
یک
در سال ۱۳۰۰ شمسی برخی از جوانان از فرنگ بازگشته، «انجمن ایران جوان» را که یک انجمن ناسیونالیستی بود ایجاد کردند. به گفته رئیس انجمن، علیاکبر سیاسی، عضویت به کسانی اختصاص داده شد که «در اروپا یا آمریکا تحصیل کرده و به طرز فکر و تمدن مغربیها آشنایی کافی داشتند.» بنا بر شهادت وی، کمی پس از تشکیل انجمن ایران جوان، رضاخان رهبران انجمن را برای گفتگو دعوت میکند. علیاکبر سیاسی، اسماعیل مرآت، مشرف نفیسی و محسن رئیس به دیدار او میروند، رضا شاه از آنها میپرسد «شما جوانهای فرنگرفته چه میگویید؟ حرف حسابتان چیست؟ این انجمن ایران جوان چه معنی دارد؟ » سیاسی پاسخ میدهد «این انجمن از عدهای جوانان وطنپرست تشکیل شده است. ما از عقبماندگی ایران و از فاصله عجیبی که ما را از کشورهای اروپا دور ساخته است رنج میبریم و آرزوی از بین بردن این فاصله و ترقی و تعالی ایران را داریم و مرام انجمن ما بر همین مبنی و اصول گذاشته شده است.» رضا خان مرامنامه را به دقت خوانده به آنها میگوید: «اینها که نوشتهاید بسیار خوب است…با ترویج مرام خودتان چشم و گوشها را باز کنید…حرف از شما ولی عمل از من خواهد بود…مرامنامه را بگذارید نزد من باشد…چند سال دیگر خبرش را خواهید شنید.». (علی اکبر سیاسی، ۱۳۶۶:۷۶) اما رئوس برنامه آنها چه بود؟ خواستههای آنان مانند خواستههای بسیاری از نخبگان دیگر بود الغای کاپیتولاسیون، احداث راه اهن، آزادی زنان، وضع قانون جزا، احداث مدارس اموزشی، کتابخانهها و تئاترها، فرستادن دانشجو به خارج، استقلال گمرکی کشور…بنا به گفته کاتوزیان رضا خان به سرعت باشگاه ایران را تعطیل کرد «چون میخواست خودش ایدههای آنها را تحقق بخشد. »(کاتوزیان، ۱۳۸۵:۲۹) در آن زمان سردار سپه از محبوبیت زیادی برخوردار بود و در راه شاه شدن توانسته بود بر تمام مخالفان غلبه کند، اکثریت مجلس را بدست آورد، ارتش کاملا در اختیار او بود، اکثر روشنفکران، از روزنامهنگاران تا نویسندگان و هنرمندان از او حمایت میکردند و حتی برخی از شاهزادگان قاجار طرفدار وی بودند. بسیاری از اعضا و طرفداران «انجمن ایران جوان» که نقش مهمی در تغییرات آتی کشور داشتند، از رضاخان بت ساخته ، صادقانه و با امیدواری بسیار در خدمت او بودند. رضاخان که «حمایت تعداد زیادی از نخبگان سیاسی و روشنفکران مدرن» (همان: ۱۸) ، را داشت، در ابتدا از اصلاحات بزرگ و مثبتی که این روشنفکران به اجرا درآوردند، پشتیبانی نمود تا این که به یک دیکتاتور مخوف تبدیل شد و رهبری یک حکومت فاسد را در دست گرفت. برخی از طرفداران رضاشاه و بازیگران مهم کشور خود نیز مغضوب شدند و عدهای در این راه جان خود را از دست دادند.
دو
در سال ۱۳۹۷، چهل نفر از جوانان ایرانی که بسیاری از آنان از فعالان دانشجویی و طرفداران اصلاحات و جنبش سبز بودند، از «اصلاحات گذر کرده» و با انتشار بیانیهای شبکه فرشگرد را بنیان گذاردند. برخی از این افراد در ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی یا کروبی فعالیت داشتند و حتی تنی چند نیز دستگیر شده بودند. به گفتهی آنان، حوادث دی ۱۳۹۶ نقطهی پایانی بر دوران اصلاحات گذاشته بود. آنها با شعار «ایران را پس میگیریم و دوباره میسازیم» و پذیرش رهبری رضا پهلوی، خواهان سقوط جمهوری اسلامی شدند. در زمان تاسیس شبکه، اکثر آنان به نسبت دیگر مهاجرین غربی جوان بودند و ظاهرا تاکید بر جوان بودن یکی از شرایط پیوستن به اعضای بنیانگذار محسوب میشد. همه افراد ساکن آمریکا و اروپا (بویژه آلمان) و اکثراً دارای تحصیلات عالی بودند. با توجه به تحصیلات و تسلط بر زبانهای خارجی و فارسی برخی از آنها در رسانهها حضور مستمری داشته و تلاش دارند با نهادهای سیاسی کشورهای میزبان خود ارتباط خوبی داشته باشند.
امیرحسین اعتمادی، سعید قاسمینژاد، علیرضا کیانی، سلمان سیما…خود در ستادهای انتخاباتی بخشی از هیئت حاکمه ایران که پس از انتخابات ۱۳۸۸ مغضوب شدند، فعالیت و همکاری میکردند. از این رو، ممکن است برای خواننده کنجکاو این پرسش پیش آید که آیا آنها زمانی با بخشی از رهبران «فرقه تبهکار» و «اشغالگران ایران» همکاری نزدیک داشتند؟
اگرچه بیانیه نظام جمهوری اسلامی را «فرقه تبهکار» خواند اما شعار «ایران را پس میگیریم» قبل از هر چیز به معنی آن است که ایران توسط نیروهای خارجی اشغال شده و الان زمان بازپسگیری آن رسیده است. مثلا رضا عرب در نشریه فریدون مینویسد: «شاهزاده رضا پهلوی ولیعهد دولت ملی ایران است که در سال ۱۳۵۷ از سوی فرقه ضدایرانی مورد حمله و اشغال قرار گرفت.» (عرب، ۱۴۰۳) او مرتب از واژه «اشغالگران» و «دولت ملی ایران اشغال شده» استفاده میکند. ایرج لهراسبی یکی دیگر از همکاران فریدون مینویسد: «ایران امروز…«کشوری تحت اشغال بیگانه»» است. و «وضعیت اسفناک کنونی ایران ثمره اشغال توسط فرقهای جنونزده…است»(لهراسبی، ۱۴۰۴). در نشریه فریدون معمولا از واژه غصب، غاصب، غاصبان قدرت و امثالهم برای تشریح شرایط کنونی ایران استفاده میشود.
جالب آن که برخی از آنان، مانند امیرحسین اعتمادی، سعید قاسمینژاد، علیرضا کیانی، سلمان سیما…خود در ستادهای انتخاباتی بخشی از هیئت حاکمه ایران که پس از انتخابات ۱۳۸۸ مغضوب شدند، فعالیت و همکاری میکردند. از این رو، ممکن است برای خواننده کنجکاو این پرسش پیش آید که آیا آنها زمانی با بخشی از رهبران «فرقه تبهکار» و «اشغالگران ایران» همکاری نزدیک داشتند؟ این موضوع که سالها بعد از اصلاحطلبی گذر کردند و حاکمیت را «نامشروع بودن» دانستن یک چیز است، اما القای این که گروهی غیرایرانی، حکومت را «اشغال» و یا «غصبکرده» چیز دیگری است. باید به خاطر داشت که کسانی چون امیرحسین اعتمادی و سعید قاسمینژاد از بنیانگذاران «دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال ایران» هستند. در انتخابات ۱۳۸۸ «دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال ایران» به طور رسمی به حمایت از مهدی کروبی برخاست. در مانیفست این گروه آمده است که در عرصه سیاست داخلی معتقد به دموکراسی لیبرال هستند. حال، اگر حکومتی با وجود همه معایب آن، که از همان روز اول مشهود بود، توانسته بود اعتماد اکثریت مردم ایران را به خود جلب کند و به قدرت برسد، میتوان از واژه «غاصب» و «اشغالگر» یاد کرد؟ آیا با وجود اعلام وفاداری به «دموکراسی لیبرال» که نهاد انتخابات یکی از مهمترین وجوه آن را تشکیل میدهد، میتوان از حکومتی که در سال ۱۳۵۷ -هر چند تاسفبار و دردناک – با رای اکثریت مردم به قدرت رسید، را «نامشروع» خواند؟ آیا از نظر آنان، لیبرالیسم سیاسی فقط در مبارزه با «ارتجاع سرخ و سیاه» خلاصه میشود؟
در سال ۱۴۰۱ «حزب ایران نوین» به عنوان ادامهدهنده منطقی راه شبکه فرشگرد در شرایط جدید جنبش «زن، زندگی، آزادی» تاسیس شد. در بیانیه تشکیل حزب از جمله بر سه اصل «حفظ تمامیت ارضی»، «دموکراسی سکولار» و «رفراندوم تعیین نوع نظام» تاکید گشت. (فرشگرد، ۱۴۰۱). با این حال، در بحبوحهی جنبش «زن-رندگی-آزادی، طرفداران رضا پهلوی با هشتگ «من وکالت میدهم» چنین وانمود کردند که میتوانند در دنیای مجازی رضا پهلوی را به عنوان رهبر بلامنازع انتخاب کنند. هشتگ «من وکالت میدهم»، با وجود تبلیغات گسترده رسانههای طرفدار رضا پهلوی از اقبال زیادی برخوردار نشد. هشتگهای دیگری که در مخالفت با هشتگ «من وکالت میدهم»، ایجاد شدند از جمله هشتگ «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر»، «وکالت نمیدهم» و هشتگهای مشابه. این هشتگها بسیار بیشتر از «من وکالت میدهم» تکرار شدند (جاسکی، ۱۴۰۲). با وجود حمایت بسیاری از سلبریتیهای ایرانی، مانند علی کریمی، کیمیا علیزاده، شاهین نجفی، شهره آغداشلو، داریوش اقبالی، شهرام شبپره، ابی، لیلا فروهر، پرستو صالحی… استقبال زیادی از این کارزار نشد. پتیشنهای «وکالت» در اشکال متفاوت آن در change.org فقط توانست کمی بیش از نیممیلیون امضا جمعآوری کند. مهمترین کارزار مربوط به احسان کرمی بود که در حدود ۵۰۶ هزار امضا تا هفته اخیر جمع کرده است. [۱] تعداد امضاهای پتیشنهای دیگر بسیار اندک بودند.
به عبارت دیگر، طرفداران رضا پهلوی در زمان جنبش «زن-زندگی-آزادی» نتوانستند حتی در دنیای مجازی موفقیتی به دست آورند، با این حال، رضا پهلوی در ابتدای اعتراضات و قبل از سرکوب وحشیانه جمهوری اسلامی در هفته بعد از آن، در پست خود در تاریخ ۲ ژانویه ۲۰۲۶، در شبکه ایکس خطاب به دونالد ترامپ از جمله نوشت: «مردم ایران در حالی که جان خود را به خطر میاندازند….مسئولیتی بزرگ به من سپردهاند…من برنامهای روشن برای گذار باثبات در ایران دارم و از حمایت مردم خود برای تحقق آن برخوردارم.» جمهوری اسلامی به هنگام پیروزی انقلاب به یکی از وعدههای اولیه خود در مورد مجلس موسسان خیانت کرد و مردم را به انتخاب بین سلطنت و جمهوری اسلامی در طی یک رفراندوم سریع مجبور نمود. بخش بزرگی از چپگرایان آن زمان (یا به قول فرشگردیها «ارتجاع سرخ»)، رفراندوم را تحریم کردند. پاره اعظم لیبرالهای آن زمان، در رفراندوم شرکت نمودند. دولت لیبرال بازرگان حتی با تکرار یک دروغ بزرگ مدعی شدند که «۹۸ درصد مردم» به جمهوری اسلامی رای دادند- دروغی که هنوز اثرات آن پابرجاست- در حالی که ۹۸ درصد از شرکتکنندگان در رایگیری، به جمهوری اسلامی رای دادند. این که دولت لیبرال آن زمان، عدم شرکت بخشهای بزرگی از مناطقی چون کردستان، گنبد کاوس، بلوچستان و یا مناطق دورافتاده -نه به دلایل سیاسی بلکه به خاطر عدم وجود امکان مشارکت در انتخابات – و نیز چپگرایان و سلطنتطلبان را صفر تلقی کرد، خود نشانی از میزان وفاداری بخشی از لیبرالهای ایرانی به مسئلهی دموکراسی است، که جای این بحث در اینجا نیست. با این وجود هیچکدام از مخالفین قاطع که در آن زمان چپگرایان بودند، به خود اجازه ندادند مدعی شوند که اکثریت مردم طرفدار روحانیت خمینی نبودند. آنان از «ناآگاهی مردم» اظهار تاسف میکردند، اما شکی در مورد پیروزی اسلامگرایان در انتخابات نداشتند.
