روز پنجشنبه ۲۹ ژانویه، پنجاهوپنجمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم روتردام در هلند رسماً آغاز به کار کرد؛ رویدادی که امسال از همان مراسم افتتاحیه، رنگ وبویی سیاسی و انسانی به خود گرفت.
در این مراسم، Vanja Kaludjercic مدیر جشنواره، در سخنرانی افتتاحیهاش بهطور ویژه به وضعیت ایران پرداخت و اعتراضات مردم علیه سرکوب را یادآور شد. او با اشاره به خیزشهای اخیر در ایران، از مخاطبان و جامعه جهانی خواست از آزادی هنری و آزادی بیان بهعنوان ارزشهایی بنیادین حمایت کنند.
کالودجرچیچ تأکید کرد آنچه در ایران میگذرد، نمونهای روشن از شرایط دشواری است که بسیاری از هنرمندان در آن تلاش میکنند صدای خود را حفظ کنند. به گفته او، سینما و فرهنگ ابزارهایی قدرتمند برای برجستهکردن روایتها و صداهایی هستند که در فضای سیاسی بسته، امکان شنیدهشدن ندارند.
مدیر جشنواره روتردام ایران را در بستری گستردهتر از گفتوگو درباره حقوق بشر، آزادی هنر و نقش سینما در پیوند دادن صداهای انسانی قرار داد و گفت این موضوعات امسال اهمیتی دوچندان برای جشنواره دارند. او تصریح کرد آزادی هنری و آزادی بیان باید برای همه هنرمندان و مردم، بهویژه در کشورهایی مانند ایران که با سرکوب مواجهاند، محترم شمرده شود.
حضور احساسی رسولاف روی صحنه
در بخش فیلمهای کوتاه جشنواره، محمد رسولاف با فیلم کوتاه «جنس آب» حضور داشت. نخستین نمایش این فیلم روز جمعه ۳۱ ژانویه برگزار شد؛ این فیلم به همراه ۴ فیلم کوتاه دیگر از کشورهای اوکرائین، سوریه، افغانستان و سومالی در سالن بسیار بزرگ لوکسور به نمایش در آمد. نمایشی که با استقبال پرشور مخاطبان همراه بود. فیلم تاثیرگذار سوریه ای «متفقین در تبیعد » که در آن به نوعی از عملکرد ویرانگرانه ایران در این کشور، هم نام برده شد، مورد استقبال ویژه تماشاگران قرار گرفت و کارگردان این فیلم در حالیکه آقای رسول اف او را در بغل گرفته بود، چند دقیقه مورد تشویق ایستاده تماشاگران قرار گرفت.
پس از پایان اکران فیلم ” جنس آب” رسولاف بههمراه کارگردان فیلم سومالیایی «زمزمههایی از یک عطر سوزان» به دعوت رئیس جشنواره روی صحنه آمدند و حضار چند دقیقه ایستاده آنها را تشویق کردند. رسولاف در سخنانش از همان ابتدا به کشتار و سرکوب در ایران اشاره کرد و در ادامه، تحت تأثیر احساسات، با گریه از ادامه صحبت بازماند. در این لحظه، کارگردان همراهش او را در آغوش گرفت و سالن با تشویق ممتد تماشاگران طنینانداز شد.
او در بخشی از سخنانش گفت:
«بیش از آنکه عاشق ایران باشم، عاشق انسانیت هستم و آنچه در ایران اتفاق میافتد ضد انسانیت است. این رژیم به پایان خود نزدیک شده است.»
پتیشن در محکومیت سرکوب
جشنواره فیلم روتردام در اقدامی دیگر، با همکاری انجمن فیلمسازان، بیانیه و پتیشنی در محکومیت کشتار در ایران و حمایت از فیلمسازان زندانی و تحت فشار منتشر کرد.
