فاشیسم پدیدهای نیست که ناگهان از دل تاریکی سر برآورد. این ایدئولوژی نتیجه تلاقی سه عامل اصلی است: نخست، بحران ساختاری در اقتصاد و اجتماع که بنیانهای نظم موجود را سست میکند؛ دوم، وجود تشکیلات سیاسی منسجمی که بتواند نارضایتیهای پراکنده را به نیرویی یکپارچه تبدیل کند؛ و سوم، روایتی جهتدهنده که این خشم را به سمت دشمنی مشخص نشانه رود و چشماندازی اسطورهای از آینده ترسیم کند. بدون حضور همزمان این سه ضلع، پروژه فاشیستی هرگز کامل نمیشود. بحران به تنهایی شرط لازم است، اما کافی نیست.
آلمان دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ نمونهای کلاسیک از این همپوشانی است. جامعهای تحقیرشده پس از جنگ جهانی اول، با تورم سرسامآور ۱۹۲۳ و رکود بزرگ ۱۹۲۹، درگیر بحرانی عمیق اقتصادی و روانی بود. جمهوری وایمار در آلمان با تمام سازوکارهای حقوقیاش نتوانست ثباتی پایدار ایجاد کند.
اما این بحران به خودی خود فاشیسم را به قدرت نرساند. آنچه وضعیت را به فاجعه تبدیل کرد، ورود نیرویی منسجم با روایتی ساده و شورانگیز بود: «ملت در محاصره دشمنان»، رهبری که اراده ملی را تجسم میبخشد و وعده بازگشت به عظمت از دست رفته را میدهد. در این میان، سیاست به صحنه نمایش و اسطورهپردازی تقلیل یافت و خشونت در قامت «پاکسازی» توجیه شد. بخشی از ماشین سرمایه و بوروکراسی نیز، از ترس چپ و انقلاب اجتماعی، به حمایت از این پروژه برخاستند. فاشیسم نه یک انفجار ناگهانی، که صورتبندی منسجم راست افراطی ضدچپ و ضدتکثر بود.
اگر این چارچوب تحلیلی را مبنای قضاوت قرار دهیم، پرسش درباره ایران امروز دقیقتر و معنادارتر میشود. ضلع نخست، یعنی بحران ساختاری، غیرقابل انکار است: فرسایش معیشت طبقه کارگر و متوسط، شکاف عمیق طبقاتی، انزوای بینالمللی و فروپاشی اعتماد عمومی.
این وضعیت بستری روانی و اجتماعی مساعد برای پذیرش روایتهای سادهانگارانه و اقتدارگرایانه فراهم میکند. در شرایط بیثباتی، میل به هویتهای ملی و قدرت متمرکز افزایش مییابد.
اما ضلع دوم و سوم در کجا قرار دارند؟ اقتدارگرایی مستقر در جمهوری اسلامی عمدتاً بر کنترل از بالا و حفظ ساختار موجود تکیه دارد، نه بر بسیج انقلابی تودهها برای بازسازی بنیادین نظم. از این منظر، با فاشیسم کلاسیک تفاوتی ماهوی دارد. مسئله اصلی را باید در کیفیت بدیلهایی جست که در حال شکلگیری هستند.
در بخشی از اپوزیسیون، به ویژه در میان جریانهای سلطنتطلب و هواداران متعصب رضا پهلوی، نشانههایی دیده میشود که از نظر ساختاری تأملبرانگیزند. تأکید بر «مردم» در برابر «خائنان» و «تجزیهطلبان»، تمرکز هویت سیاسی حول یک چهره، تقدیس رهبری به مثابه یگانه منجی، و برچسبزنی به منتقدان به عنوان عوامل تفرقه، همه و همه مؤلفههایی هستند که میتوانند ضلع روایت را فعال کنند. در کنار این، شبکههای هواداری منسجم، بسیج رسانهای و حملات هماهنگ سایبری علیه مخالفان، نشانههایی از سازمانیافتگی سیاسی به شمار میروند.
البته این نشانهها به خودی خود معادل فاشیسم نیستند. هر ملیگرایی یا هر اقتدارگرایی را نمیتوان فاشیسم نامید. اما اگر سه ضلع این مدل همزمان تقویت شوند – بحران عمیق اجتماعی، سازماندهی تودهای حول رهبری شخصی، و روایت منجیگرایانهای که مخالف را دشمن ملت معرفی میکند – آنگاه زمینه برای شکلگیری نوعی اقتدارگرایی تودهای فراهم میشود؛ الگویی که در صورت رادیکالشدن میتواند به اشکال سختتر راست افراطی متمایل شود.
تجربه آلمان نشان میدهد طبقه متوسط مضطرب، در جستجوی ثبات، ممکن است به پروژههایی گرایش یابد که وعده نظم فوری و بازگشت به «عظمت» را میدهند. در ایران نیز بخشی از لایههای اجتماعی خسته از بیثباتی ممکن است به روایتی پناه ببرند که گذشته سلطنتی را عصر طلایی بازنمایی میکند و آینده را در گرو رهبری متمرکز میبیند. اگر چنین روایتی با حمایت رسانهای و مالی بخشی از سرمایه، چه در داخل و چه در دیاسپورا، همراه شود، ضلع سوم مدل تکمیل خواهد شد.
در این میان، شاخصهای هشدار روشناند: حذف یا تحقیر تکثر سیاسی به نام «وحدت»، تقلیل سیاست به وفاداری شخصی، عادیسازی ارعاب و حذف رقیب، و فقدان برنامه مشخص برای تضمین تفکیک قوا، پاسخگویی نهادی و حقوق طبقات فرودست. اگر بدیلی که در حال شکلگیری است نتواند این معیارها را برآورده کند و همه چیز را به اعتماد به یک فرد و حلقه نزدیکانش واگذارد، منطق تمرکز قدرت تقویت خواهد شد.
دموکراسی معمولاً نه با کودتا، که با فرسایش تدریجی هنجارها از میان میرود. هنگامی که «نجات ملی» جایگزین حقوق شهروندی میشود و «وحدت» بر تکثر غلبه میکند، مسیر خطرناک آغاز شده است. پرسش از «صدای پای فاشیسم» در واقع پرسشی است درباره کیفیت سازماندهی و نوع روایتی که در اپوزیسیون دست بالا را میگیرد.
تاریخ تقدیری محتوم نیست؛ تاریخ میدان کشاکش نیروهاست. بحران میتواند به دموکراسی عمیقتر بینجامد یا به اقتداری متمرکزتر. در وضعیت کنونی ایران، ضلع بحران بالفعل است؛ ضلع سازماندهی و روایت در برخی جریانهای اپوزیسیون در حال تقویتاند، اما هنوز به صورتبندی منسجم و مسلط تبدیل نشدهاند. بیاعتنایی به این روندها، به بهانه مقابله با قدرت مستقر، میتواند خطایی استراتژیک باشد.
هوشیاری سیاسی ایجاب میکند خطر را نه فقط در قدرت موجود، که در کیفیت بدیلهای در حال تولد نیز ببینیم. دموکراسی با نیت خیر تضمین نمیشود؛ با نهادهای پاسخگو، عدالت اجتماعی و پذیرش واقعی تکثر پایدار میماند. هرجا سیاست به اسطوره رهبری و منطق دشمنی تقلیل یابد، باید به صداهایی گوش سپرد که شاید هنوز دور باشند، اما جهتشان را میتوان دید.





