشته باشد. هر جریان روایت خود را از مسئلهی اصلی ایران ارائه میدهد، اولویتهای خاص خود را دنبال میکند و زبان سیاسی متفاوتی به کار میبرد. نتیجه آن است که پیام جمهوریخواهی در فضای عمومی نه بهصورت یک گفتمان منسجم، بلکه به شکل مجموعهای از صداهای پراکنده و بعضاً متناقض بازتاب مییابد.
مشکل اصلی در اینجا نه وجود اختلاف نظر، بلکه فقدان نهادها و سازوکارهایی است که بتوانند این اختلافها را به گفتوگوی سازنده و تصمیمگیری جمعی تبدیل کنند. در نبود چنین سازوکاری، اختلافها بهجای آنکه منبع پویایی باشند، به عامل فرسایش، انشعاب و بیاعتمادی متقابل تبدیل میشوند. بسیاری از تجربههای مشترک گذشته، از ائتلافهای موقت تا بیانیههای جمعی، بهدلیل همین نبود چارچوب نهادی پایدار، یا خیلی زود فروپاشیدهاند یا به سطح نمادین و بیاثر محدود شدهاند.
در چنین شرایطی، جمهوریخواهان ایران بیشتر شبیه یک محیط فکری هستند تا یک پروژهی سیاسی. آنها در سطح تحلیل و نقد وضعیت موجود فعالاند، اما در سطح عمل جمعی و مداخلهی سازمانیافته در میدان سیاست، با ضعف جدی مواجهاند. نبود همگرایی راهبردی باعث شده است که حتی در بزنگاههای مهم سیاسی و اجتماعی، جمهوریخواهان نتوانند موضعی واحد، روشن و قابل تشخیص ارائه دهند و در نتیجه از تبدیل شدن به مرجع سیاسی برای بخشهایی از جامعه باز بمانند.
از این منظر، مسئلهی اصلی جمهوریخواهان ایران نه کمبود فکر و ایده، بلکه فقدان اراده و سازوکار برای تبدیل این سرمایهی فکری به یک نیروی جمعی منسجم است. بدون ایجاد نهادهایی برای گفتوگوی منظم، تصمیمگیری مشترک و تعریف اهداف حداقلی، تنوع فکری همچنان بهجای آنکه به قدرت سیاسی تبدیل شود، به پراکندگی مزمن و بیاثری عملی خواهد انجامید.
بحران ساختار تشکیلاتی و سوءتفاهم در مفهوم رهبری
یکی از جدیترین ضعفهای جمهوریخواهان ایران، فقدان ساختار تشکیلاتی پایدار و کارآمد است. بخش بزرگی از کنش سیاسی این جریان نه در قالب سازمانهای مشخص و نهادمند، بلکه در چارچوب شبکههای غیررسمی، گروههای کوچک یا پیرامون چند چهرهی شناختهشده شکل گرفته است. این وضعیت باعث شده است که فعالیتها بیش از آنکه مبتنی بر برنامهریزی جمعی و تقسیم کار روشن باشد، وابسته به ابتکارهای فردی، روابط شخصی و واکنشهای مقطعی به رویدادها باشد.
در چنین شرایطی، سیاستورزی بیشتر به مجموعهای از کنشهای پراکنده شبیه است تا یک پروژهی سازمانیافته. نبود تشکیلات مشخص به این معناست که تصمیمها معمولاً یا بهصورت غیرشفاف و غیررسمی گرفته میشوند، یا اساساً تصمیمگیری جمعی در کار نیست و هر فرد یا گروه مسیر خود را دنبال میکند. نتیجه آن است که حتی زمانی که ایدهها و تحلیلهای قابل توجهی تولید میشود، این ایدهها به کنش سیاسی مؤثر و پایدار تبدیل نمیشوند.