باری، مردم به اشتباه به جمهوری اسلامی رای دادند و شکی در مورد ایرانی بودن رهبران آن نداشتند، حال چگونه میتوان رای مردم به یک حکومت اسلامگرا در شرایط آزاد فروردین ۱۳۵۸ را نادیده گرفت و صحبت از «اشغال» ایران نمود؟ امروز در اکثر مناطق دنیا، نیروهای راستگرا در دنیای مجازی دست بالا را دارند، با این حال، چگونه میتوان رضا پهلوی را در یک «انتخابات» به غایت نادرست در دنیای مجازی که معمولا مهاجرین خارجی در آن شرکت داشتند، و حتی نتوانست در آن «انتخابات»،« پیروزی قاطع» کسب کند را «نماینده مردم ایران» قلمداد نمود؟
سه
جمله معروف مارکس در مورد تکرار تاریخ ابتدا به صورت تراژدی و سپس کمدی، در موارد زیادی به کار گرفته میشود و تا حدی به یک کلیشه تبدیل شده است، با این حال برای یادآوری آن در اینجا دلایل خوبی وجود دارد. مارکس جمله معروف خود را در رابطه با ناپلئون (تراژدی سقوط ناپلئون اول) و برادرزادهاش (کمدی سلطنت ناپلئون سوم) مطرح کرد. در ایران چند نویسنده رضاشاه را به ناپلئون ایران تشبیه کردهاند. ناپلئون اول در بحرانهای پس از انقلاب فرانسه، به عنوان فردی که از دل انقلاب فرانسه برخاسته بود و با وجود جاهطلبیهای فراوان، وارث انقلاب بورژوایی و ایجاد یک تحول بزرگ تاریخی و استقرار نظم بورژوایی در سراسر اروپا بود، نگاه به آینده داشت. در مقابل، برادرزاده وی، لویی بناپارت فاقد نبوغ و عظمت عمویش بود. اما او بیشتر با تکیه بر نام و محبوبیت عموی خود در میان مردم، به ویژه پس از بازگشت سلطنت بوربونها، و نیز دسیسههای سیاسی لویی بناپارت برای جلبنظر دهقانان، لومپنپرولتاریا و دیگر اقشار و طبقات جامعه به قدرت رسید. او در واقع یک شخصیت حقیر بود که کلاه بزرگ ناپلئون اول را بر سر گذاشته بود. در ایران برخی از روشنفکرانی که از رضاخان حمایت میکردند شباهتهایی بین انقلاب فرانسه و ناپلئون اول و نیز انقلاب مشروطه و رضاخان یافتند. برخی مانند تقیزاده تا آخر او را همراهی کردند، برخی مانند ملکالشعرای بهار، بنا بر شرحی در کتاب «تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران» آمده است، پس از چندی از او فاصله گرفتند.
در میان طرفداران پروپاقرص امروز سلطنتطلب میتوان از امیر طاهری نام برد که در مقالهی «ایران: در جستجوی ناپلئون بناپارت»، ضمن رد امکان یافتن ناپلئون جدید ایران از میان هیئت حاکمه جمهوری اسلامی، از تجربهی بناپارتیسم در ترکیه (آتاتورک) و رضاشاه نام میبرد.«در ایران رضاشاه رهبری بازسازی دولت ایران را برعهده گرفت…البته بناپارتیسم همیشه برای بناپارتها عاقبت خوشی نداشته است. ناپلئون در جزیره سنتهلن و رضاخان در ژوهانسبورگ به پایان رسیدند. …بناپارتها از ناپلئون گرفته تا آتاتورک و رضاشاه، یکهسوار نبودند. همه آنان با بهرهگیری از نیرو، شور و شوق و میهندوستی یک یا دو نسل از روشنفکران، کاردانان و سیاستپیشگان و حتی روحانیون زمان خود موفق شدند.» (طاهری، ۱۳۹۹). این قلم در جای دیگری در مورد کارنامه رضاشاه نوشته است و در این جا قصد ورود به این موضوع را ندارد (نک، جاسکی، ۱۳۹۹).
امیر طاهری در مقالهی خود هشدار میدهد، «اکنون این امکان وجود دارد که ما ایرانیان، بناپارتیسم را در حد یک کاریکاتور تجربه کنیم» . برای او ناپلئون سوم، یک کاریکاتور واضح است. «تجربه ناپلئون سوم، لویی بناپارت، را نیز میتوان یک کاریکاتور از الگوی بناپارتی به شمار آورد. لوئی بناپارت، خواهر زاده ناپلئون، کلاه سهگوش داییجان را به سر داشت. اما زیر آن کلاه، سری بود که شایسته آن کلاه نبود.» (همانجا). با این حال طاهری حاضر نیست، برای یافتن ناپلئون سوم ایرانی، توجه خود را معطوف به اطراف خود یعنی نوهی رضاشاه نماید، بلکه نوک تیز حمله را متوجه نیروهای مذهبی و چپ مینماید. پرسش واقعی این است، آیا اگر رضاشاه ناپلئون ایران بود، این رضا پهلوی نیست که پس از خلع سلطنت در ایران تلاش میکند با توجه به محبوبیت گاه نابجای رضاشاه در میان برخی از قشرهای مردم خسته ایران، برای خود محبوبیت ایجاد کند، و از این جهت بیشترین قرابت را با لویی بناپارت دارد؟ اگرچه نه او قابل قیاس با مهارت سیاسی و اندیشمندی لویی بناپارت است، و نه پدربزرگش به عظمت ناپلئون. با این حال در مثل مناقشه نیست. در اینجا لازم است گفته شود که لوئی بناپارت در اولین انتخابات ریاستجمهوری فرانسه با کسب ۷۴ درصد آرا، اولین رئیسجمهور فرانسه شد. او در طی زمامداری خود سه رفراندوم برگزار کرد که در همهی آنها پیروز از آب درآمد. رفراندوم اول، زمانی که قانون به او اجازه کاندیدا شدن برای ریاستجمهوری را نمیداد، کودتا کرد و کودتا را طی رفراندومی، که به او قدرت فراوانی میداد، به تایید گذاشت. یک سال بعد، در سال ۱۸۵۲ در فراندوم دیگری، جمهوری را به امپراتوری تغییر داد و خود را ناپلئون سوم خواند. [۱] و در نهایت، در سال ۱۸۷۰ زمانی که به انتهای زمامداری خود نزدیک میشد، رفراندوم سومی برای اصلاحات لیبرال برگزار کرد و توانست «۸۲ درصد» آرا شرکتکنندگان را کسب نماید. او در این زمان افول خود را احساس کرد زیرا در رفراندومهای قبلی توانسته بود به ترتیب ۹۲ و ۹۷ درصد آرا را کسب کند. رفراندومهای او همگی در فضای سرکوب، تبلیغات یکجانبه و نیز با بهرهبرداری از نام عمویش برگزار شدند. او نویسنده چند کتاب بود، در طول زندگیش سه بار کودتا کرد، که دو بار اول آن مفتضحانه شکست خورد. لوئی بناپارت اولین رئیسجمهور فرانسه، آخرین امپراتور آن کشور و آخرین کسی بود که در فرانسه سلطنت کرد. بنابراین ، حداقل تا این زمان، بین لوئی بناپارت که در انتخاباتهای متنوع (اعم از آزاد و غیرآزاد – که رضاشاه و یارانش نیز در زمان خود در ایران مهارت فراوانی در نوع دوم داشتند) توانست رای اکثریت مردم را به دست آورد. از این جهت ، رضا پهلوی، با وجود تبلیغات بیدریغ رسانههای خارج از کشور، نتوانسته است به محبوبیت لویی بناپارت حتی نزدیک شود. علیرغم محبوبیت فراوان لوئی بناپارت در زمان خود، و نیز تغییرات زیرساختی بزرگی که در فرانسه و پاریس بوجود آورد، باز امروز از ناپلئون سوم به عنوان یک شخصیت تاریخی بیپرنسیپ و اقتدارگرا یاد میشود که برای رسیدن به اهداف خود، حاضر بود همه خطوط قرمز را زیر پا گذارد. این یکی از وجوه تشابه لوئی بناپارت و رضا پهلوی است.
چهار
هنگامی که لوئی بناپارت کاندیدای ریاستجمهوری شد، بسیاری از روشنفکران فرانسوی مانند ویکتور هوگو، الکساندر دوما(پدر)، براداران گنکور (جایزه معروف ادبی گنکور)، ارنست رنان…از ناپلئون سوم حمایت کردند. ویکتور هوگو و الکساندر دوما پس از چندی به ماهیت او پی برده و به مخالفت به لوئی بناپارت پرداختند. ویکتور هوگو حتی کتاب «ناپلئون صغیر» را نوشت که مارکس در مقدمه «هجدهم برومر لوئی بناپارت» به آن انتقاد میکند، زیرا هوگو در کودتای بناپارت «ضرب شست یک فرد» را میدید بدون آن که بتواند نشان دهد که «نبرد طبقاتی در فرانسه چگونه اوضاع و احوالی را پدید آورد که در نتیجه آنها آدم کممایهی دلقکمآبی توانست قیافهی قهرمانان را به خود بگیرد.» (مارکس، ۱۳۷۷:۴). در مقابل کسانی چون هوگو و دوما، افرادی چون گنکور، از طرفداران پروپاقرص لوئی بناپارت باقی ماندند، که با توجه به ماهیت اشرافی-بورژوای دو برادر چندان عجیب نبود. در ایران، روشنفکران زیادی از جمله ملکالشعرای بهار که بشدت طرفدار حکومت مقتدر مرکزی بوده و از هواداران پیگیر رضاشاه بودند، با گذشت زمان به واقعیت دیکتاتوری رضاشاه پی برده و از او فاصله گرفتند. این یک سرنوشت تراژیک بود.
رضاشاه بخشی از خواستههای مشروطه ، از جمله دولت متمرکز را، برآورده ساخت اما مفهوم حکومت قانون را بشدت خدشهدار کرد، و آزادی و حقوق دموکراتیک شهروندان را محدود ساخت. او نه «قهرمان مشروطه» بود و نه بدون او «کشور مضمحل» میشد
در اینجا بهتر است کمی در مورد تراژدی مکث شود. از نظر امیر طاهری بناپارتیسم برای بناپارتها عاقبت خوبی نداشت، زیرا رضاشاه به ژوهانسبورگ تبعید شد، این سرنوشت تراژیک آنان بود. در حالی که در نتیجهی حکومت رضاشاه، به ویژه در نیمهی دوم صدارت وی، این نه رضاشاه بلکه عده زیادی از مردم این کشور دچار زیانهای فراوانی شدند. مسلما حکومت رضاشاه توانست برخی از خواستههای انقلاب مشروطه را برآورده سازد، اما منهای ارتش که رضاخان طرحهای خاص خود را برای آن در نظر داشت، بقیه اصلاحات توسط روشنفکران هوادار رضاشاه و حمایت او به مرحلهی عمل درآمدند. در این میان، برخی از این روشنفکران چون تیمورتاش، داور، فیروز یا افرادی چون سردار اسعد بختیاری به شکل تراژیکی جان خود را از دست دادند. در این جا، نیازی به اشاره به قتل مخالفانی چون فرخی یزدی، ارانی، مدرس… نیست.
