
روزی دو بار
با بوی زلفهای تو خود را
بردار کردهام
روزی هزار سال
در راه خندههای بلندت
با دشمنان تو
ای خوب ای هویت دیرین
پیکار کردهام.
وقتی که من برای تو میمُردم
کوروش چه بود؟
یک نقطه در خیال درختی پیر.
در درههای غربی زاگرس.
.
من بودم
که کشتی تو را
از پیچ و تاب وحشی جیحون
رد کردم
و دامن کشیدهی چیندارت را
در دشتهای شرقی آن
گستردم
.
من بودم
که خشت را برای تو پختم
و رمز و راز رنگ و لعاب سفال را
از قلب خاکهای سیلک
دزدیدم.
و در سپیدهای متفکر
دیوار و طاق و پنجره را
و خط و نقشه را
از دستهای گرم خدا چیدم
.
من بودم
که تیر ساختم
و با کمان خویش
دیو سیاه جنگ و بدی را
کشتم
و نام با شکوه تو را
بر ترک اسب خویش نشاندم
و اسب را به عرشهی قایق راندم
و از فرات و دجله گذشتم
.
من بودم
که روی صخرههای تو گلکردم
و شوق بیقرار دهانت را
در پردهی زلال صدای صلح
چنگی نواختم
و با بزرگترین میخ بابلی
سیمرغ را به شکل کبوتر
بر برج هگمتانه کشیدم
و جنگ را از آنجا بردم
و آبهای روشن زاگرس را
و شوش را برای تو آوردم
.
آری
من بودم
هر روز و ماه و سال
در صدهزار نقطهی مرزی
در راه خندههای تو جنگیدم.
در راه خندههای تو مُردم
.
وقتی که من برای تو میمُردم
شاهان کجای میدان بودند؟
.
ای دختر زمین و زمان
دوشیزهی بهشت به پیراهن.
عشق همیشه بارور من
ایران!
۲۳/۲/۹۸ کرج