از سوی دیگر، مفهوم رهبری در میان جمهوریخواهان ایران اغلب با نوعی سوءتفاهم همراه است. بخشی از نیروها هرگونه بحث دربارهی رهبری را بهعنوان بازتولید اقتدارگرایی یا تمرکز قدرت تلقی میکنند و به همین دلیل از ایجاد هر نوع ساختار رهبری پرهیز دارند. در مقابل، در برخی موارد رهبری به چند چهرهی رسانهای یا فعال سیاسی تقلیل مییابد که بدون پشتوانهی سازمانی، عملاً نقش نمادین پیدا میکنند و نه نقش نهادی.
در حالی که تجربهی جنبشهای سیاسی معاصر نشان میدهد که بدون رهبری، سیاست عملاً به مدیریت پراکندگی تقلیل مییابد. رهبری در معنای مدرن آن نه به معنای رهبر کاریزماتیک و غیرقابل نقد، بلکه به معنای توانایی ایجاد هماهنگی، مدیریت اختلافها، تصمیمگیری جمعی و پاسخگویی در برابر بدنهی اجتماعی است. چنین رهبریای تنها در چارچوب نهادهای شفاف و ساختارهای سازمانیافته امکانپذیر است.
مشکل اصلی جمهوریخواهان ایران این است که نه تشکیلات عمودی مؤثر دارند و نه تشکیلات افقی نهادمند. ساختارها یا آنقدر شُل و شبکهای هستند که به بیتصمیمی و فرسایش میانجامند، یا آنقدر شخصی و غیررسمیاند که به بازتولید روابط قدرت پنهان و انشعابهای مداوم منجر میشوند. در هر دو حالت، امکان شکلگیری یک پروژهی سیاسی پایدار از میان میرود.
گذار ضروری برای جمهوریخواهان ایران، حرکت به سوی نوعی تشکیلات شبکهای نهادمند است؛ ساختاری که در آن نقشها مشخص باشد، فرآیند تصمیمگیری شفاف و قابل پیگیری باشد، رهبری انتخابی و قابل نقد باشد و امکان گردش نخبگان و پاسخگویی سازمانی وجود داشته باشد. بدون چنین تحولی، حتی دقیقترین نقشهی راه سیاسی و رسانهای نیز در حد سند باقی خواهد ماند و به قدرت اجتماعی تبدیل نخواهد شد.
مسئلهی اصلی رسانه؛ کیفیت محتوا، تعریف مخاطب و زبان ارتباط
در بررسی ناکامی جمهوریخواهان ایران در تبدیل شدن به یک قطب سیاسی، مسئلهی رسانه جایگاهی محوری دارد. برخلاف تصور رایج، مشکل اصلی جمهوریخواهان نه فقدان رسانه، بلکه ناتوانی در تعریف یک سیاست رسانهای حرفهای و هدفمند است. در سالهای اخیر، جمهوریخواهان به ابزارها و پلتفرمهای متعددی دسترسی داشتهاند: شبکههای اجتماعی، تلویزیونهای برونمرزی، پادکستها، وبسایتها و نشریات آنلاین. با این حال، دسترسی به رسانه لزوماً به معنای تولید قدرت رسانهای نیست.
نخستین پرسش بنیادی این است که جمهوریخواهان دقیقاً با چه کسانی سخن میگویند. در عمل، تعریف روشنی از مخاطب وجود ندارد. گاه به نظر میرسد مخاطب اصلی نخبگان سیاسی و فکری هستند، گاه نسل جوان داخل کشور، گاه طبقهی متوسط شهری و گاه ایرانیان خارج از کشور. این ابهام در تعریف مخاطب باعث شده است که پیامها فاقد تمرکز باشند و نتوانند با هیچ گروه اجتماعی بهصورت پایدار ارتباط برقرار کنند. رسانهای که مخاطب خود را نشناسد، ناگزیر به تولید محتوای مبهم، کلی و پراکنده میرسد.