باید به خاطر آورد که در ابتدای قرن گذشته ناسیونالیسم در میان روشنفکران، سیاستمداران و نظامیان بسیار گسترده بود. این نه فقط شاعرانی از جمله میرزاده عشقی و فرخی یزدی در باب عشق به وطن و گذشتهی باشکوه ایران گاه راه اغراق را پیمودند، بلکه سیاستمداران و نظامیان نیز در پی احیای شکوه و جلای گذشته ایران بودند. رضاخان نیز در میان بسیاری از نظامیان ناسیونالیست قرار میگرفت که نقص سواد اندک خویش را با شجاعت، سختکوشی ، هوش و ذکاوت و اعتمادبهنفس بیکران خود جبران میکرد. او فردی بسیار صریح و بیرحم، در عین حال پراگماتیک بود. رضاخان میرپنج با تکیه بر استعدادهای خود و نشان دادن شایستگی و لیاقت خود، توانست در مدت کوتاهی مراحل ترقی را به سرعت طی کند. بشدت از اشرافیت قدیمی متنفر بود. آنقدر شجاع بود که یکی از معروفترین مخالفان سیاسیاش، سیدحسن مدرس که بعدا توسط رضاشاه به قتل رسید، زمانی گفته بود که «در کشور تنها دو نفر ماندهاند که از شجاعت سیاسی و مردانگی واقعی برخوردارند: رضاخان و خودش [منظور مدرس]»(کاتوزیان، ۱۳۷۴:۱۲۸). در اینجا باید تاکید کرد، اگرچه همه از نقش انگلیس در کودتای ۱۲۹۹ باخبر بودند، اما حتی مخالفان سیاسی رضاخان در آن زمان نیز شکی در مورد میهنپرستی او نداشتند. درست به همین خاطر، زمانی که محبوبیت رضاشاه در اوج قرار داشت، بسیاری از روشنفکران از چپ و راست در کنار او قرار گرفتند.
در آن زمان، هسته اصلی طرفداران رضاخان طرفدار نوعی «ناسیونالیسم «متجدد»» (کاتوزیان، ۱۳۷۴:۱۲۵) بودند و در مقابل ناسیونالیستهای «محافظهکار» و «لیبرال» قرار میگرفتند. (همانجا) گرایش «ناسیونالیسم متجدد» ارزشی برای اشرافیت قدیمی قائل نبود و خواهان بازگشت به شکوه و جلال ایران پیش از اسلام بود. این که رهبری این گرایش به دست فرد نظامی چون رضاخان افتاد که اصلاً نه آزادیخواه بود و نه دموکرات نیز چندان عجیب نبود، زیرا اکثر روشنفکران ناسیونالیست به دنبال یک رهبر مقتدر میگشتند. از سوی دیگر، رضاخان با توجه به قدرتی که در ارتش داشت، میتوانست تاثیر زیادی بر نتایج انتخابات گذارد. رضاخان با بهرهگیری از نقش خود در وزارت جنگ و داخله توانست اکثریت طرفداران خود را به مجلس موسسان بفرستد. او آنقدر فرصتطلب بود که تا قدرت مخالفان جمهوری را احساس کرد، آن را کنار گذاشت و ضمن دستگیری کمونیستها اعلام کرد که «نهاد پادشاهی مشروطه بهترین مانع در برابر بلشویسم بود.» (آبراهامیان، ۱۳۹۵:۸۱). در این زمان سفیر انگلیس نوشت «چپگرایان از رضاخان سرخورده شدهاند، ولی راستگرایان به این توهم گرفتار شدهاند» که رضاخان دیگر به چرخهای ارابه آنان بسته شده است در حالی که «رضاخان راستگرایان را به چرخهای ارابه خود بسته است»(همانجا) حزب تجدد که توسط علیاکبر داور، عبدالحسین تیمورتاش و سیدمحمد تدین سازماندهی شده بود، به جز اصلاحطلبان تحصیلکرده غرب، بسیاری از فعالان جنبش مشروطه چون تقیزاده، بهار، مستوفیالممالک، محمدعلی فروغی…را در خود جای میداد. این حزب با کمک رضاخان در مجلس پنجم اکثریت کرسیها را به دست آورد.
رضاشاه در ابتدای سلطنت خود ، تیمورتاش را به خاطر قابلیتهای متعددش برای وزارت دربار انتخاب کرد. به او گفت «از امروز به بعد ما دو نفر ایران را اداره خواهیم کرد. کارهای نظامیاش با من و کارهای سیاسیاش با تو» و حتی روزی به هیئت دولت گفت«قول تیمور، قول من است». تیمورتاش با کمک داور و فیروز کارهای داخله و خارجه را انجام میدادند. با این حال همه آنان به سرنوشت مخالفان رضاشاه گرفتار شدند. بنا به گفته آبراهامیان «میزان مرگومیر در بین آن عده از اعضای طبقه بالا که نخست اعتماد شاه را به دست آورده و سپس از دست داده بودند، حتی بیشتر» از خانوادههای اشرافی بود که رضاشاه هم به زمینهایشان چشم طمع دوخته بود و هم رقیب سیاسی او محسوب میشدند. (همان، ۸۹)
رضاشاه زمانی به قدرت رسید که بسیاری از نخبگان جامعه، در جستجوی یک ناجی بودند. او توانست با از میدان به در کردن رقبای خود نقش ناجی را به عهده گیرد. بدون روشنفکران متنوعی که او را مرد عمل میپنداشتند، نمیتوانست از طریق قانونی به سلطنت برسد. از طرف دیگر، بسیاری از آن نخبگان متجدد، بدون رایج کردن تقلب در انتخابات، سانسور مطبوعات، تهی کردن مفهوم حزب و دموکراسی نمیتوانستند به مقامات اجرایی بالایی دست یابند. رضاشاه معمار ارتش ایران بود، اما در اصلاحات دیگر، این روشنفکران و بوروکراتهای طرفدار او بودند که نقش اصلی را ایفا کردند. حکومت رضاشاه بخشی از خواستههای مشروطه ، از جمله دولت متمرکز را، برآورده ساخت اما مفهوم حکومت قانون را بشدت خدشهدار کرد، و آزادی و حقوق دموکراتیک شهروندان را محدود ساخت. او نه «قهرمان مشروطه» بود و نه بدون او «کشور مضمحل» میشد، چرا که امکان به قدرت رسیدن «ناجی»های دیگر نیز وجود داشت.
نکته آن که، رضاخان در ابتدای قرن گذشته طرفداران بسیاری داشت، اما به هنگام سکوت، فردی کاملا تنها بود. زیرا حتی روشنفکران جوان طرفدار وی نیز طمع تلخ قساوتهای او را تجربه کردند. آیا میتوان سرنوشت افرادی چون علیاکبر داور را به جز تراژدی چیز دیگری نامید؟
پنج
مارکس در ابتدای کتاب خود «هیجدهم برومر لوئی بناپارت» با نقل تکرار تاریخ به صورت تراژدی و کمدی به مقایسه ظهور ناپلئون اول و سوم در فرانسه پرداخت. هربرت مارکوزه در دهه ۱۹۶۰ گفته مارکس را برعکس کرد. او معتقد بود، در مورد هیتلر این تکرار به شکل کاملا برعکس به وقوع پیوست. او در مقدمهای که بر کتاب «هیجدهم برومر لوئی بناپارت» نوشت: «گذشت زمان، آن جمله در باره «کمدی» را بیش از پیش پرسشبرانگیز کرده است..وحشت تکرار [تاریخ] در این است که بار اول یک کمدی بود، و بار دوم یک تراژدی است». منظور مارکوزه این بود که هیتلر در آغاز فعالیت خود در دهه ۱۹۲۰ ، وقتی که در میخانههای مونیخ سخنرانی میکرد هیچکدام از نخبگان سیاسی او را جدی نمیگرفتند و وی را یک «کمدین سیاسی»، یک نقاش ناموفق و یک مرد «دیوانه و مسخره» قلمداد میکردند. کسی که هرگز شانسی برای رسیدن به قدرت نداشت. این قسمت کمدی ماجرا بود. اما وقتی که هیتلر به قدرت رسید، بزرگترین تراژدی انسانی به وقوع پیوست و میلیونها نفر جان خود را از دست دادند. او میخواهد بگوید در زمان مارکس، برای او این مسئله اهمیت داشت که تعویض برادرزاده با عمو یک افت سیاسی محسوب میشد اما در دوران جدید، باید حتی نیروهای سیاسی مضحک را نیز جدی گرفت. آنچه که مارکوزه طرح کرد از یک جهت قابل تامل است، اما این مغایرتی به گفتهی مارکس ندارد.
ناپلئون سوم نیز در راه رسیدن به قدرت از ترفندهای فراوانی استفاده کرد. او دو بار برای رسیدن به قدرت در استراسبورگ و بولونی کودتا کرد و بسیاری از سیاستمداران و روشنفکران وقت به او خندیدند. سالهای اول تلاش او را میتوان کمدی تلقی کرد. اما او با آگاهی از محبوبیت عمویش، در انتظار ماند. در دورانی که تضادهای طبقاتی به شکل کاملا بارزی قابل مشاهده بودند، زمانی که دهقانان خرده مالک و لومپن پرولتاریا به خاطر شرایط ویژه نیمه قرن نوزدهم منتظر ناجی بودند، دست به دامان یک «فرد مقتدر» شدند. اما باید به خاطر داشت که ناپلئون سوم نمیتوانست بدون تکیه بر نام عمویش به راحتی به قدرت برسد. در مورد هیتلر، موضوع کاملاً شکل دیگری داشت. هیتلر عموی مقتدری نداشت، اما او با توجه به مشکلات اقتصادی موجود و بیکاری فراوان، با تکیه بر ناتوانی نیروهای چپگرا و نیز وحشت اقشار متوسط و بالا از امکان کسب قدرت نیروهای رادیکال، توانست به قدرت برسد.
در ایران، این جنبه کمدی-تراژدی نیز وجود دارد. در شرایط انسداد سیاسی کشور، مشکلات انباشته شده اقتصادی، ناتوانی و پراکندگی نیروهای دموکراتیک، شرایط شکننده منطقه، فشار بینالمللی بر ایران و حمایت بیدریغ نیروهای راستگرا از رضا پهلوی امکان به قدرت رسیدن او کاملاً موجود است. این به معنی این نیست که نباید نگران سرنوشت استبداد مذهبی حاکم بود- که هر یک روز از عمر آن فقط مایه خسارت و خفقان است- بلکه باید نگران این موضوع نیز بود که مردم به رضا پهلوی به عنوان یک «ناجی» بنگرند. مسلماً او همیشه طرفدارانی در داخل و خارج داشته است و شمار طرفداران او بسیار بیشتر از گذشته است. رضا پهلوی در طول چند دهه گذشته در تلاشهای متعددی برای موجسواری بر اعتراضات مردم شرکت داشته است. برخی فقط جمهوریخواهی او که یادآور جمهوریخواهی پدربزرگش بود را به یاد دارند. او چرخشهای گوناگونی در عرصههای مختلف داشته است. مثلا، حمایت بیدریغ او از حمله اسرائیل به ایران ، و انتظار وی از پیوستن مردم به حمایت از نیروهای اسرائیلی، یکی از اولین موضعگیریهای او در سال جاری بود. اگر به عقبتر نگاه شود، پیوستن او به جنبش «زن-زندگی-آزادی» و سپس عقبنشینی از آن، قبلتر از آن جمهوریخواهی او ….نشان از این دارد که حاضر است برای رسیدن به قدرت، دست به هر اقدامی که ضامن رهبری او باشد، بزند. در تاریخ معاصر ایران، زمانی خمینی با استفاده از موج گسترده اعتراضات مردم توانست با تکیه بر تشکیلات روحانیت ، حمایت بازار، عدم توانایی نیروهای سکولار و حماقتهای شاه رهبری اعتراضات را به دست گیرد. از این رو، اشتباه است که شانس او در این راه را کم قلمداد کرد.
