
شبِ افتتاح برلیناله در پوتسدامر پلاتس، آرام بود؛ نه آن آرامش خلوت و بیصدا، بلکه آرامشی که زیر پوستش همهمه میجوشد. دورِ فرش قرمز خبری از اعتراضهای پرسروصدا نبود، اما هر خودرویی که نزدیک میشد، موجی از هورا و فریاد برمیخاست؛ هیجانی که مثل رگبارهای کوتاه میآمد و میرفت. وقتی لوپیتا نیونگو، رئیس هیئت داوران، قدم به محوطه گذاشت، فضا یکباره از صدا پر شد: «لوپیتا، لوپیتا!» کمی بعد، برای مت دیمون ــ تهیهکننده فیلم افتتاحیه ــ صدا پایینتر آمد و دوباره با ظاهر شدن کیلین مورفی بالا گرفت؛ ستارهای که در سالهای اخیر نگاهش به امضا بدل شده است: نگاهِ مردی که انگار چیزی در دوردستها دیده و همان تصویر را به چشمِ تماشاگر قرض میدهد.
برلیناله این بار در قیاس با جنجالهای پیش از آغاز ــ ماجرای دعوت و پسگرفتن دعوتِ برخی نمایندگان حزب راست افراطی ــ مراسم را نسبتاً روتین پیش برد. مدیر جشنواره، ماریِته ریسنبِک، همه آن التهاب را در یک جمله فشرده کرد: «نفرت در فهرست مهمانان ما جایی ندارد.» جملهای که هم اعلام موضع بود و هم تلاشی برای بستن پرونده پیش از آنکه روی صحنه باز شود. و شاید همین میل به بستن و عبور کردن، با حالوهوای فیلم افتتاحیه هم بیربط نبود: فیلمی که از فریاد و آشوب نمیآید، از سکوت میآید؛ از تردیدهای روزمره و آن «نه گفتنِ کوچک»ی که گاهی از هر شعار بلندتر است.
«چیزهای کوچکی مثل اینها» (Small Things Like These) ساخته تیم میلانتس، کیلین مورفی را از قامت نقشهای آشنایش پایین میآورد و به کوچههای سرد و خاکستری زندگی روزانه میفرستد. مورفی را معمولاً با مردانی به خاطر میآوریم که درونشان خشونت یا جاهطلبی میجوشد: گانگسترِ کمحرف «پیکی بلایندرز»، یا دانشمندِ آشفته «اوپنهایمر». اما اینجا، او «بیل» است؛ یک فروشنده زغالسنگ با پلیوری ضخیم و ژاکتی فرسوده، مردی که نه از جنس قهرمانهای پرطمطراق است و نه حتی از جنس مردانِ پرخاشگر. موهایش با آن چتریهای بلند و سایدبُرنهای بیقاعده، نخستین نشانه است: انگار خودِ ظاهر به تماشاگر میگوید قرار نیست با یک «ستاره» طرف باشید، با یک آدم معمولی طرفید؛ آدمی که مثل سایهای در خانه میلغزد و میان انبوه دخترانش، شبحوار رفتوآمد میکند.
داستان در میانه دهه هشتاد میگذرد؛ در میخانه آهنگ «Don’t You Want Me» از گروه هیومن لیگ پخش میشود و فصل، فصلِ ادونت است؛ روزهایی که باید بوی امید بدهند، اما در شهر وکسفورد در جنوب ایرلند، همه چیز خاکستری است، سرد و بیبرکت. بیل به صومعهای در حاشیه شهر زغال میرساند؛ ساختمانی که از بیرون بیشتر شبیه کارخانه است تا مکان عبادت. آنجا «دختران سقوطکرده» را نگه میدارند؛ دخترانی که زیر فشار و تحقیر، به کار اجباری واداشته میشوند و کودکانشان پس از زایمان از آنان گرفته و به مراکز نگهداری سپرده میشود. فیلم برای مدت قابل توجهی، دلیل اینهمه گرفتگی و مکثِ بیل را معلق نگه میدارد؛ چرا این مرد اینقدر کند راه میرود، چرا گاهی بیصدا اشک میریزد، چرا با دیدن دخترانِ پشت دیوار صومعه، چیزی درونش تکان میخورد.