افراد مورد حمایت این بیانیه عبارتاند از:
• مریم مقدم و بهتاش صناعیها (کارگردانان فیلم «کیک محبوب من»)
داوود اکبری، فیلم ساز
نصرالدین باقرزاده، بازیگر
ملیکا مالک محمدی، دستیار کارگردان
غزال شاهی، بازیگر
غزاله وکیلی، فیلم ساز
نوید زارع بین، فیلم ساز
پنجاهوپنجمین جشنواره فیلم روتردام امسال نشان داد که فراتر از یک رویداد سینمایی، میتواند تریبونی جهانی برای دفاع از آزادی، کرامت انسانی و صدای هنرمندانی باشد که در سکوت تحمیلی، همچنان ایستادهاند.
در این جشنواره به جز فیلم کوتاه «جنس آب» محمد رسول اف، فیلم کوتاه ۱۹ دقیقه ای “یکی بود یکی نبود” از فیلم ساز جوان، یاسمین شاه بهرامی مقیم هلند، فیلم بلند “زهرمارگیر و زن بیچاره” وحید الوندی فر از ایران و فیلم بلند «ولفانگ» از فیلم ساز ایرانی مقیم سویس، به نمایش در آمدند.

رسول اف در حالی که کمتر از ده ماه از اقامتش در اروپا بعد از مهاجرت ناخواسته می گذرد، با همکاری آلمان اقدام به ساخت فیلمی کوتاه نموده است .
«جنس آب» روایتی آرام اما تلخ از زیستِ معلقِ پناهندهای است که نه به گذشتهاش تعلق دارد و نه به جغرافیای جدید. فیلم، مسئلهی پناهندگی را نه بهعنوان بحران سیاسی، بلکه بهمثابه تجربهای زیسته و روزمره تصویر میکند؛ تجربهای آکنده از انتظار، سکوت و فرسایش تدریجی هویت.
از نظر سینمایی، ریتم کند و میزانسنهای خلوت، همراستای وضعیت روانی شخصیت اصلیاند. دوربین اغلب در فاصله میایستد؛ نه همدلانه اغراق میکند و نه قضاوتگر است. این فاصلهگذاری، حس بیجایی و تعلیق دائمی را تشدید میکند.
در سطح اجتماعی، فیلم نشان میدهد که «امنیت» الزاماً به معنای «آرامش» نیست. پناهنده، اگرچه از خشونت گریخته، اما در ساختارهای اداری، نگاههای سرد و تعلیق حقوقی، به شکل دیگری از حذف تدریجی گرفتار میشود.
آب در عنوان فیلم، نه نماد تطهیر، بلکه استعارهای از حالتی سیال است: بودن بدون ریشه، حرکت بدون مقصد. این استعاره، ریشهای شخصی و زیسته دارد؛ رسولاف در زمان معرفی فیلم توضیح داد که ایدهی «جنس آب» از تجربهای حسی در دوران اقامتش در انگلستان شکل گرفته است: لحظهای که در حمام، آبی مهآلود بر بدنش میریزد و کیفیتی از آب را احساس میکند که برایش یادآور همان حسی است که در دوران زندان در جمهوری اسلامی تجربه کرده بود. از همین مواجهه، به این دریافت میرسد که هر آب، «جنس» خاص خود را دارد؛ کیفیتی که در فیلم به حافظهی تن و تجربهی زیستهی شخصیت پیوند میخورد.
این پیوند میان زیست شخصی و روایت سینمایی، در انتخاب بازیگر نیز ادامه مییابد؛ بازیگری که خود از زندانیان جمهوری اسلامی بوده و حضورش به فیلم بُعدی مستندگونه و بدنمند میبخشد. در نتیجه، «جنس آب» نه فقط بازنمایی وضعیت پناهندگی، بلکه تداوم همان تجربهی حبس، تعلیق و ناامنی در شکلی دیگر است؛ تجربهای که اینبار، در جغرافیایی بهظاهر امن، اما همچنان ناآرام جریان دارد.