ممکن است گفته شود، هر تغییری بهتر از شرایط امروز است. برخی از روشنفکرانی که تا دیروز امکان یک انقلاب دیگر در ایران را به خاطر تجربهی ۱۳۵۷ منتفی میدانستند، امروز با چنین استدلالی به صف انقلابیون طرفدار رضا پهلوی پیوستهاند. اگر در سطح جهانی به موضوع نگاه شود، بسیاری از روشنفکران، حرفها، و شعارهای ترامپ را به عنوان یک کمدی مضحک رد میکردند، اما او توانست طرفداران بسیار متفاوت را به خوبی بر علیه مخالفان سیاسی خود بسیج کند و نقطه پایانی بر بسیاری از قوانین و سنتهای موجود جهانی گذارد. البته این امر بدون کمک رهبران حزب دموکرات از طریق رد هر اصلاح رادیکال و نیمه رادیکال، و کمک به گسترش نارضایتی در آمریکا، ممکن نبود. با این حال، شرایط امروز برای بسیاری از مردم ایالاتمتحده و نیز دنیا به خاطر سیاستهای ترامپ، یک تراژدی محسوب میشود. ابتدا کمدی بود و پیروزی او غیرقابل تصور، و امروز یک تراژدی هولناک.
شش
آیسخولوس (آشیل) ، گاه پدر تراژدی در ادبیات قلمداد میشود که در حدود ۲۵۰۰ سال پیش در یونان زندگی میکرد. نمایشنامههای او چون چون پرومته در زنجیر و اورستیا…تراژدیهای معروفی هستند اما کمتر کسی به اولین نمایشنامه او یعنی پارسیان ( این نمایشنامه به نام ایرانیان نیز ترجمه شده است) توجه میکند. زیرا او در این تراژدی به داستان یورش خشایارشا به آتن و شکست وی میپردازد. تراژدی مزبور از زاویه دید مغلوبان در جنگ یعنی ایرانیان توضیح داده میشود. از نظر او، خشایارشا دچار غرور بیش از حد شد و خود را خدای روی زمین قلمداد کرد و این ریشه اصلی تراژدی پارسیان بود. آیسخولوس مدعی میشود که لشکر ایرانیان سیصدهزار نفر بود که از این عده ۲۹۷هزار نفر به قتل رسیدند. این ارقام نجومی از دو جهت برای او اهمیت داشتند. اول، تراژدی به مثابه مقیاس: هرچه عدد کشتهها بزرگتر میبود، سقوط خشایارشا، پرعظمتتر و بیشتر تراژیک میشد. اگر خشایارشا با لشکر کمی شکست میخورد، آن میتوانست نتیجهی یک «اشتباه کوچک» تلقی شود. دوم، تفاوت حقیقت تاریخی و حقیقت عاطفی و سیاسی. آیسخولوس میدانست که دروغ میگوید اما برای او صدق دراماتیک اهمیت داشت. از نظر ارسطو، در کتاب فن شعر، «کار شاعر بیان آنچه روی داده نیست». تماشاگر باید باور کند که کل شرق در برابر یونان صفآرایی کرده است. با این حال، یونانیان با وجود تعداد کمتر، با عقل بر استبداد پیروز میشوند. سوم، برای ارسطو، وظیفه تراژدی ایجاد ترس و شفقت و در پایان آن تزکیه نفس است. تماشاگر از طریق تروما، ابتدا دچار وحشت و سپس شفقت میشود، اما در پایان، از طریق این تجربه روح خود را از عواطف سنگین پاک میکند. چهارم، مکافات. از نظر ارسطو و یونانیان، سقوط نتیجه اشتباه تراژیک «قهرمان» است. برای آیسخولوس، اشتباه خشایارشا، غرور بیش از حد او بود که فکر میکرد میتواند با سپاه بزرگ خود بر هر چیزی غلبه کند. مکافات یک اشتباه بزرگ، بسیار عظیم خواهد بود. این واقعیتِ روایتهای مختلف، از دیرباز تاکنون اعتبار دارد. هر طرف تمایل دارد نقش «اشتباهات» و یا «جنایات» خویش را کوچک و طرف مقابل را بزرگ کند.
این تراژدی مردم ایران است. در درون ساختاری گیر کردهاند که با وجود همه رشادتها ، به هر دری که میزنند با بنبست مواجه میشوند
آتنا فرخزاد، شاعر، نویسنده، و فعال سیاسی ایرانی-سوئدی در اثر جدید خود به نام تراژدیها، به تفسیر خود از سه تراژدی یونانی، از جمله پارسیان میپردازد. در تراژدی کلاسیک یونانی، اعم از تراژدیهایی چون ادیپ شهریار، آنتیگونه، آگاممنون، پارسیان…تراژدی خود فاجعه است؛ این فاجعه میتواند مرگ قهرمان، سقوط یک پادشاه، شکستی بزرگ در جنگ…باشد. معمولا در تراژدی کلاسیک یونانی قهرمان میمیرد و داستان تمام میشود اما فرخزاد به تراژدی از منظر بازماندگان نگاه میکند. تراژدی لزوماً نبردی نیست که به یک شکست ختم شده است بلکه آن چیزی است که پس از شکست اتفاق میافتد: تروما، شکستِ معنای مبارزه، ادامه زندگی در خرابههای باقیمانده از یک جهان مغلوبه، مهاجرت…از این رو تراژدی فقط لحظهی وقوع یک فاجعه نیست بلکه یک پروسهی طولانی است که ارواح آن فاجعه، روان بسیاری را تا مدتهای مدید میآزارد و خواب را از چشم میرباید. در یکی از اولین گزارشها از ایران که در فاینشنال تایمز منتشر شد، سارا که معلم کلاسهای آنلاین است و درآمدش وابسته به اینترنت است، چندان مشتاق بازگشت اینترنت نیست زیرا به گفتهی وی، «آن وقت است که میفهمیم چند نفر کشته شدهاند. واقعیت شاید خیلی هولناکتر از چیزی باشد که الان میدانیم، و من نمیخواهم با آن روبهرو شوم. ما ماندهایم با خشم و استیصال بیشتر، در شهری غمزده.» (غفاری، ۲۰۲۶)
از نظر فرخزاد، اولین نمایشنامه تراژدی معروف دنیا که به دست ما رسیده است، نه از سوی ایرانیانی که در نبرد سالامیس شکست خوردند بلکه از سوی فاتحان نوشته شده است. فاتحان یونانی که به قول آیسخولوس نزدیک به سیصدهزار نفر را به قتل رسانده بودند. انسانهایی که بسیاری از آنان با زور به جنگ فرستاده شدند. خانوادههایی که در انتظار عزیزان خود بودند اما هیچگاه موفق به دیدار مجدد نشدند. امروز ما هنوز چیز زیادی از ابعاد فاجعه کشتار معترضین دیماه نمیدانیم به جز آنچه که بلندگوهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی در معدود رسانههای خود پخش میکنند و نیز برخی از رسانههای خبری، اعم از ایرانی و خارجی در طی دوران قطع اینترنت حدس میزنند. ارقام کشتهشدگانی که ممکن است بسیار زیاد باشد. [۳]. تاکنون به جز چند روایت ، از زبان شرکتکنندگان و شاهدان عینی کمتر شنیدهایم.
از نظر ارسطو [۴]، در تراژدی، قهرمان دچار اشتباه میشود- مثلا در پارسیان خشاریارشا از روی غرور (اعلام جنگ) و در «ادیپ» از روی ناآگاهی (کشتن پدر بدون آن که بداند مقتول پدرش است)- و اشتباه مزبور پیامدهای فاجعهباری به همراه دارد. اما از نظر فرخزاد، قهرمان واقعی تراژدیهای بزرگ، مردم هستند. مردم لزوماً دچار اشتباه نشدهاند بلکه در ساختاری گرفتار شدهاند که در آن راه گریزی وجود ندارد. به عبارت دیگر، موضوع یک خطای فردی نیست بلکه یک بنبست ساختاری است. با پذیرش چنین فرضی، صورت مسئله «انجام دادن» یک کار غلط نیست بلکه «بودن» در یک ساختار غلط است. تراژدی این است که هر تصمیمی بگیرید به فاجعه ختم میشود.
در تراژدی ارسطویی اشتباه معلوم است، در پایان کشف میشود و همه چیز با آرامش خاتمه مییابد. در حالی که برای فرخزاد، با وقوع فاجعه، تراژدی تمام نمیشود و حتی ممکن است قهرمان-مردم-نداند چه عواملی دست به دست هم داده تا او خود را در میان ویرانههای یک فاجعه بیابد.
این تراژدی مردم ایران است. در درون ساختاری گیر کردهاند که با وجود همه رشادتها ، به هر دری که میزنند با بنبست مواجه میشوند.
هفت
به تراژدی کنونی مردم ایران میتوان از منظرهای مختلفی نگاه کرد. میتوان به کشتار غیرقابلتصور معترضین دیماه ۱۴۰۴ از چند زاویه مختلف نگاه کرد. از نظر حکومت جمهوری اسلامی، معترضان، در واقع «فریبخوردگان اسرائیل و آمریکا» بودند. «هستههای آشوب سازمانیافته» اعتراضات را «به خشونت کشاندند» «که در نهایت موجب» «شهادت» چند هزار نفر و نیز کشته شدن «۶۹۰ تروریست و آشوبگر» شد. (شورای امنیت ایران، ۱۴۰۴). مسلماً در میان هیئت حاکمه جمهوری اسلامی در مورد شدت سرکوب از همان ابتدا اختلافنظر وجود داشت. اما این پدیده تازهای نیست. بنا بر شواهد تاریخی، همه جناحهای جمهوری اسلامی در شرایطی که احساس کنند بقای حکومت مورد تهدید جدی قرار گرفته است، در نهایت به شکل متحدی عمل کرده و دستگاه جهنمی سرکوب خود را به کار انداخته و به پیر و جوان، «گناهکار» و بیگناه رحم نمیکنند. در سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۷ کشتارهای گسترده و غیرقابل تصوری صورت گرفت که در عین حال با حمایت و سکوت همه جناحها همراه بود. در نهایت کشتار ۶۷، با اعتراض منتظری به اعدامها روبرو شد و این اعتراض، موجبات حذف او را فراهم ساخت. کشتارهای کوی دانشگاه، جنبش سبز، دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، و جنبش «زن-زندگی-آزادی» ، اشکال متفاوتی از همراهی و نارضایتی را نشان دادند اما در پایان، سرکوبها با سکوت جناحهای منتقد همراه بود.
