
با تشدید تنشها میان ایران و ایالات متحده، بار دیگر موجی از تحلیلها شکل گرفته است که میکوشد «ریسک ویرانی ایران» را میان دو سناریو مقایسه کند: ادامهٔ وضع موجود یا حملهٔ خارجی. در این میان، استدلالی رایج چنین میگوید که اگر جمهوری اسلامی بماند، ایران «قطعاً» ویران میشود، اما حملهٔ آمریکا «ممکن است» ویرانی کمتری داشته باشد؛ بنابراین ریسک حمله کمتر است.
این استدلال، هرچند در ظاهر عقلانی بهنظر میرسد، از دو جهت دچار خطای بنیادین است: هم از نظر روششناسی تحلیل احتمال و هم از منظر تجربهٔ تاریخی جنگهای آمریکا در منطقه.
مسئلهای که نانبیزی نیست
رویکرد نانبیزی زمانی معنا دارد که با پدیدههای تکرارشونده و دادههای قابلتعمیم سروکار داشته باشیم. جنگ با ایران اما یک رویداد یکتا، وابسته به زمینه و غیرقابلتکرار است. نه ایرانِ امروز عراقِ ۲۰۰۳ است، نه لیبیِ ۲۰۱۱ و نه سوریهٔ ۲۰۱۴. در چنین شرایطی، استخراج «احتمال آماری» بیش از آنکه تحلیل باشد، سادهسازی است.
تنها چارچوب قابلدفاع، تحلیل بیزی است؛ تحلیلی که احتمال را نه بهعنوان عددی قطعی، بلکه بهمثابه «درجهٔ باور» میفهمد و آن را با شواهد واقعی—از جغرافیا و ساختار نیروها گرفته تا تجربهٔ تاریخی و منطق هزینه–فایده—بهروزرسانی میکند. شرط اساسی این رویکرد روشن است: هیچ فرضی نباید قطعی تلقی شود.
تجربهٔ عراق؛ شکست نظامی نبود، بنبست راهبردی بود
حملهٔ آمریکا به عراق نمونهای روشن از خطای سادهسازی است. دولت صدام بهسرعت فروپاشید، اما همین پیروزی سریع، تحلیلگران را فریب داد. عراق بهزودی به میدان جنگهای نامتقارن و شورشهای پراکنده تبدیل شد.
ایران در این فضا با شبکهسازی میان نیروهای محلی و گروههای شبهنظامی، توانست هزینهٔ حضور آمریکا را بهطور چشمگیری افزایش دهد. نتیجه این بود که ایالات متحده، هرچند از نظر نظامی شکست نخورد، اما از نظر سیاسی و راهبردی فرسوده شد. تجربهٔ عراق نشان داد که توان تخریب اولیه، معیار پایان جنگ نیست.
لیبی و سوریه؛ ویرانی بدون پیروزی
در لیبی، مداخلهٔ محدود و بدون اشغال زمینی به فروپاشی دولت مرکزی انجامید، اما نه به ثبات. کشور وارد چرخهای از میلیشیاسازی، بیدولتی و ناامنی مزمن شد.
در سوریه نیز مداخلات خارجی—چه محدود و چه گسترده—نهتنها جنگ را کوتاه نکرد، بلکه آن را پیچیدهتر و چندلایهتر ساخت. ایران در سوریه نقشی دوگانه ایفا کرد: از یکسو در سرکوب مخالفان حکومت و از سوی دیگر در مقابله با نیروهای سلفی–جهادی. این مداخله به بقای دولت اسد کمک کرد، اما همزمان جنگ را فرسایشیتر و ویرانگرتر ساخت.
ایالات متحده نیز با تمرکز محدود بر مهار داعش، بدون استراتژی خروج روشن، عملاً به تداوم بحران تن داد. در این میان، کردها—بهویژه در نبرد با داعش—موثرترین نیروی زمینی بودند، اما پس از پایان مرحلهٔ اصلی درگیری، بدون تضمین پایدار رها شدند؛ نمونهای آشکار از شکاف میان محاسبات اولیه و واقعیتهای میدانی.
بُعد فراموششده؛ شبکهٔ شیعیان حامی جمهوری اسلامی در خارج از ایران
یکی از سادهسازیهای خطرناک در تحلیل حملهٔ خارجی به ایران، نادیده گرفتن بُعد فراملی درگیری است. جمهوری اسلامی صرفاً یک دولت–ملت کلاسیک نیست، بلکه شبکهای ایدئولوژیک و سازمانیافته دارد که بخشی از آن در خارج از مرزهای ایران فعال است.
شیعیان حامی رهبری جمهوری اسلامی—در خاورمیانه و حتی در جوامع مهاجر—در منطق جنگ نامتقارن نقش مهمی ایفا میکنند. این شبکهها، حتی بدون درگیری مستقیم نظامی، میتوانند هزینههای امنیتی را برای کشور مهاجم افزایش دهند، میدان درگیری را از جغرافیای ایران فراتر ببرند و جنگ را به مسئلهای منطقهای و فرامنطقهای تبدیل کنند.
در چارچوب بیزی، این متغیرها وزن بالایی دارند؛ زیرا احتمال پایان سریع، محدود و قابلکنترل جنگ را کاهش میدهند. با این حال، در تحلیلهای سادهساز، این بُعد عمداً یا سهواً حذف میشود تا مداخلهٔ نظامی همچنان «قابلمدیریت» جلوه کند.
ایران؛ واقعیتی که سادهسازی میشود
تقلیل ایران به یک «هدف قابلفلجسازی» نادیده گرفتن واقعیتهای بنیادین است: پهناوری سرزمینی، تنوع جغرافیایی، عمق استراتژیک، توان اختفا، تجربهٔ طولانی در جنگهای نامتقارن و شبکههای فراملی.
در منطق بیزی، اینها شواهدی هستند که باید وزن بگیرند. حذف آنها، تحلیل را به روایتی خطی و از پیش نتیجهگرفتهشده تبدیل میکند. هیچ کشور خارجی تصمیم به حمله را بدون محاسبهٔ هزینه–فایده نمیگیرد. در مورد ایران، این هزینهها شامل احتمال درگیری بلندمدت، بیثباتی منطقهای، واکنش بازیگران غیردولتی و نبود سناریوی خروج روشن است. چنین عواملی احتمال «جنگ کوتاه و کمهزینه» را کاهش میدهند، نه افزایش.
جمعبندی
تجربهٔ عراق، لیبی و سوریه نشان میدهد که جنگ، حتی وقتی «محدود» تصور میشود، اغلب به فرآیندی غیرقابلکنترل تبدیل میگردد. تبدیل این واقعیت پیچیده به یک دوگانهٔ ساده—ادامهٔ وضع موجود یا حملهٔ خارجی—نه با منطق تحلیل احتمال سازگار است و نه با تاریخ.
اگر زبان احتمال قرار است کمکی به فهم آیندهٔ ایران بکند، باید از قطعیتسازی، عددسازی و سادهسازی فاصله بگیرد. در غیر این صورت، عدد و درصد نه ابزار تحلیل، بلکه پوششی برای تصمیمهایی خواهند بود که از پیش گرفته شدهاند.
پردیس مدرسی