از سوی دیگر، کیفیت تولید محتوا یکی از ضعفهای جدی جمهوریخواهان است. بخش بزرگی از محتوای موجود یا بیش از حد انتزاعی، نظری و نخبگانی است، یا در سطح شعارهای کلی و تکراری باقی میماند. در حالت اول، زبان سیاسی به زبانی دانشگاهی و دور از تجربهی زیستهی مردم تبدیل میشود؛ در حالت دوم، پیچیدگی مسائل اجتماعی و سیاسی به جملات سادهسازیشده و کماثر فروکاسته میشود. در هر دو حالت، محتوا قادر به ایجاد پیوند عاطفی و فکری با مخاطب گسترده نیست.
مسئلهی اساسی آن است که سیاست در جهان امروز بیش از هر زمان دیگر رسانهای شده است. سیاست دیگر فقط برنامه و موضع نیست، بلکه روایت است، تصویر است، تداوم است و تکرار هوشمندانه. بدون درک منطق رسانه، حتی درستترین تحلیلها نیز در حاشیه باقی میمانند. بسیاری از کنشگران جمهوریخواه همچنان سیاست را بهمثابهی بیان موضع میفهمند، نه بهمثابهی ساختن روایت. در حالی که افکار عمومی نه با بیانیه، بلکه با روایتهای ساده، قابل لمس و پیوسته شکل میگیرد.
مشکل دیگر، درونگروهی بودن بخش بزرگی از تولیدات رسانهای است. بسیاری از برنامهها، بحثها و نوشتهها عملاً برای خودِ فعالان سیاسی تولید میشوند، نه برای جامعه. زبان، مفاهیم و حتی مثالها اغلب بهگونهای است که تنها برای کسانی قابل فهم است که از پیش در فضای سیاسی اپوزیسیون حضور دارند. به این ترتیب، رسانه بهجای آنکه ابزار گسترش پایگاه اجتماعی باشد، به بازتولید یک دایرهی بستهی سیاسی تبدیل میشود.
در چنین وضعیتی، جمهوریخواهان با نوعی پارادوکس مواجهاند: از یک سو حضور رسانهای دارند، اما از سوی دیگر تأثیر اجتماعی محدودی. آنها دیده میشوند، اما شنیده نمیشوند؛ تولید محتوا میکنند، اما مخاطب واقعی شکل نمیگیرد. این شکاف میان حضور رسانهای و اثرگذاری اجتماعی، یکی از نشانههای اصلی بحران سیاست رسانهای در میان جمهوریخواهان ایران است.
برای خروج از این وضعیت، سیاست رسانهای جمهوریخواهان نیازمند یک بازاندیشی بنیادین است: تعریف دقیق مخاطبان اجتماعی، ترجمهی مفاهیم پیچیده به زبان زندگی روزمره، سرمایهگذاری بر کیفیت روایت، تصویر و داستان، و مهمتر از همه، خروج از منطق گفتوگوی درونگروهی به سمت گفتوگو با جامعه. بدون این تحول، رسانه همچنان به صدایی در خلأ تبدیل خواهد شد؛ صدایی که تولید میشود، اما به نیروی سیاسی تبدیل نمیشود.
فقدان پیوند ارگانیک با تودههای اجتماعی
یکی از عمیقترین و در عین حال کمتر گفتهشدهترین ضعفهای جمهوریخواهان ایران، عدم پیوند ارگانیک و پایدار بخش بزرگی از این جریان با تودههای واقعی جامعه است. بهجز برخی احزاب و نیروهای اتنیکی، از جمله احزاب کرد، ترک، بلوچ و عرب، که دارای ریشههای اجتماعی، شبکههای محلی و پیوندهای تاریخی با بدنهی جامعهی خود هستند، اغلب نیروهای جمهوریخواه فاقد چنین ارتباطی با لایههای اجتماعی ایراناند.