حال اگر استدلال جناح تندروی جمهوری اسلامی که از همان ابتدا خواهان سرکوب شدید بودند، کنار گذاشته شود، جناحی که از ابتدا مخالف سرکوب شدید بود، چگونه توانست به طور کامل به نیروهای کشتار وسیع بپیوندند؟ قطعاً آنها نیز فاجعهی دیماه را یک تراژدی قلمداد میکنند. چگونه؟
کارل اشمیت، حقوقدان و فیلسوف آلمانی هوادار نازیها، به تراژدی از منظر الهیات سیاسی مینگریست. از نظر او حتی تراژدی هملت را نمیتوان بدون توجه به زمینهی سیاسی زمان شکسپیر فهمید. بنا به اشمیت، تراژدی واقعی زمانی رخ میدهد که دو نظم عینی و مشروع (با خیر و شر اشتباه نشود) در مقابل یکدیگر قرار میگیرند. در این حالت، قانون عادی دیگر جواب نمیدهد و حاکم باید یک «تصمیم » خطیر بگیرد. در نگاه او تصمیم نهایی لازم است اما هر تصمیمی به نابودی نظمی مشروع میانجامد. در نتیجه جامعه در یک «وضعیت استثنایی» قرار دارد، قانون کفایت نمیکند و تصمیم، هم ضروری و هم فاجعهبار است. بنابراین مسئله دیگر یک «انتخاب اخلاقی فردی» نبوده بلکه پیامد یک موقعیت تاریخی گریزناپذیر است. درام اخلاقی به دنبال داوری است اما تراژدی جایی است که در آن هیچ راهحل درستی وجود ندارد.
در واقع اشمیت با گفتن این که «تصمیم هم لازم بود و هم فاجعهبار» ، از قبل به توجیه تصمیمی نادرست میپردازد و مرز بین توصیف وضعیت و توجیه کنش را میزداید و عملا مسئولیت اخلاقی عامل تصمیمگیر را در دل وضعیت قرار میدهد. برای اشمیت، تراژدی، لحظه تعلیق قانون توسط حاکم است. درست بر اساس چنین درکی از تراژدی، برخی از مقامات جمهوری اسلامی ضمن تاکید بر فاجعه، بر ناگریزی آن تاکید دارند. آنها معتقدند که این فاجعه، موجب تثبیت نظم سیاسی، و نشانهی اقتدار حاکمیت در «شرایط استثنایی» است.
اما در مقابل والتر بنیامین، اندیشمند دیگر آلمانی، که او نیز علاقه ویژهای به تراژدی داشت، معتقد بود تراژدی نشاندهندهی بنبست قانون در برابر زندگی است. کارکرد تراژدی در جهت تثبیت نظم سیاسی و اقتدار حاکم نیست بلکه بیانگر فروپاشی و زوال تمام نظمها است. پس از تراژدی، جامعه فقط شاهد انباشتهشدن خرابه بر خرابههای قبلی است.
هشت
نظرات اشمیت کاملا با نظرات طرفداران رضا پهلوی نیز جور در میآید. بدون هیچ شک و تردیدی رژیم جمهوری اسلامی عامل اصلی کشتار هزاران نفر از مردم بیگناه این کشور است که به طرز وحشیانهای به قتل رسیدند. این کشتار را نه طرفداران جمهوری اسلامی میتوانند توجیه کنند و نه بخشی از اپوزیسیون که معتقد به تئوری توطئه آمریکا و اسرائیل است. اما در مقابل، رضا پهلوی و تیم وی، با دادن فراخوان و برای موجسواری به خاطر تثبیت قطعی رهبری خود، بدون توجه به تجربیات جنایات جمهوری اسلامی، مسئولیت اخلاقی مهمی دارند. چیزی که به آن باز خواهم گشت. در این میان، به جز طرفداران رضا پهلوی، بخش دیگری از اپوزیسیون نیز خواهان مداخلهی دول آمریکا و اسرائیل، برای «یکسره کردن» اوضاع هستند. اخیراً جمعی از رهبران سیاسی، روشنفکران و هنرمندان خواهان مداخله مستقیم آمریکا شدند. نکته آن که با توجه به قطعی اینترنت نمیتوان استنباط درستی از میزان هواداران این نظر در داخل داشت. اما، هواداران اصلی و پر سر و صدای چنین درخواستی در خارج سکونت دارند و در نتیجه، کمتر در معرض آسیب حملات احتمالی.
خلاصه آنچه که از لابلای استدلالها میتوان فهمید چنین است: حکومت تا بن دندان مسلح است و از کشتن هیچ کسی ابا ندارد. یا باید به مبارزه مردم بیسلاح در داخل بسنده کرد و شاهد کشتهشدن هزاران نفر دیگر بود. یا این که دست به دامان نیروهای خارجی برای مداخله شد. برخی از طرفداران مداخلهی نظامی اذعان دارند که درخواست کمک از ترامپ برای گسترش دموکراسی در ایران شاید توجیه اخلاقی ندارد، اما از نظر آنان، ما در مقابل دو انتخاب از نظر اخلاقی غیرقابل توجیه قرار گرفتهایم. یا باید ادامهی کشتار توسط جمهوری اسلامی را بپذیریم، یا این که کشتار «عده معدودی» از مردم بیگناه را برای نقطه پایان نهادن بر عمر این رژیم سفّاک قبول کنیم. این در واقع یک تراژدی تصمیم اشمیتی است. به عبارت دیگر، در شرایط «استثنایی» کنونی اخلاق پاسخگو نیست بلکه کاملا ناتوان است. به نظر آنان، مخالفان حمله نظامی – به ویژه اکثریت چپ- نتوانستهاند دریابند که روشهای «خشونتپرهیز» جوابگوی شرایط کنونی نیست. جالب آن که اکثر این افراد، به طور مداوم چپ را متهم به خشونتورزی کردهاند.
دیگران به طور واضحی تجربیات مرگبار و تلخ مداخلهی خارجی برای اشاعهی دموکراسی در کشورهایی چون عراق، افغانستان، لیبی…را گوشزد کردهاند و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست. ضمن آن که همه به خوبی میدانند که ترامپ حتی از رتوریک دموکراسی هم برای جنگهای خود استفاده نمیکند. آنها به خوبی نیز واقف هستند که ترامپ برای تصمیمات خود وقعی به درخواستهای اپوزیسیون ایران نمیگذارد. او خواهان «حل مسئله ایران» به شیوه خود است…
اما جدا از استدلالهای بالا، تراژدی تصمیم از چند نظر مشکلساز است. اول، این افراد میدانند که با حملهی نظامی فاجعهی دیگری را بر مردم ایران تحمیل میکنند. آنها با استفاده از «ضرورت» به طبیعیسازی فاجعه میپردازند. اگر «اخلاق» در شرایط سخت راهنمای انسانها نباشد، پس دیگر چرا باید به اخلاق رجوع کرد؟ چگونه میتوان حکومت را از نظر اخلاقی محکوم کرد؟ دوم، این افراد تراژدی را فقط از زاویهی تصمیمگیران میبینند و قربانیان اصلی را از معادلات خود حذف میکنند. «کافیست ترامپ تصمیم به حمله بگیرد؟» این افراد معتقدند که تصمیمگیران در «وضعیت تراژیک» قرار دارند، اما حاضر به دیدن ویرانی کشور و قربانیان اصلی، یعنی مردم نیستند. سوم، درخواستهای آنها برای مداخله خارجی، فقط توجیه دیگری برای مشروعیت بخشیدن به خشونت حاکمیتی است. چهارم، این افراد حاضر نیستند بپذیرند که یکی از عوامل گستردگی قربانیان فاجعه دیماه، مربوط به تهدیدهای خارجی و تشویق سلطنتطلبان به اعتراض و استقبال بخشی از مردم برای شرکت در تظاهرات، مبتنی بر پذیرش شایعه حمایت بخش وسیعی از نیروهای نظامی از رضا پهلوی بود. در این شکی نیست که کشتار وحشیانه توسط جمهوری اسلامی صورت گرفت، اما تهدیدهای اپوزیسیون سلطنتطلب و ترامپ، باعث یکدستی همه جناحهای حاکمیت برای سرکوب وحشیانه شد.
آنها نیز که معتقدند که ترامپ به شیوه ونزوئلا رهبری جمهوری اسلامی را بزند، باید به این پاسخ دهند که آیا در ونزوئلا واقعاً «رژیم چنج» صورت گرفت؟
نه
اکثریت قریب به اتفاق اعضای بنیانگذار فرشگرد، تحصیلکرده ایران هستند و بخش بزرگی از آنها در دوران قدرت اصلاحطلبان در ایران با آنها همکاری و یا همکاری نزدیک داشتند. آنها پس از مهاجرت به غرب بتدریج از اصلاحطلبان فاصله گرفتند. از شعار «رای من کو» که در واقع به دنبال اصلاح یک فرآیند درون سیستمی بود به شعار «ایران را پس میگیریم» رسیدند. به عبارتی با گذار از «صندوق رای»، «براندازی ملی» را به آغوش کشیدند. بسیاری از نقدهای آنان به اصلاحطلبان حاوی هیچ نکته جدیدی نبود و فقط تکرار استدلالهای اپوزیسیون در مورد نحوه تقسیم قدرت در ایران و نقش ولایتفقیه، واقعیت «دوران طلایی امام»، نقش قانون اساسی جمهوری اسلامی…بود. آنان کمکم به این نتیجه رسیدند که کسانی چون موسوی و کروبی با وجود فداکاری شخصی همچنان در چارچوب «ایدئولوژی ۵۷» باقی ماندهاند و این ریشه اصلی همه اشکالات دیگر آنهاست. بنابراین، بهترین چاره را عبور از «نسل ۵۷» با هر طرز تفکری یافتند. این به معنی تلاش برای یک «رنسانس ملی» و عبور کامل از تمام جناحهای برآمده از انقلاب ۵۷ بود. در این میان، تجربیات شخصی آنان، به هنگام سرکوب ۱۸ تیر ۷۸ و نیز جنبش سبز آنها را به این نتیجه رساند که باید بتوان با ایجاد یک «حزب مقتدر» و فعالیتهای میدانی از معترضین در خیابان حمایت کرد. خواهان یک حکومت سکولار که بتواند با غرب تعامل کند، شدند. تمایلات قوی ناسیونالیستی و تنفر از انقلابیون ۵۷ آنها را از نزدیکی به گروههای مخالف موجود در دیاسپورا باز میداشت. برای این گروه، نهاد پادشاهی نماد ثبات ملی و پیوند تاریخی همه مردم در سرتاسر ایران بود. در نتیجه اعلام پذیرش رهبری رضا پهلوی از سوی بنیانگذاران فرشگرد چندان عجیب نبود.
مقایسه انجمن جوان ایران در یک قرن پیش و فرشگردیهای امروز متاسفانه تائیدی است بر تکرار تاریخ، اول به شکل تراژدی و بعد مضحکه. در نهایت تأسف، دود سیاستهای نادرست آنها نه تنها موجب گستردگی ائتلافها، بلکه پراکندگی بیشتر شده است
اختلاف این نسل جدید سلطنتطلب قبل از هر چیز در نحوهی فعالیتهای میدانی بود و این اختلاف، آنان را از نسل قدیم سلطنتطلبان جدا میساخت. اگر چه در تبلیغات خود بر «شکوه گذشته» دوران پهلوی تکیه دارند، اما نحوه تبلیغات آنان چه در عرصه لابیگری، چه تکیه بر شبکههای اجتماعی، متفاوت از نسل قدیم است. باید توجه داشت که در این عرصه نیز وامدار همه جریانات راستگرای امروز در دنیا هستند که بخش بزرگی از تبلیغات خود را در شبکههای اجتماعی پخش میکنند. در هر حال، آنها نه فقط از «انقلابیون ۵۷» گذر کردند بلکه از سلطنتطلبان نسل گذشته، با همه احترامی که برای آنها قائل هستند، نیز عبور نمودند.