پاسخ، کمکم در فلاشبکها روشن میشود: بیل در کودکی فقدانی را تجربه کرده و فیلم اشاره میکند که او هم میتوانست به سرنوشتی شبیه کودکانِ همین دختران دچار شود. این پیوندِ پنهان، بیل را از یک «تماشاگر» به یک «مسئول» تبدیل میکند؛ مسئولی که نه با خطابه، که با لرزشِ وجدان به حرکت درمیآید.
چهره کلیسا در فیلم، در قامت «خواهر مری» ظاهر میشود؛ نقشی که امیلی واتسون آن را با نوعی اقتدارِ سرد و ترسآور بازی میکند. فیلم، همه آنچه را که از این نهادِ قدرتمند و بیمار میخواهد نشان دهد، در این شخصیت فشرده میکند: کنترل، تحقیر، و لذتی پنهان از سلطه. منتقد اما تلویحاً یادآوری میکند که این تجمیعِ بدیها در یک چهره، شاید کمی بیش از حد آشکار و مستقیم باشد؛ گویی شرارت، به جای آنکه آهسته از دل مناسبات بیرون بزند، با چراغ روشن به تماشاگر معرفی میشود.
فیلم بر اساس رمان تاریخیِ همنامِ کلر کیگن ساخته شده؛ روایتی از «مگدالنها»، همان مؤسسههای موسوم به «خانههای اصلاح» برای زنان که در تاریخ معاصر ایرلند لکهای تاریکاند. تصمیم میلانتس برای اینکه داستان را از «داخل» صومعه روایت نکند و به جای آن، از نگاهِ مردی بیرون از سیستم ــ بیل ــ تنها روزنهای کوتاه به آن جهان نشان دهد، از نظر منطق روایی قابل دفاع است. در این شکل، ما بیشتر از خودِ صومعه، از جامعه اطرافش میفهمیم: جامعهای که کموبیش میداند آنجا چه میگذرد، اما در برابر نفوذ کلیسا سر خم میکند؛ یا از ترس، یا از عادت، یا از نوعی همدستی خاموش.
با این حال، نقد متن بر یک نقطه مکث میکند: بیلِ مورفی، هرچه پیش میرویم «کمتر قابل لمس» میشود؛ انگار فیلم هرچه بیشتر درباره گذشته او توضیح میدهد، از جذابیتِ رازآلودش کم میکند. «چیزهای کوچکی مثل اینها» ستارهای بزرگ دارد، اما شخصیتپردازیِ نقش اصلی، آنقدر گوشت و خون پیدا نمیکند که تماشاگر را تا پایان با تمام قوا نگه دارد؛ حتی اگر بیل در نهایت تصمیمی شجاعانه بگیرد.
برلیناله با فیلمی آغاز شد که نه در پی شوکهای نمایشی است، نه در پی آتشبازیهای بیامان. این فیلم، در سکوت قدم میزند؛ مثل مردی با لباس کار، در خیابانهای خاکستری، در آستانه کریسمس. شاید همین انتخاب ــ این «افتتاح آرام» ــ در شهری مثل برلین، پس از جدلها و هیاهوهای پیش از جشنواره، معنایی دوگانه داشته باشد: گاهی سینما، درست وقتی که همه منتظر فریادند، با زمزمه کارش را آغاز میکند؛ و با یادآوری اینکه تاریخِ خشونت همیشه از «چیزهای کوچک» شروع میشود: از یک نگاه، از یک درِ نیمهباز، از یک سکوتِ طولانی، و از آدمی که ناگهان میفهمد دیگر نمیتواند مثل گذشته، فقط عبور کند.
منبع: تاتس – تهیه و تنظیم گلنار افشار
اعتراضات ایران روی فرش قرمز

مراسم افتتاحیه هفتاد و ششمین دوره جشنواره فیلم برلین، معروف به برلیناله، شامگاه پنجشنبه ۲۳ بهمن در پایتخت آلمان برگزار شد و گروهی از بازیگران و فعالان سیاسی با در دست گرفتن تصاویری از کشتهشدگان اعتراضهای اخیر ایران بر فرش قرمز آن حاضر شدند.
یاسمین طباطبایی، بازیگر آلمانی – ایرانی، نرگس کلهر، فیلمساز ایرانیتبار مقیم آلمان و کارولین هرفورت، بازیگر آلمانی، ازجمله سینماگرانی بودند که با تصاویری مرتبط با اعتراضهای ایران در مراسم افتتاحیه حضور پیدا کردند.