بخش بزرگی از جمهوریخواهان، بهویژه در خارج از کشور، بیشتر در فضای نخبگانی، رسانهای و شبکههای سیاسی محدود فعالاند و ارتباط آنها با جامعهی واقعی، یعنی کارگران، معلمان، پرستاران، حاشیهنشینان شهری، بیکاران، زنان فرودست و نسل جوانِ غیرسیاسیشده، بسیار ضعیف یا تقریباً قطع شده است. در نتیجه، جمهوریخواهی بیش از آنکه بهعنوان یک نیروی اجتماعی زیسته شود، بهعنوان یک گفتمان سیاسی در میان گروههای محدود بازتولید میشود.
در عین حال، باید توجه داشت که بخش مهمی از نیروهای جمهوریخواه داخل ایران که بالقوه میتوانند چنین پیوند ارگانیکی با جامعه برقرار کنند، بهدلیل سرکوب خشن، فشارهای امنیتی، تهدید دائمی و خطر بازداشت، عملاً از امکان سازماندهی علنی و ارتباط پایدار با بدنهی اجتماعی محروماند. بسیاری از این نیروها که در زندگی روزمرهی مردم حضور دارند و از دل همان طبقات اجتماعی برخاستهاند، متحدان بالقوهی جمهوریخواهان خارج از کشور محسوب میشوند، اما شرایط سرکوبگرانه اجازه نمیدهد این پیوند به شکل علنی، پایدار و نهادمند شکل بگیرد.
این شکاف اجتماعی باعث شده است که جمهوریخواهان اغلب مسائل جامعه را از بیرون و از منظر تحلیلی ببینند، نه از درون تجربهی زیستهی مردم. زبان سیاسی آنها بیشتر زبان تحلیل است تا زبان زندگی؛ بیشتر زبان نقد ساختار قدرت است تا زبان بیان رنجهای روزمرهی مردم. به همین دلیل، حتی زمانی که تحلیلها درست و رادیکالاند، در سطح اجتماعی پژواک محدودی پیدا میکنند.
در مقابل، تجربهی احزاب اتنیکی نشان میدهد که پیوند ارگانیک با جامعه چگونه میتواند حتی در شرایط سرکوب، به نوعی تداوم سیاسی منجر شود. این نیروها نه فقط از طریق رسانه، بلکه از طریق شبکههای محلی، روابط اجتماعی، حافظهی جمعی و حضور در زندگی روزمرهی مردم بازتولید میشوند. همین پیوند اجتماعی است که به آنها نوعی سرمایهی سیاسی واقعی میدهد، نه صرفاً سرمایهی نمادین یا رسانهای.
نبود چنین پیوندی برای بخش بزرگی از جمهوریخواهان ایران به این معناست که آنها عملاً در خلأ اجتماعی سیاستورزی میکنند. بدون پایگاه اجتماعی واقعی، هیچ تشکیلاتی پایدار نمیماند، هیچ رهبری مشروعیت عمیق پیدا نمیکند و هیچ سیاست رسانهای به قدرت اجتماعی تبدیل نمیشود. سیاست بدون جامعه، حتی اگر از نظر نظری پیشرفته باشد، در نهایت به گفتوگویی در میان نخبگان محدود فروکاسته میشود.
از این منظر، یکی از بنیادیترین چالشهای جمهوریخواهی ایران نه فقط ساختن تشکیلات یا اصلاح سیاست رسانهای، بلکه بازسازی رابطهی خود با جامعهی واقعی است: حضور در میدانهای اجتماعی، پیوند با جنبشهای صنفی و مدنی، ترجمهی گفتمان جمهوریخواهی به زبان مطالبات ملموس مردم، و عبور از سیاست بهمثابهی بحث نخبگانی به سیاست بهمثابهی کنش اجتماعی ریشهدار.