رضا پهلوی که پس از مرگ شاه، چهره اصلی سلطنتطلبی است، در طی ۴۵ سال گذشته تاکتیکهای متفاوتی را برای کسب قدرت به کار گرفته است. او برخلاف پدربزرگش ، نه شجاع، نه سختکوش، نه زیرک، نه صریح، نه بیرحم و نه از اعتمادبهنفس فراوان برخوردار است. پدربزرگش با تکیه بر استعدادهایش توانست در ارتش با وجود کمسوادی، شایستگیهای خود را نشان دهد. رضا پهلوی به قول مادرش از بچگی به عنوان پادشاه آینده تربیت شد. وظیفهی او گذاشتن تاج شاهی بر سر است. در این راه، او تیمها و مشاوران گوناگونی را آزموده است. برخلاف پدربزرگش که تصمیمات خویش را در خفا میگرفت و با اعلام آنها، نزدیکان خود را گاه به تعجب و گاه به وحشت میانداخت، نوهی ایشان وابستگی زیادی به اطرافیان و مشاورانش دارد.
مثلا، رضا پهلوی پس از کودتای نافرجام نوژه، از طریق ارتش آزادیبخش خواهان اجرای یک کودتای نظامی به کمک اسرائیل و عربستان در ایران بود، اقدامی که با توجه به عقبنشینی اسرائیل در دوران شارون، در عمل مسکوت ماند. دو دهه بعد زمانی که اسرائیل مایل بود طرحهای هستهای ایران را از طریق اپوزیسیون ایرانی افشاء کند، بنا به توصیه مشاورانش از پذیرش چنین عملی سرباز زد. در نتیجه، اسرائیل به مجاهدین خلق مراجعه کرد. (جاسکی، ۲۰۲۱) دو دهه پس از عدم افشاء، از حملهی اسرائیل به ایران برای نابودی مراکز هستهای دفاع کرد، همان مراکزی که از افشای نام آنها نیز قبلتر سرباز زده بود. او وابسته به نوع مشاورانش، میتواند تصمیمات متناقضی را اتخاذ کند. با این حال، برای رسیدن به یک هدف ثابت قدم است: تاج پادشاهی. از این رو، نزدیکی به فرشگردیها برای رضا پهلوی قدم زیاد سختی نبود.
زمانی که اعضای انجمن ایران جوان به رضاخان نزدیک شدند، اوضاع کاملا متفاوت بود. اکثر روشنفکران در طی سالها به دنبال یک «مرد قوی» بودند و این مختص ایران نبود. آنها هنگامی که رضاخان را یافتند، او دارای قدرت واقعی بود و ارتش را کاملا در اختیار داشت. همکاری آن جوانان با رضا شاه از نظر سیاسی کاملا منطقی بود. روشنفکران بسیار اندکی وجود داشتند که مخالف رضاشاه بودند. به او به عنوان یک متحدکننده و نه منفصل کننده نگاه میشد. ضمن آن که همگی نگاه به آینده داشتند و طرحهای بزرگی برای آینده ایران وجود داشت که برخی به اجرا درآمدند، گاه نیمبند و معمولا غیردمکراتیک. اشتباه روشنفکران جوان در این بود که فکر میکردند رضاخان را به چرخهای ارابه خود بستهاند. این اشتباه برای آنان گران تمام شد.
طرفداران فرشگردی رضا پهلوی اگرچه تکنوکرات هستند اما نگاه به گذشته دارند. آنها با تکیه بر منطق شبکههای اجتماعی و فعالیتهای میدانی، متکی بر انحصارطلبی بیکران خود، در عمل اپوزیسیون مخالف جمهوری اسلامی را تکهتکه کردهاند و باعث زدوده شدن اختلافات درونی طبقه حاکمه ایران گشتهاند. درک آنها از حوادث تاریخی گذشته کاملاً اشتباه است. خمینی دارای تشکیلات بزرگ روحانیت و بازار بود. با این حال، او پس از یک سال که اعتراضات به طور مداوم در جریان بود، توانست رهبری جنبش را به دست گیرد. برخلاف نظر برخی از ایشان، سازماندهندگان اصلی نه در خارج بلکه در داخل ایران حضور داشتند. قطبزاده، یزدی، بنیصدر و امثالهم، با وجود نزدیکی طولانیمدت آنها با خمینی، در بیرون از این تشکیلات قرار داشتند و بسرعت نیز حذف شدند. افرادی مثل طالقانی، منتظری، بهشتی، رفسنجانی، مطهری و نیز شخصیتهای غیرروحانی، چون سنجابی، بازرگان…همه در داخل شناختهشده بودند. با این حال، خمینی در انتخاب کلمات خود برای متحد نگهداشتن همهی گرایشات سیاسی بسیار زیرک بود. نمایندگان خمینی با آمریکا و بالاترین رهبران ارتش در تماس بودند. شاه مجبور بود مرتب نخستوزیر عوض کند و شکاف در هیئت حاکمه کاملا آشکار بود. با وجود همه توافقات پنهانی، خمینی هیچگاه اسمی از توافقات مختلف نبرد. میخ آخر رهبری خمینی در تظاهرات عاشورا زده شد. برای این تظاهرات هم از قبل با دولت وقت شاه توافق صورت گرفته شد. درست از این زمان به بعد، انحصارطلبی طرفداران خمینی چنان که در خاطرات برخی از رهبران جمهوری اسلامی نیز آمده است، شکل کاملا سیستماتیک به خود گرفت. مسلماً، در رادیوهایی چون بیبیسی طرفداری از خمینی آشکار بود اما او نه از طریق بیبیسی و نه توطئه بلکه از طریق یک تشکیلات گسترده و در طی یک مدت طولانی توانست هژمونی خود را تثبیت کند. امروز طرفداران رضا پهلوی میخواهند با اشباع شبکههای اجتماعی ، بالا بردن نمادهای سلطنتی و خاموش کردن دیگران با شعارهایی چون جاوید شاه رهبری خود را به اثبات برسانند.
مقایسه انجمن جوان ایران در یک قرن پیش و فرشگردیهای امروز متاسفانه تائیدی است بر تکرار تاریخ، اول به شکل تراژدی و بعد مضحکه. در نهایت تأسف، دود سیاستهای نادرست آنها نه تنها موجب گستردگی ائتلافها، بلکه پراکندگی بیشتر شده است. تبلیغات نادرست و شیودههای غلط مبارزه باعث درد بیشتر مردم گشته است. گفته میشود پرشور و خوشنیت هستند. اما، جهنم هم با نیت خوش سنگفرش شده است.
ده
در میان جمهوریخواهان افتراقات نظری و راهبردی بسیار زیاد است. برخی از آنان، به جبهه سلطنتطلبان پیوسته و کم و بیش همان نظرات طرفداران سلطنت را بیان میکنند. پیوستن برخی از گروهها و شخصیتهای چپ ، لیبرال و ملی در دهه ۱۳۶۰ به شورای ملی مقاومت ، با توجه به موقعیت ویژه مجاهدین در اپوزیسیون، پیشینه تاریخی این جریان، تشکیلات بزرگی که در داخل و خارج کشور داشتند، ارتباطات بینالمللی که به سرعت در حال گسترش بود…، تا حدی قابل درک بود. مدتی وقت لازم بود تا نیروهای سیاسی مشکلات همکاری با یک نیروی انحصار طلب را درک کنند. این همکاری برای برخی از این گروهها و شخصیتها، به شکل تراژیک پایان یافت. امروز همکاری بیقید و شرط برخی از جمهوریخواهان با دستراستیترین نیروهای پادشاهی که هرکس رهبری بیقید و شرط رضا پهلوی را به رسمیت نشناسد، را به صلیب میکشند، در کمال تاسف بسیار، در مقوله «مضحکه» مارکس میگنجد. اشتباه نشود، منظور این قلم، محکوم کردن همکاری با دیگر نیروهای طرفدار سلطنت نیست. مسئله اصلی هدف ائتلاف و همکاری است. گفتن این که رضا پهلوی شانس بیشتری برای کسب قدرت دارد، این اظهار که تنها با کمک رضا پهلوی میتوان رژیم کنونی را سرنگون کرد، کافی نیست. مسئله اصلی این است که چگونه همکاری با این بخش از سلطنتطلبان میتواند موجب گسترش آزادی، برابری و همبستگی بیشتر در جامعه بحرانزده ایران شود. شواهد چنین چیزی را نشان نمیدهد. فقط کافیست لحظهای به شعارها گوش داد، برخورد با دیگر نیروها را به چشم دید.
نداشتن یک فرد به عنوان مظهر جمهوریخواهی، کسی که از قبل لباس ریاستجمهوری را بر تنش دوخته باشند، از مهمترین نقاط قوت این ایده است،
جناح دیگری در میان جمهوریخواهان وجود دارد که عزم را جزم کرده تا رضا پهلوی را از چنگال «باند اعتمادی-قاسمینژاد-کیانی» برهاند. برتولت برشت یکی از منتقدان تراژدی ارسطویی محسوب میشود. برشت در نمایشنامه ننه دلاور، یک تراژدی مدرن میسازد. ننه دلاور از فروش اجناس و خدمات جنگی سود میبرد. او همیشه بساط خود را در کنار میدانهای جنگ پهن میکرد. با این حال، در جنگ فرزندانش را نیز از دست داد. بنا بر تراژدی ارسطویی، باید برای ننه دلاور گریه کرده و با او همدردی نمود. اما از نظر برشت، مرگ، کسب و کار ننه دلاور بود زیرا کاسب جنگ بود. دلسوزی برای کسی که دچار کوری طبقاتی است و نمیتواند حتی درک کند که به چه دلیل فرزندان خود را از دست داده، از نظر برشت معنی نداشت. در واقع برشت میگوید، وظیفه تئاتر این نیست که ننه دلاور را بیدار کند، بلکه باید تماشاگران را بیدار کند. به همین سیاق باید گفت، وظیفه جمهوریخواهان رها کردن رضا پهلوی از «چنگال» نیروهای افراطی راستگرا نیست، وظیفه اصلی رها کردن مردم از توهمات سلطنتطلبی است.
گروه دیگری در میان جمهوریخواهان وجود دارد که معتقد است هرگونه انتقاد از اپوزیسیون سلطنتطلب به معنی دفاع از جمهوری اسلامی است. یکی از دوستان جمهوریخواه با انتشار پستی تحت عنوان «دیگی که برای ما نجوشد، سر سگ در آن بجوشد»، توجه زیادی را به خود جلب کرد. او، ضمن کوبیدن جمهوریخواهان، مدعی است که وضع حاضر «نتیجه مستقیمکارنامه» جمهوریخواهان است. در عین حال، معتقد است که «در این مقطع تاریخی، رضا پهلوی …نمادی برای همگرایی حداقلی» است.