فیلم “زهرمارگیر و زن بیچاره” فیلمی سورئال با لایههای اجتماعی است که مرز میان زندگی و مرگ را با زبان طنزِ تلخ بازمیکاود. داستان دربارهی مردی است که در حین کار برای ادارهی ضدزهر مارها میمیرد، اما پس از بازگشت به زندگی، دیگر نمیخواهد به «زندگی قبلی» بازگردد و همراه با همکارانش تلاش میکند معنای واقعیِ بودن را بازتعریف کند.
در سطح سینمایی، ریتمِ آرام و قابهای گسترده از چشماندازهای ایران، حس این «عروجِ معلق» را تقویت میکند، جایی که مرگ نه پایان، بلکه نقطهی شروعِ تأمل است. فیلم با طنز ملایم و فضایی کمخرج اما پرمعنا، جامعه را از پشتِ نگاهِ روزمره به چالش میکشد.
در سطح اجتماعی، این اثر بیش از آنکه به یک فاجعه یا بحران بپردازد، سؤالِ وجودیِ انسانِ امروز را مطرح میکند:
آیا وقتی نظامهای کاری، حقوقی و اقتصادی نتوانند معنا و تعلق بدهند، انسانها هم نمیخواهند به «زندگیِ قبلی» بازگردند؟
جوابی که فیلم میدهد ساده نیست، اما تأملبرانگیز است و پیش از هر چیز به بازاندیشیِ مفهومِ زندگی ارزشمند دعوت میکند.
ولفانگ
فیلم «ولفانگ» ساخته فیلم ساز ایرانی مقیم سویس روایتی استعاری و غیرمستقیم از زندگی وموقعیت هنرمندی است که بهوضوح به زیست و سرنوشت « ولفانگ آمادئوس موتسارت » ارجاع میدهد. فیلم، بهجای بازسازی تاریخی یا روایت بیوگرافیک، بر وضعیت وجودی نابغهای تمرکز میکند که میان نبوغ، انزوا و ناتوانی جهان پیرامون گرفتار شده است.
در سطح محتوایی، «ولفانگ» تنش میان خلاقیت فردی و سازوکارهای اجتماعی را برجسته میکند؛ جهانی که از استعداد بهره میبرد اما همزمان آن را پس میزند. شخصیت اصلی، همچون موتسارت، در فضایی حرکت میکند که تحسین و طرد، همزمان و متناقض بر او تحمیل میشوند.
فیلم با حذف نشانههای صریح تاریخی، موتسارت را به چهرهای فراتاریخی بدل میکند؛ هنرمندی که مسئلهاش نه صرفاً قرن هجدهم، بلکه جایگاه هنر و نبوغ در جهان معاصر است. از این منظر، « ولفانگ » بیش از آنکه دربارهی یک آهنگساز باشد، تأملی است بر تنهایی هنرمند و بهای خلاقیت.

فیلم کوتاه «یکی بود یکی نبود» ساختهی یاسمین شاه بهرامی با روایتی مینیمال، فرسایش تدریجی یک دوستی را در بستر فاصله و تغییر به تصویر میکشد. فیلم بهجای تکیه بر درام آشکار، از سکوتها، مکثها و جزئیات روزمره بهره میبرد و نشان میدهد چگونه رابطهای صمیمی، آرام و بیهیاهو دچار گسست میشود.
این فیلم روایتی تأملبرانگیز از پیوندها و دغدغههای مشترک دو دوست قدیمی است؛ دو مسیری که روزگاری از یک نقطه آغاز شدهاند و اکنون به دو جغرافیای متفاوت رسیدهاند. یکی در هلند زندگی تازهای را تجربه میکند و دیگری همچنان در تهران مانده است. فیلم در مدت زمان ۱۹ دقیقه، بهطور کامل بر مکالمات ویدئویی این دو استوار است و با انتخاب آگاهانه شاتهای بسته، بر فاصله فیزیکی و در عین حال صمیمیت عاطفی میان آنها تأکید میکند. این محدودیت فرمی، بهجای آنکه مانع روایت شود، به ابزاری برای برجستهسازی تنهایی، دلتنگی و شکافهای تدریجی میان دو جهان بدل میشود.