نتیجهگیری
جمهوریخواهی ایران امروز در یک نقطهی حساس تاریخی ایستاده است. از یک سو، این جریان حامل ارزشهایی است که با خواستهای بنیادین بخش بزرگی از جامعهی ایران همراستاست: دموکراسی، سکولاریسم، حقوق شهروندی، کثرتگرایی، عدالت اجتماعی و برابری حقوقی همهی شهروندان. از سوی دیگر، شکل واقعی کنش سیاسی جمهوریخواهان هنوز در قالبهایی گرفتار مانده است که بیشتر به سنتهای قدیمی سیاستورزی شباهت دارد تا به یک جریان مدرن و مؤثر در عرصهی سیاست.
مسئلهی اصلی دیگر صرفاً سرکوب نیست. هرچند سرکوب، بهویژه برای جمهوریخواهان داخل کشور، نقشی تعیینکننده دارد، اما برای بخش بزرگی از جمهوریخواهان خارج از کشور، مانع اصلی نه بیرونی بلکه درونی است: ناتوانی در عبور از پراکندگی مزمن، فقدان تشکیلات کارآمد، سوءتفاهم در مفهوم رهبری و ناتوانی در تبدیل حضور رسانهای به اثرگذاری اجتماعی واقعی.
جمهوریخواهی ایران اگر نتواند خود را از یک محیط فکری منتقد به یک نیروی سیاسی سازمانیافته تبدیل کند، در بهترین حالت به یک سنت نظری محترم اما بیاثر فروکاسته خواهد شد؛ سنتی که درست میاندیشد، اما قادر به مداخلهی واقعی در میدان سیاست نیست. در چنین وضعیتی، حتی پیشرفتهترین ارزشهای دموکراتیک و مطالبات عدالتخواهانه نیز بدون ابزار سازماندهی، رهبری و ارتباط اجتماعی، به سرمایهی نمادین تبدیل میشوند، نه قدرت سیاسی.
چالش اصلی پیش روی جمهوریخواهان نه در سطح شعار، بلکه در سطح بازتعریف شیوهی سیاستورزی است: گذار از کنش فردی به کنش نهادمند، از شبکههای پراکنده به تشکیلات شفاف، از رهبریهای نمادین به رهبری پاسخگو، و از رسانه بهمثابه تریبون به رسانه بهمثابه ابزار ساختن روایت اجتماعی. روایتی که نه فقط آزادیهای سیاسی، بلکه مسئلهی نابرابری، فقر، تبعیض ساختاری و عدالت اجتماعی را نیز بهعنوان مسائل مرکزی جامعهی ایران بازتاب دهد.
در نهایت، پرسش تعیینکننده این نیست که آیا جمهوریخواهان تحلیل درست دارند یا نه، بلکه این است که آیا قادرند از نظر سازمانی و رسانهای به سطحی از بلوغ برسند که این تحلیلها به نیروی اجتماعی و سیاسی واقعی تبدیل شود یا خیر. جمهوریخواهی ایران یا باید خود را بهمثابه یک جریان سیاسی مدرن، سازمانیافته، عدالتمحور و جامعهگرا بازسازی کند که بتواند در عمل نمایندهی بخشی از جامعه باشد، یا بهتدریج به حاشیهی تاریخ سیاسی ایران رانده خواهد شد؛ نه بهدلیل نادرستی ارزشهایش، بلکه بهدلیل ناتوانیاش در تبدیل این ارزشها به کنش سیاسی مؤثر.
علی ملک – خبرنگار آزاد






یک پاسخ
بنیان این متن بر تعبیر نادرست از جمهوری خواه بودن گذاشته شده است. جمهوری خواهی معنای وسیعی دارد و مطلقا نمی شود از اتحاد هرکس که جمهوری خواه است با جمهوری خواه دیگر دفاع کرد یا از ضرورت متحد شدن همه جمهوری خواهان در یک تشکیلات حرف زد.
صد و هشتاد درجه تضاد منطقی میان هر یک سازمان جمهوری خواه با اهداف و آرمان های هر یک ساز مان جمهوری خواه دیگر می تواند وجود داشته باشد.