در این رابطه چند مشکل اساسی وجود دارد. اول، نه جمهوریخواهان بلکه مشاوران و نزدیکان رضا پهلوی هستند که اعلام جنگ بر علیه دیگر نیروها کردهاند. در یک کامنت فردی، در پاسخ او فقط پست امیرحسین اعتمادی مشاور رضا پهلوی را بدون هیچ توضیحی کپی کرد. بنا به گفته اعتمادی: «جبهه نبرد از همیشه روشنتر است: بازپسگیری ایران. یک سو، جمهوری اسلامی قرار دارد با کاذبان زشتکلامش، و چپ اشتراکی بیوطن و نئومارکسیستهای پنهانشده پشت کالکتیو و فرقه رجوی و تجزیهطلبان مسلح و ….». اگر کافی نیست، میتوان به شعارهایی که بر علیه دیگران در تظاهراتهای مختلف میدهند، گوش داد. هیچکدام نغمهی اتحاد نیستند. دوم، برخی از جمهوریخواهان- مانند نویسنده پست مزبور- خود هر انتقاد عادلانه و غیرعادلانه بر علیه جمهوریخواهی را مجاز میدانند اما انتقاد مستدل و محترمانه از سلطنتطلبان را ناجایز قلمداد میکنند. سندروم استکهلم؟ سوم، در یک جامعه دموکراتیک، رقابت سیاسی تعطیلبردار نیست. اگر جمهوریخواه از نظرات و عملکرد سلطنتطلبان به شکل کاملا محترمانه انتقاد نکند و یا بالعکس، پس هدف مبارزه، ایجاد کدام دموکراسی است؟ اگر در سختترین شرایط، زمانی که هیچ اطمینان و ثباتی وجود ندارد، برخورد عقاید صورت نگیرد، پس چه زمانی برخورد عقاید مجاز است؟ فقط بر سر مسائل جزئی در دوران آرامش؟ چهارم، اگر کسی ادعای جمهوریخواهی میکند، در سختترین شرایطِ تبلیغات رسانههای گروهی که با ترسیم «گذشتهی طلایی» دوران پهلوی به توهمات زیادی دامن میزنند، در زمانی که نیروهای غیردمکرات در جهان در حال تقویت یکدیگر هستند، در دورانی که بسیاری از مردم در تنگناهای کشنده اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، زیستمحیطی قرار دارند و پاسخهای ساده، صریح اما به غایت غلط طرفداران سلطنت به این پرسشها، رجوع به یک گذشته موهوم و تمرکز بر یک «منجی» قرار دارد و سلطنتطلبی رو به رشد است، نباید از مزایای یک جمهوری سکولار و دموکراتیک دفاع کرد، پس چرا خود را جمهوریخواه میخواند؟ اگر معنای جمهوریخواهی نه دفاع از جمهوریخواهی در مقابل اتهامات نادرست و نابجای سلطنت ، بلکه دعوت به سکوت در برابر فریادهای سلطنت است، پس اختلاف جمهوریخواه و سلطنتطلب در چیست؟ جمهوریخواهی فقط شرکت در انتخابات ریاستجمهوری نیست بلکه مبتنی بر مشارکت عمومی در سطوح مختلف و ایدههای دمکراتیکی در باره نحوه توزیع قدرت، جایگاه فرد، منشاء قدرت، و البته ماهیت حاکم است. دعوت به استدلال، مباحثه و رقابت در آرامش و در کمال احترام به دیگران یک چیز است، و دعوت به سکوت برای حفظ یک جبههی فرضی متحد چیز دیگری است.
اگر پادشاه نماد تداوم ملی و «صاحب ملک» باشد و برابری وجود نداشته باشد، حتی متحدین بسیار نزدیکی چون مسیح علینژاد نیز باید قبل از هر چیز وفاداری خود را به پادشاه اعلام کنند. در این رفتار تناقضی وجود ندارد. نداشتن یک فرد به عنوان مظهر جمهوریخواهی، کسی که از قبل لباس ریاستجمهوری را بر تنش دوخته باشند، از مهمترین نقاط قوت این ایده است، اما برخی از جمهوریخواهان همین ایده اصلی را امروز به عنوان بزرگترین مانع، علم کردهاند. جمهوریخواهی که برای حقوق برابر شهروندان-حتی در شکل محدود آن- از همان روز اول مبارزه نکند، باید در درک خود از مقوله جمهوریخواهی کمی تامل کند. همچنین لازم است در مورد چند تلاش شکستخورده مانند جبهه دموکراتیک ملی ایران (متیندفتری-پاکنژاد) و نیز شورای مدیریت گذار (شریعتمداری) تامل شود.
بخش دیگری در اپوزیسیون جمهوریخواه وجود دارد که معتقد به توطئهی اسرائیل و آمریکا هستند. مسلماً همه نیروهای خارجی – به ویژه آمریکا و اسرائیل- که به نوعی متاثر از وجود یا عدم وجود جمهوری اسلامی هستند، سعی کرده و خواهند کرد تا بر روند حوادث تاثیر گذارند. اما تحت هیچ شرایطی نباید داستانپردازی حکومت در این مورد را باور کرد. مسلماً در ایران مامورین اسرائیلی و آمریکایی وجود داشته و دارند، اما این ربطی به نارضایتی گسترده مردم ندارد. حتی اگر چشمهای خود را بر واقعیت ببندیم، و لحظهای روایت جمهوری اسلامی را تمام و کمال بپذیریم، چگونه میتوان کشتار هزاران نفر در کوچه، خیابان و بازار را توجیه کرد؟ قتل انسانهایی که حتی رژیم هم نمیتواند توجیه کند و آنها را شهید اعلام کرده است. اگر واقعاً جمهوری اسلامی در فکر مردم بود اما معترضین را دوست نداشت، میتوانست سیستم سرکوب خود را یک درجه پایینتر بیاورد و ضمن خاموشی اینترنت دست به دستگیری وسیع بزند. میتوانست هزار کار دیگر را انجام دهد اما این کشتار خونین فقط از دست کسانی برمیآید که در سال ۶۷ حتی به زندانیان هم رحم نکردند. تراژدی یعنی «انتخاب غیرممکن». در این ماجرا، انتخاب بین خامنهای و اعوانش و رضا پهلوی و طرفداران خارجی او نیست. انتخاب بین مردم عادی و یک رژیم خونخوار است. این انتخاب باید برای هر انسان آزادیخواهی آسان باشد.
یازده
پس از دیماه سیاه، زمانی که خون در خیابانها جاری گشت، بار دیگر مشخص شد جمهوری اسلامی برای ایجاد ترس و شوک ناگهانی دست به یک کشتار وسیع زد تا بتواند جنبش را در نطفه خفه کند. در این میان، رضا پهلوی و مشاورانش نیز با تصمیمات به غایت غلط خود، با وجود تجربهی تلخ مجاهدین در سال ۱۳۶۰ قصد تسخیر کشور را داشتند. این نه «ناآگاهی» بود و نه «بدشانسی». آنها دست به ریسکی زدند که جان مردم عادی را به خطر میانداخت. خود نه در خیابان بودند و نه در خطر. در گذشته، رهبران گروههای مخالفی که حکومت را به جنگ فرا میخواندند، خود در صف اول جنگ حضور داشتند. اکنون آنها در صف اول رسانههای اجتماعی و تلویزیونهای فرا مرزی قرار دارند.
گسترش بیشتر آزادی، برابری و همبستگی فقط از طریق پرهیز تا سر حد ممکن از خشونت بیشتر در جامعه ملتهب کنونی ممکن است. این فقط از طریق پذیرش این اصول ساده میسر است که ایران خانه همه ساکنان آن با هر عقیده و مرام سیاسی است
بعد از فاجعه، همه ما در وضعیت شوک قرار داریم. متاسفانه سانسور مطلق حکومت، منطق شبکههای اجتماعی و رسانههای گروهی بزرگ فرامرزی، برخی از نیروهای اپوزیسیون در خارج از کشور و نیز تهدیدهای گوناگون ترامپ امکان تامل در مورد فاجعه دی سیاه را اگر نه غیرممکن، بلکه بسیار دشوار ساخته است. وظیفه ما نه در ماندن در فاجعه بلکه تامل در علل و ریشههای فاجعه است. در چنین شرایطی پذیرش عدم تقابل «شر و خیر» بسیار مشکل است. باید بتوان ریشههای ساختاری و سیاسی تراژدی مردم ایران در لحظه کنونی را شناخت. بتوان در مورد علل فقر و تنگدستی، جنگ، آزادی، همبستگی، برابری، مشکلات زیستمحیطی…و همه آن چیزهایی که بودن و یا نبودن آنها جان مردم را به لب رسانده است تامل نمود. وضعیت تراژیک روشنفکران ما در این نهفته است که برای بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی، پذیرش مدل شکستخوردهی قدیمی یعنی سلطنت ممکن نیست. برای این عدم پذیرش دلایل فراوانی وجود دارد. بر خلاف تصور رایج، این ربطی به «انقلابیون پنجاه و هفتی» ندارد. عده قابل توجهی از «انقلابیون پنجاه و هفت» امروز در اشکال متفاوتی «محوریت رضا پهلوی» را پذیرفتهاند. از طرف دیگر نیروهای اصلی سلطنت به شمول خود رضا پهلوی، همه نیروهای دیگر را فقط در خدمت خود میخواهند. شرایطی که از جهاتی یادآور تجربهی شورای ملی مقاومت است. امروز در خارج از کشور حتی نمیتوان برای قربانیان دی سیاه در سکوت و بدون شعار و تبلیغات یک شمع روشن کرد. این به این معنی است که در لحظه کنونی ضمن پذیرش چند اصل اولیه در مورد احترام به یکدیگر، باید صف خود را کاملا از یکدیگر جدا کرد تا زمانی که دوباره امکان همکاری بیشتر وجود داشته باشد. این تنها راهی است که میتوان مانع سرخوردگی بیشتر شد. آیا این یک وضعیت اسفبار و تراژیک نیست؟ قطعاً.
وضعیت تراژیک ما در لحظه کنونی این است که مردم عادی از یک طرف در برابر یک نیروی طرفدار جمهوری اسلامی که از ریختن خون هزاران نفر برای حفظ حکومت خود لحظهای تردید نمیکند، قرار دارد و از سوی دیگر در مقابل نیرویی که برای رسیدن به حکومت، هر ابزاری را جایز میشمارد. حتی اگر برخی در یک انتخابات عادی قائل به تئوری بد و بدتر باشند، آیا میتوانند در ایران مردم را دعوت به شکلی از مبارزه کنند، که جمهوری اسلامی، لحظهای در کشتار آنان، به خود شکی راه نمیدهد؟ مسلماً شرکت در هر جنبشی ریسکهای خود را دارد و کسی که نتواند ریسک کند، راه به جایی نخواهد برد، اما اگر کسی نتواند واقعیت را ببیند، از همان ابتدا محکوم به شکست است. این وضعیت تراژیک شامل آن نیروهای دمکراتیکی نیز میشود که هر گونه اختلال، درگیری، ضرب و شتم، بیحرمتی (حتی در خارج از کشور) را به نیروهای «نفوذی» جمهوری اسلامی منتسب میکنند. مسلماً این نیز بخشی از واقعیت است، اما این استدلال همانقدر قابل پذیرش است که جمهوری اسلامی هر اعتراضی را به «نیروهای اسرائیلی» نسبت میدهد. اشتباه نشود، رضا پهلوی طرفدران زیادی دارد، جمهوری اسلامی هم طرفداران خود را دارد، اما فقط داشتن نیرو باعث تلاش برای اتحاد نمیشود. ما باید بر اساس اعتقاد به برخی از اشتراکات دموکراتیک اتحاد کنیم و نه بر اساس مقابله با دشمن مشترک.
باید بین ائتلاف و اتحاد تفاوت قائل شد، ائتلاف با دشمنان خونی هم جایز است، چنانچه متفقین در جنگ دوم جهانی بر سر یک هدف مشترک با هم به توافق رسیدند. کسی که نتواند چنین موضوعی را درک کند، نمیتواند در صحنهی سیاسی به موفقیت برسد. این به آن معنی است که میتوان بر سر برخی از مسائل همسو بود، اما نمیتوان پیمان رفاقت بست. ایران آینده باید بتواند همه گروههای سیاسی از چپ و راست، مذهبی و غیرمذهبی را در خود جای دهد، این به معنی داشتن احترام به همه افراد این کشور است اما به معنی احترام قائل شدن برای همه افکار و ایدئولوژیهای ضد دمکراتیک از سوی نیروهای دمکرات نیست.