جمعه ۶ فوریه، جوایز بخشهای مختلف جشنواره میان فیلمسازان توزیع شد و جایزهٔ اصلی جشنواره، «جایزه ببر»، به فیلم Variations on a Theme ساختهٔ مشترک جیسون جیکوبز و دیون دلمار اهدا شد.

سهیلا گلستانی، بازیگر فیلم دانهٔ انجیر معابد به کارگردانی محمد رسولاف، که سال گذشته جمهوری اسلامی مانع حضور او در هیئت ژوری این جشنواره شد، امسال بهعنوان عضو هیئت داوران جایزهٔ ببر (Tiger Award) در جشنواره حضور داشت. او هنگام معرفی و اهدای جایزه از سوی هیئت داوران، در سخنانی کوتاه به کشتارهای اخیر در ایران اشاره کرد و یادآور شد که در ایران چند هزار نفر کشته شده اند. او بدون نام بردن از جمهوری اسلامی به عنوان عامل اصلی این کشتار، کشتار در فلسطین و سوریه را نیز بخشی از دغدغه جهانی نامید.

جایزهٔ مردمی جشنواره (Public Prize) که ازاعتباری فوق العاده در میان تماشاگران جشنواره برخوردار است و یکی از جوایز مهم این جشنواره به شمار می آید، به فیلم انگلیسی I Swear ( من قسم می خورم) تعلق گرفت.
« من قسم می خورم » فیلمی انگلیسی به کارگردانی «Kirk Jones» است که بر اساس داستانی واقعی ساخته شده و به زندگی فردی مبتلا به سندروم تورت میپردازد.
سندروم تورت اختلالی عصبی است که باعث بروز صداها و حرکات ناخواسته میشود.این صداها و حرکات خارج از کنترل فرد هستند، حتی اگر او بخواهد آنها را متوقف کند.تورت بیماریِ اراده یا شخصیت نیست، بلکه شیوهای متفاوت از کارکرد مغز است.زندگی با تورت یعنی زیستن در بدنی که همیشه فرمانبردار نیست.آنچه بیش از خودِ اختلال آزاردهنده است، نگاه ناآگاهانه و درک نادرست دیگران است.
فیلم، اختلال را نه بهعنوان مسئلهای صرفاً پزشکی، بلکه بهمثابه تجربهای اجتماعی بازنمایی میکند؛ تجربهی زیستن در جهانی که هنجارهای گفتار و رفتار، مجال تفاوت را به سختی میپذیرند.
در سطح محتوایی، فیلم به سوءبرداشتهای رایج، شرم تحمیلی و سازوکارهای طرد اجتماعی میپردازد؛ از مدرسه و خانواده گرفته تا فضای عمومی. شخصیت اصلی مدام ناچار است توضیح بدهد، عذرخواهی کند و «قسم بخورد» که آنچه میگوید یا انجام میدهد عمدی نیست؛ و همین تکرار، به نقدی تلخ از جامعهای بدل میشود که مسئولیت ناتوانیاش در فهم تفاوت را بر دوش فرد میاندازد.
« من قسم می خورم » با لحنی نسبتاً کنترل شده و انسانی، از تبدیل سوژه به ابژهی ترحم یا شوک نمایشی پرهیز میکند و بهجای آن، بر حق دیدهشدن، شنیدهشدن و داشتن صدای مستقل تأکید میگذارد. در نهایت، فیلم نه فقط دربارهی یک اختلال خاص، بلکه دربارهی نسبت جامعه با بدنها و صداهایی است که از هنجار فاصله گرفته است.