اگر نیروهای دمکرات طرفدار جمهوری، خواهان تقویت نیروهای دموکراتیک هستند و همه هویت سیاسی خود را بر اساس دشمنی با جمهوری اسلامی تعریف نمیکنند، بایستی به جای استفاده از هر فرصتی برای کوبیدن جمهوریخواهان و دفاع از نیروهای رضا پهلوی با تکیه بر میزان طرفداران آن، از نقاط قوت و اهداف و برنامههای جمهوریخواهان دفاع کنند. مسلما طرفداران ولایت فقیه هم جمهوریخواه هستند، اما این به معنی آن نیست که به این نتیجه برسیم که فرقی بین جمهوریخواهی و پادشاهی نیست. ما طرفدار دموکراسی بر پایه جمهوری سکولار هستیم و این آن چیزی است که باید برای آن تبلیغ نمود.
در پایان، برخی امروز تلاش دارند بر پایه موجسواری بر احساسات و رنج امروز مردم ایران، به «قهرمان»پروریهای دروغین بپردازند. قهرمانان واقعی همان افرادی بودند که در ایران به خیابان ریختند، برخی جان خود را از دست دادند و برخی عزیزان خویش را. امروز بسیاری عزادار هستند. بسیاری دیگر به زندگی سخت در شرایط فاجعهآور ایران ادامه میدهند. عده زیادی در زندانهای مختلف سراسر کشور به سر میبرند. اما رنج را نمیتوان از سیاست جدا کرد. درس امروز ما این است، اگر برای لحظهای بتوان رژیم سفّاک جمهوری اسلامی را به عنوان عامل کشتار برای لحظهای کنار گذاشت، باید بتوان به این پرسش نیز پاسخ داد، کدام سیاست باعث این همه رنج و عذاب در حوادث دی سیاه شد؟ فقط با «شکوه اراده» نمیتوان به جنگ جمهوری اسلامی رفت. با تبلیغ برای مداخلهی خارجی، فقط میتوان اژدهای بزرگتری را از خواب بیدار کرد. تراژدی واقعی دقیقا جایی است که انسان استقلال خود را از دست میدهد. خرابهی دیگری بر خرابههای ایران اضافه نکنید.
بر خلاف تبلیغاتی که در رسانههای اجتماعی و تلویزیونهای برون مرزی میشود، شعار مرکزی سیاسی مردم ایران از زمان مشروطه تا انقلاب بهمن و امروز، مبارزه با دیکتاتوری و عبور از استبداد بوده است. این شعار در همه جنبشها و اعتراضات بر علیه جمهوری اسلامی به وفور تکرار شده است. نباید اجازه داد که با تبلیغات و فشار این شعار به «جاوید شاه» تبدیل شود. هر کسی که زیر پرچم «هر استبدادی بهتر از استبداد مذهبی است»، به دفاع از سلطنت میپردازد، فقط خستگی خود از مبارزه را نشان میدهد و بذر ناامیدی در دل خویش و دیگران میکارد. معیار ما برای دفاع از هر جریان و برنامه سیاسی این است که آیا حمایت ما از آن نیرو و کمک به اجرای برنامه آن نیرو موجب گسترش آزادی، برابری و همبستگی در جامعه میشود؟ در انقلاب ۵۷ با وجود همبستگی فراوان مردم، و امید بسیار به یک آینده مطمئن، به جز در یک پرانتز کوتاه تاریخی، انقلاب نه موجب افزایش آزادی شد و نه برابری بیشتر. امروز نیرویی که با دعوت به جنگ، خواهان «برقراری صلح» در منطقه است، داشتن بلندگو را مهمترین ابزار پیروزی میداند، خفه کردن هر صدایی حتی نزدیکترین افراد به خود را برای «اتحاد» لازم میداند، مردم مستأصل از دست جمهوری اسلامی را با اطلاعات غلط به گوشت دم توپ در مقابل یک نیروی کور، مسلح تا بن دندان بدل میکند و حتی مسئولیت فراخوان خود را به عهده نمیگیرد؛ قائل به برابری نیست زیرا مادر او «مادر ایران» و پدرش، «شاه شاهان» بوده است چگونه میتواند موجب افزایش آزادی، برابری و همبستگی در جامعه شود. معیار دفاع ما فراوانی هواداران یک جریان نیست. طرفداران خمینی دهها برابر بیشتر بودند. نیروی زیاد آنها فقط سختی کار ما برای متقاعد کردن این نیرو، نه از طریق دنبالهروی، بلکه لزوم تلاش بیشتر برای تبلیغ ایدههای دموکراتیک را نشان میدهد.
این فقط مربوط به نیروهای سلطنتطلب نیست و شامل همه نیروهای سیاسی دیگر نیز میشود. گسترش بیشتر آزادی، برابری و همبستگی فقط از طریق پرهیز تا سر حد ممکن از خشونت بیشتر در جامعه ملتهب کنونی ممکن است. این فقط از طریق پذیرش این اصول ساده میسر است که ایران خانه همه ساکنان آن با هر عقیده و مرام سیاسی است، تلاش برای برابری بیشتر همه این ساکنین در همه عرصهها ضروری است، بدون همبستگی ساکنان این سرزمین نه فقط با هم و کشورهای منطقه بلکه با محیطی که در آن زندگی میکنیم، امکان کسب آزادی و برابری بیشتر میسر نیست. باید تلاش نمود تا به تراژدی ساکنین این مرز و بوم پایان داد و نه آنکه به استمرار تراژدی در اشکال جدید آن کمک کرد.
توضیحات
[۱]- تعداد امضاکنندگان ، با وجود آن که بیش از سه سال از عمر آن گذشته است، میتواند در آینده بیشتر شود. در لحظه نوشتن تعداد امضاکنندگان ۵۰۵۸۳۹ نفر بود. برای اطلاعات بیشتر به پتیشن prince Reza Pahlavi is my representative در سایت change.org رجوع شود.
[۲]- ممکن است پرسیده شود چرا ناپلئون سوم؟ زمانی که ناپلئون در سال ۱۸۱۴ از سلطنت کنارهگیری کرد، پسرش را جانشین خود خواند اما نیروهای ائتلافِ مخالف ناپلئون، از به رسمیت شناختن پسر ناپلئون خودداری کردند. با این حال، پس از قدرتگیری دوباره و کوتاه وی در سال ۱۸۱۵ و سقوط ناپلئون در همان سال، ناپلئون دوم چند روز در سال ۱۸۱۵ به طور اسمی امپراتور فرانسه بود. لوئی بناپارت با انتخاب نام ناپلئون سوم، مهر تائیدی بر صدارت چند روزه او در سال ۱۸۱۵ گذاشت.
[۳] – هیچکس حتی طرفداران حکومت فقها در مورد گستردگی کشتار شک ندارند و در مورد قساوت پایانناپذیر حکومت فقها در کشتن معترضان، به ویژه در شرایطی که اعتراضات را تهدید جدی برای بقای خود میپندارند، هیچگاه نباید لحظهای تردید کرد. اما وظیفهى رسانههای و یا احزاب مسئول، پراکندن حدس و گمان، به عنوان یک فاکت نیست. مثلاْ بیانیه دبیرخانه شورای گذار از سیصدهزار مصدوم با تکیه بر گزارشات نامعلوم خبر میدهد. (شورای مدیریت گذار، ۱۴۰۴) مسئله فقط بزرگ و کوچکی ارقام نیست-متاسفانه ممکن است ارقام واقعی کشتار بسیار بیشتر از بالاترین حدس باشد – بلکه این است که یک نیروی جدی باید بتواند حداقل به طرفداران خود ارقامی قابل دفاع مبتنی بر مستندات تحویل دهد. البته اگر نمیخواهد مانند آیسخولوس، حدس و گمان را با واقعیت یکی کنند. بسیاری که در انقلاب ۵۷ شرکت داشتند، ارقام نجومی و بیپایه کشتهشدگان انقلاب که فقط بر اساس گفتهها و گمانهای عدهای بود را به خاطر میآورند.
[۴] – در این نوشته فقط به طور گذرا به نظرات ارسطو در حد نیاز اشاره میشود. در میان فیلسوفان یونان باستان، افلاطون دیدی کاملاً بدبینانه نسبت به تراژدی داشت و آن را فریبکارانه تلقی میکرد. از نظر او تراژدی موجب غلیان احساسات در انسان میشود در حالی که انسان باید تحت کنترل عقل باشد و نه احساسات. تماشای گریه و زاری قهرمان در صحنه موجب سستعنصری انسان میشود. از این رو در مدینه فاضله افلاطون، شاعران و تراژدینویسان جایی نداشتند. در مقابل ارسطو معتقد بود، ترس و ترحم در همه انسانها وجود دارند، این عواطف نباید سرکوب شوند بلکه در محیط امن تئاتر تخلیه شوند. بنابراین تماشاگران نه تنها ضعیف نمیشوند بلکه یاد میگیرند چگونه با ترس و ترحم برخورد کنند. شهروندان به این «بصیرت» میرسند که با پیچیدگیهای اخلاقی و پیامدهای اعمال انسانی آشنا شده و این آشنایی برای یک زندگی سالم سیاسی مفیدتر است. بنابراین اگر برای افلاطون قهرمان تراژدی، فردی گریان و ضعیف-در نتیجه الگویی بد بود، برای ارسطو قهرمان ابزاری برای یادگیری و همذاتپنداری محسوب میشد.
منابع
- علیاکبر سیاسی، ۱۳۶۷ ، گزارش یک زندگی، پاکا
- تورج اتابکی و دیگران، ۱۳۸۵، تجدد آمرانه، ققنوس
- رضا عرب، ۱۴۰۳، رسانه ی ملی در هنگام تعلیق دولت ملی، تارنمای فریدون
- ایرج لهراسبی، ۱۴۰۴، ناسیونالیسم ابزاری، خدعهای برای تمام فصول! ، تارنمای فریدون
- فرشگرد، ۱۴۰۱، بیانیه شبکه فرشگرد؛ آغاز مرحلهای دیگر از کنشگری در چارچوب حزب ایران نوین»
- رضا جاسکی، ۱۴۰۲، چرخ شانس، رادیو زمانه
- رضا جاسکی، ۱۳۹۹، در پناه گذشتهی موهوم: رضاشاه در داوری تاریخ، نقد اقتصاد سیاسی
- امیر طاهری، ۱۳۹۹، ایران: در جستجوی ناپلئون بناپارت، ایندیپندنت فارسی
- محمدتقی بهار، ۱۳۸۷، تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران، زوار
- کارل مارکس، ۱۳۷۷، هیجدهم برومر لوئی بناپارت، نشر مرکز
- محمدعلی (همایون) کاتوزیان، ۱۳۷۴، اقتصاد سیاسی ایران، نشر مرکز
- یرواند آبراهامیان، ۱۳۹۵، ایران بین دو انقلاب، نشر نی
- بیتا غفاری، ۲۰۲۶، تهران پس از اعتراضات، فاینشنال تایمز، ۱۸ ژانویه ۲۰۲۶ بازنشر در ایران امروز
- شورای مدیریت گذار، اول بهمن ۱۴۰۴، بیانیه دبیرخانه شورای گذار؛ در کنار ملت ایران ایستادهایم. ایران امروز
- شورای امنیت ایران، ۱۴۰۴، بیانیه تحلیلی دیماه ۱۴۰۴، تارنمای العالم اول بهمن ۱۴۰۴
- رضا جاسکی، ۲۰۲۱، چند اتفاق ساده، تارنمای عصر نو
- سلاوی ژیژک، ۱۴۰۱، ابتدا تراژدی، سپس مضحکه، نشر نیماژ
- جولیان یانگ، ۱۳۹۵، فلسفهی تراژدی، از افلاطون تا ژیژک، نشر ققنوس
- Athena Farrokhzad, 2025, Tragedierna, Albert Bonniers förlag
- Terry Eagleton, 2003, Sweet violence, Blackwell publishing
- Terry Eagleton,2020, Tragedy, Yale University press


